|
نگاهى به نمايش «زير زمين» به كارگردانى امير قربانى
تنها سايه ها در صحنه راه مى روند
|
|
|
[ اميد بى نياز ]
گاهى مى توان از چيزى گذشت. اين گذشتن اگر چه در زمان حال تأسف و حسرتى ژرف را به جاى مى گذارد، اما فرصت تأويل در زمان ها و مكان ها را فراهم مى سازد. يك نويسنده زمانى مى تواند اين ضرورت را در زبان و ذهنيت خود به وجود بياورد كه از «من حال» بگذرد و به «من آينده » بينديشد. بنابراين حذف نويسنده به نفع متن، يكى از گذشت هايى است كه در روزگار ما «دل شير» مى خواهد. انگار بايد ژورناليست بود و با سرعت برق براى مخاطبان ۲۴ ساعته نوشت. مخاطبانى كه در ۲۴ ساعت بعدى تو را نخواهند شناخت و بحث هويت مؤلف و متن اش در يك بستر زمانى ۲۴ ساعته به پايان خواهد رسيد تا شايد روزى ديگر مخاطبى از آن ۲۴ به يادماندنى، ياد كند و دوباره مؤلف مينى ماليست و سرعتى، خودش را امضايى در پاى يك نوشته زودگذر بيايد. معمولاً گذشت در متن دراماتيك و ادبى به زندگى در يك بستر سرعتى و تكنولوژيك نياز دارد. جايى كه در حركت ۴ تا ۵ دقيقه اى مترو، يك قرار مهم به وقوع مى پيوند و يا بر عكس باعث تأخير و كسركار فردى مى شود كه زندگى اش مجال ايستادن، توقف و تخيل ندارد و اگر مى خواهد زندگى شهرى را بپذيرد، ناگزير از پذيرفتن روابط و قرارداد هاى اجتماعى و مديريت زمان است. اين مقدمه دريچه اى به سوى ورود به نمايش زيرزمين به نويسندگى آرش عباسى و كارگردانى امير باقرى است. اين نمايش اين روزها در خانه نمايش اداره تئاتر به روى صحنه مى رود. همه چيز از تاريكى صحنه شروع مى شود، از جايى كه يكى از شخصيت هاى محورى نمايش به نام ماندگار كبريتى نيم سوز را به سوى شمع مى برد، تا ترسيم دراماتيك صحنه و دكور موجز و مينى ماليستى در ذهن مخاطب تجلى پيدا كند. با اين حال تلاش ماندگار براى روشن كردن كبريت و ديالوگ هايى كه بر زبان مى آورد، جالب توجه است. او در همان هنگام خاطره اى از پدرش ذكر مى كند كه پدر نسبت به اديسون «بد و بيراه» گفته و برق را عامل بدبختى خوانده است. اين ديالوگ ها اگر چه مى توانستند در متن به لحاظ كاركردهاى روان شناختى و زبان شناختى طراحى هاى متفاوتى داشته باشند، اما ديالوگ ها با كاركردهاى مستقيم و رنگ و لعابى عينى در بافت بيانى نمايش جاسازى شده اند. اين ديالوگ ها رمزگان اصلى شناخت لايه اى از شخصيت نمايش (ماندگار) است و طبق منطقى كه نويسنده متن به آن نظر داشته، هر بار با چنين نشانه هاى تكه اى از شخصيت، آدم نمايشى ساخته و پرداخته مى شود و در نهايت اين تكه ها آناتومى كامل شخصيتى وى را به وجود مى آورند. البته از سوى ديگر ساخت شخصيتى صفورا، خواهر ماندگار نيز به همين صورت شكل مى گيرد، ضمن اين كه بسيارى از اين پرداخت ها توأمان است و با شخصيت پردازى يك نفر، ديگرى هم به تناسب ساختار قصه رنگ و لعاب مى گيرد و عمق و ژرفاى وجودى اش آشكار مى شود. قصه نمايش به زندگى خواهر و برادرى مى پردازد كه ۱۵ سال است تك و تنها با هم زندگى مى كنند. پدر و مادرشان در قيد حيات نيستند و منزلى كه هم اكنون محل سكونت آنهاست، به يك سرهنگ تعلق دارد كه سال ها پيش از ايران رفته است. در واقع پدر و مادر صفورا و ماندگار نيز خدمتكار اين سرهنگ بوده اند و بچه ها نيز در اين خانه به دنيا آمده اند. آنها اگر چه هم اكنون سرپناهى براى زندگى دارند، اما براى ادامه حيات دچار رنج، مشقت و سختى هستند. اين لايه از قصه، بعد اجتماعى و تعريف هويت جغرافيايى انسان ها در مكان مشخص است. اما لايه هاى اصلى داستان در دل اين موقعيت شكل مى گيرد؛ جريانى كه مانند رشته اى به هم پيچيده از طريق تداعى خاطرات خوب و بد همواره در ذهن به هم ريخته ماندگار زنده مى شود و جريان يك زندگى برباد رفته را بازگو مى كند. جريانى كه زندگى فردى ماندگار را خراب كرده و متقاعباً زندگى خواهرش را هم به تباهى كشانده است. تمامى اين مسائل به عنوان خطوطى از قصه قابل پرداخت هاى خاص و جذاب هستند. اما محورترين روايت كه اساس بيان دراماتيك را نيز در بر مى گيرد، قصه اى است كه فرديت ماندگار را به يك شخصيت بكر داستانى تبديل كرده است. قصه فرديت ماندگار است كه سال ها پيش همسرش وى را ترك گفته و در اثر اين تنهايى به اختلال حواس دچار شده است. ماندگار در اثر اين ضربه روحى و روانى وارد شده نه تنها هيچ وقت به مسير عادى و واقع گرايى زندگى بازنگشته بلكه در رشته اى از افكار درهم و برهم غرق شده است. اين امر به لحاظ قصه پردازى از نقاط قوت، نويسنده متن به شمار مى رود. ماندگار فكر مى كند كه همسرش در يك سانحه اتومبيل كشته شده است و بعضى از شب ها خواب مى بيند كه او در خواب از تماس تلفنى با ماندگار خبر مى دهد. زيبايى اين نكته در جايى است كه يك اكسسوار صحنه اى (تلفن) در جريان بيان دراماتيك به عنصرى پويا و ديناميكى تبديل مى شود. جايى كه صفورا، منتظر تلفن است و آن وقت ماندگار گوشى را برمى دارد. آن هم با تصور اين كه همسر فوت شده اش قصد تماس گرفتن با او را دارد! بى شك چنين آيتم هايى در متن به اصل اتفاق و كنش دراماتيك در شكل اجرا مى انجامد و گاهى نمايش را از ريتمى تند برخوردار مى كند. نكته قابل نقد در بررسى متن نيز شايد با تأويل از عنصر صحنه اى تلفن به ذهن متبادر مى شود. ريموند كارور برجسته ترين چهره مينى ماليسم، داستانى دارد كه تلفن به عنوان يك شىء محورى رفتار و دنياى شخصيت هاى داستان را تحت الشعاع قرار مى دهد. در اين داستان زوجى جوان و منظم هر روز در سر ساعت مقرر به سر كار مى روند. اما يك شب مزاحمى تلفنى به خانه آنها زنگ مى زند و آنها تمام شب را بيدار مى مانند و درباره آن مزاحم تلفنى صحبت مى كنند. بازگويى خط روايى اين قصه نكته اساسى را به بحث مى كشد. اصولاً نمايش زيرزمين از دو جوهره نوشتارى مى آيد. اول دستمايه اجتماعى، تيپولوژى و قصه اى است كه با نوعى واقعيت نسبى بيرون هماهنگى دارد. در اين لايه از نمايش ما با خواهر و برادرى روبه رو هستيم كه جزو طبقه ضعيف جامعه هستند كه زندگى آنها به زحمت و سختى مى گذرد. خود اين امر به دليل درد منعكس شده در داستان قابل پرداخت عميق است و داستانى پر از كشمكش مى نمايد. از سوى ديگر لايه دوم قصه تحت الشعاع باورها و در واقع توهم ذهنى ماندگار است. اصولاً ماندگار نيز تحت تأثير ۳ شخصيت فرضى به تناسب جغرافياى دراماتيك نمايشى است. منظور از فرضى و مجازى بودن شخصيت ها اين است كه سايه وار هستند و در صحنه حضور دراماتيك ندارند. البته ۲ تن از اين شخصيت ها يعنى سرهنگ و شهلا (همسر سابق ماندگار) به طور كلى از جنس توهم هستند. زيرا هيچ كدام از آنها به «زمان حال» و به تعبيرى اتمسفر زمانى شخصيت هاى نمايشى راهى ندارند و در واقع امكان حضور و بازگشت آنها تقريباً صفر است. در حالى كه ماندگار هر لحظه امكان مى دهد كه اين سرهنگ اشرافى كه همزمان با انقلاب از كشور گريخته است، دوباره به ملك قديمى خود بازخواهد گشت و ماندگار و صفورا را بيرون خواهد كرد، بنابراين به صفورا مى گويد كه بهتر است هرچه زودتر زيرزمينى را تميز كنند تا با بازگشت سرهنگ بى خانمان نشوند. اما شخصيت سايه وار سوم قصابى است كه در واقع با ترسيم ذهنى خنزر پنزرى مانند شبحى تفتيش كننده دنياى ذهنى ماندگار است. او طبق ديالوگ هاى نمايشى هميشه ماندگار را مورد سؤال و جواب قرار مى دهد و رفتار او را در كوچه و محل زيرنظر دارد. متن در چنين فرآيندى همواره ۲ رويكرد به خود مى گيرد و اين ۲ فرآيند هم در هر حال مى تواند جريانى كاملاً عينى و ملموس باشد كه با استفاده نمادها و نشانه هاى ذهنى زبانى و رشته اى از علامت گذارى معكوس و مستقيم به عمق مى رسد. اما اين دو لايه ساختار بسيار مهم در قصه چندان به عمق نمى روند. زيرا نويسنده بيش وفادارى به پرداخت شخصيت ها به داده هاى ذهنى خود آن هم در بسترى كاملاً ايستا وفادار است و در نتيجه در بسيارى از موارد به تخيل مجرد وابسته مى شود و قرائت شخصى خود را به جهان اين آدم هاى داستانى ديكته مى كند. مشكل اصلى نويسنده در عدم پرداخت اين دو لايه بنيادى داستان كه همواره به نوعى رئاليسم روز اشاره دارد وى را در همان جريان سايه نويسى و افلاطون نگرى به هستى نوشتارى مى برد. اين امر در گفتمان كارگردانى اثر هم تأثيرگذار است. نور با نوعى طراحى افقى و مستقيم و نه با برخورد و اكسپرسيونيستى با آدم هاى نمايشى، همواره علاوه بر اتمسفر صحنه، چشم انداز ديدارى مبهمى را در انتهاى صحنه ترسيم مى كند. اين چشم انداز، مبهم تداعى گر همان مثل ذهنى افلاطونى و تمثيل غار است. از سوى ديگر خود كارگردان نيز به ميزانسن چندان هارمونيك و متناسب با جولان و تكاپوى بازيگران نظر ندارد. نمايش در كل از نوعى ميزانسن تخت و تك بعدى سود مى برد و بازيگران به جز اندك مواردى روى دو صندلى مى نشيند و نوعى بازى مستقيم را خطاب به تماشاگر به نمايش مى گذارند. اين نمايش از دو بازيگر (سروش طاهرى و وحيده شجاعى) استفاده كرده است. با اين حال آنچه مهم مى نمايد نخستين گفتمان است. اين گفتمان هم به كنش هاى درماتيك درونى ربط دارد و بيش از هر چيز نشانه ها و نمادهاى بيان و فيزيك بازيگران را دربرمى گيرد. به تعبيرى بازيگران در اين قرائت بايد ابتدا روابط زيرساختى اجرا را در تعامل با هم به دست بياورند. زمانى هم كه اين تعامل ايجاد شد، روابط تعريف شده بازى بين بازيگران شكلى واقع گرايانه (طبق منطق تعريف شده قصه در نمايش) پيدا مى كند و ارتباط اصلى (ارتباط با مخاطب) نيز در لايه نهايى اجرا به وقوع مى پيوندد اما انگار اين مهم به وقوع نمى پيوندد. زيرا در تمام طول نمايش بازيگران نسبت به هم و در تعامل با همديگر جريان كنش دراماتيك و روابط «مابين صحنه اى» را ايجاد نمى كنند. آنها رو به تماشاگر و به نوعى گويندگان حرفه اى كشمكش هاى متن هستند. از سوى ديگر حضور كاراكترها در عدم حضور ۳ شخصيت فرضى و سايه وار نمايشى است. آنها اگرچه نيستند اما همواره در ديالوگ ها ساخته مى شوند، رنگ و لعاب مى گيرند و هويت موذيانه خود را به نمايش ديكته مى كنند؛ درست مثل سايه هايى كه در صحنه در حال رفت و آمد هستند و بازيگران هم در اين اتمسفر «مثل وار افلاطونى» مبهوت حركات آنها هستند!
|