چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۴ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Sep 26, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
روز فارغ التحصيلى مادر
316839.jpg
مرى دتزلر‎/ لادن خضرى

مادر براى تكيه كردن نيست، بلكه كسى است كه انسان را از تكيه كردن بى نياز مى كند.
امروز كتى به مدرسه مى رود. كتى كوچكترين فرزند من است و من احساس دلتنگى مى كنم. اگر شجاعت قبول اين موضوع را داشتم، مى گفتم كه غمگين و كمى هراسانم.
انگار همين ديروز بود كه به دنيا آمد. هميشه بچه آرام و قانعى بود و آرام و بى صدا با اسباب بازى ها يا گربه اش بازى مى كرد. او در ۳ سالگى به بيمارى نادرى مبتلا شد و من ناگهان در مراقبت از او دچار وسواس عجيبى شدم. البته كسى جز اعضاى خانواده، متوجه تفاوت او با ديگر بچه ها نمى شد.
از آشپزخانه بيرون مى آيم تا او را براى آغاز بزرگترين روز زندگى اش از خواب بيدار كنم، ولى خودش پيشاپيش بيدار شده و با چهره اى خندان روپوش مدرسه اش را پوشيده است. همين كه مرا مى بيند، به طرفم مى دود و صورتش را در پيشبند من پنهان مى كند و مى گويد:
«صبح بخير مامان!»
بعد با غرور، روى نوك پا مى چرخد تا لباسش را نشانم بدهد و مى گويد: «ببين مامان! خودم تنهايى لباس پوشيدم. تازه موهايم را هم شانه زده ام، اما روبان را نمى توانم به موهايم بزنم.»
شانه، كش سر و روبان قرمز را به دستم مى دهد. از اين كه در اين روز خاص، توانايى هايش اين قدر بالا رفته، حيرت مى كنم. وقتى روبان را به موهايش مى زنم، در حالى كه سعى مى كنم متوجه نگرانى ام نشود، مى پرسم: «مى خواهى روز اول مدرسه را تا مدرسه همراهت بيايم؟»
و همان جواب ديروز را دريافت مى كنم: «نه مامان! خودم مى توانم بروم. من و «سلى» ديروز تا مدرسه پياده رفتيم و او به من نشان داد كه چطورى از ميان درخت ها تا ميدان بازى مدرسه بروم. تازه يك چيزى مامان! حالا همه كارهاى مدرسه تمام شده و همه چيز نو شده. سرسره، تاب ها، حلقه هاى بسكتبال. خيلى خوش مى گذرد.»
دارم از بغض خفه مى شوم و درد قفسه سينه ام آرام نمى شود. نگاهى به ساعت مى اندازم و مى گويم: «قبل از ساعت هفت و نيم نمى توانى بروى، پس آرام بنشين و صبحانه ات را تا آخر بخور.»
در عرض چند دقيقه، همه صبحانه اش را مى خورد. بعد بدون اين كه با من چانه بزند، مى رود و دندان هايش را مسواك مى زند. بعد برمى گردد و با التماس مى پرسد: «باز هم وقت رفتن نشده؟»
به ساعت اشاره مى كنم و مى گويم: «وقتى اين عقربه به عدد ۶ برسد.»
براى چندمين بار به خودم جرأت مى دهم و محتاطانه مى پرسم: «مطمئنى كه نمى خواهى تا مدرسه همراهت بيايم؟»
او باز با لحنى محكم مى گويد: «نه مامان! مى خواهم تنها بروم.»
عقربه ساعت كه روى ۶ مى رسد، با خوشحالى مى گويد: «وقتش شده؟»
آهى مى كشم و مى گويم: «بله عزيزم. شده!»
او با عجله از پله ها پائين مى دود و از در خانه بيرون مى رود. از پنجره او را مى بينم كه در پياده رو مى دود. بعد يك مرتبه مى ايستد، برمى گردد و با عجله به طرف خانه مى دود. اوه خداى من! يادش رفته كفش هايش را بپوشد و با دمپايى رفته! در با صداى زياد باز مى شود و كتى پروازكنان از پله ها بالا مى آيد. با عجله كفش هايش را مى پوشد و راه مى افتد، ولى ناگهان برمى گردد و دست هاى كوچكش را دورم حلقه مى كند و با لحنى جدى مى گويد: «اين قدر نگران نباش مامان! ظهر برمى گردم.»
بعد خوشحال و هيجان زده، از اين كه از دوران كودكى فارغ التحصيل شده، به طرف دنياى جديد و ماجراهاى مدرسه مى رود. اعتماد به نفس او موجب مى شود كه نگرانيم كمتر شود.
امروز، روز فارغ التحصيلى من هم هست!
هنر زندگى كردن در تطابق دائمى با محيط نهفته است
كارولين برى نان‎/ فاطمه امامى

يك روز كاملاً معمولى بود. بچه ها آمدند و با سر و صدا، حياط مدرسه را پر كردند. نگاهى به برنامه درسى كردم. كاملاً آمادگى داشتم كه تمام مدت روز را درس بدهم. مى دانستم كه روز خوبى از كار در خواهد آمد و خيلى كارها از من بر مى آيد.
شاگردانم كه آمدند، از آنها خواستم مشق هايشان را روى ميز بگذارند تا من آنها را ببينم. موقعى كه نوبت به «تروى» رسيد، ديدم سرش را پائين انداخت و مشق هاى نيمه تمامش را جلوى من گذاشت و سعى كرد پشت سر همكلاسى اش پنهان شود. پرسيدم: «تروى! چرا مشقاتو تموم نكردى؟»
او با چشم هاى قشنگش نگاهم كرد و با ملتمسانه ترين حالتى كه مى شود در نگاه يك كودك ديد، گفت:« ديشب نتونستم مشقامو تموم كنم، آخه مادرم داره مى ميره!»
بعد هم هق هق گريه اش سكوت كلاس را شكست. همه بچه ها سرجاهايشان ميخكوب شده بودند. جاى شكرش باقى بود كه صندلى او كنار صندلى من بود. خودم را روى صندليم انداختم و براى چند لحظه نگاهش كردم. چه بايد مى كردم؟ هم من و هم بچه ها مى دانستيم كه او دل آزرده است. بسيار هم دل آزرده است و من نمى دانستم دل كوچك او چگونه مى تواند اين اندوه عظيم را تحمل كند. همه بچه ها شروع كردند به گريه. من سركوچك تروى را روى سينه ام گذاشتم و خودم هم گريستم. از خود پرسيدم: «براى بچه اى كه مادرش دارد مى ميرد چه مى شود كرد؟» وتنها پاسخى كه به ذهنم رسيد، اين بود: «دوستش داشته باش. به او نشان بده كه چقدر برايت عزيز است و با او گريه كن.»
احساس كردم موج عظيمى زندگى كودكانه او را زير و رو مى كند. صورتش را پاك كردم و رو به شاگردانم كردم و گفتم: «بچه ها! بياييد همگى براى تروى و مادرش دعا كنيم.»
هيچ دعاى صميمانه اى نيست كه خداوند، آن را نشنيده بگيرد. كمى بعد تروى سرش را بالا گرفت و گفت: «حس مى كنم حالم خوب است.»
حسابى گريه كرده و دلش خالى شده بود. مادر تروى آن روز عصر مرد. موقعى كه همراه بچه ها براى مراسم تدفين مادرش رفتيم، او به طرف ما دويد و به ما خوشامد گفت. معلوم شد در تمام اين مدت منتظر ما بوده است. خودش را در آغوشم انداخت، اما آرام بود. به نظر مى رسيد همدلى و همراهى ما، شجاعت و نيروى عجيبى را در او پديد آورده است.
آن شب خدا را شكر كردم كه به من اين توان را داد كه برنامه درسى عادى مدرسه را كنار بگذارم و برنامه درسى بهترى را كه التيام دل شكسته يك كودك بود، به خودم و به بچه هاى كلاس بياموزم.
وقتى كودك از مدرسه بيزار است
316890.jpg
هليا خرم

علت هاى رايجى وجوددارد كه موجب تنفر برخى از كودكان از مدرسه مى شود. ما به شما استراتژى هايى را معرفى مى كنيم كه به كمك آن، كودك به مدرسه برگردد.
اين مسأله براى خيلى از والدين اتفاق افتاده كه دقايقى قبل از رفتن به مدرسه كودك كلاس اولى، با گريه مى گويد: «من نمى خوام برم، از مدرسه متنفرم».
گاهى اوقات والدين از اين موضوع بسيار ناراحت مى شوند و با خود فكر مى كنند اگر اين تنفر همچنان در كودك باقى بماند بايد چه كرد؟
برخى از كودكان وقت رسيدن فصل مدارس شكوه و شكايت دارند، اما فقط حدود ۵ درصد آنها واقعاً مدرسه را دوست ندارند و نمى خواهند كه به مدرسه بروند.
اگر كودك بعد از اين كه از مدرسه به خانه آمد، عصبى و افسرده باشد يا در مدرسه به دلايل مختلف تظاهر به بيمارى كند و به دفتر مدير برود و بخواهد به منزل برگردد يا صبح كه از خواب بيدار مى شود، خود را مريض نشان دهد تا به مدرسه نرود، شما بايد با مسأله به عنوان يك موضوع حاد برخورد كنيد و از آن سرسرى نگذريد.اين موارد از جمله علت هاى رايجى است كه موجب مى شود كودك مدرسه را دوست نداشته باشد.
*اضطراب و نگرانى
يكى از علت هايى كه موجب مى شود كودك از مدرسه لذت نبرد، احساس اضطراب و نگرانى به خاطر جدايى از والدين است كه اين امر معمولاً در روز هاى آغاز مدرسه اتفاق مى افتد. اما گاهى اوقات چنانچه كودك شما وسط سال تحصيلى مدرسه اش را عوض كند، دچار اضطراب و نگرانى دورى از دوستانش خواهد شد.
والدين با نحوه گفتار خود مى توانند اين احساس را از بين ببرند، براى مثال به جاى گفتن خدا حافظ، به كودك خود بگوييد: «عزيزم روز خوبى داشته باشى» يا «رأس ساعت ۲‎/۳۰ مى آم دنبالت» يا «نگران نباش چنانچه به من احتياج داشتى ظرف مدت ۱۰ دقيقه پيشت خواهم بود» اين عبارات به كودك اطمينان خاطر مى دهد كه جدايى در كار نيست.
*تنهايى
برخى از كودكان مدرسه را دوست ندارند چون در مدرسه دوستى ندارند. گاهى اوقات براى فرار از اين تنهايى وانمود مى كنند كه مريض هستند و از رفتن به كلاس اجتناب مى كنند. مشكل تنهايى اغلب با تقويت مهارت هاى اجتماعى حل مى شود. شايد كودك شما احتياج داشته باشد كه به او ياد بدهيد چگونه با ديگران ارتباط برقرار كند. هنگام صحبت با آنها چگونه در چشمانشان نگاه كند، تون صدايش را چگونه بالا و پائين ببرد و چگونه نخستين گام را براى صحبت و آشنايى بردارد.
*ناتوانى در يادگيرى
گاهى اوقات كودك به علت وجود يك ناتوانى، يا نقص نمى تواند درسى را به خوبى ياد بگيرد يا به حافظه بسپارد و اين موجب مى شود تا نسبت به دوستانش كمى عقب تر باشد يا از طرف معلم سرزنش شود؛ بنابراين از رفتن به مدرسه سر باز مى زند.
اين وظيفه والدين است كه به مهارت هاى يادگيرى كودك توجه كنند. چنانچه متوجه شديد كه كتاب بايد خيلى نزديك باشد تا او بتواند آن را بخواند يا حس شنوايى او ضعيف است، بلافاصله او را نزد پزشك ببريد و به درمان سريع او اقدام كنيد.
كودكانى كه ناتوانى هايى در يادگيرى دارند خيلى زود خسته و نا اميد مى شوند و گاهى احساس مى كنند به علت نداشتن اين توانايى معلم آنها را ناديده مى گيرد. بنابراين از مدرسه متنفر مى شوند.
ناتوانى در برقرارى ارتباط عاطفى با معلم
اگر كودك مداوم از معلم خود شكايت مى كند و او را به عنوان فردى به شما معرفى مى كند كه ميان شاگردان عدالت برقرار نمى كند، يا عده اى از شاگردان را بيش از بقيه دوست دارد، حتماً نزد معلم فرزندتان برويد و در جلسه اى با حضور كودك و معلمش مسأله را مطرح و سعى كنيد تا ارتباط ميان آنها را تقويت كنيد. اگر متوجه شديد كه مشكل ميان كودكتان و معلم اش جدى تر است از مدير و ناظم مدرسه كمك بخواهيد و حتى در صورت لزوم كلاس او را عوض كنيد تا علاقه او به مدرسه تحت تأثير قرار نگيرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |