|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
|
|
|
وقتى در و تخته جور نيستند
|
|
|
ايران واشقانى فراهانى
از نخستين ديدارش با صدف ۴ سال مى گذشت. سال هاى پرتب و تابى كه هر سالش سر فصل ماجراهاى تازه زندگى مشتركشان بود. امير مردى با عاطفه و شخصيتى شكننده داشت كه شايد اگر اين طور نبود، زندگى اش با آنچه كه الآن بود، زمين تا آسمان فرق مى كرد. جوانى پرشور كه به خاطر شرايط مالى خانواده اش دوستان زيادى داشت. پدرش صاحب فروشگاه پوشاك بزرگى بود. به همين خاطر امير هيچ وقت طعم تلخ نداشتن را نچشيده بود. هنوز ديپلم نگرفته بود كه پدرش در يك سانحه رانندگى جان باخت و با اين اتفاق سرنوشت امير هم تغيير كرد. او كه قصد داشت با حمايت پدرش براى ادامه تحصيل راهى يكى از دانشگاه هاى معتبر اروپا شود، حالا مجبور بود براى آن كه شيرازه خانواده شان از هم نپاشد، مديريت فروشگاه را بر عهده بگيرد و ناچار وارد بازار كار شود. تصميم گيرى امير در واقع نوعى فرار و گريز به خاطر غم مصيبت پدر هم بود. او با تمام هوش و علاقه اى كه به ادامه تحصيل داشت، اين آرزو را به فراموشى سپرد و درد درونش را از همه حتى از خودش هم پنهان كرد. موفقيت امير در اين راه به قدرى بود كه خيلى زود به چشم آمد. هوش و خلاقيت او باعث شد تا با ايده هاى جديد موفق شود فروشگاه پدر را به چند فروشگاه زنجيره اى تبديل كند. در طول اين مدت ميان كسبه بازار نيز اعتبار خوبى به دست آورد و از اين كه مثل پدر درستكار و قابل اعتماد بود، به خود مى باليد، اما هنوز حسرت رفتن به دانشگاه و ادامه تحصيل بر دلش چنگ مى انداخت. آن روز به خاطر مجروح شدن دست يكى از كارگرانش در هنگام كار او را به بيمارستان رساند و امير روزى را كه نگاهش با نگاه پرستارى جوان گره خورده بود، از ياد نمى برد. از آن روز به بعد سايه اى از چهره يكى از پرستاران در ذهنش ماند و فكرش را حسابى مشغول كرد. تغيير روحيه امير به قدرى مشهود بود كه نتوانست آن را از ديد كنجكاو مادر پنهان كند. تا اين كه يك روز خواسته دلش را مطرح كرد و رو به مادرش گفت: قصد ازدواج با دختر جوانى را دارم. بنابراين از شما مى خواهم درباره او تحقيق كنيد. مادر ابتدا از اين تصميم پسرش جا خورد. او بدون هيچ شناختى زود تصميم به ازدواج گرفته بود و تحقيق در مورد خانواده دختر را در اولويت دوم قرار داده بود. مادر تصميم پسرش را منطقى نمى دانست، اما به خاطر تلاش هاى صادقانه او، پس از مرگ پدر و اين كه مى دانست از نظر مالى قادر به اداره زندگى است، تسليم خواسته پسرش شد. چند روز بعد مادر با تلخى گزارش تحقيقات خود را به گوش پسرش رساند. - خانواده دختر ۷ فرزند دارند كه همگى تحصيلكرده اند، اما پدر آنها كارگرى ساده است و به سختى از عهده مخارج خانواده بر مى آيد. در خانه اى محقر زندگى مى كنند و در خانه آنها رسم است هر كس روى پاى خودش بايستد. من اين دختر را براى ازدواج با تو مناسب نمى بينم، چرا كه سطح مالى و تحصيلى شما با هم قابل مقايسه نيست. امير بر خلاف مادر از شنيدن اين حرف ها شاد شد و احساس كرد زندگى با دخترى خودساخته و پرتلاش نهايت آرزوى هر مردى است، چرا كه اين زن قدر زحمات شوهر و خوشبختى را مى داند. در آئين خواستگارى امير از شنيدن ميزان تحصيلات خواهر و برادران دختر مورد علاقه اش جا خورد. آنها با وجود ناتوانى مالى شديد، داراى مدارك تحصيلى دانشگاهى بودند و هنوز هم سعى داشتند ادامه تحصيل دهند. پس از مراسم آشنايى، مخالفت هاى شديد مادر و خواهران امير كه معتقد بودند او بايد با دخترى هم سطح و هم رديف خودشان ازدواج كند، شروع شد. از سوى ديگر خانواده دختر هم خيلى تمايل نداشتند دختر تحصيلكرده شان با پسرى كه حتى ديپلم هم ندارد، ازدواج كند، اما با اين وجود، مقدمات ازدواج آنها فراهم شد و امير با خريد آپارتمانى نزديك محل كار همسرش، آن را به عنوان مهريه عروس خانم تعيين كرد. آپارتمان در عين سادگى بسيار شيك و مرتب بود و عروسى باشكوهى كه امير براى برگزارى آن سنگ تمام گذاشته بود، تعجب برخى از ميهمانان را برانگيخت. پس از برگزارى جشن عروسى، طبق سنت هاى جارى فاميل عروس و داماد براى پاگشا ميهمانى هاى مختلفى برپا كردند. اما امير فقط ۳ ماه پس از آغاز زندگى مشتركشان متوجه شد همسرش حاضر نيست تا در جشن ها و ميهمانى هاى خانوادگى و دوستانه اش همراه هم باشند. سپيده يك روز با قيافه اى حق به جانب رو به شوهرش كرد و گفت: همه همكارانم با مردانى تحصيلكرده و دانشگاهى ازدواج كرده اند و من از اين كه تو هميشه در مورد كسب و بازار صحبت مى كنى، خجالت مى كشم و ترجيح مى دهم تنها در مراسم فارغ التحصيلى يكى از دوستانم شركت كنم. امير كه با اين تلنگر انگار از درون شكسته بود، بغض گلويش را فشرد و نگاهش به صورت سپيده خيره ماند. غروبى سنگين در خانه اش سايه افكند. سپيده سر هر موضوعى بهانه مى گرفت و آن را ناشى از «كم دانشى» شوهرش مى دانست. رفتارهاى او را تحقير مى كرد و مرتباً او را زير نظر داشت و از او ايراد مى گرفت. مدام از مدرك تحصيلى خود و برادرانش حرف مى زد و نوع لباس پوشيدن و حرف زدن شوهران دوستانش را به رخ امير مى كشيد و آنها را با هم مقايسه مى كرد. در اين ميان تلاش امير براى فراهم كردن وسايل آسودگى و رفاه سپيده و امكانات بيشتر زندگى هم بى فايده بود. او روز به روز نسبت به رفتارهاى شوهرش حساسيت بيشترى نشان مى داد. حرمت شوهرش را نگه نمى داشت و مثل يك معلم سعى مى كرد به او آموزش دهد. از وقتى هم كه سپيده در محل كار ارتقا پيدا كرده و سرپرستار شده بود، رابطه او و شوهرش سردتر از قبل شده بود. هر وقت هم امير قصد داشت با همسرش حرف بزند، از او ايراد مى گرفت و نيشخند مى زد. با مشكلات شوهرش و خواسته هاى او بيگانه بود و عقايد شوهرش را سطحى و غير منطقى مى دانست. امير هم از اين وضع خسته و كلافه شده بود. سپيده حتى نمى خواست از مردى كم سواد بچه دار شود. مرد جوان هم فهميده بود كه ديگر رفتارهاى زنش جاى مقاومت و صبورى ندارد. سپيده روز به روز عصبى تر و بهانه گيرتر از قبل مى شد. با اين وجود، امير نمى دانست چه راهى بايد در پيش بگيرد. آرزو مى كرد كاش سپيده اى به آسمان تار زندگى شان بتابد، اما...
|
|
|
|
|
نظريه كارشناسى
|
|
فاطمه افشارمنش
|
سعادت و خوشبختى در زندگى زناشويى به مقدار زياد بستگى به موضوع هاى كوچك دارد، بدين معنى كه عادات كوچك و به نظر ناچيز شخص، ممكن است باعث عصبانيت و آزردگى همسر شود. اين عادات، بويژه زمانى جلب نظر مى كند كه زن و مرد از لحاظ تحصيل و محيط با يكديگر تفاوت هاى كلى داشته باشند. مانند اين ماجرا زنى كه داراى تحصيلات بالاتر از شوهرش است، ممكن است از برخى رفتارها و عادات همسرش احساس شرم و عصبانيت كند و يا زمانى كه در مكالمات از جملات و كلمات عاميانه استفاده مى كند، از اين موضوع احساس حقارت و شرمندگى مى كند. از سوى ديگر شوهر نيز از اين كه همسرش دائماً سعى دارد روش او را تصحيح نمايد و به اصطلاح به او بزرگى كند، آزرده خاطر شده و اين مى تواند شروعى براى اختلاف هاى زناشويى شود.تحقيقات نشان مى دهد كه تفاوت ميان سطح تحصيلى و طبقاتى يكى از عوامل بسيار مهم اختلاف هاى خانوادگى است.اگرچه شباهت درجه هوش زن و مرد در سعادت زناشويى مهم تر از ميزان تحصيل است، اما تحقيقات دامنه دار اين زمينه نشان مى دهد كه مدارج تحصيلى نيز در خوشبختى خانوادگى بسيار مؤثرند، چرا كه مقدار تحصيل معمولاً به مقام اجتماعى شخص بستگى دارد و زمانى كه يكى از زوجين فارغ التحصيل دانشگاه و ديگرى تحصيلات اندكى دارد، ممكن است باعث ايجاد احساس حقارت و آزردگى شود. اين موضوع بويژه در مورد مردى كه همسر او تحصيلات عالى ترى دارد، صدق مى كند، چرا كه در اين صورت شوهر ممكن است زن خود را برتر احساس نمايد و زن نيز به دوستان خود كه داراى شوهران تحصيلكرده اند، رشك ببرد. چنانچه زوجين از لحاظ سطح تحصيلات با يكديگر فاصله زيادى داشته باشند، احتمال زيادى براى فراهم شدن شرايط ناسازگارى و همچنين درگيرى ميان آنان وجود دارد. البته امكان دارد كه در عين اختلاف تحصيلى، زناشويى سعادتمندانه اى هم وجود داشته باشد، اما بهتر است از ازدواجى كه در آن اختلاف تحصيلى خيلى زياد است، خوددارى كنيم، چرا كه هرچه زن و شوهر از جهات مختلف به هم شباهت بيشترى داشته باشند، امكان خوشبختى و سعادتمندى شان افزايش خواهد يافت. كارشناس ارشد روانشناسى
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
رنج هاى يك پدر
|
|
|
فرناز قلعه دار
اين يك ماجراى واقعى است. داستان زندگى زن و شوهر جوانى كه همراه ۳ فرزند خردسالشان در گوشه اى ازتهران روزگار مى گذرانند. با آن كه سختى زندگى و مشكلات مالى طعم خوش راحتى و آسايش را از آنها گرفته بود اما پدر از داشتن فرزندانى سالم و شاد و بچه ها از بودن در كنار يكديگر و داشتن سايه مهربان پدر بر سرشان احساس خوشبختى مى كردند و راضى بودند. محمد، امين و على سرمايه هاى زندگى ۱۰ساله محسن و ليلا بودند كه پدر حاضر نبود تمام مال و ثروت دنيا را با تار مويى از سر فرزندانش عوض كند و حالا بعد از ۱۰ سال زندگى ، به ناگاه توفان حوادث از راه رسيده و بازى سرنوشت با ريختن رنگ سياه بر زندگى آنها، خوشبختى كوتاه مدت آنها را به نابودى كشانده است. ليلا به يك باره رنگ عوض كرد و با بهانه جويى هاى گاه و بى گاه آسايش را از همسر و فرزندانش گرفت. بى توجهى هاى عمدى او به وضع خانه و بچه ها و درگيرى هاى پى در پى اش با محسن خانه را براى آنها به جهنمى تبديل كرده بود. بالاخره يك روز در كمال ناباورى، محسن برگه احضاريه اى را در ميان دستانش ديد. ليلا خواستار دريافت مهريه اش شده بود و محسن ناچار به پرداخت آن. ناخودآگاه به ياد روزى افتاد كه خانواده ليلا در جلسه خواستگارى او را مجبور كرده بودندكه با مهريه سنگينى كه براى دخترشان در نظر گرفته بودند، موافقت كند و حرف هاى ليلا را به خاطر آورد كه گفته بود:«مهريه چه اهميتى دارد؟ براى من عشق و علاقه تو مهم است. مطمئن باش هرگز روزى نخواهد رسيد كه پول يا هر عامل ديگرى باعث جدايى ما شود». اما آن روز چقدر زود از راه رسيد و حالا محسن به علت عدم توانايى در پرداخت مهريه همسرش ماه هاست كه پشت ميله هاى زندان به سر مى برد. اى كاش بدبختى هاى اين مرد تنها به همين جا ختم مى شد كه اگر اين گونه بود او خود را حتى پشت ميله هاى سياه زندان هم مردى خوشبخت مى ديد. چرا كه به اميد روز آزادى روزهاى بى پايان و شب هاى طولانى زندان را سپرى مى كرد تا شايد زمانى از راه برسد كه او بتواندعاشقانه كودكان شيرين زبان و مهربانش را در آغوش بكشد و سردى و سختى زندان را در گرماى وجود ۳ پسر عزيزش به فراموشى بسپارد. اما زمانه بى رحم تر از آن بود كه تصور مى كرد. با گذشت چندماه از دوران محكوميت محسن ، كم كم پاى مرد بيگانه اى به خانه اش باز شد. خانه اى كه روزى با وجود او حرمت داشت و هر نامحرمى اجازه حضور در آنجا را پيدا نمى كرد. اما حالا مردى غريبه و ناآشنا گاه و بى گاه به آن خانه رفت وآمد مى كرد و ليلا در جواب نگاه هاى كنجكاو و همسايه ها مرد ناآشنا را پسرخاله خود معرفى مى كرد. پسرخاله اى كه معلوم نبود دراين سالها كجا بوده و حالا در زمان غيبت مرد خانه، گستاخانه در آن جا فرمانروايى مى كرد. جواد پسر ۲۴ ساله معتادى بود كه در پى رابطه پنهانى با ليلا به خود اجازه داده بود تا بساط ترياك كشى و عيش و نوشش را در خانه او پهن كند و فرزندان كوچك محسن را همچون كارگرانى معصوم به پادويى و اسارت بگيرد. پسران كوچك محسن كه زمانى جز دستان نوازشگر و محبت آميز پدر دست ديگرى را بر سر خود احساس نكرده بودند حالا جز مشت و لگدهاى گاه و بى گاه جواد، احساسى غير از كوفتگى و درد نداشتند و عجبا كه گويى دراين ميان مهر و عاطفه مادرى هم از دل ليلا رخت بربسته و با ديدن پرپرشدن گل هاى زندگى اش در ميان دستان مردى بيگانه هيچ اعتراضى نمى كرد. بچه ها كه قدرت و جرأت نشان دادن هيچ عكس العملى از خودنداشتند نيز به ناچار تن به ادامه زندگى نكبت بار داده و دم بر نمى آوردند. اما يك روز اتفاق عجيبى افتاد. آن روز هم مثل هميشه جوادكه از شب قبل در خانه ليلا مانده بود به خاطر مصرف زياد ترياك تا نزديكى هاى ظهر خواب بود. بچه ها هم گوشه اى از اتاق آرام و بى صدا نشسته و تلويزيون تماشا مى كردند و از ترس بيدار شدن جواد و كتك هاى او آن قدر صداى تلويزيون را كم كرده بودند كه حتى از فاصله يك مترى هم صدايى نمى شنيدند. همان موقع ليلا براى خريد از خانه خارج شد. اما ساعتى بعد كه به خانه برگشت از بچه ها و جواد خبرى نبود. مدتى بعد محمد و امين به خانه برگشتند. مادر سراغ على ۸ساله را گرفت اما بچه ها از سرنوشت برادر خود بى اطلاع بودند. زن جوان ساعتى منتظر ماند اما خبرى از پسرش نشد. تا اين كه غروب سر و كله جواد پيدا شد. ليلا سراغ على را از او گرفت اما او در اين باره اظهار بى اطلاعى كرد. چند روزى ليلا در پى يافتن پسرش به اين طرف و آن طرف رفت. اما هيچ خبرى از پسر خردسالش نبود تا اين كه با گذشت چند روز موضوع ناپديد شدن على كوچولو در ميان دود ترياك جواد و پرخاش ها وخوشگذرانى هاى ليلا گم شد و از ياد رفت. حدود ۳ ماه از گم شدن على كوچولو گذشت. اما اين بار حادثه اى تلخ تر در انتظار فرزندان كوچك خانواده بود. غروب ۸ آذر سال ۸۲ طبق معمول جواد به خانه ليلا آمد و بساط ترياك را پهن كرد. چند دقيقه بعد جواد براى تميز كردن وسايل مخصوص كشيدن مواد امين را صدا كرد. پسرك ۹ ساله كه در زمان حضور پدرش جز به مداد و خودكار دست نزده بود حالا مجبور بود سيخ ترياك كشى مرد معتاد و غريبه را با دست هاى كوچكش تميز كند. حال آن كه بارها به خاطر اين كه نتوانسته بود به خوبى آن را تميز كند با بى رحمى هرچه تمام از جواد كتك خورده بود. اين بار نيز امين نتوانست مطابق ميل مرد خشمگين كار كند. وقتى جواد سيخ را ديد با عصبانيت به فحاشى پرداخت و در اقدامى جنون آميز كودك بيچاره را بالاى سر برد و با بى رحمى او را به زمين كوبيد. صداى ناله امين كوچولو به هوا بلند شد و ديگر هيچ. ليلا كه با شنيدن صداى فرياد پسرش به اتاق دويده بود با ديدن پيكر بى جان فرزندش جيغ بلندى كشيد و به طرف جواد حمله ور شد. اگر تا آن لحظه گم شدن على كوچولو يا كتك خوردن هاى محمد ۱۰ ساله اش نتوانسته بود مهر مادرى را به ياد او بياورد اما اين بار ريختن خون پاك و بى گناه امين كوچولو گويى ضربه محكمى بر وجدان خفته او وارد كرد و به يادش آورد كه اين كودكان معصوم فرزندان او هستند كه وى با بى خيالى تمام ماه ها از وجود آنها غافل مانده بود.درگيرى بين ليلا و جواد با حضور همسايه ها و پليس با دستگيرى جواد به اتهام قتل پايان يافت. ليلا هم پس از بيان تمام ماجرا اين بار موضوع ناپديد شدن على كوچولو را نيز براى پليس بازگو كرد. از سوى ديگر با رضايت ليلا، شوهرش محسن نيز از زندان آزاد شد و به خانه برگشت، اما آنچه ديد و شنيد هيچ شباهتى به خانه و زندگى يك سال قبل او نداشت. پدر به محض بازگشت به خانه سراغ فرزندش را گرفت اما غير از محمد، از ۲ پسر كوچكش خبرى نبود. محمد كه خودش هنوز كم سن و سال تر از آن بود كه بتواند تمام اتفاقات يك سال گذشته را درك كند با زبان كودكانه به شرح ماجراهاى تلخ زندگى شان پرداخت. محسن با شنيدن جملاتى كه از زبان محمد خارج مى شد كم كم از هوش رفت. چرا كه حتى تصور اين كه ديگر نتواند دو پسر كوچكش را ببيند و آنها را در آغوش بگيرد برايش مرگ آور بود. اما حالا اين كابوس مرگبار به حقيقت پيوسته بود. او تمام روزها و شب هاى سخت زندان را به اين اميد تحمل كرده بود كه روزى فرزندانش را در آغوش بكشد و آينده آنها را بسازد. اما حالا آنچه مى ديد برايش قابل تحمل نبود. ابتدا به محل دفن امين كوچولويش رفت و در حالى كه از شدت ناراحتى و گريه به حال مرگ افتاده بود به خاطر آورد كه شايد على كوچولويش اكنون در گوشه اى از اين ديار چشم انتظار او باشد. شايد پسركش زنده باشد. بلافاصله بلند شد و براى پيدا كردن پسرش به كلانترى رفت، بيمارستان ها را گشت. به هر جا كه فكر مى كرد شايد پسرش در آنجا باشد مراجعه كرد. كم كم مرد بيچاره از غصه مرگ امين و گم شدن على بيمار شد اما در بدترين شرايط بيمارى اش هم دست از جست وجو برنمى داشت. آن قدر گشت و گشت كه از پا افتاد و سرانجام يك شب در حالى كه تنها پسرش محمد گريان بر بالينش نشسته بود چشم از دنيا فروبست. محسن در زمان مرگ ۳۹ سال بيشتر نداشت اما داغ مرگ فرزند، ناپديد شدن جگرگوشه اش و ازهم پاشيدن كانون گرم خانواده او را از پا درآورد.بدين ترتيب همسرش پس از تحمل مجازات آزاد شد و به جاى تقاضاى قصاص عامل قتل فرزندش، خواستار دريافت ديه شد.با اين كه ۴ سال از مرگ محسن مى گذرد اما خانواده و برادر على همچنان در تلاش براى يافتن ردى از سرنوشت گمشده خود هستند. بياييد براى آرامش روح پدرش هم كه شده على را پيدا كنيم. به درخواست قاضى جابرى رئيس اجراى احكام دادسراى جنايى تهران عكس على كوچولو براى شناسايى چاپ شده است. تلفن جويندگان عاطفه ـ ۸۸۷۶۱۶۲۰
|
|
|
|
|
كجايى مادر
|
|
|
الهام آرمان
آشوب خاكسترى توفان، صداى يكنواخت گريه دو كودك را در خود غرق مى كرد. سرما در هفتمين روز بهمن۸۵ از مغز استخوان هم مى گذشت. استخوان كودكان رها زيررگبار هراس آلود تنهايى شان ترك برمى داشت. فقط چند تكه لباس نازك بر تن «مليكا» ۶ ساله و «محمد مهدى»، برادر ۳ ساله اش بود. محمدمهدى مى لرزيد. دست خواهر را محكم گرفت و گفت: «آجى مليكا دارم مى لرزم...» اندوهى بهت آور زير آسمان شير خوارگاه «شهيد ذوالفقارى» تهران جان مى گرفت. چشم بچه ها دقيقه به دقيقه مرطوب تر مى شد. نگاه هراسانشان به هر طرف مى چرخيد. بابا چند ساعت پيش آنان را به دست سرنوشت سپرده وفرارى شده بود. هنوز بچه ها ناله مى كردند كه صداى تلفن شيرخوارگاه شهيد تركمانى بلند شد. باباى بچه ها بود كه از رها كردن فرزندان خود به مددكاران مى گفت! چند وقت قبل، اين خواهر و برادر از زخم هاى پدر و نامادرى ميهمان شيرخوارگاه شهيد تركمانى شده بودند. پدر مدتى بعد بچه ها را تحويل گرفت و در يك مهد كودك ثبت نامشان كرد. اما باز هم فايده اى نداشت. خانه بدون مادر كودكان، روى آرامش را نمى ديد. پدر از نوشتن آدرس مادر واقعى مليكا و محمد مهدى طفره رفت اما نشانى خانه خود را نوشت. بچه ها هنوز از بى پناهى مى لرزيدند. مددكاران دست هاى كوچكشان را گرفتند و در اتاقى گرم پناهشان دادند. آدرس قبلى پدر، تنها نشانى خانواده كودكان بود اما به هر درى زدند اثرى پيدا نشد. بابا بعد از ترك بچه ها خانه را عوض كرد. شغل آزاد داشت. با يك ماشين مسافركشى مى كرد. شناسنامه بچه ها را هم هيچ وقت رو نكرد. حالا بعد از ۸ ماه مليكا و محمد مهدى هر شب خواب آمدن مادر واقعى شان را مى بينند. مادرى كه دوستش دارند. لبخند از لبان اين دو طفل پركشيده است. اگر مادر واقعى شان پيدا نشود بايد پرونده شان به كميته فرزند خواندگى بهزيستى استان تهران برود. اگر به چهره هاى معصومشان نگاه كنى فرياد انتظار را در نگاهشان مى خوانى. پس اگر از مادر اين دوطفل بى پناه اطلاعى داريد با ،۸۸۷۶۱۶۲۱ گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيريد.
|
|
|
|