|
خاطرات خانم سيميندخت وحيدى از سفر به آبادان يك ماه پس از شكست حصر آبادان
در حيرتى شاعرانه
|
|
|
سيميندخت وحيدى
اگر معجزه نباشد پس چيست؟ صدا دوباره در گوشم طنين مى اندازد. همه چيز با همين صداى آرام اما توفانى شروع مى شد. همين چند روز پيش صداى آسمانى اش در تمام ايران پيچيد (حصر آبادان بايد شكسته شود) و همين يك جمله كافى بود كه مردان نبرد را عزمى بى نظير به مبارزه و مقاومت بخواند تا آنجا كه حصر آبادان شكسته شود.امروز خود را براى سفر فردا آماده مى كنم. شور و شوقى مقدس گروه سفر حوزه هنرى را دربرگرفته است، بشارت ديدار از آبادان مژده كمى نيست. زمان به سرعت مى گذرد وقتى به خود مى آيم كه ساعت ۲ صبح است و در معيت شاعران سالمند و جوان در مينى بوس نشسته و خيابان هاى تهران را پشت سر مى گذاريم و ساعتى بعد جاده هاى بيرون به استقبالمان مى شتابند. سيدحسن حسينى توجهم را جلب مى كند مانند هميشه كه صحبت هايش و تبسم شاعرانه اش با نگاهى جست وجوگر همراه است. با قيصر امين پور از زمان صحبت مى كرد كه اگر مشكلى پيش نيابد تا فلان ساعت به آبادان خواهيم رسيد. ساعت ها از پى هم مى گذرد و جاده ها را با اشتياق ملاقات آبادان درمى نورديم. اين كه چقدر اين سفر را دوست دارم خدا مى داند همين قدر مى فهمم كه چشمانم افق دورى را جست وجو مى كند. طولى نمى كشد كه راننده مى گويد به ماهشهر نزديك شديم و همسفرانم ذوق زده مى گويند پس راهى تا آبادان نمانده اما راننده بر سر يك دوراهى قرار گرفته و بدون توجه زياد يكى از جاده ها را كه مى شناسد انتخاب مى كند البته او يقين مى كند كه اين جاده به آبادان پيوند مى خورد و ما همچنان غرق در انديشه هاى خود مانده ايم. مينى بوس مى رود و نگاه ما سريع تر از اتوبوس به عمق جاده مى رسد، مدتى مى گذرد كه ناگهان صداى انفجارى سرها را به عقب برمى گرداند. در وسط جاده خمپاره اى آتش هاى دلش را به آسمان مى فرستد تازه راننده متوجه مى شود كه جاده را عوضى آمده و ما اينك در ديد مستقيم عراقى ها قرار گرفته ايم. كار از كار گذشته بايد به جلو برويم و راه بازگشت و فرارى براى ما وجود ندارد. ترس دل ها را تكان داده، سكوت فضاى مينى بوس را در آغوش خود مى فشارد كه ناگهان صدايى ديگر و خمپاره اى ديگر، دل ها با نگرانى مى تپد كه صداى آواز حسام الدين سكوت تلخ مينى بوس را در هم مى شكند گلبرگ سرخ لاله ها در كوچه هاى شهر ما بوى شهادت مى دهد. وحيد اميرى اين نوجوان هميشه خوشرو و مهربان با او همصدا مى شود كم كم همه با او همين سرود را زمزمه مى كنند فضاى مينى بوس كاملاً با ما مهربان شده و مسافران ظاهراً آماده و تسليم آنچه شده اند كه خداوند بخواهد ولى صداى حسن حسينى و قيصر امين پور را مى شنوم كه به راننده توصيه مى كنند راهى مناسب را براى پائين رفتن از جاده بالا به جاده اى كه در پائين كشيده شده پيدا كند. حرف از شيب تند جاده است كه اگر مينى بوس بخواهد خود را به جاده اى كه در پائين تر از آن جاده براى در استتار ماندن عبور و مرور وسيله هاى نظامى تعبيه شده برود احتمال چپ شدن يا پرت شدن و برگشتن مينى بوس وجود دارد. پس از مشورت با يكديگر تصميم گرفته مى شود و راننده از نخستين شيب هرچند با احتمال وجود خطر، پائين مى رود و با حركتى ناهموار و با شتابى تند به زمين پائين كه مسطح است مى رسد كه به لطف خدا بدون كوچك ترين آسيب به پائين آمده ايم زمينى است مسطح پر از تكه هاى سرب و پوكه فشنگ و فشنگ هاى كار نكرده كه گويا عراقى ها در اين محوطه مستقر بودند. مسافران نفسى راحت مى كشند و خوشحال از مينى بوس پياده مى شوند راننده به بررسى مينى بوس مى پردازد و پس از چند دقيقه آماده حركت مى شود تا خود را به جاده جديد آبادان برساند، از اين خطر رسته ايم خيال ها راحت شده و خنده و شوخى جوانان فضاى موجود را شاد و پرجنب وجوش مى كند.همه از يكديگر مى پرسند چقدر مانده، نيم ساعتى مى گذرد از دور كيوسكى در كنار جاده ما را بشارتى خوب مى دهد گويا اين كيوسك بازرسى نظامى است. به تدريج كه به كيوسك نزديك مى شويم مى فهميم اشتباه نكرده ايم كيوسك نظامى است دلمان آرام مى گيرد جلوى كيوسك مى ايستيم راننده و يكى دو تا از آقايان پياده مى شوند گويا بايد مجوز عبور ارائه شود، بله مجوز عبور نشان داده مى شود با اخذ مجوز راحت و آسوده سرشار از شوق و شور به سوى آبادان حركت مى كنيم نشان علاقه به آبادان رسيدن نشان علاقه رسيدن به جبهه است. با خود مى گويم مگر راستى راستى در جبهه جز آتش و خطر چيزى هست؟ اما كسى از درون من مى گويد نه چيزى جز همين كه مى دانى نيست، جبهه مرز زندگى و مرگ است، مرز ماندن و رفتن است، بى هيچ تعلقى در اينجا ياد مى گيرى روپا بودن مانند نسيم و استوار ماندن چون كوه را. لحظه هايم به سرعت در اين بهت و حيرت شاعرانه مى گذرد در عين اين كه به مقصد نزديك تر مى شويم. ديگر اين جاده ها گرچه دچار آسيب هاى فراوانى شده اند و از آن زيبايى قبلى كه از آن در ذهن دارم جدا شدند اما برايم بسيار آشناست و هرچه به شهر نزديك تر مى شوم مهربانى هاى او را بيشتر به ياد مى آورم. من بارها ميهمان اين شهر (آبادان) شده ام چقدر مرا در آغوش صميمى خود و در دامان كارونش گرفت. كارون زيبا و دوست داشتنى اش چه شب هايى كه در كنار او به نيمه رسانده ام و مهتاب و شرجى و نسيمش را جرعه جرعه سركشيده ام اينك به دروازه او رسيده ام بدون اين كه انتظار ديدن آن همه زيبايى و سرور را در خود داشته باشم آيا اينجا واقعاً آبادان است. اشك از چشمانم سرازير مى شود دلم واقعاً به درد مى آيد. مينى بوس جلوى مقر سپاه متوقف مى شود مانند اين كه در همين مقر سپاه محل اسكان ماست، بله پياده مى شويم و راهنما ما را به زيرزمينى بزرگ هدايت مى كند كه در امنيت آن ترديد نيست بلكه چند ميز فلزى مستطيل شكل با پايه هاى بلند نان و پنير را براى پذيرايى از ما بر شانه گرفته اند ميهمانان از راه رسيده گرسنه با چه شوق و شور و حالى اين نان و پنير بهشتى را صرف مى كنند. چه لحظات معطرى و چه فضاى معنوى بى نظيرى است. در كنار نجابت و خلوص مردان خدا مردانى كه زن و فرزند و پدر و مادر و خانه و شهر خود را ترك گفته و به فرمان خداوند قادر تن و جان سپرده اند تا كرامت انسان را حافظ باشند. ديدارى از شهر آبادان همين شهر افسانه اى كه همجوارى او با خرمشهر به صورت رابطه اى خواهرانه هميشه تجلى داشت و در مرز مشترك اين ۲ شهر پر مسافر يا ميهمان را به توقفى لذت بخش و تعمقى زيبا دعوت مى كرد!! ديدارى كه از مبدأ آرزو داشتيم. مى رويم چند خيابان را با مينى بوس مى گرديم اما راضى نمى شويم دوست داريم پياده و آسوده و با درنگ از كنار ويرانه ها بگذريم؛ ويرانه هايى كه روزى با قدى بلند و ظاهرى زيبا به ميهمانان خود خوشامد مى گفتند اما امروز در ماتم ساكنان خود سر بر زانوى شكسته خود نهاده و دل زخمى خود را به اميدهاى آينده سپرده اند با تمام شكيبايى از ضربه هاى آتشبارى كه از متن مرزهاى قساوت بر قلب و جان آنان مى بارد.مى رويم از كنار پالايشگاهى مى گذريم كه روزى شريان نفتى كشورمان بود هرچند بيگانگان زالو صفت آن را مى مكيدند تا مسائل اقتصادى خود را زنده نگه دارند. نگاهمان با حسرت و غم گره مى خورد كه ناگهان صداى پدافند در گوشمان مى ريزد و هواپيماى عراقى غرش كنان با حركتى مضطربانه و نامتعادل و در اوج شتاب بمب هاى خود را فرومى ريزد.مرحوم استاد اوستا اين مرد بزرگوار هميشه مهربان خود را به ديوار چسبانده و ما را نيز به كنار خويش فرامى خواند. دودى غليظ همراه با آتش در پالايشگاه زبانه مى كشد، از هواپيماى عراقى خبرى نيست چون به سرعت از فضاى آبادان گريخته. نخستين جرقه خطر را با چشمان خويش شاهديم بدون اين كه احساسى از وحشت وجود ما را پيدا كرده باشد. واقعاً عجيب است در متن خطر وحشتى از مرگ نداريم آيا اين چه اسرارى است اين وجود رازانگيز انسان است كه هنگام ضرورت بدون ترس به استقبال خطر مى شتابد و چنان به حقيقت نزديك مى شود كه مرگ براى او حقير و غيرقابل اهميت مى شود. بى واهمه و بى تعلق رها و آزاد.بدون يك ذره از هراس و دلهره به رفتن ادامه مى دهيم، حرف ها عادى و صحبت ها با خنده و مزاح همراه است. به خانه اى مى رسيم كه در كنار نخلستانى قرار دارد نخلستانى كه خوشه هاى خرمايش در كنار اروند از تشنگى در حال جان دادن و مردن است؛ خوشه هاى خرماهايى خشكيده و پژمرده و آويخته از كنار برگ هاى بلند و صبور. جوانان با دستان خود خوشه هاى خرما را مى نوازند خرماهايى كه ديگر قابل خوردن نيست. در خانه اى كه در جوار اين نخلستان است باز مى شود، زنى ميانسال به اطراف خانه مى نگرد تا بداند چه اتفاقى افتاده و ما كيستيم و براى چه به آنجا آمده ايم و مردى ميانسال تر از زن در خانه را بيشتر باز مى كند و ما گاوى را هم در كنار ديوار خانه مشغول نشخوار كردن مى بينيم. در آبادان خالى از سكنه چگونه اين خانواده با كمال آرامش پشت گوش دشمن كه بيش از يك رود ميان آنان فاصله نيست با اين همه آرامش زندگى مى كنند. او با ما و ما با آنان وارد صحبت مى شويم. وقتى از زن مى پرسيم چگونه در كنار دشمن بعثى با اين آرامش زندگى مى كنى؟ مى گويد آنان به كار ما كارى ندارند گهگاه چندتايى به خانه ما مى آيند و شير اين گاو را مى خورند و استراحتى مى كنند و مى روند (جلل الخالق) مدتى به صحبت مى گذرد و تعجب از اين ميزبانى و ميهمانى!! نگاهم را به متن اروند مى فرستم گويا هزاران پرسش را از او دارم، بايد براى رسيدن به دامان او از عرض اين نخلستان گذشت اما چرا هيچ كدام از اين عزيزان براى گذشتن از اين نخلستان تمايلى نشان نمى دهند. من از دل و تفكر آنان خبر ندارم مانند هميشه براى نزديك شدن با پديده هاى طبيعى شتابزده ام با عقلم مشورت مى كنم و منتظر عبور ديگران نمى مانم به برگ هاى نخلى كه اين فاصله را پوشانده نگاه مى كنم حدود نيم متر از زمين را همين برگ هاى بلند نخل پوشانده اند نمى دانم كه اين جمع خط شكن لازم دارد و فكر مى كنم سربازان عراقى هم از همين فاصله مى گذرند و به ميهمانى اين خانواده آبادانى مى آيند. با اشتياقى كودكانه از روى برگ هاى نخل مى گذرم و سريع تر از باد خود را به اروند مى رسانم احساس مى كنم تمام افراد اين گروه دارند مى آيند تازه هنوز هم نمى دانم چرا؟ ولى بعداً كه يكى از برادران گروه مى گويد خواهر وحيدى فكر نكردى در اين جا مين كاشته باشند دو قرانى من مى افتد، به خودم مى گويم خنگ خدا كاش دانسته و آگاه خط شكن مى شدى و به آن برادر مى گويم شهامت عشق زنانه با عقل و فكر كنار نمى آيد براى همين ما هميشه قربانى راه عشق و آرمان هستيم براى همين برنده هاى اصلى در دنيا شماييد ولى در آخرت نمى دانم! باور كنيد زيبايى اروند چنان مرا مجذوب كرد كه اگر مى دانستم مين هم در آنجا كاشته شده باز هم براى رسيدن به او درنگ نمى كردم . من با اروند حرف ها داشتم ما امانت هايى در آغوش او داشتيم كه بايد حفظشان مى كرد و به ما باز مى گرداند. ما از آب خاطره هاى تاريخى داشتيم. آب حضرت نوح(ع) را و كشتى او را بر سينه خود حفظ كرد و حضرت يونس(ع) را در شكم ماهيش سالم نگه داشت و هر دو را به خاك كه مادر آنان بود بازگرداند اما اين اروند نگفت كه با امانت هاى ما چه كرد. هر دو سكوت مى كنيم و آرام آرام به سراغ مينى بوس مى آييم و روى صندلى هايش مى نشينيم. راننده مينى بوس را به حركت درمى آورد صداى افراد گروه با صداى مينى بوس درهم پيچيده و من به خيابان و ويرانه ها و به پرسش هاى بى جواب مى انديشم تا به محل اسكان بازمى گرديم و مشغول نماز و ناهار و استراحت مى شويم تا ببينيم برنامه هاى بعدى چيست!! حدود ۲۴ ساعتى كه ما در آبادان هستيم لحظه اى صداى توپ و خمپاره قطع نشده و اين موسيقى، شبانه روزى است. مى پرسم شهر كه خالى از سكنه است اين همه توپ و خمپاره به كجا فرود مى آيد و براى چيست؟! رزمندگان مى خندند و مى گويند ما كه هستيم البته عده اى از ساكنان آبادان هم در اين شهر هستند. بسيج خواهران و امدادگران و رزمندگانى كه در خطوط جنگى مستقرند و تأسيساتى كه هنوز بقيه اين پاسخ گفته نشده صدايى از بى سيم موجب مى شود اين برادر سپاهى سرگرم صحبت با بى سيم شود اما بسيار سريع از مقر سپاه خارج مى شود. زمان مى گذرد و ما مى توانيم در اطراف مقر و كمى دورتر قدم بزنيم. شب نماز شام و استراحت با صداى موسيقى جنگ در گوشه اى از مقر سپاه كه به خانم ها اختصاص داده شده. صداى اذان در فضاى آبادان مى پيچد و به اين شهر سكوت زده نويد روشنى مجدد را مى دهد. زمان داستان سرايى شب براى ستارگان به پايان رسيده اينك كرانه هايند كه سرايش تلخ را به گوش خورشيد زمزمه مى كنند غافل از اين كه بى كرانه ها به آنان فقط مى خندند، زمان به سرعت مى گذرد و عقربه پاى ساعت با شتابى بيشتر. كجا مى رويم؟ كوت شيخ. كوت شيخ كجاست در حاشيه كارون. اين نام را نشنيده ام. تا حالا به آبادان سفر نكرده ايد؟! چرا بارها به آبادان آمده ام چه خاطره هاى قشنگى از اين شهر دارم. گريه ام مى گيرد برادر سپاهى مى گويد حالا مى رويم آنجا را مى بينيد شايد يادتان بيايد. سكوت مى كنم و آخرين نفر هستم كه مينى بوس را سوار مى شوم از خيابان هاى شهر مى گذريم مدتى در راه هستيم نمى دانم در اين فاصله ها آبادى يا خانه اى بوده يا نه، مينى بوس مقدارى از راه را در جاده نيست از ميان نخلستانى مى گذرد كم كم تصوير ديوارى زرد به توان ديد مى رسد ديوارى كه وقتى در مقابلش قرار مى گيريم شكسته و خميده زخمى و خاموش به ما خوشامد مى گويد بفرماييد. توقف مينى بوس را نفهميدم و آخرين نفرى كه پياده مى شود من هستم، مى رويم نزديك ديوار زخم آلود ويران كه هنوز كوچه را در زير سايه خود دارد و در برابر خود هم ديوارى سوخته و درهم ريخته در ادامه همان كوچه. نخستين در شكسته و نيمه باز توجه ما را به خود جلب مى كند مانند اين كه كودكى مى آيد تا دست ما را بگيرد و داخل منزل ببرد شايد مى گويد عمه يا خاله بيا، به خانه ما، وارد مى شويم اتاقى نسبتاً تاريك گهواره اى كه فقط يك تنه عروسك را در آغوش خود دارد كه سر و دست هاى اين عروسك هر كدام به نقطه اى پراكنده است، قابى شكسته، كمدى شكسته كه اسباب بازى بچه را به سويى پرتاب كرده. شايد وقتى آن طفل بى گناه تكه تكه شده همه اشياى اتاق مى خواستند به آن بچه كمك كنند آخر تكه هاى بدن بچه يا احياناً پدر و مادرش هنوز به در و ديوار چسبيده. با ديدن اين همه آشفتگى و اين همه ظلم و جور و شقاوت واقعاً در خود مى شكنيم همه ما دچار يك حالت ناشناخته ايم. از آن خانه خارج مى شويم به جلو مى رويم وارد يك ايوان مى شويم كه در دو طرف آن دو اتاق مخروبه يا نيمه مخروبه هنوز سر پا ايستاده اند، اتاقى خاكى است. در اتاق يك ميز فلزى وجود دارد كه يك بى سيم روى آن است و رزمنده اى در پشت ميز ايستاده از وسط ايوان نقبى زده اند كه ارتفاعى نزديك يك متر دارد به آن كانال هدايت مى شويم ۴۰-۳۰ مترى راه است دولا دولا از كانال مى گذريم تا وارد يك كانال بدون سرپوش مى شويم كه در حاشيه كارون تعبيه شده است از چپ و راست. ما بر سر يك سه راهى مى ايستيم عده اى از افراد همراهمان به طرف راست و تعدادى به سمت چپ كانال مى روند عده اى با دوربين شخصى و عده اى با دست خالى. من و خانم وسمقى در همانجا مى ايستيم. كانال از قدما بلندتر است و در ديد نيستيم ديده بانى با دوربين در آنجا ايستاده كه حضور او سبب شد ما همانجا بايستيم و پرسش هايمان را از او بپرسيم پس از سلام و خسته نباشيد: برادر شما در اينجا چند نفر هستيد؟ ۵ نفر، براى پاسدارى و نگاهبانى از اين شهر؟ منظورم آبادان است. بله. فاصله شما تا عراقى ها چقدر است؟ نگاهبان دوربينش را به من مى سپارد مى گويد نگاه به آن طرف رود بكن. اول نگاهم را به رود هديه مى كنم تا سلام مرا قبول كند بعد نگاهم را به آن طرف رود مى فرستم. مى گوييم چه راحت در آمد و رفت هستند تعدادشان هم زياد است اما اين طرف و سكوت مى كنم. دوربين را به خانم وسمقى مى دهم صدايى از دور به گوشمان مى ريزد و مقدارى خاك وارد كانال مى شود. خانم وسمقى آرام مى گويد مانند اين كه كسى در آن بالا راه مى رود سكوت مى كنم اين صدا كه از ديروز تا امروز مرتب تكرار مى شود مهم نيست اما اين بار صدايى از بالاى سر ما يعنى بالاى كانال گوشمان را مى آزارد. نمى دانم ترسيدم؟! يا يك نيروى پنهانى به من فرمان مى دهد از كانال بگذرم و بروم از بى سيم چى بپرسم چه خبر شده. تندتند از كانال رد مى شوم وارد اتاق مى شوم هيچ كس در اتاق نيست و كسى از آن سوى بى سيم فرياد مى زند شاعران كجايند چه بى احتياطى صورت گرفته عراقى ها گرا گرفته اند تا اينان كشته نشدند برشان گردانيد. مى دوم به طرف كانال، خود را سريع به ديده بان مى رسانم مى گويم بى سيم شما را مى خواند و كسى در اتاق نيست. خانم وسمقى مى گويد كجا بوديد؟! مى گويم دارند اينجا را مى كوبند فقط مى گويم بياييد برگرديم و برمى گرديم. ديده بان مى پرسد همراهانتان كجا رفتند؟ مى گويم ما كه در كنار شما بوديم، نمى دانم. اين ۵ نفر بنده هاى خدا چقدر اذيت مى شوند تا سريع افراد را جمع كرده و به اتاق آوردند و منطقه زير آتش چنان كوبيده مى شود كه هيچ كس اميد بازگشت را ندارد. تركش هاست كه از اطراف سر و گردن و بدن ما رد مى شود اما به ما اصابت نمى كند من تا آن لحظه تركش را نمى شناختم اكنون در ميان باران تركش، بايست، به ديوار بچسب، بخواب و از اين حرف ها ما را به سوى مينى بوس برمى گردانند. تمام افراد گروه كه اكثراً مرد هستند بلند بلند گريه مى كنند و من هم مانند آنان با اشك هايى توفانى و حالى توفانى تر به مينى بوس سوار مى شوم آنچه ما را به گريستن واداشته است نمى دانم عقده هايى است كه روى هم انباشته شده و اكنون فرصت تركيدن را يافته؟ آيا ترس از مردن است؟ نه، نمى دانم تا به امروز هم نمى دانم و نفهميدم علت آن گريستن توفانى چه بود. آماده بازگشتيم راننده مى گويد چند كيلومتر در ديد عراقى ها هستيم، شايد منظورش اين است كه براى شهادت آماده باشيد. آيا در آن لحظات براى ما مرگ و زندگى مفهومى دارد ما در آن حال و هواى عجيب هيچ چيز را نمى شناسيم همان گريستن را هم نمى دانستيم فقط مى شنويم كه راننده مى گويد رسيديم، توقف مى كند و ما به تدريج آرام مى شويم شايد هم جلوى بقيه خجالت مى كشيم شايد مى ترسيم بر ما بخندند و بگويند چقدر ترسويند اين شاعران پرمدعا. كمى كه حالمان آرام مى گيرد مى روم نزد آقاى راهنما، مى گويم برادر جان چرا در كوت شيخ اين اتفاق افتاد؟ مى گويد بى احتياطى. مى پرسم از جانب چه كسى؟ مى گويد آن دو نفر را ديديد كه با شما سوار مينى بوس شدند. مى گويم بله، يك نفر هم كه همراه آنان بود را ديدى؟ مى گويم بله، او بدون اجازه از كانال بالا مى رود نمى دانم شما رستوران كنار كارون را ديده ايد؟ مى گويم باز مرا به ياد گذشته هاى دور و نزديك انداختى، آهى مى كشم. مى گويد او وارد آن رستوران خرابه شده و به چه علت نمى دانيم تير به طرف عراقى ها شليك كرده و اين لامذهب هاى ترسو منتظر بهانه براى پاسخ بودند منطقه آتش گرفت . ساكت مى شوم و به فكر آن ۵ نفر بى گناهى مى افتم كه چه بر سرشان خواهد آمد. آقاى راهنما مى گويد ناراحت نباشيد تا حالا چند بار اين اتفاق افتاده و اين موضوع تكرار شده به هركس بيايد براى بازديد مى سپاريم اما گوش شنوا نيست.تأسف مى خورم براى اين همه بى اعتنايى نسبت به نظم و مانند هميشه در ذهن خود مشغول فلسفه بافى مى شوم اگر اينطور مى شد، اگر مى شد آنچنان بود، اگر تربيت مى شديم، اگر قانون را رعايت مى كرديم شايد ديگران هم مانند من فكر مى كنند نمى دانم من كه از دل ديگران خبر ندارم همين قدر مى دانم همه بسيار پريشان و درهم ريخته ايم. مى گويند امشب را برنامه شعرخوانى داريم به دلم مى گويم تو چه مى گويى آيا با اين همه پريشانى؟ چاره چيست؟ مى توان به اين برنامه توجه نداشت؟! اما حال براى شعرخوانى حالى مناسب نيست مانند اين كه هركدام چند قرص خواب خورده ايم در رخوتى بى اندازه و در حالتى كه نامش را و موقعيتش برايمان عجيب و ناشناس است، نخستين بارى است كه من يك جمع را تحت يك شرايط با يك بازتاب مشابه مى بينم خودمان نيستيم نه در حركت نه در سكون كه آن شب به شعرخوانى مى گذرد و همه مى گويند كه ما خودمان نيستيم و شعر خواندمان واقعاً طبيعى نيست. با خود مى گويم اگر غير از اين بود جاى تعجب داشت. نيم ساعتى بعد راهى بيمارستان صحرايى هستيم. چند كيلومترى از شهر دور است. اين بيمارستان قبل از جنگ كارخانه يخ سازى آبادان بود به محض اين كه نام كارخانه يخ را مى شنوم صاحب آن را مى شناسم در سفر مكه با آنان آشنا شدم آدم هاى خوبى هستند چند بار در خرمشهر ميهمان آنان بودم و ديدم كه در ديگ هاى بزرگ غذا پخته و براى كپرنشينان شهر مى برند. وضع مادى آنان خوب است خانم دكتر ماما و آقا سيدى است مهربان و وكيل دادگسترى. برايشان دعا مى كنم خدا خيرشان دهد كه اين كارخانه را هم ساخته اند كه امروز از آن چنين استفاده شايسته شود و در خدمت رزمندگان قرار گيرد. آه كه در همين منطقه هم آرامش نيست، صداى خمپاره و توپ گوش ها را سخت مى آزارد وارد محوطه اين بيمارستان صحرايى مى شويم حدود ۱۳-۱۲ تخت دارد، همه تخت ها پر است از زخمى هاى جبهه كه تازه به اينجا آمدند و حاصل شرارت تجاوزگران در همين منطقه كوچك و در همين يكى دو روزه است به غير از آنان كه سرپايى به درمان رسيده و به خط بازگشتند. كنار نخستين تخت مى ايستم جوانى با پاى باندپيچى شده روى تخت دراز كشيده. سلام مى كنم حالش را مى پرسم. اهل كجايى؟ جهرم. چه تصادفى نخستين بيمار همشهرى خودم است. كنار تخت بقيه مجروحان مى روم حالشان را مى پرسم هر يك از شهرى اما همه به سوى هدفى معين و براى حركتى مشابه در اين ناحيه جمع آمده اند. خدايا سلامتى را هرچه زودتر به آنان برگردان و پيروزيشان را بر دشمن طغيانگر حتمى ساز.
|