|
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با محمدرضا سهرابى نژاد ، شاعر
امروز ما به روحيه بيشترى احتياج داريم
|
|
|
يزدان سلحشور
محمدرضا سهرابى نژاد متولد ۱۳۳۲ تهران است . از وى تاكنون دفترهاى شعر اشارات اشك [،۱۳۶۹برگ]، گزيده ادبيات معاصر شماره ۲۲ [،۷۸نيستان]، اين همه باران [،۱۳۸۰ دفتر ادبيات مقاومت دانشگاه آزاد]، آيينه ها [،۱۳۸۲ مديا]، ناگهان زلال [،۱۳۸۳ بنياد فرهنگى پژوهشى ريحانه الرسول يزد]، پيغمبرى به امت خود پشت كرده است [،۱۳۸۳ مديا] و وطنم ابراهيم [،۱۳۸۶ خورشيد باران] منتشر شده است. سهرابى نژاد از نخستين شاعران حوزه هنرى محسوب مى شود كه بخش اعظم آثارش به شعر دفاع مقدس اختصاص يافت. دوبيتى هاى وى تا قبول قطعنامه، ورد زبان رزمندگان بود و زبان نرم و عاطفى اش، مخاطبان عام و خاص شعر را مجذوب خود مى كرد. وى بعدها قالب هاى ديگر شعر پارسى را بيشتر آزمود و اكنون با جديت در عرصه هاى شعر نيمايى و شعر سپيد به تجربه هاى خلاقانه دست مى زند. پس زمينه شعرهاى او را فرهنگ مردم، اسطوره ها و قصص قرآنى تشكيل مى دهد. او همچنان در فضاى شعر دفاع مقدس تنفس مى كند.
خب جناب سهرابى نژاد! شعر جنگ هشت ساله ايران و عراق، چطور كليد خورد؟ به اعتقاد من اگر شعر جنگ نگوييم، بهتر است چون جنگ چيز خوبى نيست. جنگ چيز كريهى است كه جز نابودى چيزى به همراه ندارد. من يك جايى هم نكوهش كرده بودم جنگ را: «چه مى شد گر بشر مى كرد اعجاز زمين بى مرز بود و مرزها باز به دستش شاخه اى بود از گل عشق سفير مهربانى بود سرباز؟ چه مى شد عصر سرنا و دهل بود ميان دوستى و كينه پل بود درود صبح و بدرود شبانگاه سلام و خنده، شيرينى و گل بود؟» اينها در نكوهش جنگ است. جنگ يعنى كشتار، يعنى وحشت، يعنى خونريزى، يعنى ويرانى. همه اينها در اين واژه نهفته است... منظور از شعر جنگ، شعر اين وضعيت است... بگذاريد درست وارد مقوله شويم. مى خواهم به مطلب ديگرى برسم. جايى ديگر گفته ام: «به شهر عشق پروازى ندارد بشر درمانده اعجازى ندارد چپاول، قتل، ويرانى و آتش زمين جز وحشت آوازى ندارد» اما مقوله اى كه ما به آن مى پردازيم دفاع است. دفاع در فرهنگ آئينى ما، در فرهنگ ملى ما سابقه طولانى دارد. يك ملتى به خاطر اعتقاداتش، به خاطر انقلابش، مورد هجوم قرارگرفته، اينجاست كه زن، مرد، پير، جوان، كودك همه از آشيانه خودشان با تمام وجودشان دفاع مى كنند؛ دفاعى كه مقدس هست؛ قابل احترام. منتها چون جنگ ناگهانى رخ داد و ملت ما بعد از انقلاب شكوهمندى كه به ثمر رساند آمادگى كافى نداشت، خب خساراتى را متحمل شد. همين طور در سرودن شعر، شاعران شتابزده عمل كردند. اوايل كار يك مقدار شعرها، ضعيف بود. ولى من يادم هست كه در روزنامه جمهورى كه آن موقع كار مى كردم، هرروز صبح در صفحه اول، از شاعرى يك شعرى درباره دفاع مقدس چاپ مى شد... چه سالى بود؟ سال ۵۹ بود. شايد ۳۰ ، ۴۰ شاعر با اين روزنامه همكارى مى كردند و هر روز صبح، يك شعر درباره دفاع مقدس در صفحه اول به چاپ مى رسيد؛ با مضامينى همچون تهييج مردم، وصف دلاورى هاى رزمندگان، وصف مردم، رجزهاى حماسى، تن به ذلت ندادن، مقاومت كردن، حماسه، مظلوميت، شهادت؛ كه البته بيشتر اينها رجز بود؛ رجزهاى مردانه، دلاورانه، حماسى. ما در اوايل جنگ آمادگى كافى نداشتيم اما همچنان كه جلو رفتيم، همانطور كه رزمندگان ما، در جبهه ها پخته تر، آزموده تر و نيرومندتر شدند شعر ما هم به همين صورت پابه پاى آنها، جلورفت. حالا به اين مسأله جلورفتن مى رسيم و اين كه پيش از قطعنامه بود يا پس از قطعنامه. اما آنهايى كه آغازگر بودند چه كسانى بودند؟ اگر نام ببرم ممكن است بعضى از اسم ها از قلم بيفتند... اين مصاحبه است. تحقيق و پژوهش كه نيست! شما برحسب حافظه مى گوييد و اگر اسمى هم از قلم افتاد، بركسى حرجى نيست! در آن موقع حوزه هنرى تازه تشكيل شده بود و خيلى ها جذب آن شده بودند. يكى از كسانى كه آن موقع خيلى فعال بود، يوسفعلى ميرشكاك بود كه انصافاً به گردن خيلى ها حق دارد. اين را هم بگويم كه درست نيست كه ما فقط تهران را درنظر بگيريم. در شهرستان ها، چه بسا شاعران خوبى بودند كه براى جنگ سرودند و ناشناخته ماندند. به هرحال آن موقع على معلم بود، من بودم، سيدحسن حسينى بود، حسين اسرافيلى بود، پرويز بيگى حبيب آبادى بود، ساعدباقرى، براتى پور، قيصرامين پور، جوادمحقق، سلمان هراتى، گلمرادى، مرحوم اوستا، خانم كاشانى، خانم وسمقى، نصرالله مردانى، محمدعلى مردانى. اگر اسمى از قلم افتاده بنده بى تقصيرم، تقصير حافظه است! به هرحال اينها مى آمدند در حوزه هنرى شعرهاشان را مى خواندند. يا خودشان كارها را به مطبوعات مى دادند يا افرادى كه درحوزه بودند با مطبوعات همكارى مى كردند، شعر اينها را مى گرفتند و چاپ مى كردند. همان كارها در «جنگ»هايى هم منتشر شد. چه «جنگ »هايى؟ يك «جنگ»هايى را حوزه منتشر مى كرد به نام «سوره» كه فكر مى كنم ۱۳ ۱۴، تايى منتشر شد. بعد ديگر منتفى شد اصلاً. علت منتفى شدن شان را مى دانيد؟ اختلافاتى كه بين بچه ها به وجود آمد و انشعابى شد و يك عده از حوزه درآمدند، موجب شد كه انتشار اين «جنگ»ها هم متوقف شود. علت اين انشعاب چه بود؟ اختلافاتى داشتند تعدادى از بچه ها با مسئولان حوزه كه اكنون من ريز اطلاعاتش را درحافظه ندارم. سال ۶۷ كه ما صحبتى داشتيم در اين باره، كاملاً وقوف داشتيد! ببينيد! اين مسائل كشيده مى شود به مسائلى كه ممكن است سياسى باشد يا خطى باشد، به هرحال مايل نيستم كه وارد آن شوم. چقدر اين اختلاف ها به قضاياى جنگ برمى گشت؟ به جنگ فكر نمى كنم ارتباطى داشت... براى آن كه آن موقع همه مردم، بسيج شده بودند براى دفاع از كشورشان، اعتقادشان. كسى دراين مورد اختلاف نداشت. كسى معتقد نبود كه دفاع نبايد بكنيم. شايد اين اختلاف مربوط به پيشبرد يا كاربرد حوزه بوده. بعد از اين همه سال واردشدن به اين قضيه - به نظرم- چندان خوب نيست. فكر مى كنيد بهترين كارهايى كه درحوزه شعر جنگ يا به روايت شما شعر دفاع شده قبل از قبول قطعنامه بوده يا بعد از آن؟ در زمان جنگ، شعرهاى خوبى گفته شده و چاپ شده؛ بعد از قطعنامه هم همين طور. ولى معتقدم كه شعر براى جنگ گفتن باز هم زمان دارد يعنى دفاع ما به قدرى باشكوه و باعظمت است، مظلومانه است كه شما از زواياى مختلف، سال هاى سال مى توانيد برايش شعر بگوييد. يعنى مضمون و موضوع اش تمام نشده. جمله اى به يادم افتاد از برتولت برشت كه مى گويد: «افسوس هر ملتى كه قهرمان ندارد و از آن بدتر واى بر ملتى كه احتياج به قهرمان دارد.» اما ملت ما همه شان قهرمان بودند. وقتى آدم زندگينامه يك بچه روستايى را مى خواند كه مى آيد در جنگ مرد مى شود و به فرماندهى مى رسد، احساس حقارت مى كند. برخى ها مى گويند شعر جنگ را بايد زمان جنگ گفت، پس اين عظمت ها را چطور بايد تصوير كرد؟ ما كه زمان جنگ، زواياى مختلف اين عظمت را نمى شناختيم. حالا بايد بگذاريم زير غبار زمان، خاك بخورد؟ چرا نمى شناختيد؟ براى اين كه... ببينيد! يك روستايى است در نزديكى ساوه. در اين روستا، نزديك به ۴۰ شهيد مدفن دارند. مردم اين روستا، هرسال ۲۸ ماه صفر يك مراسم مى گيرند براى همه شهدا. توى اينها چوپان هست، توى اينها كشاورز هست، كارگر هست. ما اين ها را نشناختيم. ما گرفتار روزمرگى خودمان در شهر بوديم؛ در تهران محدوده خودمان را مى ديديم اما از اقصا نقاط اين كشور جوان بوده، غيرت بوده، حماسه بوده كه مى رفته جبهه؛ و اينها ناشناخته مانده اند و به نظر من سال هاى سال هم ناشناس مى مانند. خيلى ها معتقدند كه وظيفه شناساندن و توصيف اين قهرمانان برعهده داستان نويسان است. چرا شاعران وارد اين عرصه شده اند؟ مگر با شعر نمى شود وصف كرد؟ چه جورى مى شود وصف كرد؟ مگر شاهنامه وصف دلاورى هاى رزمندگان نيست؟ شاهنامه در اوضاع و شرايطى پديدآمد كه ما داستان نويسى نداشتيم. حالا داستان نويسى داريم! مگر شعرهاى منظوم ما داستان نيست؟ مگر شعر خودش نوعى روايت داستان نيست؟ فكر مى كنيد كه حالا منظومه ها كاربرد دارند؟ من فكر مى كنم، اگر خوب گفته شود، گيرايى اش بيشتر از داستان است. ما وقايع كربلا را ۱۴۰۰ سال است كه داريم با شعر بيان مى كنيم و بردش هم از نثر خيلى بيشتر بوده است. همين ۱۲ بند محتشم را اگر به دقت بخوانيم، داستان است ديگر! داستان را از نقطه اى آغاز و به نقطه اى ختم مى كند. ما در فرهنگمان داستان هم داشته ايم و مى توانستيم در اين قالب بنويسيم كه ننوشتيم. چرا ننوشتيم؟ براى اين كه زيبايى شعر و سوز شعر و تأثير شعر را نداشته است. اكنون هم فكر مى كنم كه نخواهدداشت. چون توى داستان بايد يك كش و قوس هايى بدهيم، چيزهايى اضافه كنيم، كم كنيم اما در شعر اين طور نيست. خيلى راحت مى شود موضوع را بيان مى كرد. من در كتاب «وطنم ابراهيم» گفته ام: «ديروز اگر مى راند با چوب دستش گوسفندان را امروز هم مى راند اما گرگ ها را با تفنگش فرعون بيچاره نمى داند اينجا پر از موساى چوپان است» اين يك جرقه، يك بيان كوتاه است كه به صورت داستان نمى توان نوشت مگر به شكل اين داستانك هايى كه تازه در غرب مد شده است. خب! اين هايكوواره ها يا شعرهاى كوتاه مى تواند بيانگر اين موضوع ها باشد. از آن گذشته، هر ابزارى كه بتواند اين صحنه ها را ثبت و ضبط بكند بايد اين كار را بكند، حالا چه دوربين باشد و به صورت فيلم و عكس اينها را ضبط كند، چه شعر باشد، چه داستان باشد، چه نقاشى ديوارى، چه نقاشى قهوه خانه اى، چه مجسمه سازى، چه موسيقى. از شاعرانى كه پس از قبول قطعنامه وارد اين حيطه شدند، به نام چه كسانى مى توانيد اشاره كنيد؟ عده اى جوان هستند كه نه جنگ را ديده اند نه جبهه را؛ ولى درآن حال و هوا تنفس مى كنند. من برخى از اين كارها را كه ديده ام خيلى نااميدكننده است. يعنى اينها ابعادى را بيان مى كنند كه وقتى آدم آن شعر را مى خواند و تمام مى كند اندوهگين مى شود. بوى نااميدى مى دهد حرف هاشان؛ بوى نوعى شكست. درحالى كه من به اين شكست معتقد نيستم. صدام ملعون با پاره كردن قرارداد الجزاير مى خواست در تهران صبحانه بخورد. كشور ما را تجزيه بكند. انقلاب ما را از بين ببرد؛ ولى اين آرزوها را به گور برد. نه كشور ما تجزيه شد، نه اشغال شد - اشغال دائم منظورم است- و نه انقلاب ما از بين رفت. همين بچه هاى بسيجى و سپاه و ارتش و همه مردم اين نيروها را بيرون كردند. شايد در ۲۰۰ ، ۳۰۰ سال اخير نخستين بارى بود كه ايران موردهجوم قرار گرفت ولى وجبى از خاكش از بين نرفت؛ و اين نشان مى دهد كه درآينده هيچ كشورى به خودش جرأت نمى دهد كه به اين ملت چپ نگاه كند! به نظرتان چرا اين شاعران جوان دچار سرخوردگى هستند؟ سرخوردگى نيست؛ عدم آگاهى است. اينها به دليل اين كه آن فضا را نمى شناسند و پاى درددل رزمندگان نمى نشينند و مناطق جنگى را نديده اند و نمى بينند، اكتفا مى كنند به دو تا نوشته و چند تا فيلم و مى خواهند از دل اينها به كشف واقعيت اين جنگ برسند. اصلاً نمى دانند كه اين قضيه چطور شروع شد و اختلاف ايران و عراق برسر چه بود. فكر مى كنند كه اين جنگ هم مانند ديگر جنگ هاى جهان در اين سال ها بوده و سؤال شان اين است كه چرا بايد جنگ مى كرديم؟ چرا صلح نكرديم از اولش؟ و دائم مى گويند كه تو را خاكستر آوردند، پلاك آوردند، يك مشت استخوان آوردند. اين نيست! من درجايى گفته ام: «درحيرت تماشائيان عاقبت از آتش نمرود سربلند بيرون آمد وطنم» جايى ديگر در همان كتاب «وطنم ابراهيم» گفته ام: «هشت سال در زورخانه اى به وسعت شرق و غرب يك تنه با ذكر يا على كباده شهادت كشيد و خم به ابرو نياورد وطنم» شما قياس كنيد اين كارها را با شعرهاى پلاك و استخوان و خاكستر، كدام به انسان روحيه مى دهد؟ ما كه در وضعيت جنگى نيستيم كسى به كسى روحيه بدهد... فرقى نمى كند. ملتى كه اكنون دارد زندگى مى كند با تهديدهايى كه در اطراف ما مى گذرد با جنگ هايى كه درعراق هست ، در افغانستان هست ، در لبنان هست، اين ملت بايد روحيه اش حفظ شود. آمادگى اش حفظ شود. شاعر مى گويد: «در بلا بودن به از بيم بلا» ما اكنون در بيم بلا هستيم. آن موقع در بلا بوديم و خم به ابرو نمى آورديم. اكنون ما داريم برنامه ريزى مى كنيم براى آينده مان، زندگى مان. امروز ما به روحيه بيشترى احتياج داريم.
|