چهارشنبه ۲۸ شهريور ۱۳۸۶ - ۷ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Sep 19, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
خانواده
نقشه عجيب براى حذف رقيب
پسر عاشق پيشه براى از ميان برداشتن رقيب خود شيشه هاى ۳۰ مغازه اطراف خانه دختر مورد علاقه اش را شكست.
اين اقدام هنگامى صورت گرفت كه خواستگار جوان براى طرح پيشنهاد ازدواج به خانه دختر رفته بود.
چندى قبل مأموران كلانترى ۱۶۱ ابوذر در جريان حمله غافلگيرانه پسر جوانى به مغازه هاى دوخيابان در منطقه يافت آباد قرار گرفتند. آنها پس از حضور در محل متوجه شدند عامل حادثه با موتوسيكلتى گريخته است.
صاحب يك مغازه نانوايى با طرح شكايت از اين جوان گفت: در حال پخت نان بودم كه جوانى با سر و صورت خون آلود به مغازه ام حمله كرد و با قمه شيشه ها را شكست. همان موقع مردم با ديدن اين صحنه از ترس پا به فرار گذاشتند. مغازه دارها هم كركره ها را پائين كشيده و پناه گرفتند. او پس از شكستن شيشه مغازه ها با تهديد يك موتورسوار فرار كرد. با طرح اين شكايت، «حسن شكرى» داديار شعبه سوم ويژه امنيت اجتماعى دادسراى ناحيه ۱۸ دستور دستگيرى متهم فرارى را صادركرد. با صدور اين دستور مأموران كلانترى ۱۶۱ ابوذر محل هاى تردد احتمالى و سكونت متهم رامحاصره كردند تا اين كه نيمه هاى شب او را شناسايى و دستگير كردند. متهم پس از انتقال به دادسرا در بازجويى گفت: ۶ ماه قبل با دختر جوانى آشنا و به او علاقه مند شدم. پس از گذشت مدتى تصميم به ازدواج گرفته و از او خواستم خانواده اش را در جريان قرار دهد. اما ۲روز قبل شنيدم براى دختر مورد علاقه ام خواستگار آمده و خانواده اش قصد دارندموافقت خود را با ازدواج آنها اعلام كنند. به همين خاطر خون جلوى چشمانم را گرفت و خودم را به خانه آنها رساندم و با ديدن خواستگار جوان كه با دسته گل وارد خانه شد، تصميم گرفتم تا زهرچشمى از هر دو خانواده بگيرم ضمن آن كه خواستگار جديد هم بفهمد با اين ازدواج از آتش كينه من در امان نخواهد بود. وى ادامه داد: من در حال طبيعى بودم و قصد قدرت نمايى هم نداشتم. فقط با دستم شيشه هاى مغازه هاى اطراف خانه دختر موردعلاقه ام را شكستم كه دراين حادثه دستم به شدت آسيب ديد.
داديار شكرى با شنيدن اظهارات اين پسر او را به خاطر قدرت نمايى، اخلال در نظم و آرامش عمومى، ايجاد هياهو و تخريب عمدى، با قرار وثيقه ۱۰۰ميليونى روانه زندان كرد تا در موعد مقرر محاكمه شود.
حكم عشـق
315273.jpg
ايران واشقانى فراهانى

«تو نمى گويى. تو هيچ به زبان نمى آورى.
اما من مى شنوم.
به نگاهم خيره مى شوى. زبانت توان چيدن واژه هاى كلام را ندارد.
اما قلبت با من حرف مى زند. انگشتانت هزارهزار حرف نگفته را معنا مى كند. مى خواهند ترا از من بگيرند.»
اينها را زهره مى گويد.
زيرآفتاب تند خيابان خيام از چند رهگذر نشانى دادگاه تجديدنظر را گرفت.
با چادر سياه و چشمانى پر از اشك، اما مصمم و با اراده دستان كوچك پسرك را در دستانش فشرد. ۳۰ ساله ام اما دست هاى تكيده و ضعيفم حكايت از روزهاى سخت و پررنج زندگى ام دارند.
چشمان خسته ام براى لحظه اى در چشمان معصوم و درشت پسر گره خورد.
«عارف» قدرت شنوايى نداشت.
در حالى كه صداى خسته و ناتوانم به زحمت شنيده مى شد با قربان صدقه هاى مادرانه و اشاره به پسر كوچولويم فهماندم كه رسيديم.
حركات سنگين نبض ام نشان از دردى عميق دارد. روى پله اى نشستيم.
تنم از شدت گرماى تابستان تهران مى سوخت اما مهم نبود. آتش درون قلبم شعله مى كشيد. ناگهان هزاران تصوير از گذشته به ذهنم هجوم آوردند.
خيلى كوچك بودم كه از عمه ام شنيدم مادرم در سفرى بى بازگشت پيش خدا رفته است. دوران كودكى ام را بدون لالايى و محبت مادر پشت سر گذاشتم. چراغ خانه مان بى نور بود و در لحظه هاى اضطراب و تنهايى روحم پناهگاهى نداشت. از مادر تنها لبخند آسمانى اش را به يادگار داشتم. درد بى مادرى را كشيده بودم و خيلى زود روزى رسيد كه در زندگى تكرار شدم. به شبنم عشق بوسه زدم و با تولد پسرم، مادرشدن را تجربه كردم. آن شب آسمان زيباترين ستاره اش را به من بخشيد. تولد پسرم طعم بهشت را داشت و همان شب با خود عهد كردم هميشه در كنار پسرم بمانم و در مسير روييدن او دستش را بگيرم.
هر روز كه مى گذشت خودم را به او نزديك تر مى ديدم. مانند باغبان عشق هر روز به مراقبت از نوگلم مى پرداختم و با گرماى خويش به او آرامش مى بخشيدم.
اما خيلى زود دست بى رحم سرنوشت تصوير حقيقت تلخى را پيش رويم گذاشت. نغمه هاى من براى پسر كوچولويم معنا نداشت. «عارف» با شنيدن اسم قشنگش سرخود را برنمى گرداند و شيرين زبانى نمى كرد.
به آب و آتش زدم. دوست داشتم صداى خنده هاى پسرم فضاى غم آلود خانه كوچكمان را پر كند. دلم مى خواست كلمه مادر را از زبان پسرك بشنوم. هر روز آرزو مى كردم وقتى صدايش مى كنم او با دهانى پرخنده به طرفم برگردد. دوست نداشتم تنها ميوه زندگى ام را آفت بزند.
اما عارف تنها با چشمان معصومش به من خيره مى ماند.
دردى بزرگ در جانم ريشه دوانده بود. دلم مى خواست تا اين درد بزرگ و دلتنگى ام را بر شانه هاى شوهرم گريه كنم اما چراغ هاى رابطه و عشق مان تاريك و خاموش بودند. وجدان شوهرم راهش را گم كرده بود و به هر بهانه اى ما را به باد كتك مى گرفت. نگاه هاى او سرزنش آميز و حرف هايش نيشدار بودند. تاريكى شب همه وجودش را فراگرفته بود و آرزو مى كردم بهار كه مى آيد پسرم بتواند به پدرش «سلام» كند. شايد شيرين زبانى او مى توانست سياهى را از دل پدرش دور كند اما افسوس كه دهان بسته پسرك سكوت خانه مان را سنگين تر كرده بود.
بى قرار به زيارت رفتم. دستانم بر ضريح بارگاه ملكوتى امام رضا (ع) خشكيدند اما گويى تقدير چنين بود. پسركم تنها با نگاه معصومش و با حركات انگشتان باريك خود حرف مى زد، بى كلام و بى صدا!
در اين ميان هر چه تلاش كردم نتوانستم ميان «عارف» و پدرش رابطه پدر و فرزندى برقرار كنم. شرايط سخت و بغرنجى بود. بى مهرى تمام وجود شوهرم را فراگرفته بود و او از داشتن فرزندى ناشنوا احساس سرخوردگى مى كرد. بى طاقت فرياد مى كشيد و من و فرزندمان را آزار مى داد.
براى آن كه زندگى مان كم كم به جريان عادى برگردد، تصميم تازه اى گرفتم. سعى كردم با قلب پرمهر خود حرف دل پسر كوچكم را درك كنم و به او ياد دهم با حركت انگشتان ظريف اش با ديگران ارتباط كلامى برقرار كند. حتى نام پسرم را در يك مركز چند تخصصى نوشتم تا با شركت در جلسات تربيت شنوايى و گفتار درمانى آماده ورود به دبستان شود.
به سختى هزينه هاى تهيه دو سمعك پشت گوشى را برايش فراهم كردم تا نگذارم آرزوهاى پسرم نشكفته بميرند. قلب شكسته اش را در پناه گرفتم و روزى هزار بار مردم و زنده شدم. مى خواستم برايش كارى كنم اما رفتارهاى تند و خشن شوهرم تمام رشته هايم را پنبه مى كرد. كم كم بوى تند ترياك فضاى خانه مان را پر كرد.
شوهرم شغل ثابتى نداشت و آن را نتيجه دلسرد ى اش در زندگى با من و پسرمان مى دانست. تن به كار نمى داد و زندگى اش در سايه اى از تنبلى و بيهودگى به تباهى مى گذشت. حاضر نبود هزينه كلاس هاى آموزشى پسرم را بدهد. حتى يك بار هم كارش به فروش سمعك پسر كوچكم رسيد كه مانعش شدم.
چند بار هم دست روى پسرك بينوايمان بلند كرد و او را بشدت كتك زد.
نيازى نبود تا عارف همه غصه هايش را به من بگويد؛ چرا كه مى توانستم آنها را از دهان بى كلام و چشم هاى بى گناهش به خوبى بخوانم و حس كنم. انگشتان نازك و كوچكش هزار كلمه را به هم مى بافت و درد عميقش را در دلم مى ريخت. رقص انگشتان كودكانه اش شايد تنها رقصى بود كه نه از سر شادى بلكه از غصه اى ناتمام حكايت داشت.
اما سرانجام كاسه صبرم لبريز شد و به خاطر گستاخى ها و بى مهرى هاى شوهرم تصميم به جدايى گرفتم. اين مرد بى عاطفه بدون هيچ حس مسئوليت پذيرى، جسارتى به وسعت شب داشت و آشكارا به تحقير و توهين پسرم مى پرداخت.
به خانه پدرى برگشتم. در چشمان دريايى عارف هزار سؤال بى پاسخ موج مى زد. صداى شكستن قلبش را مى شنيدم. عارف در خانه پدربزرگ غريبى مى كرد اما خيلى زود كلاس هاى آموزشى او شروع شد و به پشتوانه تمرين مداوم در خانه موفقيت چشمگيرى به دست آورد. هفته اى يك بار از امكانات مركز توانبخشى بهره مى برد. سرانجام با بكارگيرى دستورات آموزشى راهى مهدكودك شد.
آن روز را خوب به خاطر دارم. پشت پنجره منتظر رسيدن سرويس مهدكودك بودم اما عارف نيامد. با جست وجوى زياد پى بردم پدرش براى فرار از تنهايى تصميم گرفته او را به خانه خودش ببرد. باور كردنى نبود وقتى شنيدم قاضى دادگاه خانواده به من اجازه داده تا هفته اى يك روز پسرم را ملاقات كنم.
من قادر به لب خوانى بودم و حرف دل پسرم را با تمام وجود درك مى كردم اما پدرش در اين سال ها هيچ تلاشى براى برقرارى رابطه عاطفى با او نكرده بود و اين همه بيگانگى مرا دچار وحشت و ترديد مى كرد.
روز ديدارمان نفرت از پدر را در رفتار و نگاه پسرم مى خواندم. به راحتى متوجه مى شدم قسمتى از سر پسركم به خاطر ضربات پدرش مجروح شده و او مدتى است از شركت در كلاس محروم مانده است. وقتى دستان ضعيفش را روى پاهاى ناتوانش گذاشت در كمال تعجب و ناباورى جاى رگه هاى كمربند را روى پاهاى پسرم ديدم. او مى خواست بگويد، اما بغضش نمى گذاشت و زبانش او را يارى نمى كرد. مى خواستم زبان او باشم. دستانش را گرفتم و به او قول دادم ديگر تنهايش نگذارم. نور اميد را در چشمانش ديدم. با لبخند كمرنگش دل خسته ام شاد شد. بى كلام مرا «مادر» صدا زد ...
مى دانم مصلحت روحى و جسمى پسرم اين است كه كنارش باشم. در نگاهش اين تمنا موج مى زد. سرانجام نيز نتيجه تصميم مشورتى ۳ قاضى شعبه ۲۶ دادگاه تجديدنظر سرنوشت پسرم را تعيين كرد.
حالا عارف كوچولويم كنار من و رو به پنجره اى نشسته و بهار زندگى را با همه وجودش احساس مى كند. با تصميم نهايى دادگاه يك سبد گل ياس به اتاق كوچك مان هديه شد.
عطر گل ها در فضاى روشن ميان من و پسركم پيچيد؛ چرا كه قاضى بهروز كرباسچى به پدر اجازه داد هر هفته تنها ۶ ساعت پسرم را ملاقات كند و نگهدارى از او را به من سپرد.
اين روزها گلخانه اميدمان پر از غنچه هاى رنگارنگ شده و قلب آسمان آبى تر از گذشته به نظر مى رسد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |