اون روزا، اين عكسارو براى اين روزا گرفتن.
اون روزا همه حواسشون به اون روزا بود كه بوى هر چى واژه خوب بود، توى فضا موج مى زد.
اون روزا يه روحانى ساده، سيد، كُلمن به دست به بچه ها آب مى داد، بوسه مادر بر گونه فرزند گل مى كرد و يه مرد، مرد همراه رهوار گوشه زمين خدا، براى خدا چيزى مى نوشت. آخه وصيتنامه براى خداست نه اين دنيايى ها!
اون روزا يه چشم به گلوله داشت و يه دل دريايى به خدا...
به چشاشون زل بزنيد! چرا اينجورى بودن، اون روزايى ها؟