|
براساس يك ماجراى واقعى
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
|
|
|
براساس يك ماجراى واقعى
ديدار آخر
|
|
|
الهام آرمان
روز داشت جاى خودش را به شب مى داد. در كنج دنج حياط خانه نشسته بودم و سبزى «آش پشت پاى» بچه ام رضا را پاك مى كردم. شب مى رسيد. دلشوره داشتم. باورم نمى شد رضا كوچولوى مادر آنقدر بزرگ شده كه دفترچه سربازى گرفته و به خدمت مى ره. همان طور كه اسفناج هاى سبزى را يكجا در ديگ مى ريختم ياد نذر و نيازهاى ۱۰ سال اول ازدواجمان افتادم. همان موقع كه فكر مى كرديم ديگر بچه دار نمى شويم. منصور (شوهرم) مى گفت: كبرى خانم غصه نخور، اگر بچه دار هم نشديم از شيرخوارگاه بچه اى مى آوريم و بزرگ مى كنيم. اما دلم مى خواست صداى فرزندى در آشيانه مان بپيچد كه از پوست و خون خودمان باشد. ۱۰ سال تمام به هر درى زديم تا بالاخره بچه مان را از امام رضا(ع) گرفتيم و اسمش را رضا گذاشتيم. رضا كوچولو گريه مى كرد. مى خنديد. با هر مامان و بابايى كه از دهانش بيرون مى آمد دلمان برايش پر مى كشيد. عزيز دردانه خانه و فاميل بعد از ۱۰ سال انتظار آمد و همه براى ديدنش بى قرار بودند. كودكم از بچگى با چشمان نيمه باز مى خوابيد. آسمان از ديدن چشم هاى رضا رنگ مى باخت. مادرشوهرم قسمم مى داد كه مدام براى بچه اسپند دود كنم تا چشم بد از او دور شود. رضا بزرگ تر مى شد و دل من و منصور براى راه رفتن و پا گرفتنش آرام نداشت. اسباب بازى هاى رنگى را دورتادور ديوارهاى آبى اتاق بچه مان چيديم. خانه زير نگاه هاى شيرين پسرمان رنگ مى گرفت. همه ابعاد زندگى مان سبز بود، مثل سبزى هاى آش پشت پايى كه با جان و دل براى رضايم پاك مى كردم. مانند دل مهربان رضا. دست هاى مردانه يكى يك دانه خانه مان سرشار از امنيت بود. رضا قد مى كشيد و به مدرسه مى رفت. روزهاى مدرسه هم تمام شد، مثل دانشگاه. اما دانشگاه زياد هم ساده تمام نشد. پسرم در كلاس درس دل به دل همكلاسى اش، نازنين داد. به محض تمام شدن درسش گفت: مادر دارم براى گرفتن دفترچه سربازى راهى مى شوم. وقتى سبزى ها را خرد مى كردم گاه و بى گاه خنده خفيفى بر لب هايم نقش مى بست. بايد هيزم ها را در گوشه حياط مى چيدم؛ آخر رضا دوست داشت آش روى آتش هيزم جنگلى پخته شود. بعدازظهر آن روز سرد پائيزى بچه ام را با لباس هاى سربازى از زير قرآن رد كرديم. اشك هايم روى كاسه آب ريخت. منصور گفت اشك نريز، مگر قرار است رضا به قله قاف برود، كه اين طور بى تابى مى كنى. از شمال تا يزد راهى نيست. تازه خودمان تندتند به او سر مى زنيم كه تنها نباشد. با رفتن رضا، تنهايى به قلبم سرازير شد. سبزى ها را هم با اشك پاك كردم. از روى نامه هايى كه براى پسرم مى نوشتم، چند بار رونويسى مى كردم. با رفتن او به خدمت سربازى، دل عاشقش بيشتر مى گرفت. او وقتى جواب نامه ام را مى داد، به دوست همكلاسى اش نامه مى فرستاد. ماه ها گذشت و آخرين نامه او به دستم رسيد كه در آن نوشته بود. مامان مژده بده كه ديگه روزهاى آخر خدمتم است و بزودى نزد شما خواهم آمد. اين قشنگ ترين نامه رضا بود. شايد بچه ام نمى دانست براى تمام شدن روزهاى انتظار روى هزار كاغذ چوب خط كشيده ام، شايد هم مى دانست و نمى خواست به روى خود بياورد. منصور ديگر بازنشسته شده بود و گاهى به عشقى كه نسبت به رضا داشتم حسادتى شيرين مى كرد. مى گفت: «كبرى خانم اينقدر بى قرار نباش. قرار نيست كه رضا تا آخر عمر پيش ما باشد. او هم بايد دنبال زن و زندگيش برود. فكر نكن تا آخر عمر او بچه مى ماند.» بدون اين كه به حرف هاى منصور گوش بدهم، برگ هاى پژمرده حنايى شاخه هاى نازك حياط را با جارو پس زدم. چمدان را بستم. فردا بايد صبح زود راهى مى شديم. در دلم غم غريبى خانه كرده بود، غمى بى تعبير. رضا، جگرگوشه ام فرداى آن روز سربازى اش تمام مى شد اما من مانند مرغ پر كنده خود را به اين طرف و آن طرف مى زدم. لباسى از جنس ماهوت سفيد خريده بودم. مى خواستم شب عروسى رضا تنم كنم، آخر بچه ام هميشه دلش مى خواست من پيراهن سفيد بپوشم. اما حسى غريب و درونى مى گفت: «كبرى فردا كه به ديدن پسرت مى روى و قرار است با او به خانه برگردى لباس مورد علاقه او را بپوش.» ستاره ها سوسو مى زدند. غرق در خيالات دور شدم. تجسم لباس دامادى، لب هاى خندان و چشمان آبى نيمه باز رضا بر لبان بى رنگم خنده مى آورد. خروس داشت مى خواند كه منصور ماشين را گرم كرد و به سمت كوير راه افتاديم. بيشه ها و درخت ها كوتاه، نور كمرنگ آسمان دم صبح و شاخه هاى نازك فرو آمده از دوسوى جاده ديده مى شدند. اما انگار يكى داشت چنگ بر دلم مى انداخت. تمام تنم مى لرزيد. كرختى شانه هايم از سرماى هوا بود يا قلب يخ زده ام، نمى دانم! با چشمان منتظر و نفس هاى درددار از شاخه هاى خيال به اين طرف و آن طرف مى پريدم. از روز رفتن رضا اين حال را داشتم. دلم گواهى بد مى داد. منصور فهميد حالم خوش نيست. چند دقيقه كنار جاده ايستاد. دست هايم را در لباس ماهوتى ام حلقه كردم. ناگهان حس كردم دست راستم به خارش افتاده است. به منصور گفتم، نمى دانم چرا دستم به خارش افتاده است. منصور با لبخندى پاسخ داد: از اشتياق و اضطراب است. نگران نباش، دوباره به خودرو بازگشتيم. هرچه مى رفتيم جاده به انتها نمى رسيد، اين جنس ناآشناى تمام لحظه هاى انتظارم بود. درياچه ها و بيشه ها در دل صبح غرق مى شدند. بى اراده لبخند مى زدم. رضا مى دانست ما مى رويم. مى خواست لحظه هاى پايان روزهاى دورى را با هم جشن بگيريم. بالاخره جاده تمام شد. رسيديم. چشمى آبى از دور نمايان شد. رضا بود. با چشمان خواب آلود نيمه باز برايمان دست تكان داد «اى مادر به قربانت برود!» اين واژه ها را فرياد زدم. رضا نزديك آمد، مرا در آغوش گرفت. آسمان ناگهان قيرگون شد. رضا بر زمين فرود آمد. نبضش ديگر نمى زد، مانند قلبش! رضا جان داد، در آغوشم. آنچه در جاده دستم را خاراند عقربى زهرآلود بود كه در آستين پيراهن ماهوتى ام آنقدر ماند تا در آخرين روز سربازى رضايم او را براى هميشه از چنگم درآورد... حالا سال ها از آن روز تلخ مى گذرد. شب رسيده است. نگاهم به آسمان كبود است. ناباورى در روزهايم مى خزد و ناپديد نمى شود. دلم هنوز شور مى زند... و «خاطره هاى روزهاى دور و نزديك مانند چاقو روحم را زخمى مى كنند.»
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
صداهاى خاموش
|
|
|
بوى تند خاك خيس خورده با عطر شكوفه هاى بهار مى آميخت. غروب در لحظه هاى قبرستان پهناور جا مى گرفت. آسمان «سه قلعه» فردوس مشهد يك ريز مى باريد. آنقدرگل بر كف كفش هايم چسبيده بود كه به زحمت قدم از قدم برمى داشتم. جمعيت به هم فشرده شاخ و برگ هاى تازه قبرستان را كنار مى زدند تا به قبر آشناهايشان برسند. من در آن جا دو آشنا داشتم. بابا؛ -على اكبرحسنى - كه «آقا جون» صدايش مى كرديم و مامان زهرا كه به او «عزيزجون» مى گفتيم. خودم در يكى از روزهاى بهار سال ۱۳۱۳ به دنيا آمدم و آقاجون ۴ سال بعد برايم شناسنامه گرفت و نامم را مريم گذاشت. زياد مدرسه نرفتم. آقا وعزيز، سال ها پيش از دنيا رفتند، پس در خانه برادرم و زنش ماندم. صداهاى خاموش قبرستان پريشانم مى كرد. قبرستان براى دختر ۲۰ ساله اى كه قبل از ازدواج آمده بود از پدر و مادر مرده اش اجازه عقد بگيرد بوى هراسناكى داشت. جمعيت را كنار زديم و رفتيم. سكوتى حيرت آور در دلم خانه مى كرد. مى خواستم به هر قيمتى شده از خانه برادر و زن برادرم رفع زحمت كنم. آن روز ها در روستاى دور افتاده مان خوبيت نداشت يك دختر ۲۰ ساله بى شوهر بماند. قرار بود همسر مرد زن دارى به اسم «محمد -ذ» شوم. هياهوى مردم نمى گذاشت فكر كنم. محمد آن روز ها در معدن «شمس آباد» اراك كارگرى مى كرد. هنوز نمى دانم چرا با اين كه مى دانستم زن و بچه دارد راضى به ازدواج با او شدم. از روزهاى زندگى ام تنها سكوتى حيرت آور در ذهنم نقش مى بندد. يك سال را با محمد زير يك سقف گذراندم. زنش را هم مى ديدم اگر خوب يادم مانده باشد آن روز ها يك بچه داشت كه فكر مى كنم پسر بود. حافظه ام خوب كار نمى كند. مى دانم بعد از ازدواج به تهران آمديم و ساكن «تهران ويلا» شديم. اوضاع پولى مان زياد خوب نبود. مدتى بعد دخترمان به دنيا آمد. دختركم هيچ اسمى نداشت، تا ۵ ، ۶ ماهگى مونس صدايش مى زديم. يك روز با محمد دعوايم شد و به خانه برادركوچكترم رفتم. دخترم هنوز شناسنامه نداشت. مدتى گذشت. از شوهرم خبرى نشد. لحظه هاى خفقان آور گلويم را به هم مى فشرد انگار. در زدند. پستچى بود. طلاقنامه ام را آورده بود. شوهرم حتى نمى خواست براى يك لحظه هم كه شده من و دخترم را ببيند. از برادرم تا چند روز موضوع را پنهان نگه داشتم. در لحظه هايى كه نو عروس ها آنهايى كه تازه مادر شده بودند از همسران خود هديه هاى رنگارنگ مى گرفتند، شوهرم در اوج بى انصافى برايم طلاقنامه فرستاد و براى هميشه رفت، تا امروز . . . مونس بزرگتر مى شد و من در حسرت روزهاى رفته با تارسپيد موهايم چنگ مى نواختم. آن قدر غرورم فروافتاده بود كه ديگر دلم نمى خواست نام شوهرم را در هيچ گوشه اى از شناسنامه بچه ام ببينم. پس وقتى دخترم ۶ ساله شد برايش شناسنامه گرفتم و به جاى نام پدر اسم «عباس» برادر كوچكم را برايش ثبت كردند. روزهاى تنهايى در فصل هاى خفته جوانى به كندى مى گذشت. نام دخترم را در شناسنامه «ميناحسنى» گذاشتم. در آن روز ها فقط از مردى به نام آقاى صميمى و همسرش كه همكار شوهرم بود خبر داشتيم. مدتى با مينا در كنار آن زن و مرد مهربان زندگى كرديم اما آنها هم گم شدند. حالا مينا بزرگ شده. شوهرش از دنيا رفته و يك دختر و دو پسر دارد. من دوباره ازدواج كردم شوهر دومم هم حالا در گورستانى سرد آرميده است. طلاقنامه ام همان سال ها گم شد، اما اى كاش حالا نشانه اى از پدر مينا داشتم. معدن شمس آباد خيلى وقت است كه تعطيل شده است. هر بار كه دخترم از من مى پرسد پدرم كيست و چه مى كند جز تكان سر جوابى برايش ندارم. ديشب خواب عجيبى ديدم. خواب ديدم محمد از سال ها پيش به دنبال مينا مى گردد اما نشانى از او ندارد. به مينا گفتم اين يك نشانه است. تلفن را بردار و بگو براى بابايت بنويسند كه دل تنگش هستيم. هنوز بوى خاك خيس خورده مى آيد و من مى دانم قبل از مرگم دست دخترم را به دست پدرش مى سپارم اگر تويى كه او را مى شناسى از ميان اين صداهاى خاموش كلامى بر لب بياورى و نشانى به من بدهى و با تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۰ با جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگير. به اميد ديدار
|
|
|
|
|
۳۶ سال در انتظار اقاقى ها
|
|
|
امشب خانه متروكم در انتظار عطر اقاقى هاست. همه جا پر از سكوت وهم انگيزى است كه در آن جغدهاى شوم مى خوانند. امشب هم مانند همه شب هاى سرد تنهايى، دلم هواى تو را دارد. تويى كه روزى مرا سر راه گذاشتى و براى هميشه رفتى. امشب مثل شب هاى گذشته نيست. دلم خيلى گرفته. سكوتش از هميشه ترسناك تر، و من نيز از هميشه تنها تر. عجيب است كه تا به حال طاقت آورده ام. نمى دانم شايد منتظر مسافرى هستم. به عقربه هاى ساعت نگاه كن، مادر! به موهايم كه در جوانى سفيد شده اند خوب بنگر بابا! در يكى از شب هاى دلهره آور تنهايى ام قلم برداشتم و نوشتم: در كودكى چون مرغكى بى آب و دانه / در اضطراب و دلهره هر سو روانه / گاهى به فكر مادر و گه ياد بابا / با اشك خون پرسم زخود برگردند آيا؟ / در كودكى از مرز پيرى من گذشتم / ناديده گل چون شاخه اى نازك شكستم / در پرورشگاه و هلال احمر شكفتم / از عمق دل شكرانه حق باز گفتم... اين منم، منى كه مى گويند نامم «جلال طاووسى خوش» است. همان كه در ۴ ماهگى در پس يكى از روزهاى سال ۴۹ روبه روى شيرخوارگاه قديم لطف على خان زند شيراز رها شد. پريشانى هايم از همان روزها شروع شد. بر شكاف سقف آسمان نگاهى مى اندازم. كاش يادم مى آمد قبل از نوشتن اين نام قراردادى برايم چه اسمى انتخاب كرده بوديد. كاش مى دانستم... بعد از اين كه به شير خوارگاه رفتم در مدرسه شبانه روزى درس خواندم. از همان روز كه روحم را شناختم به خود قول دادم كه دست بچه هاى يتيم را بگيرم. تصوير كودكى هايى كه نداشتم قلب يخ زده ام را از كار مى اندازد. كاش روزى كه رهايم كرديد صداى نفس هاى مضطربم را مى شنيديد... حالا بچه چهار ماهه تان بزرگ شده و تنها دل خوشى اش عضويت در جمعيت هلال احمر است. خانه متروكم شاهد نوشته هاى هرشب دست هاى تنهايم است. نگاه كنيد، روى كاغذهاى مچاله بارها براى نخستين جمله اى كه قرار است به شما بگويم مشق نوشته ام. عكس هايم را ببينيد... حالا بچه چهار ماهه تان بزرگ شده و براى بزرگ كردن پول لازم نداريد. خوب ببينيد، بغض هايم را گوش كنيد. يادم آمد، يادم آمد اگر شما را ببينم مى گويم دوستتان دارم و دلم مى خواهد از كابوس چند ساله ام رها شوم... حرف هايم را يادم مى آيد اگر شما را ببينم قول مى دهم. كمكم كنيد. خوانندگان عزيز! چنانچه از خانواده اين فرد گمشده اطلاعى داريد، لطفاً با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد. تلفن ۸۸۷۶۱۶۲۱
|
|
|
|