چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۶ - ۷ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Sep 19, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
خانواده
تماشا
سوپربچه ها!
رالف شوئنشتاين‎/ ترجمه: فاطمه امامى

ما در آمريكا گرفتار نوعى جنون به اسم «پدرى و مادرى كردن هل دادنى» شده ايم. از آنجا كه قرار است آمريكايى ها هميشه زور بگويند، ما پدر و مادرهاى آمريكايى «موظفيم» هر چه سريع تر، «سوپربچه»هايى را بسازيم و تحويل بدهيم، به همين دليل هنوز بچه هايمان توى شكم مادرهايشان هستند كه آموزش آنها را شروع مى كنيم!
زن من توى يك دبستان به بچه هاى مردم، خواندن ياد مى دهد. يك روز به او گفتم قرار است از جايى بازديد كنم كه در آن به پدر و مادرها ياد مى دهند كه چطور به بچه هاى يكساله شان خواندن ياد بدهند. او پرسيد: «چرا بهشون چيزهاى مفيدترى مثل شكار تمساح ياد نمى دن؟ توى خيلى از كشورها آموزش رسمى زودتر از هفت سالگى شروع نمى شه.»
گفتم: «عزيز جان! ما كه «خيلى كشورها» نيستيم. ما بايد توى سوادآموزى، روى بقيه كشورها رو كم كنيم.» پرسيد: «توى ادب و تربيت چى؟»
بحث با اين همسر گرامى كه ۲۰ سال از عمرش را توى مدرسه ها گذرانده فايده ندارد. او هنوز مثل اجدادش تصور مى كند كه بچه، بايد بچگى كند، در حالى كه من به عنوان پدرى كه هميشه معتقد به «هل دادن» بوده ام، صراحتاً اعلام مى كنم كه «بچه غلط كرده كه بخواهد بچگى كند. چه حرف ها! ژاپنى ها بچه هاشونو توى ۵ سالگى مى ذارن مدرسه، بچه آمريكايى تا ۷ سالگى بچگى كنه؟ اين جورى كه ديگه سنگ روى سنگ بند نمى شه!» و با همين برهان قاطع، در امر تربيت دخترم، مهار را از دست همسرم گرفتم و پايم را گذاشتم روى گاز و پدال را تا آخر فشار دادم. دخترم اوايل كه هنوز زبان باز نكرده بود، هيچى نگفت (نتوانست كه بگويد) و به همه آموزش ها و كلاس هايى كه او را مى بردم، تن داد، ولى بعد كه زبان باز كرد، قبل از گفتن هر كلمه و جمله اى به جاى اين كه مثل همه بچه هاى آدم در طول تاريخ بگويد «بابا!» يا «ماما!» يا «آب!» با لحنى محكم و قاطع و در سن ۲ سالگى داد زد «پدر! تو ديوونه اى!»
همسرم كه در تمام اين ۲ سال سكوت كرده بود، بچه را زد زير بغلش و او را برد و گفت: «اين عاقلانه ترين حرفيه كه اين روزها مى شنوى!»
ايراد نگيريد، تشويق و حمايت كنيد
315261.jpg
غزاله مرعشى

نوجوانى دوره اى بحرانى در زندگى فرزندان ماست. نه نوجوان بودن آسان است و نه والدين يك نوجوان بودن. يك اظهار نظر به ظاهر ساده از طرف شما مى تواند باعث ايجاد سوءتفاهم شود و فرزند نوجوانتان برنجد يا خشمگين شود. همين مسأله والدين را براى برقرارى ارتباط دوستانه و مناسب با نوجوان گيج و سردرگم و حتى دلسرد مى كند. والدين بايد با يك رويكرد منطقى،، هم به رشد شخصيتى فرزندانشان كمك كنند و به استقلال طلبى آن ها احترام بگذارند و هم با ملايمت به آنها نشان دهند كه خانواده بزرگترين حامى و پشتيبان آنها است.
* توقع بيش از اندازه نداشته باشيد
از فرزند نوجوانتان توقع بيش از اندازه نداشته باشيد. اگر قصد داريد در چند مورد رفتار او را اصلاح كنيد، بايد در اين راه قدم به قدم پيش برويد و در هر مقطع زمانى فقط روى يك جنبه از رفتارش كار كنيد، به عنوان مثال اگر اخيراً از او خواستيد كه هر روز سر ساعت مشخصى به خانه برگردد و او هم تازه شروع به عمل كردن مطابق ميل شما كرده است نبايد بلافاصله موضوع ديگرى مانند كم كردن ساعات تماشاى تلويزيون را مطرح كنيد. هنگامى كه مشغول اصلاح رفتار او در زمينه اى خاص هستيد از نافرمانى هاى كوچكش در ساير زمينه ها چشم پوشى كنيد. تلاش بيش از حد براى اصلاح جنبه هاى متعدد رفتار فرزندتان هر دوى شما را خسته و نا اميد مى كند. بيشتر بر روى مسائلى متمركز شويد كه به سلامت و امنيت او مربوط است، مانند مواد مخدر، بى احتياطى در رانندگى و انتخاب دوستان مناسب.
* اجازه دهيد براى حل مشكل تلاش كند
براى كمك و پشتيبانى از فرزندتان هميشه حاضر باشيد ولى فقط هر وقت از شما خواست، نصيحتش كنيد. اگر فرزندتان دوست ندارد درباره موضوع خاصى با شما صحبت كند، اصرار نكنيد هرچه در سرش مى گذرد را برايتان تعريف كند. اصرار بيش از اندازه در اين مورد معمولاً باعث خشمگين شدن نوجوانان مى شود. در عوض به او اجازه دهيد خودش براى حل مشكلاتش تلاش كند. بدين ترتيب به او نشان مى دهيد از اين كه كم كم شخصيت مستقلى پيدا كند حمايت مى كنيد و اين اولين قدم براى افزايش عزت نفس در نوجوانان است. البته بايد به او يادآورى كنيد كه هر زمان نياز به مشورت و يا كمك شما داشته باشد، هميشه در كنارش حاضر هستيد.
* به حريم خصوصى نوجوانان احترام بگذاريد
آزادى هاى معمول نوجوانان را با دخالت هاى بى مورد محدود نكنيد. به حريم خصوصى فرزند نوجوانتان همانند بزرگسالان احترام بگذاريد. هرگز ايميل هاى او را نخوانيد و به مكالمه هاى خصوصى اش گوش ندهيد. هنگامى كه او خانه نيست اتاقش را مرتب نكنيد. نوجوانان از سرك كشيدن والدين به اتاق و وسايلشان بيزارند و مسلماً شما هم دوست نداريد مرتباً ريخت و پاش آنها را جمع كنيد. فرزندانتان آنقدر بزرگ شده اند كه بتوانند اتاقشان را خودشان مرتب كنند.
* فقط اعتدال را به نوجوانان ياد دهيد
بسيارى از نوجوانان عادت به صحبت كردن بيش از حد با تلفن دارند. به آنها ياد بدهيد كه تلفن وسيله اى براى همه اعضاى خانواده است و همه حق دارند كه از آن استفاده كنند.
مى توانيد مدت زمانى تعيين كنيد و از فرزندتان بخواهيد مكالمه هاى تلفنى اش از آن مقدار بيشتر نباشد. اين كار فقط براى آزاد كردن خط تلفن نيست بلكه به فرزندتان اعتدال و ميانه روى و نظم مى آموزد.
* درباره وضع ظاهرى بيش از حد حساس نباشيد
نوجوانان درباره وضع ظاهرى خود بيش از اندازه حساس هستند. ممكن است آنها مرتباً در حال ايراد گرفتن از سر و وضع و نحوه لباس پوشيدن اطرافيانشان باشند. اما معمولاً هنگامى كه كسى از ظاهر خود آنها انتقاد مى كند، برخورد مناسبى ندارند. بايد به نوجوانان كمك كرد تا تصوير ذهنى مناسبى از خودشان داشته باشند. درباره نحوه لباس پوشيدن فرزندتان بيش از حد حساس نباشيد. البته اين به اين معنى نيست كه در هر شرايطى از او تعريف كنيد. بلكه به دنبال راههايى براى حمايت كردنش باشيد. هنگامى كه لباس هاى مناسبى را براى پوشش انتخاب مى كند او را تشويق كنيد و سعى كنيد باورهاى مثبت او را نسبت به خودش مستحكم تر كنيد.
تماشا
كوچه بن بست «من نمى توانم»
دكتر لئوبوسكاليا ‎/ ترجمه: تهمينه مهربانى

«من نمى توانم» يك كوچه بن بست است و اگر دلمان براى تودهنى روزگار تنگ شده، مى توانيم از اين جمله استفاده كنيم!
كلمه «بله» بهترين كلمه زبان ماست، مخصوصاً كه بعضى وقت ها مى شود آن را كشيد و گفت، «بعـ ..... له!» ، اما «نه» آخر خط است. وقتى مى گوييد «نه»، همه در و پنجره ها را مى بنديد. اگر طاقت «بله گفتن» نداريد، دست كم «شايد» را امتحان كنيد. با «شايد» باز فرصتى و شانسى باقى مى ماند! ولى «نمى توانم» غم انگيز است و از آن وحشتناك تر، جمله، «همينه كه هست. ديگر نمى شود كاريش كرد.» راستش را بخواهيد اتفاقاً در نود درصد موارد، همينه كه هست، نيست و هميشه مى شود كاريش كرد. كافى است نترسيم. همين!
از خيلى ها شنيده ام كه مى گويند: «دنياى عجيبى است كه در آن حتى سگ، صاحبش را مى خورد.» راستش را بخواهيد من كه تا به حال سگى را نديده ام كه صاحبش را بخورد، ولى تا دلتان بخواهد سگ هايى را ديده ام كه جانشان را براى صاحبانشان داده اند. گيريم كه سگى هم به فرض محال صاحبش را خورده باشد، چرا به اين همه سگى كه اين كار را نمى كنند، فكر نكنم؟ مگر اعصابم را از سر راه برداشته ام؟ اين جمله را هم خيلى مى شنوم: «صدبار تا به حال چوبش را خورده ام.» اولاً كه حتماً اغراق مى كنيد، چون اگر تا به حال صد بار چوب خورده باشيد، ديگر حتى يك استخوان سالم هم توى تن شما نيست، ثانياً مگر يك كمى چوب خوردن چه اشكالى دارد؟ از درد مى شود كلى چيز ياد گرفت. توى دنياى ديوانه اى زندگى مى كنيم. دنيايى كه همه فكر مى كنند چوب را بايد بقيه بخورند، شكلات را اينها. دنيايى كه همه فكر مى كنند بايد پر از شادى و شسته روفته و بدون رنج و بيمارى و غم و نداشتن باشد. اين طرز فكر، واقعاً مرا مى كشد. رسانه هاى گروهى ما هم دائم در حال تبليغ اين تفكر هستند. تلويزيون را باز مى كنى و مى بينى همه دارند شاد و شنگول، پفك مى خورند و تازه از زور خوشبختى و خوشحالى، شاخ هم درآورده اند! چند روز پيش توى تلويزيون يك آگهى ديدم كه واقعاً حالم بد شد. يك آقاى سنگين و رنگين و جا افتاده، خودش را تا حد يك آدم خيلى معمولى و پيش پا افتاده، پائين آورده بود و داشت به خاطر محصولى به اسم «تيك تاك» اداى آدم هاى خل و چل را درمى آورد و مدام فرياد مى زد: «اوه! من عاشق اين محصولم!» و «زندگى ام با اين محصول تكميل شد!» پناه بر خدا! شادى شما، بند پفك شده؟ اگر واقعاً اين طور است، بى برو و برگرد مريض هستيد و بايد بسترى شويد.
بعد از خودمان مى پرسم اگر اين آدم ها به خاطر چيزهاى ساده اى مثل پفك اين قدر ذوق زده مى شوند، پس من چه مرگم شده؟ لازم است كه من هم هر چه سريع تر، خوشحال شوم!
يك ذره سختى، اشكال ندارد. من از روزها و سال هاى دشوار، خيلى چيزها ياد گرفته ام. در واقع اگر مرگ نباشد، زندگى را ياد نمى گيريم و اگر مصيبت نباشد، شادى به يادمان نمى آيد. پس هر وقت رنج به سراغتان آمد، نترسيد و آغوشتان را به رويش باز كنيد. به خودتان بگوييد كه اين هم بخشى از زندگى است. دستتان را دور گردنش بيندازيد. تجربه اش كنيد. ياد بگيريد كه دوباره آن را احساس كنيد. انكارش نكنيد. شايد آزارتان بدهد، ولى بگوييد كه اذيت شدن، خوب است. جيغ بزنيد، نعره بزنيد. سرتان را به ديوار بكوبيد. درد را تجربه كنيد، گريه كنيد، روى ميز بكوبيد، عصبانى شويد، ولى از درد و رنج فرار نكنيد. فايده ندارد. همه اين كارها را بكنيد و بعد فراموشش كنيد، و گرنه براى هميشه، يك گوشه انبارش كرده ايد و مى دانيد وقتى درد را انبار كنيد، چه بلايى سرتان مى آيد؟ دمار از روزگارتان درمى آورد و زخم معده و ميگرن مى گيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |