سه شنبه ۲۷ شهريور ۱۳۸۶ - ۶ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Sep 18, 2007
كودك بادبادك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك بادبادك
استرس هاى بازگشت به مدرسه
عيد فطر
آرزوهاى بزرگ
315072.jpg
جان اشلاتر ‎/ فاطمه امامى

يك معلم مدرسه روزى از شاگردانش خواست نقاشى هر چيزى را كه به خاطرش از خدا سپاسگزار هستند، بكشند. شاگردان او از خانواده هاى فقير بودند و قطعاً تصوير بوقلمون و ميزى پر از غذا را مى كشيدند.
معلم نقاشى ها را جمع كرد. حدسش درست بود. همه بچه ها همان تصاويرى را كشيده بودند كه او تصور كرده بود. فقط نقاشى داگلاس، بسيار عجيب بود. او عكس يك دست را كشيده بود. معلم نقاشى را بالا گرفت و از شاگردان پرسيد:
«اين دست كيست؟»
يكى گفت: «اين دست خداست كه برايمان غذا مى آورد.»
ديگرى گفت: «دست يك كشاورز است كه بوقلمون پرورش مى دهد.»
معلم رو به داگلاس كرد و نظر او را پرسيد. داگلاس گفت: «خانم معلم! اين دست شماست.»
معلم يادش آمد كه گاهى هنگام تعطيل شدن مدرسه، دست داگلاس را كه پسرك تنها و پاكيزه اى بود، مى گرفت و او را از كلاس بيرون مى برد. معلم عادت داشت براى همه بچه ها اين كار را بكند، ولى براى داگلاس، اين كار معناى عميق ترى داشت. هديه چيزى نيست كه به ديگران مى دهيم تا سير شوند. هديه، بخشى از وجود و احساس ماست كه به ديگران مى بخشيم.
كودك كار
315036.jpg
نثار احمدظريفى

آرامش مى گيرد با پول
او را كسى دوست ندارد
او را كسى در آغوش نمى گيرد
او را كسى صدا نمى زند
او از تنگناى محبس تاريكى مى آيد
از دل شب از دل خار
با شب ها خو مى گيرد
با تاريكى زندگى مى كند
او نمى شناسد محبت را در دل مردم
آنها نديده اند محبت را
چون مى گويند مردم محبت ندارند
عشق براى آنها چيزى است
در دل جعبه آدامس
درون كيف واكس
داخل گونى پر از كارتن
ولى بندگى در كار او نيست
ثروت يعنى عشق
براى مردم پول مفهوم زندگى را دارد
پول مفهوم بندگى را دارد
چرا بايد چنين باشد
چرا ما نبايد فكرى كنيم
تا ديگر نباشد آنچه برايتان گفتم
استرس هاى بازگشت به مدرسه
عظمت شما از نيروى درونى تان است نه ظاهرتان
315069.jpg
مترجم: غزاله مرعشى

آغاز سال تحصيلى جديد و بازگشت به مدرسه اتفاق هيجان انگيزى است. يك شروع دوباره، ديدن دوستان قديمى و رفتن به سر كلاس بالاتر. ولى با وجود همه اين ها، خيلى از دانش آموزان دلشوره هايى هم دارند. اگر شما هم دچار استرس شده ايد، اول از همه بايد بدانيد كه تنها نيستيد و اكثر دانش آموزان در ابتداى سال تحصيلى اين نگرانى و دلواپسى را تجربه مى كنند. بخش مهمى از اين نگرانى ها مربوط به درست انجام دادن تكاليف درسى و گرفتن نمره هاى خوب در امتحانات است. دغدغه دانش آموز موفق بودن و از پس درس هاى جديد برآمدن فقط مربوط به شما نيست اما بايد بدانيد كه با استرس داشتن مشكلى حل نمى شود ولى با مديريت زمان چرا. شما بايد زمان مناسب براى انجام هر كار را در طول روز مشخص كنيد و بدين ترتيب بين درس خواندن و تفريح تعادل به وجود آوريد. به جاى اين كه اجازه بدهيد استرس به شما غلبه كند يا درباره عملكردتان قضاوت ناعادلانه اى داشته باشيد يك برنامه روزانه منطقى براى خودتان تنظيم كنيد كه در آن هر كارى در جاى مناسب خود باشد.
از طرفى مى توانيد روى كمك برادر و خواهر بزرگتر، مشاور مدرسه و معلم هايتان حساب كنيد. آنها مى توانند درباره روش هاى مطالعه هر درس و برنامه ريزى صحيح شما را راهنمايى كنند. البته نبايد فراموش كنيد كه تغذيه مناسب، ورزش و خواب كافى در حفظ سلامتى شما مؤثر است و براى داشتن يك زندگى سالم و متعادل و موفق نبايد از آنها غافل شد.
