چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۸۶ - ۱۴ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Sep 26, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
قرآن
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
وقايع اتفاقيه( طنز)
چشم انداز
چرا برخى از جوانان شهامت رويارويى با مشكلات را دارند؟
سفر به دشت هاى گمشده
وقايع اتفاقيه( طنز)
پيشنهاد سرود فارغ التحصيلى
ظاهراَ قرار شده براى دانشگاه ها سرود فارغ التحصيلى تهيه شود. سرود زير با فروتنى تمام به عنوان سرود فارغ التحصيلى تقديم مى شود:
قار و قار و قار و قار
قار و قار و قار و قار (۲ بار)
تو كه نيستى
شامى و دمپايى و كتلت و قرمه
قيمه و كشك بادمجون
همه وامونده و حيرون
گوشه اى زار و پريشون
مونده ان چه خاكى بريزن تو سرشون
قار و قار و قار و قار
قار و قار و قار و قار (۲ بار)
نرو فارغ نشو
زوده
نرو جان جان جانم
نرو اى سرو روانم
بى تو ما دق مى كنيم
بى تو
كت شلوار مون تو تنمون زار مى زنه
قار و قار و قار و قار
قار و قار و قار و قار (۲ بار)
تو نباشى
كلاس ها خالى مى شن
كى مى خواد مزه بريزه
كى مى خواد استاد و استاد كنه دائم
دلامون پر مى شه از غم
ژتونامون مى سوزه
دود مى شه
رگ هاى قلبمون حتى
قار و قار و قار و قار
قار و قار و قار و قار (۴ بار)
قار و قار و قار و قار (۱۶ بار به صورت ممتد)
چشم انداز
دنبال خوبى هاى ديگران مى گشتم
316881.jpg
كيمبرلى كربرگر‎/زهرا رضايى

هميشه از مردم مى شنويد كه مى گويند، «اگر چيزى را كه حالا مى دانم آن موقع مى دانستم چه و چه و چه». هيچ وقت خواسته ايد پاسخ اين اگر را بدانيد؟ پس گوش كنيد:اگر چيزى را كه حالا مى دانم آن موقع مى دانستم، بادقت بيشترى به نداى قلبم گوش مى دادم، بيشتر لذت مى بردم و كمتر نگران مى شدم. مى دانستم كه مدرسه ام بزودى تمام مى شود كار هم همين طور، پس فكرش را نمى كردم.
اين قدر نگران نمى شدم كه مردم درباره ام چه فكر مى كنند، قدر شور و نشاط جوانى ام را مى دانستم . بيشتر بازى مى كردم و كمتر ناراحت مى شدم. مى دانستم كه زيبايى و خوش تيپى يعنى عاشق زندگى بودن. مى دانستم كه پدر و مادرم عاشقانه دوستم دارند و باور مى كردم كه هر كارى از دستشان بر بيايد، برايم مى كنند. از لحظات استفاده مى بردم و اين قدر به آخر كار فكر نمى كردم و نگران نمى شدم. مطمئن بودم كه ممكن است تلاشم به نتيجه مورد نظرم نرسد، ولى اتفاق بهترى روى خواهد داد. از اين كه مانند بچه ها باشم نمى ترسيدم شجاع تر مى شدم. در ديگران دنبال خوبى هايشان مى گشتم و از مصاحبت با آنها به خاطر خوبى هايشان لذت مى بردم. به دوستانم اعتماد مى كردم و براى ديگران، دوست قابل اعتمادى مى شدم. از ظاهر وصورت و شكلم، همان طور كه بود، راضى بودم و نق نمى زدم.از محبت كردن و محبت ديدن، لذت مى بردم و مسلماً قدرشناس تر و شاكرتر مى شدم.
اقتدار تيزى
شكوفه شيبانى

هيچ گوشه تيزى در صورتم نداشتم. همه اجزاى صورتم به طرزى باورنكردنى بيضى بود؛ دماغ، لب هايم، گونه هايم، پيشانى، گوش ها، دندان ها، چانه و...
حتى وقتى به اين خاطر و در اوج ناراحتى مى زدم زير گريه قشنگ معلوم بود كه اشك هايم هم بيضى است.من دوستان زيادى داشتم. از آن دوست هايى كه واقعاً نمى دانى چرا دوستت دارند اما آنها مرا ديوانه وار دوست داشتند. با اين وجود دوست داشتن آنها نمى توانست براى من خلأ تيز بودن صورتم را جبران كند.
من هميشه از آدم هايى كه اجزاى صورتشان تيز بود خوشم مى آمد. دماغ هاى مثلثى يا ذوزنقه اى و چشم هاى لوزى يا شش ضلعى، شگفت انگيز بودند. اقتدار، شكوه و برترى در گوشه هاى مثلث يا يك چندضلعى موج مى زند، اما بيضى فقط يك چيز دارد؛ تعظيم.من نمى خواستم مثل يك ژلاتين، لرزان باشم. از نرم بودنم بدم مى آمد. احساس مى كردم هميشه افراد بى دليل با من مهربان مى شوند و اين مهربانى بى دليل عذابم مى داد. يك روز دلم را به دريا زدم و تمام اندوخته زندگى ام به علاوه وامى كه براى خودرو گرفته بودم روى هم گذاشتم و تقديم كردم به بهترين جراح زيبايى شهر. من و جراحم پيش از عمل چند جلسه با هم صحبت كرديم، همه چيز مو به مو روشن شد. من از خواسته ها و انگيزه هايم براى او صحبت كردم، او نيز مراحل كار، ظرافت ها و دشوارى ها را برايم توضيح داد. در يك كلمه به او فهماندم كه كارى بايد كند كه حتى اشك هايم هم گوشه داشته باشد. جراحم نيز با اين كه لازم نبود و من به او ايمان داشتم اما به من اطمينان داد كه كارش را خوب بلد است و جاى هيچ نگرانى نيست.عمل جراحى من در يك كلينيك بسيار مجلل با امكانات عالى صورت گرفت. اين عمل يك جراحى بسيار پيچيده و مركب بود با متد DRDB در ۱۲ مقطع زمانى پيوسته و گسسته در طول يك ماه.
پزشك من توصيه كرده بود در طول يك ماه بعد از جراحى كه دركلينيك هستم به هيچ آئينه اى نگاه نكنم. آنجا هيچ آئينه اى وجود نداشت.
تمهيدات ديگرى هم كه ممكن بود به دليل كنجكاوى از آنها به جاى آئينه استفاده كنم با ظرافت تمام برداشته شده بود، مثل يك حوض كوچك و سطوح صيقلى يا شيشه اى مات. روزى كه قرار بود صورتم را ببينم هيجانى تمام وجودم را در برگرفته بود. يك لحظه احساس مى كردم پيش از آن كه صورتم را ببينم قلبم از حركت ايستد اما من خوش شانس بودم، صورتم را ديدم و از خوشحالى جيغ كشيدم. پرستارم بعدها برايم تعريف مى كرد كه ۳ ساعت بدون آن كه صدايى را بشنوم و حتى يك بار پلك بزنم جلوى آئينه ايستاده بودم و زاويه هاى مختلف صورتم را بررسى مى كردم. انگار دنيا را با تمام قاره ها و اقيانوس هايش به من بخشيده بودند. من نوزادى بودم كه دليلى نداشت گريه كند.صبح تا شب به زاويه هاى صورتم مى باليدم و اعتماد به نفس فوق العاده اى پيدا كرده بودم، يوزپلنگ مهارنشدنى من از بطن يك لاك پشت بيرون آمده بود اما دوستانم آنقدر كج فهم و بدسليقه بودند كه اين موضوع را نمى فهميدند. آنها خودشان را در بيضى هاى كوچك و بزرگ محصور مى كردند و چيزى از شكوه، لذت و اقتدار گوشه ها نمى دانستند. دوستانم به تدريج از اطرافم پراكنده شدند. اوايل اصلاً برايم مهم نبود اما تنهايى ام هر روز بزرگ و بزرگ تر مى شد، آن قدر كه روزى دلم را شكست، شروع كرد به گريه كردن اما اشك هايم آنقدر تيز بود كه گونه هايم را مى خراشيد؛ نبايد گريه مى كردم.
چرا برخى از جوانان شهامت رويارويى با مشكلات را دارند؟
شهامت كشى به وقت دوست داشتن
316878.jpg
حسن فرامرزى

* شب- پذيرايى- ميهمانى
مادر يك، فرناز، مادر ،۲ پدر ،۲ بهنام و پدر يك كنار هم نشسته اند.
مادر يك (لبخندزنان): مى دونين فرناز ما ۱۸سالشه اما يه بار هم چايى دم نكرده؟!
پدر ۲(با لحن حماسى): محض اطلاع سركار بايد عرض كنم بهنام حاضره از گشنگى بيفته بميره اما يه نيمروى ساده درست نكنه.
مادر ۲: خدا نكنه!
مادرها و پدرها قند توى دلشان آب مى شود.
۲سال بعد- فرناز و غول چهار گزينه اى
فرناز (گريه مى كند): چرا منو به دنيا آوردين؟ ها؟!
مادر: فرناز! عزيزم؟! قربونت برم!
فرناز (دستمال كاغذى را مچاله مى كنه): مامان جان! من قبول نمى شم. هزار بار هم كه كنكور بدم نـ...مى...شم.
مادر: فداى سرت! قبول نشدى كه نشدى!
فرناز: شما فقط پولاتونو هدر مى دين.
مادر: الهى قربونت برم مامان! برات معجون درست كردم. بيا مامان جان، بيا!
فرناز: من حالم از هرچى معجونه به هم مى خوره.
فرناز ليوان معجون را پرت مى كند روى قالى. تكه هاى آناناس و ويفر جولان مى دهند، فرناز دستهايش را روى شقيقه هايش مى گذارد و گريه مى كند.
* دومينويى از پيش نيازها
چرا فرناز از رويارويى با مشكلاتش مى هراسد و احساس خودكم بينى مى كند: «چرا مرا به دنيا آورده ايد؟» دكتر صداقت، روانشناس مى گويد: كاهش عزت نفس!
اما عزت نفس پيش نياز مى خواهد؛ خودباورى. خود باورى پيش نياز دارد؛ خويشتن پذيرى . و خويشتن پذيرى؛ خويشتن دوستى و بالاخره تصوير ذهنى كه در دو سه سالگى فرناز شكل گرفته، همان موقعى كه مادر فرناز فكر مى كرد دختركش چيزى از پيرامونش نمى فهمد.
اگر به فرناز دو سه ساله مدام بگوييم فرناز نكن، بشين، نرو، نمى توانى و... فرناز به همان جايى مى رسد كه حالا رسيده، درحالى كه فرناز ازدو سه سالگى با آزمون و خطا مى توانست بسيارى از مهارت هاى زندگى را ياد بگيرد.
* تصوير ذهنى قابل تغيير است؟
اگر فرناز ناتوانى اش را ازدو سه سالگى پذيرفته و تا ۲۰ سالگى ادامه داده، آيا مجبور است اين تصوير ذهنى را تا آخر عمر كنارش داشته باشد؟
دكتر صداقت: تصوير ذهنى را مى توان تغيير داد. اين كارى است كه انسان هاى پويا و خلاق با مثبت انديشى، نفى منفى نگرى و جلوگيرى از خودانتقادى انجام داده اند. سرزنش، ملامت و انتقاد از خود كار خيلى خطرناكى است و در روانشناسى بسيار مذمت شده، اما ما گمان مى كنيم كار خوبى انجام مى دهيم وقتى عيب خودمان را پيدامى كنيم و از ديگران هم مى خواهيم از ما عيب جويى كنند.
- فرناز نبايد از خودش انتقاد كند؟
- نه!
- پس چطور خودش را اصلاح كند؟
- از اشتباه خيلى سريع بايد پند گرفته شود، حتى بايد به اشتباهات خنديد و با طنز برخورد كرد اما اگر فرناز به اشتباه خود صرفاً از زاويه ملامت و سرزنش نگاه كند با خودش بدرفتارى كرده و موجب پسرفت بيشتر او خواهدشد.
- و مادر فرناز؟
- مراقبت بيش از حد، روى ديگر ناچيزانگارى و ناديده انگارى است.
حضرت رسول (ص)، اسامه ۱۹ ساله را فرمانده سپاهش مى كند.
اما ما كوچكترين مسئوليتى به جوانمان نمى دهيم و اصلاً او را به حساب نمى آوريم. شما چطور مى توانى انتظار داشته باشى فرناز مسئوليت پذير باشد وقتى دچار ناچيز انگارى است.
* ساعت ۱۰شب - داخلى - روبه روى تلويزيون
حاج يونس فتوحى «ميوه ممنوعه » دائم سر سينا فرزند ۱۹ ساله اش داد مى كشد. مادر سينا سرش داد مى كشد. جلال، برادر بزرگتر سينا در هرفرصتى كه گير مى آورد مخصوصاً وقتى خلقش از تمايل حاجى براى كمك به خانم شايگان به تنگ مى آيد سر سينا داد مى كشد. سيناكنار حاج يونس نشسته و حاجى مى خواهد مبالغ چك هاى طلبكاران شايگان را جمع بزند. سر سينا داد مى كشد: تو بلد نيستى حتى يه حساب ساده رو جمع بزنى؟ آخه تو مدرسه به شما چى ياد دادن؟!
* سيناى ممنوعه
در سريال ميوه ممنوعه بيشتر سينا ممنوع شده است تا ميوه. دكتر صداقت مى گويد: يادگيرى مشاهده اى از قوى ترين شيوه هاى يادگيرى است. بسيارى از الگوها و تصويرهاى ذهنى از امواج تلويزيونى روى ذهنيت والدين تأثير مى گذارند.
* طرح كاد؛ كات
سال هاى نه چندان دور دبيرستانى ها يك روز در هفته روپوش هاى سفيد و سرمه اى شان را بر مى داشتند و به بيمارستان ها و كارخانه ها و مراكز توليدى مى رفتند. آنها هم زير پوست جامعه را لمس مى كردند و هم مهارتى مى آموختند اما اين طرح از نظام آموزشى حذف شد: «نوجوان با اين طرح در جامعه حضور داشت و مسئوليتى مى پذيرفت. حالا هم در دوره راهنمايى نيز به حرفه و فن در حد تفنن و سرگرمى توجه مى شود. ما مى توانستيم با برنامه ريزى درست، مسئوليت پذيرى و مثبت انديشى را به جوانانمان تزريق كنيم اما فرماليته و روبنايى رفتار كرديم.»
* آنچه خود داشت
دكتر على قائمى، مدرس دوره هاى دكتراى تعليم و تربيت از معلم ها انتقاد مى كند كه از منابع تربيت اسلامى (قرآن و سنت) بى خبرند و مى خواهند چشم بسته الگوهاى دنياى غرب را پياده كنند، بماندكه همان الگوها را هم درست در نيافته اند.
* شهامت اظهارنظر، شيوه هاى تبليغ
دكتر قائمى از ۲گروه مؤثر ياد مى كند؛ روحانيون و مسئولان. از اين دوگروه برخى از موضع قدرت و تحكم برخورد مى كنند و شهامت اظهارنظر مردم بويژه جوان ترها را مى گيرند:«روش تبليغى ما امروز اشكالاتى دارد. پيامبر (ص) هرگز يك طرفه با مردم صحبت نمى كردند. اگر وسط صحبت هاى ايشان كسى بلند مى شد و اعتراض مى كرد پيامبر (ص) نمى گفتند: «ساكت باش! مجلس ما را به هم زدى! » گوش مى كردند و پاسخ مى دادند. براى من خيلى پيش مى آيد شخصى در مجلس، آيه ياعبارتى را به اشتباه مى خواند اما من جرأت اعتراضى ندارم.»
* مثال قرآنى
«ولقد كرمنا بنى آدم» انسانهااز كرامت ذاتى برخوردارند پس نبايد رابطه سازمان هاى ادارى ما بامردم، ارباب - رعيتى باشد. آقاى رئيس از محل ماليات و درآمد مردم حقوق مى گيرد، حق ندارد سر مردم منت بگذارد. مسئول ما بايد صداى مردم را بشنود.»
* پايان
ما چقدر پايمان را جاى پاى بزرگانمان گذاشته ايم؟
سفر به دشت هاى گمشده
شاعر مقتول
درباره گيوم آپولينر
316797.jpg
رامين مصطفوى

تولد آپولينر به سال ،۱۸۸۰ بيست و ششم اوت.
در ۵ سالگى پدرش خانواده را ترك مى كند. سنين نوجوانى با ناملايمات عمدتاً مادى سپرى مى شود. «عاشق پيشه اى شكست خورده» شايد بهترين توصيف از زندگى احساسى اش باشد.
با وجود سماجت كم نظيرش - چرا كه حتى ابايى از سفر به كشورى ديگر براى يافتن معشوقه اش ندارد- همواره با بى مهرى و بى عنايتى دلبران روبه رو است. از اين رو بى دليل نيست كه او را سمبل عاشق مضطرب مى دانند.
چنان كه مى گويد: «دلهره عشق گلويت را مى فشارد چون هرگز محبوب و منظور كسى نتوانستى بود.»
آپولينر نخستين كسى است كه واژه سوررئاليسم را در مقاله اى به كار مى گيرد و به همراه آندره برتون درواقع از طلايه داران اين مكتب هنرى محسوب مى شود.او همچنين منتقد هنرى است و در نقدهايش به دفاع از كوبيسم و نقاشان اين مكتب مانند پيكاسو مى پردازد. چند رمان هم مى نويسد (هم براى گذران زندگى و غم نان و هم به دليل علاقه شخصى) اما با وجود چيره دستى در توصيف صحنه ها و وقايع هيچ گاه موفق به خلق رمانى ماندگار نمى شود، شايد به اين دليل ساده كه فوت كوزه گرى در داستان نويسى را نمى داند.
درواقع آنچه كه آپولينر را درتاريخ مانا مى كند همان اشعارش است. اشعارى كه باعث جاودانگى شاعر مى شود. در شعرهايش فرم هاى كهن با تصاوير مدرن تركيب شده و اشعار تصويرى بديع از اين درهم آميختگى ميان سنت و مدرنيته، گذشته و آينده ارائه مى دهند.
از ديگر ابداعات او در شعر، خط نگارى هايش (شعر-نقاشى) است.
نكته اين كه شعر - نقاشى در چين، روم و ايران نيز متداول بوده است.آپولينر در ۹ نوامبر ۱۹۱۸ و درحالى كه فقط ۳۸ سال داشت بر اثر بيمارى گريپ اسپانيايى درگذشت. دوستانش او را به نام يكى از كتاب هايش ناميدند: شاعر مقتول.
جيگرشو دارى؟
محسن جندقى

با استرس به اينترنت نگاه مى كنى و تا مى فهمى كه قبول شدى جيغى مى كشى و تمام خانواده را خبر مى كنى. اما نخستين سؤالى كه مى پرسند مكان دانشگاه است.
چى؟ ۳ دانگه سفلى؟ اونجا ديگه كجاست؟ تا اشك هاى مامان سرازير مى شود، پدر سرش را پائين مى اندازد ومى گويد: پسرم ديگه تو مرد شدى. تو در ۳ دانگه سفلى بايد درس بخوانى تا در آينده دنيا را بتركانى. از ۳ دانگه سفلى تا نيويورك مقر سازمان ملل متحد با هواپيما فقط ۱۴ ساعت و ۳۵ دقيقه است. تو مى توانى دبير كل سازمان ملل متحد بشى...
اما همين بابا هم چشمش آب نمى خورد كه آقاى گل پسر بتواند خودش را جمع و جور كند.
***
مى دانيد چرا يك وقتى تنها در سيم ثانيه مى فهميد كه هيچى بارتان نيست و ناگهان وحشت تمام وجودتان را مى گيرد؟ آن موقع است كه ديگه جيگر خيلى كارها را نداريد.
البته مى دانيم كه همه جوانان جنبه و جنم خيلى كارها را دارند.وخيلى كارها هم مى كنند اما بياييد بدون رودربايستى حرف بزنيم.
بسيارى از دخترها و پسرها وقتى وارد اجتماع مى شوند نمى دانند بايدچه كار كنند و شجاعت انجام بسيارى ازكارها را كه بايد انجام دهند را ندارند.
مثلاً كسى را در نظر بگيريد كه تا ۱۸ سالگى خانه بابا بوده و زير بال و پر مامان و بابا بزرگ شده و ناگهان بايد در جايى مثل «۳دانگه سفلى» ۴ سال درس بخواند. اصلاً همين موضوع موجب مى شودكه در خيلى از جاها ديگر جيگرهيچ كارى را نداشته باشند.
چنددرصد جوانان جيگر ازدواج كردن در سنين جوانى را دارند؟
چند درصد جوانان جيگر رفتن دنبال كارى را دارند؟ چند نفر از آنها مى توانندمسئوليت قبول كنند؟ وقتى حتى براى خريد بند كفش از پدر و مادر كمك گرفته مى شود تاچند سال بايد بگذرد تا گل پسر به مرد و دختر خانم به يك خانم تبديل شود؟
اصلاً مى دانيد همين دل وجيگر نداشتن زمينه سوءاستفاده ديگران را فراهم مى كند؟
فكر مى كنيد چنددرصدمعتادان حتى تا ۱۸ سالگى لب به سيگار نزده بودند؟
فكر مى كنيد چند درصد جوانان بزهكار تا ۲۰ سالگى حتى توانايى بستن بند كفششان را نداشتند؟
نمى خواهيم همين جا دادگاه تشكيل دهيم و كسى را محكوم كنيم. اما وابستگى در سنين بالا مى تواند تبديل به يك فاجعه شود. دل و جيگر داشتن را نمى توان در ۳۰ سالگى به دست آورد. بايد از همان زمانى كه خانه بابا و مامان هستيد از وابستگى خود بكاهيد و وقتى آنها گفتند ما ۲ روز مى خواهيم بريم مسافرت و از برادر كوچكت مراقبت كن عمه و خاله و دايى و عمو را براى مواظبت فرا نخوانى.
قبل از اين كه وارد اجتماع شويد بايد جيگر خيلى كارها را داشته باشيد. چه طورى؟ بابا ارشميدس ها! انيشتين ها! معلوم است كه قبل از ورود به جامعه و مقابله با فرشته ها، انسان ها، غول ها و گرگهاى جامعه وابستگى خود را كم كنيد و يواش يواش مسئوليت بپذيريد. از نان خريدن تا دنبال كار گشتن و شندرغاز درآوردن. آقا به خدا سن خريداران نان تابلو بالا رفته! مى دانم جيگركى مش قنبر هم دل و جيگر دارد هم قلوه و خوش گوشت. امااين جيگر كجا و آن كجا.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |