|
معماى پليسى
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
|
|
|
|
يك ماجراى واقعى
|
|
|
|
|
معماى پليسى
انتقام كور
|
|
|
محمد غمخوار
سروان قاسمى و همكارانش در شعبه قتل مشغول صحبت بودند. رئيس اداره احتمال مى داد در اين ماه آمار وقوع قتل كاهش پيدا كند. كارآگاهان ويژه قتل سرگرم پيگيرى و بررسى پرونده ها بودند. رئيس اداره ويژه قتل سروان را صدا كرد و از او خواست به جاى يكى از همكارانش كه مرخصى بود كشيك بايستد. سروان قبول كرد. تلفن همراه كشيك قتل را از روى ميز برداشت و پشت ميزش نشست. چند ساعت بعد تلفن همراه زنگ خورد. مرد از آن سوى خط خودش را افسر كلانترى معرفى كرد و گفت: زن جوانى ساكن دربند امروز از سوى دزدان ناشناس در خانه اش به قتل رسيده است. آنها پس از قتل با سرقت طلاهاى مقتوله از محل گريخته اند. سروان بلافاصله راننده اداره را صدا كرد. به ساعتش نگاهى انداخت ، ۳ ساعت تا افطار مانده بود. بى سيم و دفترچه اش را از كشوى ميزش برداشت و راهى محل جنايت شد. قتل در يك مجتمع مسكونى رخ داده بود. جمعيت زيادى اطراف خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى حلقه زده بود. سروان از ميان جمعيت خود را مقابل در رساند. جنايت در طبقه سوم مجتمع رخ داده بود. سروان وارد آپارتمان شيك شد. افسر كلانترى با ديدن سروان به طرفش رفت. پس از احوالپرسى سروان از او گزارش اوليه ماجرا را خواست. «۲ ساعت قبل مردى با مركز فوريت هاى پليسى ۱۱۰ تماس گرفت و از قتل همسرش خبر داد. پس از اين تماس با توجه به اين كه محل جنايت در حوزه استحفاظى كلانترى ما بود ما براى بررسى موضوع به اينجا آمديم. مقتوله زن جوانى به نام مهناز است كه با شليك گلوله به قتل رسيده است. با تأييد گزارش موضوع را به قاضى كشيك قتل و شما اطلاع دادم. البته ناگفته نماند كه همسايه ها ديروز صداى درگيرى زن و شوهر جوان را شنيده بودند.» سروان سپس وارد آپارتمان شد. جسد مقتوله روى كاناپه قرار داشت. سر مقتوله هم روى شانه چپ افتاده بود. گلوله به ناحيه راست جمجمه اش اصابت كرده بود. مقتوله لباس خانه به تن داشت. سروان براى به دست آوردن سرنخى به بررسى جسد پرداخت. خواست پشت كاناپه را نگاه كند اما لبه كاناپه با ديوار فقط ۵ سانتيمتر فاصله داشت و بايد آن را تكان مى داد. به همين خاطر منصرف شد. پزشك جنايى هم پس از معاينه جسد اعلام كرد حدود ۶ تا ۸ ساعت از زمان قتل زن جوان مى گذرد. گلوله هم از فاصله حدود ۲ مترى شليك شده بود. سروان سپس به بازرسى خانه پرداخت اما هيچ مورد مشكوكى نديد. بلافاصله سروان به طرف همسر مقتوله كه گريه كنان گوشه اى از پذيرايى نشسته بود، رفت. مرد جوان به پيكر بى جان همسرش خيره شده بود. سروان او را به داخل اتاقى برد و خواست با دقت به سؤال هايش پاسخ دهد. بعد هم دفترچه اش را از جيبش بيرون آورد تا نكات مهم را يادداشت كند. چه زمانى متوجه قتل همسرت شدى؟ مرد جوان بريده بريده پاسخ داد: امروز صبح وقتى به محل كار مى رفتم همسرم در خانه بود. حدود ساعت ۱۲ چند بار با او تماس گرفتم اما تلفن را برنداشت. او هميشه قبل از ترك خانه موضوع را به من اطلاع مى داد. به همين خاطر به موضوع مشكوك شدم. سريع خود را به خانه رساندم. در زدم اما كسى در را باز نكرد. با كليدى كه همراه داشتم وارد آپارتمان شدم. اما ناگهان به محض ورود به پذيرايى با جسد همسرم روبه رو شدم. با سر و صداى من همسايه ها به خانه ام آمدند. سريع با پليس تماس گرفتم و از آنها كمك خواستم. * شغل شما چيست؟ راننده ام. از صبح تا شب در خيابان ها كار مى كنم. * شاهدى داريد كه زمان خروج و ورود، شما را ديده باشد؟ نه. فكر نمى كنم چون من كسى را نكشتم كه بخواهم براى اثبات بى گناهى ام شاهد بياورم. * شما با همسرتان اختلاف داشتيد؟ خير. ما خيلى همديگر را دوست داشتيم. * همسايه ها گفتند ديشب صداى درگيرى شما و همسرتان را شنيده اند. مرد جوان كه انتظار شنيدن اين جمله را نداشت، گفت: يك جر و بحث ساده زن و شوهرى بود كه خيلى زود هم برطرف شد. مگر شما يا ديگران با همسرتان بحث نمى كنيد. * همسرتان با كسى اختلاف نداشت؟ چرا، او خيلى دشمن داشت. همسرم از خانواده اى پولدار بود. ولى سطح خانواده من متوسط است. خانواده همسرم با ازدواج ما مخالف بودند و قصد داشتند مهناز را به عقد پسرخاله اش دربياورند. اما پافشارى من و مهناز موجب شد آنها سرانجام با ازدواج ما موافقت كنند. سروان با توجه به اين كه تناقضاتى در حرف هاى همسر مهناز بود او را با دستور بازپرس ويژه قتل بازداشت كرد. سپس راهى خانه پسرخاله مهناز شد تا گفته هاى شوهر مقتوله را بررسى كند. رامين وقتى با سروان روبه رو شد منكر اطلاع از قتل شد اما رفتارهاى مشكوك او موجب شد سروان به او ظنين شود. سروان سپس رامين را براى بازجويى هاى فنى به اداره آگاهى برد. رامين وقتى روبه روى افسر بازجو نشست به گريه افتاد. پسر جوان به سروان گفت: از شما خواهش مى كنم قاتل مهناز را به سزاى عملش برسانيد. من عاشق دخترخاله ام بودم اما او عشقم را از من گرفت... سروان حرف هاى رامين را قطع كرد و پرسيد: * امروز صبح تا عصر كجا بوديد؟ جاى خاصى نبودم. در خانه بودم. * بيرون نرفتيد؟ فقط ساعت ۱۱ رفتم پمپ بنزين و ساعت يك برگشتم. *۲ ساعت براى بنزين زدن؟ بله، صف پمپ بنزين شلوغ بود. * شما در اين باره به كسى مشكوك نيستيد؟ باور كنيد قاتل، همسر مهناز است. او مهناز را براى پول مى خواست. وقتى فهميد شوهرخاله ام دخترش را از ارث محروم كرده است مرتكب اين جنايت شد. او حتى يك بار به من گفت: با كلت كمرى خيلى خوب شليك مى كند. سروان سپس يكى از مأموران را صدا كرد و از او خواست يك صندلى يك نفره دسته دار كه در مدرسه ها زمان امتحان استفاده مى شود براى او بياورد. سپس همسر مهناز را صدا كرد و از او خواست روى صندلى بنشيند. بعد هم برگه اى به او داد و خواست تمام محل هايى كه روز حادثه به آنجا رفته بود را روى ورقه بنويسد. بدين ترتيب سروان پس از بررسى ادعاهاى مظنون به قتل، او را روانه زندان كرد. رامين سپس روى صندلى نشست. سروان از او هم خواست تمام محل هايى كه روز حادثه به آنجا رفته بود را روى برگه بنويسد. اما براى رامين كه چپ دست بود نوشتن روى آن صندلى سخت بود. به همين خاطر سروان به او اجازه داد كه پشت ميز او بنشيند و برگه را پر كند. با رفتن رامين، سروان پرونده را برداشت و راهى خانه شد. شب در خانه پرونده را بررسى كرد. صبح وقتى به اداره آمد رامين را احضار كرد و با اشاره به ۳ دليل اعلام كرد او قاتل مهناز است. پسر جوان وقتى پى برد راز جنايت فاش شده اعتراف كرد دخترخاله اش را با انگيزه انتقام به قتل رسانده است. شما خوانندگان گرامى مى توانيد با اشاره به ۳دليل سروان قاسمى براى قاتل معرفى كردن رامين در مسابقه معماى پليسى اين هفته شركت كنيد. شما مى توانيد پاسخ صحيح خودتان را در مدت ۱۰ روز به نشانى روزنامه ايران واقع در خيابان شهيد دكتر بهشتى، خيابان خرمشهر پلاك ۲۱۲ ارسال كنيد. لطفاً روى پاكت نامه حتماً ذكر شود كه معماى پليسى مربوط به كدام مطلب است. تيتر آن را بنويسيد.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
اثبات بى گناهى پس از مرگ
۱- رضا داراى گواهينامه نبود و سابقه رانندگى نداشت ۲- با توجه به تنومندى راننده، امكان پرت شدن او از پنجره خودرو مقدور نبوده است ۳- در تصادف، سمت راست خودرو آسيب ديده كه رضا در آن سمت نشسته بود ۴- راننده ادعا كرده بود، با صداى ترمز از خواب بيدار شده در حالى كه خط ترمز در جاده و در محل حادثه ديده نشده است اسامى شركت كنندگان در مسابقه پليسى مهدى عسگر پور از ملاير، مهديه بصيرى از خرم آباد، اكبر عرب كيش از بندر انزلى، سيد محمود سيارى بيدگلى از آران، محسن ادريس آبادى از قزوين، سعيد خرمهر از تهران، بنفشه شريفى از مشهد، الهام زندى از تنكابن، على اشترى از تنكابن، حميدزاد داداشى از رشت، داوود عباسيان از ابهر، پوران اعتمادى از بندر انزلى، منوچهر اعتمادى از بندر انزلى، رضا كيان از كرج، مصطفى امامى از خرمشهر، الناز داوودى از چالوس، على كريمى از سمنان، مجيد عسگرى از تهران، ناصر كرباسى فر از بابل، فاطمه مومنى از شيراز، ليلا پر فروغ از رامسر، حسين على مردانى از پاوه، اقدس رسولى از كلار آباد، محسن خوش آمدگو از تهران، معصومه نصرالهى از تهران، حجت الهى از شاهرود، بلقيس سعيدى از مشهد، بمان شريفى از مشهد، افسانه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، احسان نيكينو از كرج، نفيسه كاهر از سمنان، حسن بيشه اى از كاشان، جمشيد طاووسى اصل از كرج، تقى خسروى از تهران، عليرضا پاورى از آمل، رمضان محسنى از گنبد، آسيه يوسفى از آبادان، محرم يوسفى از آبادان، داريوش صادقى از شادگان، مرتضى باقرى از دزفول، امامعلى پورولى از رودسر، هاجر هوشنگى از شيروان، مريم نگارنده از شيروان، احمد حكيمى از كرج، عبدالعلى مير محمدى از قزوين، خسرو بهجتى از زنجان، نصرت اولادى از همدان، صادق محتشمى از كرج، پهلوان حجتى از شهررى، پريسا حجتى از شهررى، هوشنگ رحيمى از اسلامشهر، فريدون عباسى از تهران، منصوره افشار پور از چالوس، مريم اشترى از تنكابن، اميد گلريز از تنكابن، محمد تقى موسوى از كرج، رحيم رمضانپور از اسلامشهر، نويد بهمنى از شوشتر، لعيا همايى از قصر شيرين، عباس همايى از قصر شيرين، هادى معلمى از بابل، على پور حميدى از بندر عباس، جاسم يوسفى از قشم، منيره ايمانى از قم، ايمان زندى از تنكابن، حسن صابرى از تنكابن، محمدرضا حسينى پور از اسلامشهر، محمدرضا ابراهيمى فر از قزوين، مختار شمشيرى از تهران، محسن زنده دل از آبادان، بنفشه سحرى از كرمان، مهرعلى همت دوست از اسلامشهر، بيژن تقى پور از پاكدشت، قاسم قويدل از شهررى، منوچهر مختارى از دزفول، الهه فخرى از شاهرود، سيما باقرى از تهران، قلى شوشترى از كرمان، جمشيد طالبى از اسلامشهر، على ساقى نيا از تهران، بابك خسروى از دامغان، بهرام خسروى از دامغان .
برندگان مسابقه معماى پليسى زهرا بنائى و ناصر واعظى مقدم از تهران، برنده مسابقه معماى پليسى شناخته شدند. اين عزيزان براى دريافت هديه خود با شماره ۸۸۷۶۱۶۲۱ گروه حوادث روزنامه ايران تماس بگيرند.
|
|
|
|
|
يك ماجراى واقعى
سلام زندگى
|
|
|
خسرو مبشر
سرم را در زاويه بين ۲ديوار، مى گذارم و ناله سرمى دهم. گوش هايم را مى چسبم، اما صداى مشت هاى پدر كه به در بسته اتاقم مى خورد در سرم مى پيچد. - دفعه آخرت باشد كه تنهايى از خانه بيرون رفتى. حاليت شد؟! دست هايم را بيشتر روى گوش هايم فشار مى دهم. كاش مى توانستم نشنوم. براى هميشه. حالا علاوه بر مشت، لگد هم به در مى كوبد. مچاله و مچاله تر مى شوم. - تلفن هم بى تلفن. فقط بفهمم اگر يك بار ديگر با اين پسره تماس بگيرى روزگارت را سياه مى كنم. - بسه باباجون! فهميدم. ديگه دست از سرم برداريد. اصلاً خيال كنيد دخترى به اسم مژگان نداريد. او مرده!... صدايى كه از طبقه پائين مى آيد، لرز دوباره اى به جانم مى اندازد. - تقصير توست كه اين دختره ازمون بريده. تقصير خودته كه زيادى لوسش كردى! - من لوسش كردم؟ يادت رفته چه كارهايى كه برايش مى كردى. از اول هرچه مى خواست برايش گرفتى. هرچه گفت گفتى چشم، حالا نتيجه اش را ببين! آرام به اتاق برگشته و در را مى بندم. دلم مى خواهد بگويم: - مامان... بابا... لازم نيست اين همه همديگر را متهم كنيد. من دست پرورده جفتتان هستم. چه خوب، چه بد، همينم كه هستم. فقط كاش اجازه مى داديد حرف بزنم. اجازه مى داديد نظرم را بگويم. اين كه چقدر مى ترسم از شما دور شوم و به كشور بيگانه اى بروم. از آن مردى كه شما برايم انتخاب كرديد، متنفرم. نمى توانم با او در غربت زندگى كنم. برعكس، مرد موردعلاقه ام كه شاعر و آهنگساز بود خيلى ساده و مهربانانه، حرف مى زند. اما چه فايده مامان و بابا از او بدشان مى آيد. مژگان نگاهى به عروسكش انداخته و به چشم هاى ورم كرده و گونه هاى كبودش در آينه نگاهى مى اندازد. دستش را روى گونه هايش مى گذارد، اما از شدت درد دستش را مى كشد. حس غريبى دارد در يك لحظه تصميم مى گيرد گوشى تلفن را بردارد. بايد با امير حرف بزنم. بايد بگويم چه وضعى دارم. بايد بگويم مامان و بابا نسبت به او چه نظرى دارند. بايد بداند آنها مى خواهند مرا به يك مرد كچل و از خود راضى شوهر بدهند. درحقيقت به خاطر ثروتى كه داره، مى خواهند من را به او بفروشند. گوشى تلفن را برمى دارد، اما تلفن قطع است. با خودش مى گويد: - حالا كه بابا تلفن را قطع مى كند، من هم بلدم چكار كنم. مژگان به آرامى پنجره اتاقش را باز مى كند، نگاهى به داخل حياط خانه مى اندازد. پدر درحال بيرون رفتن از خانه است. مانتويش را مى پوشد و به آرامى در اتاقش را باز مى كند. آهسته از پله ها پائين مى آيد. مادر در آشپزخانه سرگرم غذاپختن است. به همين خاطر خيلى راحت بيرون مى رود. باد پائيزى برگ هاى زرد و سرخ خشكيده را در پياده رو مى پراكند. زن و مرد جوانى از روبه رو مى آيند. مرد دسته كالسكه اى را در دست دارد و آن را به جلو هل مى دهد. همين كه نزديكم مى رسند، نگاهم به بچه اى كه داخل آن خوابيده است، خيره مى ماند. خداى من چقدر خوشگله، يك پسر با چشمان آبى. تا بخواهم فكر كنم كه شبيه كدامشان است از جلوى من مى گذرند. باد تندتر مى شود و برگ ها زير پايم خرد مى شوند. به باجه تلفن مى رسم، شماره را مى گيرم. بعد از ۲ زنگ متوالى گوشى برداشته مى شود. - الو!... بفرماييد! آب دهانم را فرومى دهم. - سلام گلى خانم من هستم، مژگان! - چه سلامى چه عليكى. دخترجان چرا دست از سر پسر من بر نمى دارى. لبم را مى گزم. - مى خواستم... مى خواستم با امير صحبت كنم. فقط چند دقيقه. - چه صحبتى؟ اول برو از مادرت اجازه بگير بعد بيا. بغضم را فرومى خورم. - ولى... ولى ندارد. مادرت زنگ زد و هرچه از دهانش درآمد نثارمان كرد. دخترجان برايت يك مردپولدار پيدا كرده اند. اون كجا و پسر يك لاقباى من كجا؟ - اما گلى خانم! من. اما نداره! - خواهش مى كنم گوشى را بدهيد به امير... اگر كه... اگر كه هست - دختر جان، امير به درد تو نمى خورد. نه درسش را تمام كرده، نه سربازى رفته، نه كارى داره . - اما آينده داره! - آينده! كدوم آينده. اگه بچه منه كه مى گم اين آينده براى خودش هم تاريكه. چه برسه به اين كه دست يكى ديگه رو هم بگيره و بخواد بيارش اين ور خط. - خانم لطفاً گوشى را بدهيد به امير. خواهش مى كنم. - پس بگذار اين را هم بگويم. اين تلفن ها، اين حرف و حديث ها باعث شده پسرم از درس خواندن بيفته. قبلاً سرش تو كتاب و درس بود و نمراتش هم عالى بود. اما حالا نه تنها سرش تو كتاب نيست بلكه نمره هايش هم افتضاح است. دلت مى خواهد مشروط بشه؟ - نه خانم، من دلم نمى خواهد يك خار توى پاى امير بره. - پس پايت را از زندگى اش بيرون بكش. پسرم تازه ۲۳ سالشه. دو تا خواهر داره كه چشم اميدشان به برادرشونه. بابا هم ندارند كه زير بال و پرشون را بگيره. اصلاً به قول مادرت كبوتر با كبوتر باز با باز... آره دخترم تو را به خير و پسر من را هم به سلامت. با انگشتانم محكم گوشى تلفن را فشار مى دهم. پاهايم طورى مى لرزند، كه هرآن ممكن است تا شوند و بيفتم كف باجه تلفن. بيرون در مردى با پول خرد به شيشه مى كوبد: - خانم منتظريم ها! گوشى را مى گذارم و بيرون مى آيم. باد همچنان مى وزد و برگ هاى زرد و خشك را به سر و رويم مى كوبد. از كوچه اى مى گذرم و به كوچه ديگرى مى پيچم. مهم نيست كه آدم ها نگاهم مى كنند. مهم نيست كه اشك هايم جارى است. «امير چرا خودت گوشى را برنداشتى؟» واقعاً مادرت درست مى گويد. كاش تو را توى آن جشن تولد لعنتى نمى ديدم. چرا قيافه ات به دلم نشست. بخصوص وقتى كه در گرماگرم ميهمانى سراغ جانماز را از صاحب خانه گرفتى و ايستادى به نماز... چه شد كه با هم حرف زديم و بعد هم تلفن ها شروع شد. اين درست كه خانه تان خيلى دورتر از خانه ما بود و پيدا بود از طبقه پائين ترى هستى؛ اما چيزى توى چشم هات بود كه نمى گذاشت به اين چيزها فكر كنم. چيزى از جنس نجابت. حالا هم بايد برگردم. برگردم و با خودت صحبت كنم. اين بار تندتر قدم برمى دارم. بارديگر به باجه تلفن برمى گردم. خوشبختانه كسى نيست. دوباره شماره را مى گيرم. منتظر مى شوم. خدايا، خداى مهربان! آه... صداى امير است. - الو! - مژگان تويى؟! - بله امير! من هستم. باران آرام آرام بر ديواره شيشه اى باجه مى كوبد. - مژگان چرا حرف نمى زنى؟! - شنيدى مادرت چه گفت؟ - بله شنيدم... تو هم خبر دارى مادرت چه چيزهايى بار مادرم كرده؟ - امير من معذرت مى خواهم. - نه لازم نيست تو معذرت بخواهى. شايد به جاى معذرت لازم باشد هردو كمى فكر كنيم. به ديواره سرد شيشه اى تكيه مى دهم. - منظورت چيه؟ - ببين مژگان! خودم هم گيج شدم. يعنى چطور بگم. تو خوبى ها، خوب و خانمى؛ اما من... - امير من از تو چيزى نمى خواهم جز اين كه مرد باشى و به من بگى كه دركنار من مى مانى. - من دست و پايم را گم كردم مژگان!... هرچه فكر مى كنم مى بينم قدرت جنگيدن و مبارزه را ندارم. من مى ترسم مژگان. - اينها را دارى جلوى مادرت مى گى؟ پس اون حرف ها كه در گوشم مى زدى؟! - مژگان؟ من دوستت دارم؛ اما دوست داشتن تنها، كافى نيست. - پس اين طور، خيلى خب! انگار تهديدها حسابى تو را ترسانده. - كاش ۱۰ سال بعد بود! كاش درسم تمام شده بود و سربازى هم رفته بودم! كاش كار پيدا كرده بودم، پول جمع كرده بودم! و... - دارى گريه مى كنى؟ - آره! - مرد كه گريه نمى كند امير! - خسته شدم! من فقط ۲۳ سالمه. فكر تو... فكر خودم. فكر خانواده، فكر درس، فكر سربازى... يكباره مى لرزم. از اين همه ضعف، از اين همه ترديد. از اين همه يأس. نفس بلندى مى كشم. - ببين امير!... لازم نيست اين همه خودخورى كنى. من مى رم. - چى؟! - من از زندگى ات مى رم بيرون. اين طورى ثابت مى كنم كه چقدر دوستت دارم. انتظار دارم بگويد نه، كه بمان، كه نرو. انتظار دارم خيلى محكم و مردانه بگويد: شوخى مى كنى مژگان كه خودم هم شوخى كردم. اما او خيلى سريع مى گويد: آره اين طورى بهتره. باور كن به خاطر خودت مى گويم. فقط به اين خاطر كه خوشبخت بشى. مى دونى من فقط بيست و.... گوشى را مى گذارم و بيرون مى آيم. - الو! مژگان! الو... باران تندتر مى شود. ديگر برگ ها زير پا خرد نمى شوند، بلكه له مى شوند. از جلوى يك شيرينى فروشى رد مى شوم. شيرينى هاى خامه اى. شيرينى هايى شكل قورباغه اند. با چشم هايى وغ زده و دهانى باز. چند لحظه مكث مى كنم و بعد داخل مى روم. - آقا يك كيلو... يك كيلو شيرينى خامه اى. وقتى مرد فروشنده مى خواهد دور جعبه را نخ ببندد مى گويم: - نه درش را نبنديد. از قنادى بيرون مى آيم. گريه امانم نمى دهد و شيرينى هاى خامه اى را يكى يكى برمى دارم و زيرپا له مى كنم. حالا ديگر فكرهايم را كرده ام. با هر شيرينى كه زير پا له مى كنم مصمم تر مى شوم. نه ديگر به امير زنگ مى زنم و نه به آن كشورى مى روم كه اندازه خشخاش است، نه به امير با آن چشم هاى نجيب. نه به آن مردى كه در امپراتورى اش نشسته و دهانش براى بلعيدنم بازمانده. به بابا و مامان هم كارى ندارم. مى دانم كه چه كنم. به همه شان ثابت مى كنم كه بزرگ شدم. از درون بزرگ شدم. بعد از اين فقط درس... فقط و فقط. آخرين شيرينى را له مى كنم و جعبه خالى را درجوى آب مى اندازم. لباس هايم بوى باران مى دهند. اما ديگر باران نمى بارد. از پس ابرها انوار طلايى، مثل انگشتان كسى گونه هايم را نوازش مى كند. مى گويم: خدا جون متشكرم. به آرامى زنگ خانه را فشار مى دهم.
|
|
|
|