جدا شدن از دوستان قديمى، پيدا كردن دوستان جديد، خجالتى بودن و ترس از پذيرفته نشدن در جمع هم بخش ديگرى از نگرانى ها است.
داشتن چند دوست خوب به شما كمك مى كند راحت تر از پس مشكلات مدرسه برآييد. خجالتى بودن را كنار بگذاريد و با همه همكلاسى هاى تان ارتباط برقرار كنيد. مطمئناً مى توانيد ميان آنها دوستان خوبى پيدا كنيد. حتماً مى دانيد كه براى پيدا كردن دوستان واقعى، نبايد فقط به ظواهر افراد اكتفا كنيد بلكه بايد اخلاق و رفتار آنان را هم در نظر بگيريد.
اگر ميان همكلاسى هايتان كسانى هستند كه شما را اذيت مى كنند و دست مى اندازند، با آنها با مهربانى و گذشت رفتار كنيد يا آنها را به طور كل ناديده بگيريد. وقتى كه آنها ببينند رفتارشان روى شما هيچ اثرى نداشته است و شما به حرف هايشان اهميتى نمى دهيد، بالاخره خسته مى شوند و دست از سرتان برمى دارند.
اگر به هر دليلى، ديگران به خاطر عملكردتان در گذشته تصوير منفى اى از شما در ذهنشان دارند، خودتان را نبازيد. در عوض سرتان را بالا بگيريد، لبخند بزنيد و سعى كنيد با رفتار خوبتان به صفات نيك، شهره شويد. شما مى توانيد امسال اين ذهنيت منفى را به ذهنيتى مثبت تغيير دهيد.
بخش ديگرى از اين نگرانى ها مربوط به ويژگى هاى ظاهرى و پوشش است. اين نگرانى هم طبيعى است چون همه ما دوست داريم ظاهرى قابل قبول داشته باشيم و در جامعه پذيرفته شويم.
بسيارى از نوجوانان در اين سن دچار جوش هاى صورت و يا تغييرات فيزيكى مى شوند و همين باعث مى شود كه در جمع، خجالتى باشند. اين مسائل نبايد باعث كاهش اعتماد به نفس شما شود چون اين موارد بسيار طبيعى است و همه نوجوانان به نوعى درگير آن مى شوند، گذشته از اين، تغييرات گذرا است و حتى ممكن است چند سال ديگر به استرس هاى امروزتان بخنديد!
به خاطر داشته باشيد كه عظمت شخصيت شما به خاطر نيروهاى درونى تان است و نه ظاهرتان.
عيد فطر
ميهمان كدام وزيريد؟!
ماه مبارك رمضان در مالزى
ماه رمضان در مالزى حال و هواى خاصى دارد. همه خيابان ها چراغانى مى شود و شلوغى سوپرماركت ها و خيابان ها حكايت از اهميت حلول اين ماه دارد.
شب اول ماه رمضان با تعطيلى عمومى و آتش بازى هاى فراوان همراه است.
افطارى و شام در مساجد به رايگان برقرار است. شورباى برنج غذاى معروف ماه رمضان است كه با برنج، مرغ، گوشت و گاهى با سبزيجات پخته مى شود.
خواندن قرآن، آموزش قرآن و حفظ آن براى هر مالايايى در ايام ماه مبارك رمضان فريضه است. ۲ ساعت قبل از افطار از هر چند خانواده مالايايى يك نفر در رمضان بازار ميز و گاز و وسايل عرضه غذا مى گذارد. اين بازار از سوى پليس هم حمايت مى شود تا مزاحمتى ايجاد نشود، ولى زمان بازار فقط دوساعت است. جشن هاى ماه رمضان كه مركز آنها ايالات ترينگانو و كلانتان در شمال مالزى است، سوژه جذابى براى گردشگران و خبرنگاران خارجى است.
چلو گوشت، چلو مرغ و فرنى پرطرفدارترين غذاهاى مردم مالزى سر سفره افطار است.
از ديگر غذاها مى توان از كباب، شاورمه و قطائف نام برد.
مالاوى ها از اول ماه رمضان نقشه مى كشند كه براى عيد فطر امسال به خانه كدام وزير بروند، شايد هم به خانه نخست وزير و شايد 'به خانه چند وزير سر بزنند. زيرا در خانه وزراى مسلمان دولت به روى همه باز است بدون هيچ گونه محدوديتى.
غر زدن روى
ده هزار و ششصد و يازده شاخه
315078.jpg
ساقه گفت: خسته شدم از اين كه هر روز مى برم و مى آرم. ريشه به حرف ها و كنايه هاى ساقه عادت داشت، بنابراين سكوت كرد.
ساقه گفت: نمى دونم به كى بگم كه خستم، خستم كه هر روز اين همه بار رو از تو بگيرم و ببرم برگ ها و از اونا هم بگيرم و ببرم به شاخه ها كه ميوه بشه.
ريشه، دويست ميليارد و پانصد و شصت ميليون بار جملاتى مشابه را از ساقه شنيده بود. خواست چيزى نگويد اما منصرف شد.
ريشه گفت: من تا حالا حتى يك كلمه چيزى از خودم نگفته بودم اما بذار اين دفعه چيزى بهت بگم. من با ريشه هاى خيلى زيادى صحبت كرده ام. اين پائين ريشه هاى خيلى از درخت ها نزديك هم هستند. ما ريشه ها وقتى كارى نداريم مى شينيم و با هم صحبت مى كنيم.
ساقه گفت: جالبه! من فكر مى كردم فقط ساقه ها هستند كه با هم صحبت مى كنند.
ريشه گفت: داشتم مى گفتم. ريشه هايى كه من باهاشون دوستم خيلى هاشون ريشه هاى درخت هايى اند كه ساقه هاشون خيلى از تو بزرگترن اما اونا هيچ شكايتى ندارن.
ريشه با خودش زمزمه كرد: چه مى دونى اينجا چه خبره!
همه ما اين جا مجبوريم سخت كار كنيم، توى اين تاريكى.
مى دونى كه ما آرزو به دلمون موند يه بار هم كه شده يه گنجشك يا يه قناورى روى ما هم بشينه اما اينجا همه اش موش و كرم و اين جور چيز هاست. تو اونجا هر روز به آواز قنارى و گنجشك و پرنده ها گوش مى دى، آفتاب هر روز نوازشت مى كنه، شب ها مى تونى ستاره ها را ببينى اما ما...
ساقه گفت: تو از كجا راجع به اين چيزها مى دونى؟ تو كه هيچ وقت بيرون نبودى. از كجا مى دونى آواز پرنده ها چه جوريه؟
ريشه گفت: مى دونى من و تو چند سالمونه؟
ساقه گفت: خيلى.
ريشه گفت: دويست وپنجاه سال. توى اين مدت من همه اش به آواز پرنده ها فكر مى كردم، به اين كه آفتاب چه شكليه! گرماى آفتاب چه جوريه! به اين كه ابرها چى هستن؟
ساقه خنديد و گفت: خب از من مى پرسيدى؟
ريشه گفت: تو از همون روز اول غر مى زدى. سال هاى اول هميشه به من طعنه مى زدى كه چرا ميوه ندارم. بعد هم كه ميوه آوردى هى غر مى زدى كه چرا ميوه هام اين قدر كمه. مى گفتى من خجالت مى كشم به درختاى ديگه نگاه كنم، اونا ميوه هاشون خيلى بيشتر از منه. بعد هم كه ميوه هات زياد شد باز غر زدى كه ميوه هات سنگين هستند و نمى تونى اونا رو نگه دارى. زمستون كه مى شد غر مى زدى كه بعضى پرنده ها مى آن پيشت و نمى ذارن درست و حسابى بخوابى، تابستون كه مى شد يه چيزى مى گفتى، اما من از زندگى راضى ام. خيلى ها فكر مى كنن اين پائين، دنياى مرده هاست اما نمى دونن زندگى واقعى همين جاست. اگه حتى يه روز خاك و اونايى كه زيرخاكند نباشن، زندگى تموم مى شه. اون وقت معلوم نيست آفتاب مى خواد پشت كى رو گرم كنه يا بارون كجا بباره.
ساقه گفت: ولى دنيا خيلى بيهوده است. من و برگ ها با زحمت ميوه درست مى كنيم و بعد ميوه ها مى رسه و خيلى هاشون مى افته روى خاك و هدر مى ره.
ريشه گفت: تعجب مى كنم توى اين دويست و پنجاه سال دقت نكردى كه ميوه ها هدر نمى رن. همون ميوه هايى كه مى ريزن پاى درخت همونا من و تو رو نگه مى دارن.
ساقه گفت: باد چى؟! باد كه ساقه هاى منو مى شكونه.
ريشه گفت: تا حالا چند تا از شاخه ها تو شكسته؟!
ساقه گفت: پنج تا!
ريشه گفت: چند تا شاخه دارى؟!
ساقه گفت: ده هزار و ششصد و يازده شاخه، البته پارسال شاخه هامو شمردم.
ريشه گفت: مى دونى اگه همين باد نبود بارون نمى اومد، همه شاخه هات خشك مى شدن؟
شاخه گفت: نگفتى تو از كجا مى دونى باد چيه، آواز گنجشك چيه؟
ساقه و ريشه حرف مى زدن كه از خواب بيدار شدم، پشت پنجره داشت بارون مى اومد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |