ابوتراب يغمايى
فيلسوفى نقل مى كند كه روزى در كنگره انجمن فلسفى آمريكا، سخنرانى درباره امكان تحويل حالات ذهنى به هويات عصب - روانشناختى سخن مى گفته است. پاتريك سوپيز، يكى از پيشروان ساختارگرايى در فلسفه علم، برمى خيزد و از سخنران مى پرسد ممكن است به حضار بگوييد كدام نظريه روانشناختى در باب حالات ذهنى و كدام نظريه عصب- روانشناختى منظور نظرتان است؟سخنران در جواب به سكوتى بسنده مى كند.
هرچند اين روايت در مورد فلسفه ذهن است ولى در فلسفه فيزيك هم مصداق دارد. هنگامى كه از يك نظريه صحبت مى شود، شكل منطقى- رياضى نظريه از قبل مشخص شده است. منظور از شكل منطقى- رياضى يك نظريه دستگاه صورى است كه نظريه در درون آن تعريف مى شود. به عنوان مثال مكانيك نيوتنى در ساده ترين شكل خود، در چارچوب حساب ديفرانسيل و انتگرال تعريف مى شود. در واقع اين ميراث سنت پوزيتيويستى است كه امروزه در فلسفه علم و عموماً فلسفه تحليلى در جريان است و ما را به سمت شفاف گويى هدايت مى كند. سنتى كه انتظار مى رفت با انتقادات كوهن از ياد برود ولى اكنون با شدت مضاعفى دنبال مى شود. در اين مقاله از اين صحبت مى شود كه شكل صورى يك نظريه از نظر تجربه گرايان منطقى، مثل كارنپ، رايشنباخ، پاپر و. . . . چگونه بوده است و امروزه گفتمان غالب در فلسفه علم و خصوصاً فلسفه فيزيك بر چه مبنايى به پيش مى رود. گقتمانى كه امروزه آنرا با عناوين، ساختارگرايى، ديدگاه معنايى، غيرگزاره اى و. . . مى شناسيم. اما قبل از اين كه وارد اين نظريه هاى فلسفى بشويم از يك نظريه مكانيك مثالى ساده مى آوريم تا بحث ملموس تر بشود. تقريباً همگى مان با نظريه ديناميكى نيوتن آشنايى داريم. نظريه اى كه بر ۳ اصل استوار است: (۱)اگر به ذره اى نيرويى وارد نشود، ذره به حركت مستقيم الخط يا سكون خود ادامه مى دهد. (۲) نيروى وارد بر يك ذره برابر است با حاصلضرب شتاب وارد بر آن درجرمش. (۳) اگر به ذره اول از طرف ذره دوم نيرويى وارد شود، از طرف ذره اول به جسم دوم نيز نيرويى برابر با آن و در خلاف جهت وارد مى آيد. اما ببينيم كه آيا لزومى دارد كه اين ۳ اصل به شكل منطقى درآيند. به نظر مى رسد كه اصل دوم در واقع تعريف «نيرو»باشد، چرا كه ما از پيش با مفهوم نيرو آشنايى نداريم. اصل اول نيز به ظاهر از اصل دوم نتيجه مى شود. هنگامى كه شتاب وارد بر ذره اى صفر باشد، ذره يا به حركت ثابت خود ادامه مى دهد و يا اگر ساكن باشد در حالت سكون خود باقى مى ماند. پس به نظر مى رسد كه تنها قانون سوم يك قانون فيزيكى باشدو در مورد جهان خارج به ما آگاهى دهد. اما آيا اين نتايج با شهود فيزيكى ما در تضاد نيست؟ از نظر يك فيزيكدان قوانين اول و دوم به همان اندازه داراى محتواى تجربى هستند كه قانون سوم. يك فيلسوف فيزيك نيز بايد مشخص كند كه آيا اين اصول از يكديگر مستقل هستند يا نه و اصلاً داراى محتواى تجربى هستند يا اين كه صرفاً تعريف هستند. تجربه گرايان منطقى براى پاسخ دادن به اين پرسش ها چارچوب مشخصى انتخاب كردند. به نظر آنها مى بايست نظريه بصورت اصل موضوعى درآيد. همانطور كه هندسه اقليدسى بر اساس مفاهيم تعريف نشده اى مثل «نقطه»، «خط» و. . . و نيز چند اصل موضوع ساخته مى شود، يك نظريه فيزيك نيز بايد بر اساس يك سلسله مفاهيم و چند اصل موضوع ساخته شود. از طرفى در يك نظريه واژگان متفاوتى وارد مى شود. به عنوان مثال در مورد نظريه منقول، كلماتى مثل «نيرو»، «حركت»، «جرم» وغيره وجود دارد. به نظر آنها بعضى از اين واژگان بصورت مستقيم به جهان خارج مرتبط مى شود و بعضى ديگر خير. به عنوان مثال واژه سرعت بصورت مستقيم مرتبط نمى شود. چراكه ما آن را بر اساس نسبت تغييرات مكان به تغييرات زمان تعريف مى كنيم. اما مفاهيم «مكان» و «زمان» بصورت مستقيم به جهان خارج مرتبط مى شوند و قابل اندازه گيرى هستند. به همين دليل آنها واژگان وارد در يك نظريه را به ۲ دسته تفكيك كردند: واژگان مشاهدتى و واژگان نظرى. «سرعت» يك واژه نظرى است در حالى كه «زمان» يك واژه مشاهدتى. در ضمن براى اين كه يك واژه نظرى داراى معناى تجربى باشد ضرورتاً بايد براساس واژگان مشاهدتى قابل تعريف باشد. بعد از اين كه اين دو دستگى در زبان اتفاق افتاد، بايد اصول موضوع نظريه را ترتيب داد و قضاياى حاصل از اين اصول را استنتاج كرد. همانطور كه يك هندسه دان از ۵ اصل هندسه اقليدسى ثابت مى كند كه «مجموع زواياى داخلى مثلث ۱۸۰ درجه است»، يك فيزيكدان نيز با استفاده از اصول موضوع مكانيك نيوتنى ثابت مى كند كه «حركت سيارات منطومه شمسى بيضوى است». به همين دليل است كه ديدگاه تجربه گرايان منطقى با نام «ديدگاه گزاره اى» شناخته مى شود، چرا كه در اين منظر يك نظريه عبارتست از مجموعه اى از گزاره ها. بدين ترتيب كوچكترين واحد شناخت ما از طبيعت توسط يك گزاره بازنمايى مى شود و در حقيقت حكايت گر رابطه اى در جهان خارج است. در نهايت آنها ادعا مى كردند كه فرايند علمى فرايندى معقول و انباشتى است. قضاياى علمى بصورت منطقى از اصول موضوع نظريه استنتاج مى شوند و نظريه هاى جديدتر به صورت معقولى بر اساس نظريه هاى قبلى استوار مى شوند. به عنوان مثال نظريه نسبيت بر پايه مكانيك نيوتنى بنا شده است و مكانيك نسبيتى در سرعت هاى خيلى كمتر از سرعت نور به نظريه نيوتن تحويل مى شود. اما اين نتايج تجربه گرايان منطقى در دهه هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ مورد انتقادات جدى قرار گرفت كه مهمترين انتقادات طرف كوهن وارد شد. به عنوان مثال كوهن ادعا مى كرد كه تمايز قاطعى ميان واژگان مشاهدتى و نظرى وجود ندارد. هنگاميكه در دورانى قرار داريم كه نظريه نيوتن حكمفرماست درك ما از مفاهيم مكان و زمان به همان اندازه وابسته به نظريه نيوتن خواهد بود، كه مفهوم نيرو. از طرفى ديگر كوهن نشان داد نظريه هاى علمى آنچنان كه تجربه گرايان منطقى ادعا مى كنند بر اساس يكديگر بنا نمى شوند. مفهوم جرم نيوتنى با مفهوم جرم نسبيتى كلاً متمايز است و بنابراين راهى براى ارتباط دادن اين دو نظريه وجود ندارد. بر اين اساس ۲ ادعاى تجربه گرايان يعنى معقول بودن فعاليت علمى و نيز انباشتى بودن آن مورد ترديد جدى قرار گرفت. اما اين تنها واكنش نبود. پيش از انتقادات كوهن، عده اى ديگر از فلاسفه نيز نقص رهيافت تجربه گرايان منطقى را نشان داده بودند كه از جمله آنها مى توان به بث(Beth) و سوپيز(Suppes) اشاره كرد. اما آنها در مقايسه با نظريات كوهن جهت كاملاً متفاوتى را برگزيدند. آن ها با كوهن و همراهانش در اين موضوع توافق داشتند كه صورتبندى تجربه گرايان منطقى از نظريه هاى علمى نمى تواند عقلانيت و انباشتى بودن علم را نتيجه دهد ولى با آنها در اين امر كه علم كلاً فرايندى غير معقول و غير انباشتى است توافق نداشتند. آنها اشكال را در نوع صورتبندى پيش نهاد شده از طرف تجربه گرايان مى دانستند. در سال ۱۹۶۹ سمينارى در دانشگاه ايلى نويز با عنوان «ساختار نظريه هاى علمى» برگزار شد كه در آن هم مدافعان تجربه گرايى منطقى حضور داشتند و هم مخالفان آن. در يك سخنرانى، همپل كه از پيشروان تجربه گرايى به شمار مى رفت رسماً اعلام مى كند كه نمى توان درون چارچوب ارائه شده توسط تجربه گرايان به اصلاحاتى دست زد كه از انتقادات كوهن رهايى يافت. كوهن نيز در همان همايش انتقادهاى خود را تكرار مى كند. اما سوپيز نوعى صورت بندى را پيشنهاد مى كند و ادعا مى كند كه نه تنها مى توان با استفاده از آن انتقادهاى كوهن را پاسخ داد بلكه انباشتى بودن و عقلانى بودن را نيز مى توان از آن نتيجه گرفت. سوپيز ايده اش را حدوداً ۱۵ سال قبل در محلى كاملاً بى ارتباط يعنى در كتاب «مقدمه اى بر منطق» مطرح كرده بود. وى در اين كتاب نشان مى دهد كه چگونه مى توان نظريه هاى تجربى را در شكلى جديد بازنمايى و اصطلاحاً ساختارى كرد. وى در همان كتاب شكل ساختارى مكانيك نيوتنى را ارائه مى كند.
* منظور از ساختار چيست؟
به نظر ساختار گرايان هنگامى كه به يك نظريه پرداخته مى شود، بايد به كل آن نگاه شود. تجربه گرايان به اين جهت دچار مشكل مى شدند كه نظريه را مجموعه اى از گزاره ها و مفاهيم مى دانستند و به تحليل هريك از اين اجزا بدون توجه به اعضاى ديگر مى پرداختند. ساختار گرايان ادعا مى كنند كه كوچكترين چيزى كه ما از طبيعت مى فهميم توسط يك ساختار بازنمايى مى شود و نه يك گزاره. بنابراين از نظر يك ساختار گرا گزاره« نيروى وارد بر يك ذره برابر است با حاصلضرب شتاب وارد بر آن درجرمش» داراى ارزش نظرى نيست ولى اين گزاره به همراه ساير گزاره هاى مكانيك نيوتنى و مجموعه مفاهيم آن داراى ارزش نظرى خواهد بود. براى تطابق يك ساختار نظرى با جهان خارج نيز بايد نخستين اندازه گيرى هاى ما به شكل ساختارى در آيد و سپس تطابق آن با جهان خارج سنجيده شود. مشاهده مى كنيم كه بر خلاف رهيافت گزاره اى تطابق يك گزاره با جهان خارج براى درست بودن نظريه كفايت نمى كند. به همين دليل است كه شعار ساختارگرايان اين است:نظريه مجموعه اى از ساختار هاست و نه مجموعه اى از گزاره ها. امروزه تقريباً گفتمان فلسفه علم بر اساس ساختارگرايى به پيش مى رود. ون فراسن، كارت رايت، گير و. . . از جمله فلاسفه اى هستند كه در اين نحله گام بر مى دارند هرچند تفاوتهايى در رهيافت هايشان وجود دارد.
|
|
|
درباره جوزف اسنيد(Joseph Sneed)
نگاه ساختارى به علم در دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تحت سايه نظريات كوهن قرار گرفت و چندان جدى گرفته نشد. اما جوزف اسنيد در دهه ۷۰ كتابى با عنوان «ساختار منطقى رياضى فيزيك» منتشر مى كند كه در اين زمينه اثرى كلاسيك و راهنماى راه ساختارگرايان بعدى مى شود. وى داراى ليسانس رياضى و فيزيك است. فوق ليسانس خود را در فيزك و دكتراى خود را در فلسفه در سال ۱۹۶۴ از دانشگاه استنفورد اخذ مى كند. آخرين كتاب وى در اين زمينه «معمارى اى براى علم» (An Architectonic for Science) است كه به همراه بالزر (Balzer) در سال ۱۹۸۷ به رشته تحرير درآورده است.
براى مطالعه بيشتر
كتاب «ساختار نظريه هاى علمى» (The structure of Scientific Theories) نوشته فردريك سوپ ( F.Suppe) حاوى مقالات سمينار ۱۹۶۹ است، ضمن اين كه در قسمت ابتدايى معرفى كاملى از فلسفه علم ارائه مى كند. مقاله نوشته اشميت(Schmidt) كه در دانشنامه فلسفى استنفورد با آدرس http://plato.stanford.edu/entries/physics-structuralism ارائه شده نيز در باب ساختارگرايى در فيزيك است.