|
|
|
در آستانه دوست
|
|
|
اصغر استاد حسن معمار
نشست نويسندگان و هنرمندان درآستانه هفته دفاع مقدس به دعوت دفتر هنر و ادبيات با حضور جانبازان دفاع مقدس آقاى مجيد بنايى اسكويى و همسر گرامى ايشان انجام شد. در آغاز اين نشست، مسئول دفتر ضمن تبريك آغاز ماه پربركت رمضان و گراميداشت هفته دفاع مقدس، با تأكيد بر مقام و منزلت زن و شخصيت او گفت: شخصيت زن در قبل از انقلاب و حتى در بعد از انقلاب به نحو تمام و كمال شناخته نشده است و هنوز ضايعاتى كه قبل از انقلاب به آن وارد شده به درستى جبران نگرديده است، به همين جهت هنر و ادبيات داستانى بايد بتواند در اين مقوله اثرگذار باشد. اين نشست سپس وارد گفت وگو با آقاى مجيد بنايى اسكويى و همسرشان شد. آقاى بنايى جانباز ۷۰درصد قطع نخاع از كمر، متولد ۱۳۴۸ در نوجوانى همزمان با تحصيل در مدرسه شبانه به كار هم مشغول مى شود و در سن ۱۷سالگى با وجود مخالفت اوليه پدر و مادر خود با جلب رضايت ايشان، موفق به حضور داوطلبانه در جبهه مى شود با بر تن كردن لباس سپاه ضمن انجام وظايف سازمانى خود پشت جبهه و تهران، توفيق شركت در عمليات هاى كربلاى يك در مهران و عمليات فكه و شرهانى و كربلاى ۲ در منطقه حاج عمران و شلمچه را پيدا مى كند. ايشان در درگيرى هاى پايانى جنگ و دفاع مقدس در سال ،۱۳۶۷ در منطقه شلمچه به فيض جانبازى نائل مى شود و اكنون موفق به دريافت مدرك كارشناسى ارشد رشته حقوق شده است. آقاى اسكويى در پاسخ به پرسش نويسنده اى كه در مورد انگيزه اعزام به جبهه و عوامل مؤثر در اين انگيزش پرسيد، گفت: من در خانواده اى مذهبى بزرگ شده ام، پدرو مادرم در تربيت دينى من نقش بسزايى داشتند و من پايبندى به نماز اول وقتم را مديون پدرم هستم. البته نخستين بار كه تصميم اعزام به جبهه و شركت در دفاع مقدس را گرفتم به زمان شهادت شهيد حسين فهميده نوجوان بسيجى برمى گردد آن روزها من هم تقريباً در همين سنين بودم. البته تبليغات بسيج مسجد و آشنايى با دوستان بسيجى در اين انتخاب خيلى تأثير داشت، منتهى به علت اين كه جوانان زير ۱۷سال را به جبهه اعزام نمى كردند و پدر و مادرم هم چندان موافق نبودند تا اين سن موفق به اعزام نشدم. موقع اعزام هم گله خود را به مخالفت والدينم با اعزام، با يك هفته سكوت در خانه ابراز كردم و به لطف خدا منجر به حصول رضايت ايشان شد. آقاى بنايى در بخش ديگرى از سخنان خود، شخصيت والاى دوستان شهيدى همچون شهيد عليرضا آملى و باقر اسدى را در پيمودن راه رشد و معنويت خود مهم ارزيابى كرد و گفت: البته پيش از جبهه رفتن و حتى در جبهه سعى مى كردم كه هر حديثى را كه ياد مى گيرم، در حد امكان عمل كنم و اين رويه هم فكر مى كنم تأثير زيادى در توفيقاتم داشته است. منتها در كنار اين امر، دوستى و محبت شديدى كه نسبت به شخصيت بزرگوار شهيد آملى داشتم هم بسيار مؤثر بود. آقاى بنايى به بيان برش هايى از شخصيت و خصوصيات شهيدعليرضا آملى پرداخت و مداومت به نماز شب، حضور قلب در نماز، مراقبت زبان از غيبت برادران مسلمان و اخلاص، تواضع، خيرخواهى و بصيرت كم نظير وى را كه فرمانده گروهان غواصى لشكر ۱۰ سيدالشهدا(ع) بود، ستودو گفت: از ويژگى هاى بارز شهيد آملى اين بود كه وقتى به او مسئوليتى سپرده مى شد، بادقت و قدرت و به نحو احسن آن كار را تا آخر انجام مى داد نياز نبود كه تابلو بزند و يا شعار بدهد كه من مى خواهم كار فرهنگى انجام بدهم، همان عمل مخلصانه و محكم ايشان تبليغى عملى بود. ايشان در سال ۱۳۶۵ در عملياتى در داخل آب مورد اصابت قرار گرفت و به فيض عظيم شهادت نائل شد و با اين كه چندين سال از دورى او مى گذرد ولى هيچ گاه ايشان را فراموش نمى كنم. گويى ايشان درعالم ملكوت سير مى كرد. زيارت عاشوراى بعداز نماز صبحش ترك نمى شد. وقتى كه من ايشان را در آغوش مى گرفتم از زيادى تركش هاى بدنش، ناله اش در مى آمد، اما در عملياتها به جرأت مى توانم بگويم كه بيشترين زحمت و فعاليت مربوط به او بود. ايشان پيرامون عكس العمل رزمندگان، در مقابل قبول قطعنامه (۵۹۸) گفت: ما آن موقع در پادگان دوكوهه بوديم و من به ندرت رزمنده هايى را مى ديدم كه گريه نكنند، منتها با پخش پيام مهم حضرت امام (ره) دراين باره، آرامش خاصى نصيب همه ما شد. آقاى اسكويى درخصوص نحوه مجروحيت خود افزود: در همان سال ،۱۳۶۷ پس از قبول قطعنامه، دشمن حربه چندين ساله صلح طلبى دروغين خود را به راحتى زمين گذاشت و در چندين جبهه دست به تهاجم جديدى زد كه با مقابله شديد نيروهاى جان بركف ما روبه رو شد. در همين ايام بود كه ما درمنطقه شلمچه در نيمه هاى شب با گروهى از نيروهاى مهاجم عراقى برخورد كرديم و در جريان درگيرى با آنها، من كه روى خاكريز به حالت دوزانو نشسته بودم از پشت مورد اصابت تركش توپ قرار گرفتم. ابتدا تصور كردم كه پاهايم قطع شده است. برادر مصطفى - يكى از همرزمانم كه از ناحيه يك پا ناراحتى هم داشت ـ باچفيه كمرم را بست و با اصرار زياد مرا به دوش كشيد و به زحمت به عقب آورد. مجيد بنايى در پاسخ به اين پرسش كه آيا تا به حال با خود گفته ايد اى كاش اين طور نشده بودم؟ گفت: من صبور بودن و توكل به خدا را عملاً از مادرم دارم. ايشان به راحتى با مشكلات كنار مى آيند و همان طور كه نسبت به مجروحيت من كنار آمدند و خدا را شكر كردند. آقاى بنايى افزود: من نه تنها به گذشته ام و جانبازى ام افتخار مى كنم بلكه حاضرم تنها يك شب به همرا شهيد آملى در عملياتى شركت كنم و بعد از آن هرچه مى خواهد بشود، قطع نخاع از گردن هم بشوم، استقبال مى كنم، اگر تمام عمرم را هم بدهم براى آن باز حاضرم. آقاى اسكويى با اشاره به بعد از رحلت امام گفت: بعد از ضايعه رحلت امام يكى، دو ماهى توهمى در من ايجاد شد كه همه چيز را از دست رفته مى پنداشتم اما تسليم اين افكار نشدم و به مطالعه وصيت نامه حضرت امام و پيام هاى مهم ايشان رو آوردم و واقعاً برايم عالى و روشنگر بود. در جايى ايشان مى فرمايد (قريب به مضمون): اگر كار براى خدا باشد، گذر زمان نمى تواند خللى در آن ايجاد كند و اين كار جاودانه خواهد ماند. با اين كلام نورانى ايشان بارقه اميدى بر قلب من تابيد و محكم تر و مصمم تر از قبل به كار و ادامه تحصيل پرداختم. پس از سخنان آقاى بنايى همسرشان خانم ليلا اوصالى متولد ۱۳۴۹ اهل زنجان به معرفى اجمالى خود پرداخت. ايشان خواهر يك شهيد و يك آزاده مى باشد و در مقطع كارشناسى ارشد رشته الهيات و معارف اسلامى مشغول تحصيل است. خانم اوصالى در پاسخ به اين پرسش كه شما چگونه با آقاى بنايى آشنا شديد و ازدواج كرديد؟ گفت: من سال سوم دبيرستان بودم كه با ديدن حماسه آفرينى ها و جانبازى رزمندگان اسلام، گفتم من هم بايد كارى بكنم تا از اين قافله عشق عقب نمانم و به سهم خودم اداى دين كرده باشم و چون پسر نبودم امكان شركت در دفاع مقدس نداشتم. بنابراين علاقه و اشتياق داشتم تا با جانبازى ويلچرى ازدواج كنم. البته آن موقع اين فكر در حد آرزويى دست نيافتنى برايم جلوه مى نمود. منتهى پس از چند سال كه به شغل معلمى مشغول شدم، از طريق يكى ازدوستانم كه با جانبازى قطع نخاع ازدواج كرده بود، آشنا شدم. ابتدا در داشتن ظرفيت و تحمل لازم و كافى براى زندگى با جانباز قطع نخاع احساس ترديد داشتم ولى با استعانت از نماز، دعا و استخاره اى كه كردم، آرامش پيدا كردم و حتى با شگفتى، شاهد رضايت مادرم از اين امر بودم و طعن و كنايه ديگران برايم چندان مهم نبود و با كمك خداوند تمام مشكلات ما حل شده و مى شود. من معتقدم كه اگر لطف خداوند نباشد انسان در كوچك ترين مشكلش مى ماند. خانم اوصالى نظرشان را در مورد آقاى بنايى چنين اظهار كردند: همين الآن هم بعد از نزديك به ۱۰سال زندگى با آقاى بنايى با قاطعيت و يقين عرض مى كنم كه اگر بنا بود شوهرى را انتخاب كنم ايشان را برمى گزيدم اصلاً هم پشيمان نيستم. خانم بنايى در پاسخ به اين پرسش كه برخى از جانبازان، همسران خود را ايثارگرتر مى دانند. نظر شما چيست؟ گفت: من اين را از بزرگوارى آنها مى دانم و معتقد نيستم، چون مى بينم هنوز كه هنوز است ايشان سختى هاى زيادى را تحمل مى كنند، سردردهاى شديد كه به كليه و مثانه مربوط است، دارند. با اين كه ما چنين سختى هايى نداريم. ايشان تا به حال حتى يك بار از مشكلات جانبازى خم به ابرو نياورده اند و من اعتراض از ايشان نديده ام . صبر و اراده ايشان براى من الگو بود ودر حقيقت در خيلى كارها معلم من بوده اند. از نظر معنوى چيزى كم ندارند و تمام انتظارات مرا برآورده كرده اند، در ميهمانى هايى كه گهگاه داريم اجازه نمى دهند فشاركارى زيادى بر من وارد شود. آقاى بنايى در ادامه سخنان همسرشان گفتند: البته من چندان با اين نظر خانم موافق نيستم. واقعاً همسران جانبازان ايثارگرتر هستند. ما در ابتداى زندگى مشكلاتى به لحاظ منزل و شرايط زندگى داشتيم كه ايشان به خوبى با آنها برخورد كردند و الآن كه بحمدالله مشكلى نداريم، در بحث نداشتن فرزند كه براى خانم ها عموماً خيلى مهم است، ايشان از من بسيار جلوترند، حتى در بحث ماديات زندگى آنقدر كه من اهميت مى دهم ايشان پايبند نيستند و واقعاً خدا را سپاس مى گويم. سپس آقاى بنايى با ذكر خاطره اى به تأييد سخنان خود پرداخت. ايشان افزود: در ابتداى زندگى در آپارتمانى بوديم كه وسايل رفاهى كافى نداشت. تازه هم به آنجا رفته بوديم و ارتباط چندانى با همسايه ها نداشتيم. يك روز خانم بشدت بيمار بودند به گونه اى كه توان بلند شدن از تخت و بستر را نداشتند، حالا ما تلفن هم نداشتيم و من هم امكان اينكه بتوانم از يخچال قرص به ايشان بدهم را نداشتم. شايد ۴۰دقيقه پشت پنجره منتظر بودم تا يك نفر (چه زن چه مرد) ردشود. تا اين كه از فردى كه رد مى شد خواهش كردم تا زنگ طبقه سوم را كه كمى بيشتر از بقيه با آنها آشنا بوديم بزند. بالاخره با خبر دار شدن آنها، كسى آمد و مشكل را حل كرد. خانم اوصالى در پاسخ به اين پرسش كه سخت ترين چيز براى شما چيست؟ گفت: من به همه معصومين ارادت قلبى دارم و عشق مى ورزم مخصوصاً به آقا امام زمان (عج) و فكر مى كنم سخت ترين پيشامد براى من جدايى از اين عزيزان باشد و اگر در آخرت كالاى قابل عرضه اى داشته باشم همين حب به ايشان است. به همين دليل براى گره گشايى از امورم به آنها متوسل مى شوم و نذر صلوات مى كنم.
|
|
|
|
|