سه شنبه ۲۷ شهريور ۱۳۸۶ - ۶ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Sep 18, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
اسما و صفات خداوند در مثنوى معنوى مولانا
افسانه پيشگاهى- بخش دوم و پايانى
315042.jpg
روز گذشته بخش اول تجلى نام هاى خداوند را در مثنوى معنوى مولانا خوانديد. امروز ادامه آن را پى مى گيريم

* مُعطى
او كه عطا مى كند ، مى بخشد، خدايى كه ذونعمت است و ذوعطا:
در احاديث است كه :
يا مَن عَطاؤهُ عَطا وَ مَنعُهُ عَطا ؛ اى خداوندى كه عطا كردنت ، عطا نمودن است و دريغ كردن و ندادن تو هم، عطا كردن است .
كسى كه دهنده و غنى است، اين گونه است . خوبان اينگونه اند .
بذلِ شاهانه ست اين ، بى رشوتى‎/ بخشش محض است اين ، از رحمتى
* منزّه است
از مكان و زمان ، از كليه نواقص مخلوقات :
دامن او گير اى يار دلير كو منزّه باشد از بالا و زير
* مُبَدِّل است
يكى ديگر از اسما اللّه است. خداوند همه هستى را آن به آن تحوّل مى بخشد . هم پديده هاى محسوس طبيعى را در مسير تكامل قرار مى دهد و هم احوال روحى انسان را ارتقا مى بخشد و همچنين گناهان بندگان را به حسنات و نيكى ها دگر مى سازد .
۶۲ جوشن كبير : يا مَن يقَلِّبُ اللّيلَ و النّهارَ.
۶۳ جوشن كبير ... يا مَن لايصلِحُ عَمَلَ المُفسدينَ .
سيئاتت را مبدَّل كرد حق‎/ تا همه طاعت شود آن ما سَبَق.
«...يبَدِّلُ اللّهُ سَيئاتِهِم حَسَناتٍ...» :خدوند گناهان را بدل به ثواب گرداند.
* جبّار
يكى ديگر از نامهاى باريتعالى است به معنى شكسته بند . ريشه اين اسم ، جبر است و جبر به معنى اصلاح پذيرى توأم با قهر و غلبه است . اين كه به خداوند جبار گويند، بدين خاطر است كه حق تعالى با افاضه مدام خود نقايص وجودى موجودات را جبران مى كند. زيرا اگر افاضه وجودى حق تعالى نباشد ، موجودات به عدم محض مى روند . مولانا مى گويد : «جبّاريت الهى از آن روست كه ابتدا وجود موهوم و وجه كاذب بشرى را محو مى كند و آنگاه با بقاى خود او را پيوند مى زند و به هستى حقيقى مى رساند .»
چون شكسته بند آمد دستِ او‎/ پس رفو باشد يقين شكست او
گر تو آن را بشكنى ، گويد : بيا ‎/ تو درستش كن ، ندارى دست و پا
پس شكستن ، حقّ او باشد كه او‎/ مر شكسته گشته را داند رفو
آنكه داند دوخت ، او داند دريد‎/ هرچه را بفروخت ، نيكوتر خريد
خانه را ويران كند زير و زَبَر‎/ پى به يكساعت كند معمورتر
گر يكى سر را ببرّد از بدن‎/ صد هزاران سر برآرد در زَمَن.
* يا ظاهر و يا باطن
« عرفا مى گويند ذات اقدس الهى از حيث تحقق و ثبوت ، از هر چيز ، ظاهرتر است و اما از حيث حقيقت و كُنه ، از همه موجودات مخفى تر است . پس توان گفت كه از عجايب شئون الهى آن است كه حضرت حق ، در عين ظهور ، مخفى است و در عين خفا ، ظاهر است.»
از اين روست كه در آيه ۳ سوره حديد ،خداوند به اسم ظاهر و باطن توصيف شده است :
«...يا ظاهرُ و يا باطنُ...»
مى رود بى روى پوش اين آفتاب‎/ فرطِ نورِ اوست رويش را نقاب .
* معيت حق
اين اصطلاح عرفانى مأخوذ است از آيه ۴ سوره حديد «... و هو مَعَكُم اَينَما كُنتُم ...» « و او با شماست هرجا كه باشيد ...». عرفا و حكماى متألّه مى گويند:«از آنجا كه وجود ، بسيط ترين حقيقت است هيچ چيزى نيست كه وجود همراه آن نباشد.» .بنابراين حق تعالى كه وجود حقيقى است، در همه جا و همه حال با هر موجودى هست . چنانكه امام على (ع) مى فرمايد : «مَعَ كُلِّ شَىءٍ لا بِمُقارَنَهٍ و غَيرَ كُلِّ شىءٍ لا بمزايلَهٍ .» خداوند با موجودات است اما نه آن سان كه قرين آنها باشد و غير از موجودات است اما نه آن گونه كه از آنها جدا باشد.
با تو باشد در مكان و بى مكان‎/ چون بمانى از سَرا و از دكان .
به عقيده فلوطين:« او در همه جاست و در هيچ جا نيست ...اگر او در هيچ جا نيست ، پس از هيچ جا چيزى بر او افزوده نمى شود و اگر در همه جاست ، پس با تمام بزرگى خود در همه جاست و ازين رو « همه جا » خود اوست .»
« وللّهِ المَشرِقُ وَ المَغرِبُ فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللّه .»
* و اما دو صفت لطف و قهر الهى
كه از اوصاف متقابله الهى است . مولانا مى گويد شناخت لطف در جامه لطف و شناخت قهر در جامه قهر از عموم مردم برمى آيد . اما وقتى كه لطف و قهر به جامه يكديگر در مى آيند شناخت آن دو دشوار است . در مثنوى خدا هم با صفت لطف، تجلّى گر اسم مباركه لطيف و هم با صفت قهر و اسم قهّار آورده شده و هم توأمان با هم.
مر عدم را خود چه استحقاق بود‎/ كه برو لطفت چنين درها گشود ؟
قهر حق بهتر ز صد حلم من است‎/ منع كردن جان زحق ، جان كندنست
قهر را از لطف داند هر كسى‎/ خواه دانا ، خواه نادان ، يا خسى
ليك لطفى قهر در پنهان شده‎/ يا كه قهرى در دلِ لطف آمده
كم كسى داند مگر ربّانى‎/ كِش بُوَد در دل مِحَكِّ جانيى
باقيان زين دو گمانى مى برند‎/ سوى لانه خود به يك پَر مى پرند.
صفات و اسامى ديگر خداچون ستّار العيوب ، علّام الغيوب ، جواد ، احكم الحاكمين ، رحمان و رحيم ، عليم، و.... هر كدام در مثنوى صدها شاهد مثال دارد و در دنياى ما ، هزاران . آيا كسى هست كه با وجود اين همه آثار پروردگار خويش را تكذيب كند ؟ آيا ديگر جايى براى بنده مى ماند كه با وجود چنين مَولى و سرورى ، از خود دم زند ؟ در سوره مباركه الرحمن ، بسيار زيبا به اين موضوع پرداخته شده است ؛
« فَبِاَى آلاء رَبِّكُمَا تُكَذِّبان : اى جن و انس كدامين نعمتهاى خدايتان را انكار مى كنيد ؟
و آيا جهان ما پر از آيات الهى نيست ؟اسما و صفات الهى ، به تمامى نه آن بودند كه در مفاتيح الجنان و يا در قرآن كريم و هر كتب دينى بود . آنچه كه بود ،اسامى و صفاتى بود كه ذهن وقّاد حضرت مولانا با نازك بينى خود آنها را مطرح كرده است و حقير بعضى از آن صفات را كه مولانا بسيار زيبا ، به آنها نام ونشانى دلنشين داده اند را تحت نام « تكى ها » آورده ام . كه فقط براى نمونه تعدادى از آنها را مى آورم.
آن عظيمُ العرش ، عرش او محيط‎/ تختِ دادش بر همه جانها بسيط
هم دلت حيران بود در منتجع‎/ كه چه روياند مُصَرِّف زين طمع
مؤمن و ترسا ، جهود و گبر و مُغ‎/ جمله را رو سوى آن سلطان الُغُ
اى سرافيل ِ قيامتگاهِ عشق‎/ اى تو عشقِ عشق، و اى دلخواهِ عشق
تا بدانى كو حكيم ست و خبير‎/ مصلحِ امراضِ درمان ناپذير
و از اين گونه بسيار است ، اسامى زيباى پروردگار در درياى مثنوى معنوى و چگونه بنده ناچيزى چون من ، اين امر را پذيرفتم كه اسماى زيباى الهى را در كتابى كه همه اوست پيدا كنم . ليكن ، در اين راه مدد از زيباترين معشوق گرفتم ، هرچند كه در تمامى سطر سطر مثنوى جاى پاى اللّه است و همه جا اوست و همه حرف اوست . به قول فلوطين:« او قابل بيان نيست ، زيرا هرچه درباره او بگويى « چيزى » گفته اى . يگانه سخنى كه در مقام اشاره به او مى توان گفت چنين است : « در فراسوى همه چيزها و در فراسوى عقل. »، زيرا اين سخن نامى نيست ، بلكه حاكى از اين است كه « او » هيچ يك از همه چيزها نيست.»
« البته درباره او سخن مى گوييم ، ولى آنچه مى گوييم او نيست : نه او را مى شناسيم و نه مى توانيم درباره اش بينديشيم .»
« فلوطين » از مبدأ و مصدر كل، گاه به احد و گاهى به خيبر تعبير مى كند ، اما هيچ يك را كافى و كامل نمى داند و هر تعبير و توصيفى را مايه تصغير و تحديد او مى خواند . وى « احد را متعالى و منزّه از همه احكام و صفاتى مى داند كه به موجودات نسبت داده مى شود.»
پس بنده ضعيفى چون من تنها مى توانم بگويم :
الهى !
آن را كه تو برداشتى ميفكن و آن را كه تو نگاشتى مشكن ، ما را به ما بنگذار و بدين بيخردگى معذور دار.
و او كه
« همه موجودات در طلب « او » هستند و طبيعتشان بدين طلب مجبورشان مى كند . چنانكه گويى حدس مى زنند و احساس مى كنند كه بى او نمى توانند بود. به زيبايى تنها كسانى برمى خورند كه مى دانند و بيدارند .»
در مثنوى همه كس و همه چيز حيران اوست، همچنانكه در عالم همه چيز :
« همه ذرّات كاينات گرد جمال اللّه ، گردان و تدبير و خواطر من گرد اللّه ، گردانست و سبوح سبوح گويان است .»
درد اوست و درمان اوست . عشق و عاشق و معشوق اوست . هجر اوست و وصال او .همه و همه در جست وجوى او. همه سبوح گويان او وهمه او :
قبله ذرات عالم روى توست‎/ كعبه اولاد آدم كوى توست
ميل خلق هر دو عالم تا ابد‎/ گر شناسند و اگر نى سوى توست
چون به جز تو دوست نتوان داشتن‎/ دوستى ديگران بر بوى توست
انفجار نور است . نه بلكه خود نور است . نورِ نورِ نورِنورِ نورِ نور. همه چيز در نور اوست كه هست . همه چيز بر بوى اوست كه مى زيد .
او « مركز روشنايى است كه از او مى تابد و به او وابسته است . روشنايى در همه جا با اوست و از او جدائى پذير نيست. »
حضرت حق ، حضرت پر رحمت است ، هم وجود و هم عدم ، هم كفر و هم ايمان ، عاشق اويند . هم مس و هم نقره ، بنده كيمياى وى :
حضرت پر رحمت است و پر كرم‎/ عاشق او هم ، وجود و هم عدم
كفر و ايمان عاشق آن كبريا ‎/ مس و نقره ، بنده آن كيميا.
* در « مناقب العارفين » آمده است كه روزى «معين الدين پروانه » با برشمردن اوراد و اذكار درويشان و زهّاد ، چگونگى و طريق ذكر را از مولانا پرسش مى كند ، وى مى فرمايد :« ذكر ما الله الله الله است از آن كه ما اللّهيانيم، از الله مى آييم و باز به الله مى رويم .
ما زاده ز ذاتيم سوى ذات رويم‎/ بر رفتن ما دهيد ياران صلوات
همانا كه ترك ماسوى الله را گرفته ايم .»
و در كنار اين چنين كامل انسانى ، من ناتوان كه بودم ؟ سر بر آستان پر مهرش نهادم و زمزمه غريبانه خويش را چنين واگويه كردم :
« اى سزاوار ثناى خويش ! اى شكر كننده عطاى خويش ! اى شيرين نماينده بلاى خويش ! رهى به ذات خود از ثناى تو عاجز و به عقل خود از شناخت منّت تو عاجز و به توان خود از سزاى تو عاجز.
كريما! گرفتار آن دردم كه تو دواى آنى ، بنده آن ثنايم كه تو سزاى آنى ، من در تو چه دانم تو دانى ! تو آنى كه خود گفتى و چنان كه خود گفتى آنى.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |