چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۴ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Sep 26, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با محمدرضا سهرابى نژاد ، شاعر
نگاهى به نمايش طوبى در جنگ به كارگردانى مسعود دلخواه
ادبيات دفاع مقدس در گفت وگو با محمدرضا سهرابى نژاد ، شاعر
امروز ما به روحيه بيشترى احتياج داريم
316806.jpg
يزدان سلحشور

محمدرضا سهرابى نژاد متولد ۱۳۳۲ تهران است . از وى تاكنون دفترهاى شعر اشارات اشك [،۱۳۶۹برگ]، گزيده ادبيات معاصر شماره ۲۲ [،۷۸نيستان]، اين همه باران [،۱۳۸۰ دفتر ادبيات مقاومت دانشگاه آزاد]، آيينه ها [،۱۳۸۲ مديا]، ناگهان زلال [،۱۳۸۳ بنياد فرهنگى پژوهشى ريحانه الرسول يزد]، پيغمبرى به امت خود پشت كرده است [،۱۳۸۳ مديا] و وطنم ابراهيم [،۱۳۸۶ خورشيد باران] منتشر شده است.
سهرابى نژاد از نخستين شاعران حوزه هنرى محسوب مى شود كه بخش اعظم آثارش به شعر دفاع مقدس اختصاص يافت. دوبيتى هاى وى تا قبول قطعنامه، ورد زبان رزمندگان بود و زبان نرم و عاطفى اش، مخاطبان عام و خاص شعر را مجذوب خود مى كرد. وى بعدها قالب هاى ديگر شعر پارسى را بيشتر آزمود و اكنون با جديت در عرصه هاى شعر نيمايى و شعر سپيد به تجربه هاى خلاقانه دست مى زند. پس زمينه شعرهاى او را فرهنگ مردم، اسطوره ها و قصص قرآنى تشكيل مى دهد. او همچنان در فضاى شعر دفاع مقدس تنفس مى كند.

خب جناب سهرابى نژاد! شعر جنگ هشت ساله ايران و عراق، چطور كليد خورد؟
به اعتقاد من اگر شعر جنگ نگوييم، بهتر است چون جنگ چيز خوبى نيست. جنگ چيز كريهى است كه جز نابودى چيزى به همراه ندارد. من يك جايى هم نكوهش كرده بودم جنگ را:
«چه مى شد گر بشر مى كرد اعجاز
زمين بى مرز بود و مرزها باز
به دستش شاخه اى بود از گل عشق
سفير مهربانى بود سرباز؟
چه مى شد عصر سرنا و دهل بود
ميان دوستى و كينه پل بود
درود صبح و بدرود شبانگاه
سلام و خنده، شيرينى و گل بود؟»
اينها در نكوهش جنگ است. جنگ يعنى كشتار، يعنى وحشت، يعنى خونريزى، يعنى ويرانى. همه اينها در اين واژه نهفته است...
منظور از شعر جنگ، شعر اين وضعيت است...
بگذاريد درست وارد مقوله شويم. مى خواهم به مطلب ديگرى برسم. جايى ديگر گفته ام:
«به شهر عشق پروازى ندارد
بشر درمانده اعجازى ندارد
چپاول، قتل، ويرانى و آتش
زمين جز وحشت آوازى ندارد»
اما مقوله اى كه ما به آن مى پردازيم دفاع است. دفاع در فرهنگ آئينى ما، در فرهنگ ملى ما سابقه طولانى دارد. يك ملتى به خاطر اعتقاداتش، به خاطر انقلابش، مورد هجوم قرارگرفته، اينجاست كه زن، مرد، پير، جوان، كودك همه از آشيانه خودشان با تمام وجودشان دفاع مى كنند؛ دفاعى كه مقدس هست؛ قابل احترام. منتها چون جنگ ناگهانى رخ داد و ملت ما بعد از انقلاب شكوهمندى كه به ثمر رساند آمادگى كافى نداشت، خب خساراتى را متحمل شد. همين طور در سرودن شعر، شاعران شتابزده عمل كردند. اوايل كار يك مقدار شعرها، ضعيف بود. ولى من يادم هست كه در روزنامه جمهورى كه آن موقع كار مى كردم، هرروز صبح در صفحه اول، از شاعرى يك شعرى درباره دفاع مقدس چاپ مى شد...
چه سالى بود؟
سال ۵۹ بود. شايد ۳۰ ، ۴۰ شاعر با اين روزنامه همكارى مى كردند و هر روز صبح، يك شعر درباره دفاع مقدس در صفحه اول به چاپ مى رسيد؛ با مضامينى همچون تهييج مردم، وصف دلاورى هاى رزمندگان، وصف مردم، رجزهاى حماسى، تن به ذلت ندادن، مقاومت كردن، حماسه، مظلوميت، شهادت؛ كه البته بيشتر اينها رجز بود؛ رجزهاى مردانه، دلاورانه، حماسى.
ما در اوايل جنگ آمادگى كافى نداشتيم اما همچنان كه جلو رفتيم، همانطور كه رزمندگان ما، در جبهه ها پخته تر، آزموده تر و نيرومندتر شدند شعر ما هم به همين صورت پابه پاى آنها، جلورفت.
حالا به اين مسأله جلورفتن مى رسيم و اين كه پيش از قطعنامه بود يا پس از قطعنامه. اما آنهايى كه آغازگر بودند چه كسانى بودند؟
اگر نام ببرم ممكن است بعضى از اسم ها از قلم بيفتند...
اين مصاحبه است. تحقيق و پژوهش كه نيست! شما برحسب حافظه مى گوييد و اگر اسمى هم از قلم افتاد، بركسى حرجى نيست!
در آن موقع حوزه هنرى تازه تشكيل شده بود و خيلى ها جذب آن شده بودند. يكى از كسانى كه آن موقع خيلى فعال بود، يوسفعلى ميرشكاك بود كه انصافاً به گردن خيلى ها حق دارد. اين را هم بگويم كه درست نيست كه ما فقط تهران را درنظر بگيريم. در شهرستان ها، چه بسا شاعران خوبى بودند كه براى جنگ سرودند و ناشناخته ماندند.
به هرحال آن موقع على معلم بود، من بودم، سيدحسن حسينى بود، حسين اسرافيلى بود، پرويز بيگى حبيب آبادى بود، ساعدباقرى، براتى پور، قيصرامين پور، جوادمحقق، سلمان هراتى، گلمرادى، مرحوم اوستا، خانم كاشانى، خانم وسمقى، نصرالله مردانى، محمدعلى مردانى. اگر اسمى از قلم افتاده بنده بى تقصيرم، تقصير حافظه است! به هرحال اينها مى آمدند در حوزه هنرى شعرهاشان را مى خواندند. يا خودشان كارها را به مطبوعات مى دادند يا افرادى كه درحوزه بودند با مطبوعات همكارى مى كردند، شعر اينها را مى گرفتند و چاپ مى كردند. همان كارها در «جنگ»هايى هم منتشر شد.
چه «جنگ »هايى؟
يك «جنگ»هايى را حوزه منتشر مى كرد به نام «سوره» كه فكر مى كنم ۱۳ ۱۴، تايى منتشر شد. بعد ديگر منتفى شد اصلاً.
علت منتفى شدن شان را مى دانيد؟
اختلافاتى كه بين بچه ها به وجود آمد و انشعابى شد و يك عده از حوزه درآمدند، موجب شد كه انتشار اين «جنگ»ها هم متوقف شود.
علت اين انشعاب چه بود؟
اختلافاتى داشتند تعدادى از بچه ها با مسئولان حوزه كه اكنون من ريز اطلاعاتش را درحافظه ندارم.
سال ۶۷ كه ما صحبتى داشتيم در اين باره، كاملاً وقوف داشتيد!
ببينيد! اين مسائل كشيده مى شود به مسائلى كه ممكن است سياسى باشد يا خطى باشد، به هرحال مايل نيستم كه وارد آن شوم.
چقدر اين اختلاف ها به قضاياى جنگ برمى گشت؟
به جنگ فكر نمى كنم ارتباطى داشت...
براى آن كه آن موقع همه مردم، بسيج شده بودند براى دفاع از كشورشان، اعتقادشان. كسى دراين مورد اختلاف نداشت. كسى معتقد نبود كه دفاع نبايد بكنيم. شايد اين اختلاف مربوط به پيشبرد يا كاربرد حوزه بوده. بعد از اين همه سال واردشدن به اين قضيه - به نظرم- چندان خوب نيست.
فكر مى كنيد بهترين كارهايى كه درحوزه شعر جنگ يا به روايت شما شعر دفاع شده قبل از قبول قطعنامه بوده يا بعد از آن؟
در زمان جنگ، شعرهاى خوبى گفته شده و چاپ شده؛ بعد از قطعنامه هم همين طور. ولى معتقدم كه شعر براى جنگ گفتن باز هم زمان دارد يعنى دفاع ما به قدرى باشكوه و باعظمت است، مظلومانه است كه شما از زواياى مختلف، سال هاى سال مى توانيد برايش شعر بگوييد. يعنى مضمون و موضوع اش تمام نشده. جمله اى به يادم افتاد از برتولت برشت كه مى گويد: «افسوس هر ملتى كه قهرمان ندارد و از آن بدتر واى بر ملتى كه احتياج به قهرمان دارد.» اما ملت ما همه شان قهرمان بودند. وقتى آدم زندگينامه يك بچه روستايى را مى خواند كه مى آيد در جنگ مرد مى شود و به فرماندهى مى رسد، احساس حقارت مى كند. برخى ها مى گويند شعر جنگ را بايد زمان جنگ گفت، پس اين عظمت ها را چطور بايد تصوير كرد؟ ما كه زمان جنگ، زواياى مختلف اين عظمت را نمى شناختيم. حالا بايد بگذاريم زير غبار زمان، خاك بخورد؟
چرا نمى شناختيد؟
براى اين كه... ببينيد! يك روستايى است در نزديكى ساوه. در اين روستا، نزديك به ۴۰ شهيد مدفن دارند. مردم اين روستا، هرسال ۲۸ ماه صفر يك مراسم مى گيرند براى همه شهدا. توى اينها چوپان هست، توى اينها كشاورز هست، كارگر هست. ما اين ها را نشناختيم. ما گرفتار روزمرگى خودمان در شهر بوديم؛ در تهران محدوده خودمان را مى ديديم اما از اقصا نقاط اين كشور جوان بوده، غيرت بوده، حماسه بوده كه مى رفته جبهه؛ و اينها ناشناخته مانده اند و به نظر من سال هاى سال هم ناشناس مى مانند.
خيلى ها معتقدند كه وظيفه شناساندن و توصيف اين قهرمانان برعهده داستان نويسان است. چرا شاعران وارد اين عرصه شده اند؟
مگر با شعر نمى شود وصف كرد؟
چه جورى مى شود وصف كرد؟
مگر شاهنامه وصف دلاورى هاى رزمندگان نيست؟
شاهنامه در اوضاع و شرايطى پديدآمد كه ما داستان نويسى نداشتيم. حالا داستان نويسى داريم!
مگر شعرهاى منظوم ما داستان نيست؟ مگر شعر خودش نوعى روايت داستان نيست؟
فكر مى كنيد كه حالا منظومه ها كاربرد دارند؟
من فكر مى كنم، اگر خوب گفته شود، گيرايى اش بيشتر از داستان است. ما وقايع كربلا را ۱۴۰۰ سال است كه داريم با شعر بيان مى كنيم و بردش هم از نثر خيلى بيشتر بوده است. همين ۱۲ بند محتشم را اگر به دقت بخوانيم، داستان است ديگر! داستان را از نقطه اى آغاز و به نقطه اى ختم مى كند. ما در فرهنگمان داستان هم داشته ايم و مى توانستيم در اين قالب بنويسيم كه ننوشتيم. چرا ننوشتيم؟ براى اين كه زيبايى شعر و سوز شعر و تأثير شعر را نداشته است. اكنون هم فكر مى كنم كه نخواهدداشت. چون توى داستان بايد يك كش و قوس هايى بدهيم، چيزهايى اضافه كنيم، كم كنيم اما در شعر اين طور نيست. خيلى راحت مى شود موضوع را بيان مى كرد. من در كتاب «وطنم ابراهيم» گفته ام:
«ديروز اگر مى راند با چوب دستش گوسفندان را
امروز هم مى راند اما گرگ ها را با تفنگش
فرعون بيچاره نمى داند
اينجا پر از موساى چوپان است»
اين يك جرقه، يك بيان كوتاه است كه به صورت داستان نمى توان نوشت مگر به شكل اين داستانك هايى كه تازه در غرب مد شده است.
خب! اين هايكوواره ها يا شعرهاى كوتاه مى تواند بيانگر اين موضوع ها باشد.
از آن گذشته، هر ابزارى كه بتواند اين صحنه ها را ثبت و ضبط بكند بايد اين كار را بكند، حالا چه دوربين باشد و به صورت فيلم و عكس اينها را ضبط كند، چه شعر باشد، چه داستان باشد، چه نقاشى ديوارى، چه نقاشى قهوه خانه اى، چه مجسمه سازى، چه موسيقى.
از شاعرانى كه پس از قبول قطعنامه وارد اين حيطه شدند، به نام چه كسانى مى توانيد اشاره كنيد؟
عده اى جوان هستند كه نه جنگ را ديده اند نه جبهه را؛ ولى درآن حال و هوا تنفس مى كنند.
من برخى از اين كارها را كه ديده ام خيلى نااميدكننده است. يعنى اينها ابعادى را بيان مى كنند كه وقتى آدم آن شعر را مى خواند و تمام مى كند اندوهگين مى شود.
بوى نااميدى مى دهد حرف هاشان؛ بوى نوعى شكست. درحالى كه من به اين شكست معتقد نيستم. صدام ملعون با پاره كردن قرارداد الجزاير مى خواست در تهران صبحانه بخورد. كشور ما را تجزيه بكند.
انقلاب ما را از بين ببرد؛ ولى اين آرزوها را به گور برد. نه كشور ما تجزيه شد، نه اشغال شد - اشغال دائم منظورم است- و نه انقلاب ما از بين رفت. همين بچه هاى بسيجى و سپاه و ارتش و همه مردم اين نيروها را بيرون كردند. شايد در ۲۰۰ ، ۳۰۰ سال اخير نخستين بارى بود كه ايران موردهجوم قرار گرفت ولى وجبى از خاكش از بين نرفت؛ و اين نشان مى دهد كه درآينده هيچ كشورى به خودش جرأت نمى دهد كه به اين ملت چپ نگاه كند!
به نظرتان چرا اين شاعران جوان دچار سرخوردگى هستند؟
سرخوردگى نيست؛ عدم آگاهى است. اينها به دليل اين كه آن فضا را نمى شناسند و پاى درددل رزمندگان نمى نشينند و مناطق جنگى را نديده اند و نمى بينند، اكتفا مى كنند به دو تا نوشته و چند تا فيلم و مى خواهند از دل اينها به كشف واقعيت اين جنگ برسند. اصلاً نمى دانند كه اين قضيه چطور شروع شد و اختلاف ايران و عراق برسر چه بود. فكر مى كنند كه اين جنگ هم مانند ديگر جنگ هاى جهان در اين سال ها بوده و سؤال شان اين است كه چرا بايد جنگ مى كرديم؟ چرا صلح نكرديم از اولش؟ و دائم مى گويند كه تو را خاكستر آوردند، پلاك آوردند، يك مشت استخوان آوردند. اين نيست! من درجايى گفته ام:
«درحيرت تماشائيان
عاقبت از آتش نمرود سربلند بيرون آمد وطنم»
جايى ديگر در همان كتاب «وطنم ابراهيم» گفته ام:
«هشت سال در زورخانه اى
به وسعت شرق و غرب
يك تنه
با ذكر يا على
كباده شهادت كشيد و
خم به ابرو نياورد وطنم»
شما قياس كنيد اين كارها را با شعرهاى پلاك و استخوان و خاكستر، كدام به انسان روحيه مى دهد؟
ما كه در وضعيت جنگى نيستيم كسى به كسى روحيه بدهد...
فرقى نمى كند. ملتى كه اكنون دارد زندگى مى كند با تهديدهايى كه در اطراف ما مى گذرد با جنگ هايى كه درعراق هست ، در افغانستان هست ، در لبنان هست، اين ملت بايد روحيه اش حفظ شود. آمادگى اش حفظ شود. شاعر مى گويد: «در بلا بودن به از بيم بلا» ما اكنون در بيم بلا هستيم. آن موقع در بلا بوديم و خم به ابرو نمى آورديم. اكنون ما داريم برنامه ريزى مى كنيم براى آينده مان، زندگى مان. امروز ما به روحيه بيشترى احتياج داريم.
نگاهى به نمايش طوبى در جنگ به كارگردانى مسعود دلخواه
تابلوها با ما سخن مى گويند
316875.jpg
اميد بى نياز

آواز «چمبرى» كه در صحنه طنين انداز مى شود، مانند بافتى كلى تار و پود ساختار متن و بيان اجرايى را درهم مى تند. همه چيز براى بيان يك اجراى تراژيك و در عين حال اورژينال آماده به نظر مى رسد. طراحى لباس، شخصيت ها را شناسنامه خاص جغرافياى مشخص مى بخشد و مهم تر از همه فونتيك حاكم بر اجرا كه مانند اكسيرى آدم هاى نمايشى را از تيپ به سوى فرديت هدايت مى كند. شايد اينها نخستين تعامل هر مخاطب حرفه اى با هستى متن و بيان دراماتيك، نمايشى به نام «طوبى در جنگ» است؛ نمايش طوبى در جنگ اثرى به تمام معنا در ژانر رئاليسم بومى ايران است؛ ژانرى كه همواره اثر هنرى را با دستمايه هاى مردم شناسى و فرهنگ محلى شست وشو و جلا مى دهد و با گريز از مؤلفه هاى قراردادى زبان معيار به سوى بيانى غريب تر مى رود. اين نمايش به نويسندگى محمد ابراهيميان و كارگردانى دكتر مسعود دلخواه در حالى اجراهاى عمومى خود را پشت سر گذاشت كه تجربه حضور در دوازدهمين جشنواره تئاتر دفاع مقدس را نيز در كارنامه خود دارد. طوبى در جنگ به يك جغرافياى مشخص و تعريف شده (ايلام زمان جنگ) مى پردازد. معمولاً شهرهايى همچون ايلام، قصرشيرين، سرپل ذهاب و... به دليل مرزى بودن از شهرهاى كاملاً جنگ زده به شمار مى آيند كه خسارت هاى بسيارى را متحمل شدند. معمولاً چنين شهرهايى در زمان جنگ به زنگ تفريح توپخانه هاى رژيم بعثى شباهت داشت و شهر با چند گراى متفاوت زير تگرگ توپخانه قرار مى گرفت. بسيارى از جبهه هاى مرزى اين شهرها هم همواره خاطرات نبرد را به ياد دارد. جاهايى مانند سومار و... از مرزهاى پرتنش دوران جنگ هستند. با اين حال قصه طوبى در جنگ، زندگى مردم شهر را موازى با پديده جنگ دستمايه خود قرار مى دهد. در اين ميان زندگى زنى دردكشيده به نام طوبى نيز مانند جريانى محورى در دل هستى داستانى برجسته تر پرداخت شده است. طوبى در رابطه با جنگ زنى است كه لباس رزمندگان جبهه ها را مى شويد و گويى اين سهم او از پديده كارزار است اما آنچه كه در كنار اين مهم حائز اهميت است، فرديت خود طوبى است. زنى زجركشيده كه ميراث دار دو نسل است كه همواره چهره او را با چهره مادرش يكى مى كند و انگار او ادامه سرنوشت و به تعبيرى ابعاد شخصيتى مادر خود در فرآيندى به نام زمان است. طوبى هم اكنون صاحب بچه اى فلج است؛ همچنان كه مادرش هم چنين بوده است. بنابراين زندگى در كنار خانواده اى ضعيف و ناتوان يگانه جنگ طوبى براى ادامه حيات است. او هر روز برادرش عباس را روى ويلچر به نظاره مى نشيند و سرنوشت خود و فرزند فلج خود را به ياد مى آورد. از سوى ديگر شوهر طوبى نيز به اعتياد مبتلا شده و به بهانه كار به بندر رفته است. تمامى اين رويدادها مانند دوايرى تاريك و تودرتو زندگى طوبى را به تنگنا كشانده اند. نويسنده براى بيان اين سلسله دواير كه از نوعى شبه زبان معيار (به تناسب جغرافياى نمايشى) استفاده مى كند. اين زبان چه به لحاظ محتوا و فرم قابل توجه است. بحث فرميك اين زبان شايد در مواردى از پتانسيل نهفته در آن خبر مى دهد كه يكى از شخصيت ها (حشمت) از آن استفاده مى كند. حشمت در اين صحنه، لباس و ديگر وسايل رزمندگان را براى شست وشو نزد طوبى آورده است. وى در ديالوگ هاى خود يك شىء معنادار و يك شىء مهمل را در كنار هم قرار مى دهد و با به كار بردن تعابيرى همچون، ملافه پلافه، روپوش موپوش، متكا پتكا، پتومتو و... يك ساختار زبانى ناهمگون را به وجود مى آورد؛ ساختارى كه در عين حال از واقعيت رئاليستى زبان مردم منطقه ناشى مى شود، از نوعى پتانسيل طنز نيز سود مى برد. اين زبان به لحاظ محتوايى نيز از سازه ها، نمادها و علائم خاص منطقه سود مى برد كه شايد به لحاظ محور مجاورت بتوان در مواردى همچون نشانه شناسى خاطره «بوره» و هم كنارى آن با كاراكتر برادر طوبى آن را ديد. اين در حالى است كه ايجاد اين محور مجاورت زبانى و همنشينى چنين عناصرى در زبان به تناسب يك بعد يا يك شباهت انجام مى شود.
براى نمونه اين شباهت در عناصر ذكر شده متن تنها در شباهت رنگ نهفته است و به تعبيرى موهاى بور برادر طوبى در چنين قرائتى به يك نوع مدلول شناختى ظاهرى و ديدارى مى انجامد كه يك باور بومى دو عنصر متضاد و ناهمگون را به صورت همگون درمى آورد و آنها را در يك محور مجاورت زبانى قرار مى دهد. اين ساختار زبانى تقريباً ناملموس، نويسنده را در زاويه اى از نوشتار قرار مى دهد كه اثر خود را با رشته اى از اين عناصر خاطره گون و تداعى آدم ها، باورها، اشيا و بريده هايى از رؤيا و واقعيت شكل دهد و در گوشه هايى از نمايش نيز مخاطب سر دوراهى پرسش و تأمل توأمان قرار دهد.
اين امر تا جايى است كه ايلام ترسيم شده در نمايش در جاهايى به ماكوندو ماركز در ۱۰۰ سال تنهايى شبيه مى شود؛ نمونه اى براى اثبات اين مدعا بحث از روستايى شيميايى شده است كه زنان آن روستا بعد از جريان بمباران شيميايى نوزادهاى ۳سر به دنيا مى آورند و چه جالب كه شخصيت هاى نمايشى اين پديده را مى پذيرند و انگار چنين رويدادهايى جزو رئاليسم ترسيم شده براى آدم هاست.
تصوير خليل با آن كارگاه قالى بافى اش هم چنين فضاهايى را به ذهن متبادر مى سازد. خليل كه شخصيتى منفى و خائن دارد، بچه هاى شهر را براى كار در كارگاه خود استخدام مى كند و به والدين آنها پول يا خواروبار مى دهد. جالب اين جاست كه او يك قپان (ترازو) دارد و بچه ها را با آن وزن مى كند. آن وقت در ازاى بچه ها به والدين آنها، قند و روغن و چاى و ماكارونى مى دهد. شايد مبادله انسان با كالا هم يكى از چيزهاى عجيب و غريب نمايش بوده كه تاكنون مصداق آن كمتر ديده شده است. در مقابل اين نكته هاى متن بحث اجرا هم از زواياى زيادى قابل بررسى است. معمولاً مسعود دلخواه در اجراهايش خالق تابلوهاى ثابت يا ديناميك و نوعى كمپوزيسيون دراماتيك است كه گاهى تأمل در عناصر و نشانه هاى اين تابلوها، زيبا و جالب توجه است.
دلخواه پس از سال ها و بعد از تحصيلات واجراهاى خارج كشور حضور جدى خود را در تئاتر ايران اعلام كرد. اين كارگردان كه با دو اثر ويتسك و جوليوس سزار نگاه مخاطبان را به سوى خود خواند، همواره به شكل متفاوتى از اجرا نظر دارد. تكنيك هاى اجرايى دلخواه در نمايش طوبى در جنگ نيز گاهى رگه هايى از دو كار گذشته وى را در ذهن تداعى مى كند. براى نمونه تقدم دراماتيك اتفاق قبل از زمان آن به وسيله يك كنش دراماتيك است. وى كه اين تكنيك را در نمايش جوليوس سزار چندين بار تكرار كرد، در اين نمايش هم همواره آن را تكرار مى كند. دلخواه در اين بيان اجرايى مرگ يا اتفاقى روى نداده را به تصوير درمى آورد و به اين شكل بحث جريان سيال ذهن را كه هميشه رشته اى از جريان هاى گذشته و حال را در هم مى تند به آينده مى كشاند. او روايت گر بيان دراماتيك جريان سيال ذهن در زمان آينده است. نمونه چنين تكنيكى در مرگ جوليوس سزار قبل از وقوع مرگ او در متن يا نابودى خليل در نمايش طوبى در جنگ پيش از نابودى او است. حركتى كه يكى از شخصيت هاى نمايش حشمت در واكنش به خيانت او انجام مى دهد، تنها يك خيال است كه قبل از حركت متن به لحاظ زمانى و رسيدن به اصل اتفاق است. اين خيال هم چيزى جز مرگ و نابودى خليل نيست.
دلخواه در اجراهايش به صحنه اى خالى نظر دارد. چنانكه در نمايش طوبى در جنگ از چند پرده ساده و معمولى، طنابى كه تجسم ديدارى سقف منزل است و... فضايى پرخلأ، براى تنفس هاى دراماتيك مى سازد. دلخواه در چنين فضايى با استفاده از ميزانس هاى ناگهانى و غافلگيركننده، حركات ريتميك، به نوعى هندسه ترسيمى اجرا نظر دارد كه نشانه ها و علائم آن در يك تركيب نشانه شناختى شاعرانه و رنگ آميزى شده معنا پيدا مى كند. شايد آنچه كه آرتو كارگردان بزرگ تاريخ تئاتر در شخصيت زدايى بازيگر مدنظر داشت، در كار دلخواه به صورت تابلوهاى متوالى و شخصيت زدايى چند بازيگر به نفع خلق كمپوزسيونى زيبايى شناختى است؛ كمپوزسيونى كه در نوع چيدمان بازيگران در تركيب، جهت و واكنش ميميك چهره آنان در مقابل اتفاق عينى، علائم فيزيكى و استعاره هاى لاكلامى معنا مى يابد و در واقع تداعى گر الهام از همان نظام هيروگليفى آرتو است كه در شكلى جمعى نمود پيدا كرده است و به جاى شخصيت زدايى از فرد و در واقع آگرانديسمان معكوس او، موقعيت برجسته مى شود. دلخواه كارگردان برجسته سازى موقعيت ها از طريق تابلوهاى با خلأ و فاصله است. او فاصله گذارى را به خوبى مى شناسد و مانند نوعى فضاى فرامتنى در دل متن از آن سود مى جويد. تا با خلق دراماتيك يك موقعيت مخاطب را براى لحظاتى از ريتم معمول نمايش منحرف كند و توجه او را به يك تابلوى شاعرانه و يك تصويرسازى نامعمول جلب كند. دلخواه در طراحى نور موازى با موقعيت هاى نمايشى نيز هوشمندى خاصى داشته و نور به عنوان يك المان معنادهنده به صحنه متناسب با موقعيت و بر اصول روان شناختى رنگ ها عمل مى كند. در نمايش طوبى در جنگ بازيگرانى از جمله ريحانه سلامت، ايمان افشاريان، حميدرضا هدايتى، سوده شرحى، مهدى شاه پيرى، بيژن زرين، ساناز رحمانى، حسين طاووسيان، فرهاد مقدم، سمانه قرائى، الهه ارتقايى، ارشيا زرين،نيما بيش بازه، حسين صفريان و آرمين صالحى به ايفاى نقش مى پردازند. بازيگرانى كه در قرائت اجراى شاعرانه و تصويرسازى دراماتيك همواره از ترسيم موقعيتى به موقعيتى ديگر در تكاپو هستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |