دوشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۸۶ - ۵ رمضان ۱۴۲۸
Mon, Sep 17, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قاب عكس۱
آگاتا كريستى، جنايى نويس سنت گرا
314829.jpg
مترجم: سهراب برازش

چنانچه بخواهيم درباره اندازه محبوبيت آثار آگاتا كريستى تحقيق كنيم مطمئناً به نكته غافلگيركننده اى برمى خوريم. آنچه سرآرتور كانن دويل با كارآگاه فوق العاده اش شرلوك هولمز يا ادگار والاس با تعداد بى شمار كارآگاهانش، كميسرها، قاتل هاى مجنون، قتل هاى زيركانه و آلات قتاله بى نظيرش موفق به انجامش نشد، آگاتا كريستى بدان توفيق يافت: او از لحاظ بالا بودن شمارگان آثارش، از زمانى كه ادگار آلن پو در سال ۱۸۴۱ اين ژانر ادبى را با انتشار داستان «قتل هاى خيابان مورگ» بنيان گذارد، تاكنون بر قله اى بى رقيب ايستاده است. بر طبق بررسى كه سازمان يونسكو در گذشته انجام داده و اين بررسى در ارتباط با گستردگى آثار ادبيات جهان است ـ البته ادبيات به مفهوم مجموع آثار نوشتارى ملل، نه آنچه برخى از منتقدان ادبى به معناى برگزيده اى از آثار فراملى و جاودانه از آن سخن مى گويند ـ آثار كريستى با ترجمه به ۱۰۹ زبان خارجى در مكان سوم جاى دارد. در سال ،۱۹۵۰ هنگامى كه او پنجاهمين رمانش را با نام «قتلى اعلام نشده» انتشار داد، مجموع كتاب هاى منتشر شده اش به زبان هاى مختلف را بيش از ۱۰۰ ميليون نسخه تخمين زده بودند. اما اخيراً طبق آنچه ماتيو پريچارد، نوه و وارث او در وب سايت رسمى آگاتا كريستى آورده براساس گمانه زنى ها تعداد آثار فروخته شده اين بانوى نويسنده انگليسى به رقم حيرت انگيز حدود ۲ ميليارد نسخه مى رسد. اين موفقيت به راحتى قابل درك نيست، چرا كه آگاتا كريستى تقريباً هيچ چيز واقعاً جديدى را به اين ژانر ادبى نيفزوده است. او ـ به استثناى چند مورد ـ همان شكل هاى سنتى، قديمى و كاملاً انگليسى را در آثارش حفظ و رعايت كرده است.
قتل هاى داستان هاى وى غالباً در خانه هايى متروك با سبك و معمارى ويكتوريايى اتفاق مى افتند و قاتل كه هويتش در طول داستان نبايد لو برود، در انتها توسط كارآگاه پليس، به عنوان حافظ قانون و نظم، فاش مى شود. البته پيش از آن كارآگاه در يك استنتاج درخشان خواننده را از آنچه وى براساس شواهد پراكنده شده در سطور پيشين بايد متوجه شده باشد آگاه مى سازد.
گاه حتى هوش فوق العاده شرلوك هولمز نيز به خواننده در حل معما كمكى نمى كند، اگر نويسنده و كارآگاه عزمشان را براى به خطا انداختن خواننده جزم كرده باشند. راز محبوبيت آگاتا كريستى احتمالاً در اين نكته نهفته است كه وى مقوله قتل در ادبيات جنايى را به ميان شهروندان عادى جامعه آورده، آن را از حالت جنايى زننده و هولناك بيرون آورده و با تخيل سرشار به آن شكلى زيبا بخشيده، بدون آن كه از هيجان ضرورى آن بكاهد.
اما عنصر «برانگيختن هيجان» ـ به آن مفهومى كه مثلاً در آثار ادگار والاس ديده مى شود ـ در رمان هاى كريستى به ندرت به چشم مى خورد. يكى از همكاران جنايى نويس كريستى يك بار قاعده موفقيت او را با اين جمله وصف كرده است: «آگاتا كريستى در آثارش مستقيماً كنجكاوى ذاتى و صادقانه ما انسان ها را مخاطب قرار مى دهد.»
آگاتا مارى كلارسيا ميلر در سال ۱۸۹۱ در شهر توركى (Torquay)، كه يك تفرجگاه ساحلى و نيز استراحتگاه درمانى در ساحل جنوبى انگلستان است و در منطقه سرسبز «دون» (Devon) قرار دارد، چشم به جهان گشود. آنگونه كه خود او بعدها نوشت دوران كودكى را با سعادت و خوشبختى بسيار گذراند. او نياز نداشت به مدرسه برود چون در خانه مادرش به او درس مى داد، كه اين براى آگاتاى كوچك بسيار مسرت بخش بود. از همان اوان كودكى داستان هاى عجيب و شگفت انگيزى ابداع و براى ديگران بازگو مى كرد. مادرش كه خيلى زود متوجه قريحه دخترش شد در انتخاب خواندنى هاى مناسب به او كمك مى كرد و وى را به نوشتن برمى انگيخت و تشويق مى كرد. يك بار كه آگاتا دچار آنفلوآنزاى شديدى شده بود و مجبور بود در رختخواب بماند و اين وضع برايش ملال آور بود، مادرش به او گفت: «بهترين كار اين است كه داستان بنويسى. فكر نكن از پس اين كار برنمى آيى! مطمئناً مى توانى!»
اين كار به مذاق آگاتاى كوچك خوش آمد. او پس از آن سال ها از سرودن اشعار احساساتى و نوشتن داستان هاى هراس آور تيره و تاريك ـ به پيروى از سنت درخشان و طولانى داستان هاى ارواح انگليسى ـ لذت مى برد. وقتى ۱۶ سالش شد مادرش او را به مدرسه اى در پاريس سپرد و او آنجا به جز فراگيرى درس هاى اصلى به يادگيرى آواز و پيانو نيز پرداخت. از بخت خوش طرفداران پر و پا قرص رمان هاى جنايى نسل هاى بعد، او خيلى زود دريافت كه قريحه نويسندگى اش بسيار بر استعداد موسيقى اش مى چربد، بنابراين به نوشتن داستان ها ادامه داد و هر از چندى يكى از آنها را منتشر مى كرد.
در يك زمستان كه با مادرش در شهر قاهره اقامت داشت نوشتن رمانى با تعداد بى شمارى شخصيت هاى مختلف را شروع كرد، اما از آنجا كه از پيشرفت كارش رضايت نداشت آن را ناتمام در كشوى ميزش گذاشت. در سال ۱۹۱۴ با «آركيبالد كريستى» كه عضو ارتش سلطنتى بريتانيا و مردى خوش قيافه و خودساخته بود ازدواج كرد. حوالى پايان جنگ جهانى اول ـ كه به عنوان پرستار در بيمارستان هاى نظامى صليب سرخ در انگلستان و فرانسه سپرى كرد ـ نوشتن نخستين رمان كارآگاهى اش را شروع كرد. در واقع حرف خواهرش ـ كه مدعى بود هيچ رمان كارآگاهى نيست كه او از همان ابتدا پايانش را حدس نزند ـ او را به نوشتن اين رمان ترغيب كرده بود. رمان «رسوايى پررمز و راز استايلز» در سال ۱۹۲۱ منتشر شد و حاصل آن قرارداد كريستى با يكى از ناشران بزرگ لندن بود. درست در همان ابتداى پيشرفت نويسندگى اش كريستى شخصيت موسيو هركول پوآرو را خلق كرد، كارآگاه قدكوتاه، چابك و خودپسند بلژيكى با ظاهر و قيافه اى خاص كه راز تمام جنايت ها را به كمك «سلول هاى كوچك و خاكسترى» مغزش برملا مى كند و همزمان زبان انگليسى را مورد سخت ترين حملات و انتقادها قرار مى دهد. پوآرو شخصيت محورى بيش از ۵۰ رمان ديگر او قرار گرفت و به لحاظ شمارگان موفق ترين كارآگاه دنيا شد، اگرچه اين توفيق نصيبش نشد كه به شهرت افسانه اى شرلوك هولمز يا كارآگاه مگره دست يابد.
در سال هاى بعد ۵ رمان ديگر از وى منتشر شد و آگاتا كريستى كم كم احساس كرد به يك نويسنده واقعى تبديل شده است. اما هنوز زمان موفقيت بزرگ فرانرسيده بود. در سال ۱۹۲۶ با انتشار «قتل راجر آكرويد» اين امر اتفاق افتاد. اين رمان اثرى درخشان بود با يك رمزگشايى حيرت آور كه خواننده به علت فقدان شواهد و قرائن كافى در گشودن معماى داستان ناتوان مى ماند. اين تنها پوآرو است كه به كمك سلول هاى كوچك خاكسترى اش ـ و نيز با روشى كه بيشتر متكى بر شم كارآگاهى اوست تا عقل و منطق ـ در كشف قاتل توفيق مى يابد: قاتل همان دكتر شپارو، پزشك ساده لوح و قابل اعتماد دهكده است كه خود راوى كل رمان مى باشد. اين كتاب نه تنها مورد استقبال گسترده مردم قرار گرفت، بلكه همكاران نويسنده نيز توجه خاصى به آن مبذول داشتند. در كافه «كريتريون» واقع در منطقه «پيكادلى» اعضاى كلوپ تازه تأسيس «كارآگاه» گرد هم جمع شدند و به طور مفصل و پرشور موجه بودن ايده بانو كريستى را (اين ايده كه شخصيتى كه كمترين سوء ظن را در رمان برمى انگيزد در واقع قاتل است!) مورد بحث و تبادل نظر قرار دادند، هرچند همه آنها به مهارت فوق العاده نويسنده در به كار بردن اين ترفند اذعان داشتند. اعضاى اين كلوپ به مديريت دوروتى سايرز، آوستين مزيمن، گيلبرت كيت چسترتن و پيتر رونالد كنوكس سرانجام در مورد قواعد رمان كارآگاهى به توافق رسيدند؛ قواعدى كه هر نويسنده خواهان ورود به اين كلوپ بايد در مراسمى تشريفاتى تعهد مى كرد كه در حفظ و به كارگيرى آنها ترديدى به خود راه ندهد. خلاصه اى از اين قواعد به قرار زير است:
۱- خواننده و كارآگاه بايد در كشف و حل معما داراى امكاناتى برابر باشند. تمام وقايع بايد به صورت آشكار تشريح شود!
۲- از به كار بردن سموم ناشناخته و يا خيلى مشخص و نيز آوردن چينى هاى عجيب و غريب در داستان بايد خوددارى شود.
۳- در هر رمان كارآگاهى نويسنده مجاز نيست بيش از يك پستو يا اتاق مخفى را مورد استفاده قرار دهد.
۴- فرد جنايتكار بايد در نخستين بخش داستان ظاهر شود. اما او نبايد افكار خواننده را بيش از حد معمول به خودش مشغول كند.
۵- جنايتكار نبايد هيچ نوع استعداد مافوق طبيعى داشته باشد، اين مسأله در مورد كارآگاه نيز صادق است.
۶- استفاده نويسنده از برادران دوقلو و همزاد ممنوع است، مگر اين كه آنها از چشم خواننده پنهان شوند يا اين كه نويسنده به طور آشكار آنها را معرفى كند.
۷- جنايتكار نبايد از روى ديوانگى مرتكب جنايت شود. نويسنده بايد بتواند جنايت را به گونه اى قابل باور براى خواننده توضيح بدهد.
۸- كارآگاه مجاز نيست خود دست به جنايت بزند.
متأسفانه تنها شمار كمى از اين نويسندگان قواعد فوق را رعايت كردند. اين قواعد براى خواننده شركت كردن در بازى لذتبخش يافتن جنايتكار را در چارديوارى امن خانه اش ممكن مى گرداند.
آگاتا كريستى در سال ۱۹۲۷ خود را در قضيه اسرارآميزى گرفتار كرد و بدين تريب صحبت او در جاهاى مختلفى بر سر زبان ها بود. اتومبيل او را در ميان تپه هايى در نزديكى ساحل ساسكس (Sussex) پيدا كردند. هيچ ردپا يا آثارى از اعمال خشونت و يا وسيله نقليه ديگرى كه او براى تعويض وسيله نقليه اش از آن استفاده كرده باشد ديده نمى شد. همه چيز از ناپديد شدن اسرارآميز او حكايت داشت.
انگار يك دفعه آب شده و رفته بود زير زمين. جست وجوى تب آلودى از طرف پليس محلى و اسكاتلنديارد براى يافتن او به جريان افتاد، روزنامه ها پر بودند از شايعه ها و حدسيات بى حساب و كتاب، تا اين كه بالاخره يكى از كلانترى هاى منطقه نامه معماگونه اى با نشانه هاى رمزگونه دريافت كرد كه دستخط آن شباهت بى چون و چرايى با دستخط گمشده شهير داشت. ۱۱ روز بعد او را تحت نام زن ديگرى ـ زنى كه بعداً با آركيبالد كريستى ازدواج كرد ـ در هتل كوچكى واقع در هاروگيت پيدا كردند. كسانى كه حسن نيت داشتند آن را به حساب كاهش حافظه او گذاشتند، اما اشخاص وراج آن را تبليغات ماهرانه و آگاهانه اى تلقى كردند كه بانوى نويسنده براى افزايش شهرتش دست به انجامش زده است. احتمالاً تنها كسى كه كل ماجرا را مى دانست خود آگاتا كريستى بود. كريستى بعد از جدايى از همسر اولش به همراه دخترش روزاليند سفرهايى را شروع كرد و در ۱۹۳۰ هنگام ديدار از ويرانه هاى «اور» (Ur) در بين النهرين با شوهر دومش، باستان شناسى به نام ماكس مالوان، آشنا شد. آگاتا كريستى با او سفرهاى تحقيقى و حفارى هاى بسيارى را در خاورميانه و بويژه سوريه به انجام رساند. آگاتا كريستى در ۱۲ ژانويه ۱۹۷۶ در اثر سكته مغزى درگذشت. حدود يك سال پس از مرگش كتاب «يك اتوبيوگرافى»اش كه زندگينامه خودنوشت وى بود منتشر شد.
آگاتا كريستى مجموعاً بيش از ۷۰ رمان جنايى و تعداد زيادى داستان كوتاه نوشت. همچنين چند نمايشنامه نيز منتشر كرد كه «تله موش» معروف ترين آنهاست. اين نمايشنامه ركورددار بيشترين اجرا در كل نمايشنامه هاى دنياست.
از ديگر آثار آگاتا كريستى مى توان به «مردى در آپارتمان قهوه اى»، «قتل در قطار سريع السير شرق»، «كريسمس هركول پوآرو»، «۱۰ سياهپوست كوچولو»، «جسدى در كتابخانه»، «گريز از سرنوشت»، «كلوب سه شنبه شب ها» و... اشاره كرد.
اسما و صفات خداوند در مثنوى معنوى مولانا
314820.jpg
افسانه پيشگاهى

گنجينه ادب فارسى ، مشحون به جواهراتى پرگهر از تمامى زيبايى هاى معنوى است كه بى شك يكى از اين زيبايى ها ، تجلى اسماء الله و صفات الهى است كه بخصوص در ادبيات عرفانى جايگاه ويژه اى دارد . عرفان و ادبيات عرفانى دنيايى است از تجليات پروردگار و از ميان فراوان كتب عرفانى ،خورشيد مثنوى معنوى ، بيش از ۱۰۰ سال است كه از گريبان شرق سربركشيده و بركرانه قلب عشّاق تابيدن گرفته است .درياى پرگهر مثنوى معنوى ، هزاران درّ ناسفته از صدف غيب بر ساحل ظهور به جلوه آورده و بر جويندگان حيات پاك نثار كرده است . اين صحيفه جاودانه، بسيار نكته هاى ناگفته دارد كه از بقعه اعلى به عشّاق اين وادى ، هبه مى كند. مثنوى مولانا ، چكيده اى است از تمامى معارف نظرى و تجربه هاى ايمانى و عرفانى بشر . پس مى توان پله پله تا ملاقات حضرت دوست با اين نردبان مستطاب فراز آمد .
از آغازين بيت مثنوى حضرت مولانا ، نواى نى هجران ديده را به گوش جان نيوش مى كنيم و تا پايان اين ۶ دفتر همه جا حرف اوست و سخن از دوست .
در هر بحث و هر داستان ، بُراق عشق جُل مى كند ، تازه مى بيند ، تازه مى گويد و با دستان مهربان حضرت دوست ، خواننده بى دل را به معراج حقايق مى برد و شهد شيرين وصال است كه در پايان هر بحث در رگ و پى مى دود . آرى بررسى اسما و صفات الهى در مثنوى معنوى مولانا همچون آب در هاون كوبيدن است ، چرا كه در همه جا اوست و اين كتاب مستطاب با عشق يار مى آيد و بدون پايان اين عشق ، فرصت حضرت مولانا به سر مى رسد . پس در سراسر اين درياى موّاج آنچه لحظه به لحظه صيد شد ، همان نامهاى نيكويى بود كه به راستى همه او را بود ؛ «او خدايى است كه خدايى جز او داناى پنهان و آشكار نيست ، او رحمان رحيم است .او خدايى است كه خدايى جز او پادشاه بسيار پاك سلامت دهنده نگهدار عزّت مند جبران كننده بزرگى جوى نيست . خدا منزّه است از آنچه به او شريك مى گيرند . او خداى آفريننده پديد آورنده صورت بخش است ، او راست نامهاى نيكو ، براى او آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح مى گويند و او عزّت مند حكيم است .» (آيات ۲۲ تا ۲۴ سوره حشر)
«به تصريح آيات ۱۸۰ سوره اعراف ، ۱۱۰ سوره اسراء ۸، سوره طه ، ۲۴ سوره حشر ، خداوند داراى اسماى حسنى است . راغب در تعريف اسم گفته است : الاسمُ ما يعرَفُ بِهِ ذاتُ الشَّىء.»«اسم مانند آن چيزى است كه بدان وسيله ، ذات شناخته شده مى شود .» ليكن نزد عرفا اسم ، ظهور و تجلّى خداوند است در شأنى از شئون. مانند امواج دريا نسبت به خود دريا . هرچند موج بر دريا اضافه شده، اما اين امر اضافى از نفس دريا جدا نيست . پس اسم همان ذات است به اعتبار يكى از تجليات ، چرا كه حقيقت هر صفتى وجود است . پس وقتى به خدا مى گوييم : يا قادر ! خدا را با تجلّى صفت قدرت ياد كرده ايم و مرادمان خود خداست . موضوع اسما و صفات الهى،معركه آلاراى فرقه ها و نحله هاى مختلف كلامى است . و غالب اين مناقشات ، بيهوده و كارافزاست . اما مولانا به همين شيوه معهود خود بدين مجادلات درنيامده، بل به گونه اى سخن آورده كه وجدان ها بيدار شوند و اخلاقيات ارتقا يابند.»
و كلام مولانا همه از خداست و اوست كه تكسوار اين مثنوى معنوى است . اين عشق، ريشه درجان هر آفريده اى دارد. چه او كه مى جنبد و چه او كه سرد و ساكت بر جاى نشسته است . سخن در مثنوى بر يگانگى او گواه است و بر صفات و اسما او.
بر ابدى و ازلى بودن او ، بر قديم بودن او .اميرالمؤمنين على(ع) فرموده است :
« كانَ بِلا كَينو نيهِ بِلاكَيفَ ، كانَ لَم يزَل بِلاكَم وَ بِلا كَيفَ كانَ لَيسَ لَهُ قَبل.» خدا بوده است بدون آمدن و بدون چگونگى هميشگى است بدون كميت و كيفيت زمانى ، چيزى پيش از او نبوده است.»
از مبدأ و مصدربودن او، فلوطين خدا را با لفظ «نخستين» ياد مى كند:
نخستين همان است كه بود ،حتى وقتى كه ديگرى از او پديد مى آيد.
مثنوى سراسر توحيد و نفى غيريت و كثرات موهوم است. زيرا مولانا در همه جاى مثنوى بر اين اصل روشن پاى مى فشارد كه جز ذات اقدس الهى ، همه موجودات و كائنات ، وجودى ظلّى و سايه وار دارند . مولانا توحيد را در مراتب مختلف بازگو كرده است ؛ توحيد عامه مردم تا توحيد بى واسطه و شهودى كه عالى ترين شيوه خداشناسى است .مولانا مى گويد با آنكه خداشناسى امرى فطرى است، اما برخى از آدميان از راه فطرت به بيراهه مى روند و جز خدا را معبود مى گيرند . زيرا فطرى بودن خداشناسى اين الزام را نمى آورد كه همه انسانها درهمه مكانها و زمانها خداشناس باشند.
مؤمن و ترسا ، جهود و گبر و مُغ‎/ جمله را رو سوى آن سلطان اُلُغ .
پس حقيقت ، حق بود معبود كل‎/ كز پى ذوق است سَيران سُبُل
ليك بعضى رو سوى دُم كرده اند‎/ گرچه سَر اصل است ، سَر گُم كرده اند.
مولانا صريحاً مى گويد كه آگاهى و علم ، پيشينه سعادت و رستگارى است و عدم وجود آن موجب شقاوت و بدبختى ؛
اين چنين نخلى كه لطف يار ماست‎/ چون كه ما دزديم نخلش دار ماست
اين چنين مشكين كه زلف مير ماست‎/ چون كه بى عقليم اين زنجير ماست
اين چنين لطفى چو نيلى مى رود‎/ چون كه فرعونيم چون خون ميشود.
فلوطين مى گويد:
او قابل بيان نيست ، زيرا هرچه درباره او بگويى «چيزى» گفته اى . يگانه سخنى كه در مقام اشاره به او مى توان گفت چنين است :«در فراسوى همه چيزها و در فراسوى عقل ». زيرا اين سخن نامى نيست بلكه حاكى از اين است كه «او» «هيچ يك از همه چيزها نيست.
البته درباره او سخن مى گوييم ولى آنچه مى گوييم، او نيست : نه او را مى شناسيم و نه مى توانيم درباره اش بينديشيم .
اين كه ما او را در شناسايى خود نداريم ، بدين معنى نيست كه او را به هيچ وجه نداريم، او را بدين اندازه داريم كه درباره اش سخن مى توانيم گفت، ولى آنچه مى گوييم، او نيست .
گرچه حقّ و حقيقت ، واحد و ظاهر است ، مراتب شناخت، مختلف و متفاوت است :
« الطُرُقِ اِلَى اللهِ بِعَدَدِ اَنفُسِ الخَلايقِ »
ليكن ما توان و قدرت شناخت ذات مطلق را نداريم و هر كسى بقدر كوزه وجودى خويش از اين دريا نصيبى دارد؛
گر نريزى بحر را در كوزه اى‎/ چند گنجد قسمت يك روزه اى .
و ليكن مولانا از عالى ترين شيوه خداشناسى ، كه خداشناسى بيواسطه و شهودى است سخن به ميان آورده است .
برخى حكما و فلاسفه اسلامى نيز كوشيده اند به استدلال عقلى برسند كه در آن استدلال ، مخلوق را واسطه اثبات خدا نكنند . گرچه آنان در اين راه زحمات گرانقدرى متحمل شده اند ، ليكن باز واسطه از ميان نرفته است، چرا كه ابن سينا « امكان » را كه از خواصّ ماهيات است، واسطه قرارداده و ملاصدرا نيز اصالت وجود را كه خود يك بحث فلسفى و حكمى است ،واسطه قرار داده است و نهايتاً باز توحيدشان واسطى است نه مستقيم.
وليكن مولانا در عالى ترين مرتبه خداشناسى ، توحيد شهودى را كه بى واسطه است، مطرح مى كند. خدا را هركس بايد به شهود قلبى خود بشناسد ؛
ديده يى بايد سبب سوراخ كن‎/ تا حُجُب را بركند از بيخ و بن
تا مسبب بيند اندر لامكان‎/ هرزه داند جهد و اكساب و دكان
از مسبب مى رسد هر خير و شر‎/ نيست اسباب و وسايط اى پدر .
واسطه هرجا فزون شد، وصل جست‎/ واسطه كم ، ذوق وصل افزون تر است
از سبب دانى شود كم ، حيرتت‎/ حيرت تو ، ره دهد درحضرتت.
مولانا ، بت پرستى را جلوه كم رنگى از خداشناسى مى داند . چنانكه مى دانيم بشر از زمانهاى آغازين تولد و ورود خود بر كره خاكى ، از زمانهايى كه حتى خط و كمترين امكاناتى هنوز نبود ، به زبان ساده تر همان بشر غارنشين ، هر صبح و شب، ماه و خورشيد و ياهر آنچه به نظرش با هيبت و عظيم مى نمود را ، خداى خود مى خواند. نيازى فطرى به وصل شدن به يك نيروى برتر، نيرويى كه بتوان به آن تكيه كرد ؛ آتش و سنگ و چوب . اين امر خداشناسى و معبود پرستى با ساختار روانى انسان سازوار است . ليكن گاهى آدمى به سبب جهل يا غلبه اميال ديگر ، معبود حقيقى خود را گم مى كند و به معبودهاى ياوه و آفل روى مى آورد . هرچند بت پرستى چهره ممسوخ شده خداشناسى است ، ليكن همان بت پرستى نيز نشان از روح پرستش در انسانها مى دهد.
* در مثنوى سخن از « اللّه » است
« اهل نظر درباره لفظ « اللّه » اختلاف كرده اند كه آيا « اللّه » كلمه اى عربى است يا سريانى ؟ جامد است يا مشتق ؟ عَلَم است يا اسم جنس ؟ مشتق است يا مُرتَجَل؟ به هر حال در تعريف اسم شريف« اللّه» گفته اند اسمى است عربى و مشتق كه بر ذات الهى عَلَم شده است . اما در اشتقاق آن نيز اقوالى گونه گون آمده است . برخى آن را از « اَلَه » به معنى تحير و سرگشتگى دانند ، زيرا همه عقول و افهام در ذات او متحير و سرگشته اند . برخى آن را از فعل « لاهَ يليهُ » و مصدر « لَيه » به معنى پوشيدگى دانند ، از آن رو كه حضرت حق از انظار مخلوق پنهان است و برخى آن را از « اِلاه » به معنى معبود به شمار آورده اند . برخى آن را « وَلَه » به معنى حيرت دانسته اند و برخى نيز آن را از « اَلَه » به معنى فَزَع و پناه جُستن دانسته اند ، زيرا همه آفريدگان به گاه نياز ، بدو پناه برند و از او يارى خواهند.
امير مؤمنان على (ع) مى فرمايند :
« اللّهُ هوَ الذّى يتَأَلَّهُ اِلَيهِ كُلُّ مَخلوقٍ عِندَ الحَوائج».
الله هموست كه جمله آفريدگان به گاه نياز بدو پناه برند .
در دعاى جوشن كبير، بند ۱۰ نيز آمده است :
«... يا ناصرَ كُلِّ مَخذولِ ،... * يا مَلجَأَ كَلِّ مَطرودِ » «...اى يار هر بى ياور ،... اى پناه هر رانده.»
و مولانا« الله» را بر معنى اخير تفسير كرده است ؛
گفت : اَلِهنا فى حَوا يجنا اليك‎/ وَ التَمَسناها ، وَجَدناها لَدَيك :
سيبويه هم گفت : ما در نيازهاى خود به تو پناه مى بريم و حصول آن را از تو درخواست مى كنيم و آن را نزد تو مى يابيم .
صد هزاران عاقل اندر وقت درد‎/ جمله نالان پيشِ آن ديانِ فرد
* لا اله الا اللّه
وقتى مى گويى لااله الا الله، نه دنيا مى ماند ، نه عادات و رسوم ، نه آبرودارى بين اهل دنيا ، همه از بين مى رود . لا اله يعنى هرچه واله كننده من است دورانداختم، الا الله را.
در دعاى دهه اول ذيحجه آمده است :
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ الّليالى و الدَّهَورِ : نيست معبودى جز الله بر شماره شبها و روزگاران.
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ امواجِ البحورِ : نيست معبودى جز الله به شماره موجهاى درياها.
لا الهَ الّاَ اللّهُ رَحمَتُهُ خَير مِمّا يجمَعونِ : نيست معبودى جز اللّه و رحمتش بِه است از آنچه جمع كنند.
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ الشَّوكِ وَ الشَجَرِ : نيست معبودى جز الله بشماره خار و درخت.
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ الشَّعرِ وَ الوَبَرِ : نيست معبودى جز الله به شماره مو و كُرك.
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ لَمحِ العُيونِ : نيست معبودى جز الله به شماره بهم زدن چشمها.
لا الهَ الّاَ اللّهُ فى اللّيلِ اِذا عَسعَسَ وَ الصُّبحِ اَذا تَنَفَّسَ : نيست معبودى جز الله در شب كه بگردد و صبح كه برآيد.
لا الهَ الّاَ اللّهُ عَدَدَ الرّياحِ فى البَرارى وَ الصُّخورِ : نيست معبودى جز الله بشماره بادها در بيابانها و سنگها.
لا الهَ الّاَ اللّهُ مِنَ اليومِ اِلى يومِ ينفَخُ فى الصُّورِ : نيست معبودى جز الله از امروز تا روزى كه دميده شود در صور.
« لا اله » يعنى من نيستم ، هيچ غيرى نيست . « الّا » تشديدش يعنى اگر چيزى باقى مانده است، كاملاً پاك كن . آن وقت بگو : « الله ». حالا ديدى كه غير از خدا هيچ كسى وچيزى نيست .
و اما غيرت و لا اله الا اللّه:
«عرفا خداوند را از همه جهان غيورتر دانند ، زيرا معنى كلمه شريفه« لا الهَ الّاَ اللّه » چيزى جز اين نيست . به حكم اين كلمه خداوند روا نمى دارد كه آدمى جز او مراد و مقصودى داشته باشد . هم از اينروست كه به تصريح آيه۱۱۶ سوره نساء در قرآن كريم گناه شرك هرگز بخشوده نمى گردد:
« إِنَّ اللّهَ لايغفِرُ أَن يشرَكَ بِهِ و يغفِرُ ما ُ دُونَ ذلكَ لِمَن يشاءُ و مَن يشرِكَ بِاللّهِ فَقَد ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً»
خدا هر كه را باو شرك آرد نخواهد بخشيد و مادون شرك ( گناهان ديگر را ) هركه را مشيتش قرار گيرد، مى بخشد و هر كه بخدا شرك آرد، سخت به گمراهى است و ( از راه نجات و سعادت ) دور افتاده است .
بدينسان آدمى به هرچه دل نهد، حضرت حق مطلوبش را در هم مى شكند و مرادش را به كام نيستى در مى افكند و بى گمان آدمى حيات خود و عزيزان خود را بيش از هر چيز دوست مى دارد و بدان دل مى نهند تا بدانجا كه گاه حبّ به خود و كسان خود سبب غفلت از خدا مى شود . بدين جهت حق تعالى به حكم غيرت الهى، قلم نيستى بر دفتر زندگى انسان ها در مى كشد تا كلمه شريفه لا الهَ الّاَ اللّه تحقق يابد. مولانا اين نكته ظريف را از زبان بازرگان باز مى گويد ، آنگاه كه بازرگان طوطى قفس نشين و محبوب خود را از دست مى دهد:
غيرت حق بود و با حق چاره نيست‎/ كو دلى كز عشقِ حق صد پاره نيست ؟
* وحق
از ديگر اسمهاى خداوند است كه به كرّات در مثنوى آمده است.
حق:آنچه حقيقت آن ثابت و انكار آن ناروا باشد.صوفيه از خداوند غالباًبه اين نام وى تعبير مى كنند و از اين تعبير مراد آن است كه هرچه ماسواى اوست، باطل است.با توجه به همين معنى است كه مولانا شعر لبيدبن ربيعه را كه شامل عبارت الا كُلُّ شىءٍ ما خَلا اللهُ باطل است مكرر در مثنوى تضمين مى كند:
كُلُّ شىءٍ ما خَلا اللهُ باطلٍ انَّ فضلَ اللهَ غيم هاطل
اين هم كه درباره حق مى گويد كه نور آن ضدّى ندارد در وجود:
نورحق را نيست ضدّى در وجود‎/ تا به ضد او را توان پيدا نمود
ناظربه بيان اين معنى است كه آنچه ماسواى اوست،ضدّ اونيست.چرا كه درمقابل وجود حق،امرى هم كه با او مغاير و در عين حال مثل اوثابت و متحقّق و به عبارت ديگر با او مساوى باشد قابل تصوير نيست،چون در صورت مغايرت با حق ديگر حق نيست.
* نور
« اللّه نورُ السماواتِ و الأَرضِ... »
در دعاى جوشن كبير، در بند ۴۷ آمده است :
«يا نورَ النّورِ* يا مُنَوِّر النّورِ * يا خالِقَ النّورِ* يا مُدَبِّرَ النّورِ* يا مُقُدِّرَ النّور* يا نورَ كُلِّ نورٍ* يا نوراً قَبلَ كُلِّ نورٍ* يانوراً بَعدَ كُلِّ نورٍ * يا نوراً فَوقَ كُلِّ نورٍ * يا نوراً لَيسَ كمثلِهِ نور.»
اى روشنى نور اى روشنى بخش نور اى آفريننده نور و مدبرّر نور اى اندازه كن نور اى نور هر نور اى نور پيش از هر نور اى نور پس از هر نور اى نور بالاى هر نور اى نورى كه نيست مانندش نور.
در بخشى از دعاى معراج آمده است ؛
«... يا نورَ السّماواتِ وَ الأَرضِ... يا نورَ الغيوبِ ، يا نورَ القُلوبِ.»
...اى نور آسمانها و زمين ...اى نور پنهانى ها ، اى روشنى دلها.
در سخنان خواجه عبدالله انصارى آمده است :
«الهى !
عارف تو را به نور تو مى داند، از شعاعِ نور عبارت نمى تواند ، در آتش مهر مى سوزد و از ناز بار نمى پردازد.»
به اين ترتيب، نوراز اسامى ديگرى ست كه در مثنوى به كرّات به آن اشاره شده است :
چون شوى محرم ، گشايم با تو لب‎/ تا ببينى آفتابى نيمشب
جز روان پاك او را شرق نه‎/ در طلوعش روز و شب را فرق نه
روز آن باشد كه او شارق شود‎/ شب نماند شب، چو او بارق شود
آفتابى را كه رخشان مى شود‎/ ديده پيشش كُند و حيران مى شود
همچو ذره بينيش در نور عرش‎/ پيش نورِ بى حدِ موفورِ عرش.
و آيا وقتى از آن قادر ذوالجلال مى گوييم ، جز نور و روشنى را مى توان متصوّر شد.همه نور است و همه نور و همه نور:
«...داستان نورش به مشكوتى ماند كه در آن روشن چراغى باشد و آن چراغ در ميان شيشه اى كه تلألو آن گويى ستاره ايست درخشان و روشن از درخت مبارك زيتون كه با آنكه شرق و غربى نيست، شرق و غرب جهان بدان فروزانست و بى آنكه آتشى زيت آن را برافروزد، خودبخود جهانى را روشنى مى بخشد كه پرتو آن نور بر روى نور قرارگرفته و خدا هر كه را خواهد به نور خود هدايت كند. واين مثلها را خداوند براى مردم هوشمند مى زند و خدا بهمه امور داناست . » (آيه ۳۵ سوره نور)
تنها هدايت است و اسم مبارك هادى . مهربانِ بى نهايت ما ، هر آينه نور است. و اين نور در تاريكى ظلمانى جهل و نادانى ، هرآنكه را كه بسوى نور مطلق ميل داشته باشد هدايت مى كند .
* و اما عشق و معشوقيت حضرت حق
قصّه عشق از همان ابتداى مثنوى با دلتنگى هاى عاشقِ در بند هجران اسير ، آغاز مى شود و در قالب نى دورافتاده از نيستان ، درد جدايى را مى نوازد . بندبند وجود عاشق همه نى مى شود. و معشوق با دم مهرنوازش بر جان بى نواى عاشق مى دمد و قصه تلخ هجران را سر مى دهد و حضرت مولانا با تمامى شور فرياد برمى آورد كه :
بشنو از نى چون حكايت مى كند‎/ وز جدايى ها شكايت مى كند.
و مى توان تمام عشق در ۶ دفتر را در همان ۱۸ بيت نى نامه خلاصه كرد و در همان كلمه اول؛ «بشنو».«بشنو»حديث عشق را كه در تمام ممكنات جارى است وحضرت مولانا مى خواهد بگويد كه آيا چيزى هست كه از عشق يار خالى باشد:
غيرت حق بود و با حق چاره نيست‎/ كو دلى كز عشق حق صد پاره نيست ؟
پس محرك مولانا در بيان اين اسرار ، عشق يا معشوق بود كه اين هردو با حق متّحد و يگانه اند و اين شعر و نواى روح انگيز كه از گلوى وى برمى آيد، از او نيست بلكه عشق يا معشوق است كه بزبان او سخن مى گويد و بر پرده هاى گلويش آهنگ شرربار مى ريزد و هرچه او بگويد يا بسرايد ، خواه لطف باشد يا قهر ، ترانه وصال باشد يا ناله دردآميز فراق ، پند و نصيحت و قول لين باشد يا تقريع و توبيخ ، همه گفته عشق و تعليم معشوق است و اين رشته را عشق بر گردن وى افكنده و بى اختيار او را تا آنجا كه خاطرخواه اوست مى كشاند.
صوفيه ، رابطه ميان خالق و مخلوق را مانند پيوند عشق ميان عاشق و معشوق مى دانند . از آنجا كه خالق را صاحب جمال و كمال مطلق مى دانند، ايجاد ارتباط ميان او و مخلوق را بر اساس عشق مى نهند و به اعتقاد آنان ، طريق عشق راهبر انسان به مبدأ وجود است نه عقل جزوى.
حديث قُرب نَوافل از جمله احاديث قدسى است كه به حبِّ خداوند در تعبير عشق دلالت دارد :
بنده من با توسل به نوافل به من نزديك مى شود تا اين كه دوستش بدارم و هنگامى كه دوستش داشتم ، گوشى كه با آن مى شنود منم ، چشمى كه باآن مى بيند منم ، زبانى كه با آن سخن مى گويد منم ، دستى كه با آن ضربتى مى زند منم، و پايى كه با آن راه مى رود منم . (احاديث مثنوى - بديع الزمان فروزانفر)
مولانا عشق را لطيفه انسانيت و صفت حق و وسيله و آلتى براى تصفيه درون و ميزان و معيار سلامت عقل و حس مى داند و اگر گاهى جنونش مى خوانند از نوع بيمارى نيست بلكه، بدان مناسبت كه ديوانگان هم عالمى دارند و به عبارت ديگر از آويزش ها و تعلقات دنيوى دل بريده اند و نظير مردم عادى نيستند و مناسب فهم و درك و آداب و رسوم عمل نمى كنند . عشّاق و ديوانه و از گروه عقلاى مجانين خوانده شده اند؛
علّتِ عاشق ز علّت ها جداست‎/ عشق اسطرلابِ اسرارِ خداست .
اى سرافيلِ قيامتگاهِ عشق‎/ اى تو عشقِ عشق و، اى دلخواهِ عشق
اوّلين خلعت كه خواهى دادنم‎/ گوش خواهم كه نهى بر روزنم
گرچه مى دانى به صفوت حالِ من‎/ بنده پرور ، گوش كن اقوال من .
و تمامى مثنوى سخن از عشق است و عشقِ عشق ، دلخواهِ عشق .و آيا تعبيرى زيباتر از اين از معشوق داريم. سرافيلِ قيامتگاهِ عشق و خدايى كه خودِ عشق است و عشق هم عاشق اوست ، دلخواهِ عشق.
و آيا آفريده اى هست كه در ورطه عشق تو اى معشوق مهربان گام نهد و بازگردد؟
بنگر اينها را كه مجنون گشته اند‎/ همچو پروانه به وُصلت كُشته اند
بنگر اين كشتى خلقان غرقِ عشق‎/ اژدهايى گشت گويى حلقِ عشق
اژدهايى ناپديدِ دلربا‎/ عقل همچون كوه را او كهربا
عقل هر عطار كآگه شد از او‎/ طبله ها را ريخت اندر آب جو
رو كزين جو برنيايى تا ابد‎/ لَم يكُن حَقّاً لَهُ كُفوَا اَحَد.
و در راستاى عشق الهى، اسمايى چون يار ، دوست، حبيب ، ... در مثنوى آمده است كه بن مايه هركدام براى آغاز راه عشق است . چه يار بى عشق ، دوست بى عشق و حبيب بى محبت نيست .
* يار
تا بيابى بوى خُُلد از يار من‎/ چون محمّد بوى رحمن از يمن
و نيز « يار » را در ديوان كبير حضرت مولانا بسيار مى بينيم كه:
« عابد همه ازو خواهد ، عارف خود او را خواهد .
يار مرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا‎/ يار تويى ، غار تويى، خواجه نگهدار مرا.
حاج اسمعيل خان احمد دولابى در صفحه ۴۷ كتاب مصباح الهدى خويش فرموده اند:
«گرفتار ، همان گرفته يار است.»
* دوست
عقل را قربان كن اندر عشق دوست‎/ عقل ها بارى از آن سوى ست كوست
لفظ« دوست » در ميان صوفيه و عرفا كاربرد بسيار دارد . چه درجهان و كون و مكان ، در دل و در جان، همه اوست و اوست كه شايسته و لايق است به لفظ «دوست».
الهى !
دانى به چه شادم ؛ به آنك نه به خويشتن به تو افتادم.
الهى! تو خواستى نه من خواستم ، دوست بر بالين ديدم چو از خواب برخاستم
اَتانى هَواها قَبلَ اَن اَعرَفَ الهوى‎/ فَصادَفَ قَلباً فاِرغاً فَتَمَكَّنَا
زان پيشتر كه بدانم عشق چيست، عشق او به سراغم آمد و قلبى آسوده و خالى ديد . آنجا رابرگزيد و همانجا ماندگار شد .
* حبيب
در بندهاى۳۹و۴۳و۴۴و۴۵و... دعاى جوشن كبير از خداوند به عنوان بهترين حبيب و انيس ياد شده است:
،۳۹... يا خيرَ المَحبوبينَ ... يا خيرَ المُستَأنِسينَ
اى بهترين ِ حبيبان...اى بهترين ِمونسان...
،۴۳... يا مَن بِهِ يستَأنِسُ المُريدونَ ، يا مَن بِهِ يفتَخِرُ المُحبّونَ...
اى آنكه مريدان بدو انس گيرند ، اى آنكه دوستداران باو افتخار كنند.
،۴۴اللهم اِنّى اَسئَلُكَ بِاسمِكَ يا حبيبُ ...
پروردگارا! مى خوانم تو را به اسمهايت اى حبيب...
،۴۵... يا اَحَبَّ مِن كُلِّ حَبيب...
اى دوست تر از هر دوست.
* رزاق ؛رازق ؛ روزى دهنده
بزرگ ياورى كه حاجت مورى به علم غيب ، در بن چاهى و به زير صخره سمّا بداند ،چگونه ممكن است روزى بندگان ديگر خويش را از ياد ببرد ، بندگان خدا به « هر آنكس كه دندان دهد ، نان دهد » ايمانى عظيم آورده اند . به او كه مى آفريند ، مى پروراند و در همه حال روزى تك تك آفريده هايش را در اختيار آنها مى گذارد :
دست بر سر مى زنى پيش اله‎/ دست و سر بر دادن رزقش گواه
تا بدانى اصلِ اصلِ رزق اوست‎/ تا همورا جويد آنكه رزق جوست
رزق از وى جو ، مجو از زيد و عَمر‎/ مستى از وى جو ، مجو از بنگ و خمر.
هر آينه خداوند همان روزى دهنده نيرومند و محكم كار است . (آيه ۵۸ سوره ذاريات)
« حتى يك ساعت به فكر رزقت نباش. به دنبال كسب و كار هم كه مى روى بدان كه در رزق ، فاعل تامّ، خداى متعال است .»
* غنى
در عين حال كه همه آفريدگان ، در كوچكترين امرى بدو محتاجند ، ذات پاك حضرت دوست ، غنى و بى نياز است .
«يا اَيهَا الناسُ انتُمُ الفقراءُ اِِلَى اللّهِ و اللّهُ هُوَ الغنِى الحَميد.» اى مردم شما همه به خدا فقير و محتاجيد و تنها خداست كه بى نياز است و ستوده صفاتست.
كو غنى است و جز او جمله فقير‎/ كى فقيرى به عِوَض گويد كه : گير؟
* ربوبيت خدا ، در جاى جاى مثنوى فرياد شده است :
من نكردم امر تا سودى كنم‎/بلكه تا بر بندگان جودى كنم
چون خلقتُ الخَلق كَى يربِح عَلَى‎/ لطفِ تو فرمود اى قيومِ حَى
لا لِان اَربَح عَلَيهِم جودِ توست‎/ كه شود زوجمله ناقص ها درست.
دوبيت اشاره به اين حديث قدسى دارد:
«يقولُ اللّهُ عزَّوَجلَّ اِنَّمَا خَلقتُ الخَلقَ لِيربَحوا عَلَى وَ لَم اَخلُقهُم لِاربَحَ عَلَيهِم. » خداوند مى فرمايد : آفريدم آفريدگان را تا از من سود برند و نيافريدم ايشان را تا از آنان سود برم.
* قادر
قدرت و حاكميت خدا . آيا توضيحى براى آن هست، براى چشمى كه بينا باشد و دلى كه بصير و آگاه باشد؟ «يا مَن بَلَغَت اِلى كُلِّ شىءٍ قُدرَتُهُ» « اى كه به هر چيز توانش برسد. »
با چنان قادر خدايى كز عَدَم‎/ صد چو عالم هست گرداند به دَم
صد چو عالم در نظر پيدا كند‎/ چون كه چشمت را به خود بينا كند.
اى رفيقان راهها را بست يار‎/ آهوى لنگيم و او شير شكار
جز كه تسليم و رضا كو چاره اى؟‎/ در كف شير نر خونخواره اى؟
* حلم خدا ؛ حليم
حلم حق گرچه مواساها كند‎/ ليك چون از حد بشد ، پيدا كند.
حلم خدا ، لغزش هاى بندگان را مى پوشاند ، و چون بنده اى گستاخى را به اوج برساند رسوايش مى كند . چنانكه امام المتقين مى فرمايد :« و لَئِن اَمهَلَ اللّهُ الظّالِمَ فَلَن يفُوتَ اَخذُهُ »
و اگر خداوند به ستمكار ، مهلت دهد هرگز از موأخذه او در نمى گذرد .
* و خدايى كه كريم است
و كريم كسى است كه عطا و بخشش او بدون غرض و عوض باشد :
خلعت هستى بدادى رايگان‎/ من هميشه معتمد بودم بر آن.
آيا به دنبال كريم بودن حضرت حق بايد بود؟ البته نه! كريم بودن خداوند در همه هستى تجلّى كرده است:
۶ جهت عالم همه اكرام اوست‎/ هر طرف كه بنگرى، اعلام اوست

** ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |