|
به بهانه سالروز تولد مارتين هايدگر
چرا « هستى و زمان » را مى خوانيم ؟
|
|
|
هيوبرت درايفوس
هدفى كه مارتين هيدگر در «كتاب هستى و زمان» دنبال مى كند دست كم، اين است كه فهم ما را از معنايى كه هستن چيزى (اشيا، مردم، مجردات، زبان و...) دارد، ژرف تركند. او مى خواهد كه راه هاى گوناگون و متعدد هستن را از يكديگر متمايز كند و سپس نشان دهد كه چگونه تمامى آنها با انسان و در نهايت با زمانمندى، ارتباط مى يابند. هيدگر، مدعى است كه سنت، توصيف و تأويل نادرستى از انسان عرضه كرده است. از اين رو، به عنوان گام نخست در طرح خود، مى كوشد تا تحليل تازه اى درباره اين كه انسان بودن چيست، به دست دهد. بدفهمى سنتى از انسان، از هنگامى آغاز شد كه افلاطون شيفته نظريه شد. اين انديشه كه ما مى توانيم با كشف اصول بنيانى بسيارى از پديده ها، جهان را به نحو بى طرفانه اى بفهميم، به راستى نيرومندترين و مهيج ترين انديشه پس از كشف آتش و زبان بوده است. هيدگر مخالف نظريه نيست. او معتقد است كه نظريه نيرومند و مبهم ـ اما محدود ـ است. او در اصل، مى خواهد نشان دهد كه نمى توان نظريه اى درباره اين كه چه چيزى نظريه را ممكن مى سازد، در اختيار داشت. اگر در اين مورد حق با هيدگر باشد، آنگاه تحليل او يكى از ژرف ترين و رايج ترين فرض ها را كه فيلسوفان سنتى از افلاطون تا دكارت و كانت و ادموند هوسرل ـ كه استاد خود هيدگر بود ـ آن را پذيرفته بودند، زير سؤال مى برد. از آنجا كه اين فرض نقشى حياتى در انديشه ما دارد، به پرسش كشيدن آن در حكم زير سؤال بردن كارهاى رايج در فلسفه و در تمام رشته هاى ديگرى است كه به مطالعه انسان مى نشيند. هيدگر، پديدارشناسى هرمنوتيكى خود را در تقابل با پديدارشناسى استعلايى هوسرل شكل داد. هوسرل، با اين استدلال كه علوم انسانى به اين دليل با شكست مواجه شدند كه به نيت مندى بى توجه ماندند، در برابر بحرانى قديمى تر در بنيان هاى علوم انسانى از خود واكنش نشان داده بود. هيدگر با طرح پرسش هاى هستى شناسانه كه مربوط اند به اين كه ما چه نوع هستنده هايى هستيم و هستى ما چگونه وابسته فهمايى جهان است، به جاى پرسش هاى شناخت شناسانه كه به رابطه ميان شناسنده و امر شناخته شده مربوط اند، رابطه خود را با هوسرل و سنت دكارتى گسست. پديدارشناسى هرمنوتيكى هيدگر هم فرض افلاطونى را كه بنابر آن كنش انسانى مى تواند در چارچوب نظريه تبيين شود، به پرسش مى كشد و هم جايگاه مركزى اى را كه سنت دكارتى براى سوژه آگاه قائل است. ما مى توانيم پنج فرض سنتى را كه هيدگر در پى روشنگرى آنها بود تا بتواند براى تأويل خود از انسان و توصيف خود از هستى به طور عام جايى باز كند، از يكديگر متمايز كنيم. ۱. صراحت. انديشمندان غربى از سقراط تا كانت و تا يورگن هابرماس، همواره پنداشته اند كه ما براساس اصول مى شناسيم و عمل مى كنيم و نتيجه گرفته اند كه ما بايد درباره اين پيش فرض ها مطمئن شويم تا بتوانيم نظارتى روشن بينانه بر زندگى خود پيدا كنيم. هيدگر، هم امكان و هم مطلوبيت صراحت تام بخشيدن به فهم روزمره مان را زير سؤال مى برد. او اين نكته را مطرح مى كند كه مهارت هاى روزمره، تشخيص ها و كنش هاى مشترك مان كه به آنها خو گرفته ايم، شرايط ضرورى را براى مردم فراهم مى آورند تا ابژه ها يا اعيان را تميز دهند و خود را به عنوان سوژه يا ذهن بفهمند و به طور كلى معناى جهان و زندگى شان را درك كنند. هيدگر استدلال مى كند كه اين كنش ها فقط هنگامى عملى مى شوند كه در پس زمينه قرار گيرند. تأمل انتقادى در موقعيتهايى ضرورت مى يابد كه روش معمول ما در تقليد كفايت نكند. اما تأمل انتقادى نمى تواند و نبايد نقشى مركزى، از آن گونه كه در سنت فلسفى ايفا كرده است، برعهده داشته باشد. اگر همه چيز درباره «پيش فرض ها»ى ما روشن مى بود، آن گاه كنش هاى ما فاقد جديت مى بود. چنان كه هيدگر در يكى از نوشته هاى بعدى خود گفته است: «هر تصميم... براساس چيزى مهار نشده، چيزى پنهانى و مبهم استوار مى شود. اگر چنين نباشد، ديگر نمى تواند يك تصميم باشد». هيدگر اين پس زمينه توضيح ناپذير را كه به ما امكان مى دهد تا چيزها را بفهميم «فهم هستى» مى نامد. روش هرمنوتيكى او از اين حيث كه در جست وجوى آن است كه فهم ما از هستى را از درون آن توصيف كند، بدون آن كه كوششى جهت وضوح بخشيدن به درك ما از موجودات به لحاظ نظرى كرده باشد، بديلى در برابر سنت تأمل انتقادى است. ۲ـ بازنمود ذهنى. به اين فرض كلاسيك كه باورها و اميال شالوده رفتار انسانى هستند و آن را توضيح مى دهند، دكارت اين نكته را مى افزايد كه براى آن كه ما چيزى را ادراك كنيم، دست به كنش بزنيم وكلاً با ابژه ها يا اعيان ارتباط پيدا كنيم، بايد محتوايى در ذهن ما وجود داشته باشد ـ گونه اى بازنمود درونى ـ كه به ما امكان دهد تا ذهن مان را متوجه چيزى سازيم. اين «محتواى نيت مند» آگاهى، در نخستين نيمه اين سده، توسط هوسرل و به تازگى توسط جان سرل مورد بررسى قرار گرفته است. هيدگر اين ديدگاه را كه بنابر آن، تجربه همواره و به بنيانى ترين شكل، رابطه اى ميان يك سوژه مستقل با محتواى ذهنى (عنصر درونى) و يك ابژه مستقل (عنصر بيرونى) است، زير سؤال مى برد. هيدگر منكر اين نيست كه ما گاه خود را همچون سوژه اى آگاه تجربه مى كنيم كه از رهگذر حالت هاى نيت مندى چون اميال، باورها، ادراك ها، نيت ها و... با ابژه ها رابطه مى يابد. ولى او به اين امر همچون موقعيتى فرعى و تناوبى مى انديشد كه راه بنيانى ترى را براى هستن ـ در ـ جهان پيش انگارى مى كند كه نمى تواند در چارچوب رابطه سوژه / ابژه فهميده شود. ۳ـ كل نگرى نظرى. نظر افلاطون مبنى بر اين كه هر كارى كه انسان انجام مى دهد و معنايى دارد، برپايه يك نظريه ضمنى قرار دارد، در تركيب با نظر دكارتى / هوسرلى كه مى گويد اين نظريه همچون حالت ها و قاعده هاى نيت مندى براى ارتباط دادن آن ها در ذهن ما بازنموده مى شود، منجر به اين ديدگاه مى شود كه حتى اگر براى فهم پذيرى، پس زمينه اى از كنش هاى مشترك ضرورى باشد، مى توان يقين داشت كه آن پس زمينه را مى توان در چارچوب حالت هاى ذهنى بعدى تحليل كرد. كنش هاى پس زمينه اى تا جايى كه دربردارنده دانش هستند بايد استوار به باورهاى راسخ باشند و تا جايى كه مهارت هستند بايد به وسيله قواعد ضمنى خلق شوند. اين امر ما را به سوى مفهوم يك شبكه كلى از حالت هاى نيت مند، نظامى از باورهاى ضمنى، سوق مى دهد. هيدگر با اين حركت فلسفى مخالفت مى كند. او اين فرض سنتى را كه بايد نظريه اى درباره همه حوزه هاى معمول وجود داشته باشد و به ويژه اين را كه نظريه اى در باب فهم متعارف مى تواند موجود باشد، رد مى كند. او اصرار دارد كه ما به پديده كنش هاى روزمره انسانى بازگرديم. ۴ـ تفكيك و عينيت. از يونانيان فقط اين فرض را به ارث نبرده ايم كه مى توانيم دانشى نظرى درباره هر حوزه اى، حتى حوزه فعاليت هاى انسان به چنگ آوريم، بل اين فرض را نيز به ارث برده ايم كه ديدگاه نظرى منفك برتر از ديدگاه عملى محتواى آن است. بنا به سنت فلسفى، خواه سنت خردباور و خواه سنت تجربه گرا، تنها از راه تعمق منفك است كه ما واقعيت را كشف مى كنيم. پراگماتيست ها اين اصل را زير سؤال بردند و از اين نظر مى شود گفت كه هيدگر بينشى را كه پيشتر در نوشته هاى پراگماتيست هايى چون نيچه، پيرس، جيمز و ديويى وجود داشت، عمق بخشيد. هيدگر به احتمال زياد همچون همشاگردى اش، گئورگ لوكاچ، از راه نوشته هاى اميل لاسك، با پراگماتيسم آمريكايى آشنا شده بود. ۵ـ فردگرايى روش شناسانه. هيدگر در پى ديلتاى، تأكيد مى كند كه معنا و سازمان بندى يك فرهنگ بايد به عنوان داده پايه علوم انسانى و فلسفه قلمداد شود و نمى تواند به كنش هاى فاعلان منفرد ارجاع داده شود. به اين ترتيب، هيدگر فردگرايى روش شناسانه اى را كه از دكارت تا هوسرل و اگزيستانسياليست هايى چون سارتر (پيش از گرايش او به ماركسيسم) و بسيارى از فيلسوفان اجتماعى معاصر آمريكا تداوم يافته، رد مى كند. هيدگر در تأكيد بر زمينه اجتماعى به مثابه بنيان نهايى عقل و هوش، همانند ديگر منتقد سده بيستمى سنت فلسفى، يعنى لودويگ ويتگنشتاين بود. آنان در اين نظر مشترك بودند كه بيشتر مسائل فلسفى مى توانند از راه توصيف كنش روزمره اجتماعى حل يا فسخ شوند. هيدگر در كوشش براى بازگشت به پديده ها سعى كرد تا خود را از چنگ تصورات سنتى و از شر واژگان روزمره برهاند. ميان فيلسوفان سنتى، او بيش از همه ستايش گر ارسطوست كه به گفته ويتگنشتاين «در ميان فيلسوفان بزرگ آخرين كسى بود كه چشمانى براى ديدن داشت و مهمتر از آن نيرو و پشتكارى داشت تا بررسى را به پديده ها معطوف سازد و ... به افكار بى پايه و مهمل اعتنايى نكند و برايش مهم نبود كه اين ها تا چه حد به فهم متعارف نزديك اند». در كنفرانس بين المللى كه به مناسبت صدمين زادروز هيدگر در دانشگاه بركلى برگزار شده بود، نه فقط فيلسوفان، بل پزشكان، پرستاران، روان درمانگران، متألهان، مشاوران مديران، معلمان، حقوقدانان و دانشمندان كامپيوتر نيز در بحث درباره اين كه چگونه انديشه هيدگر بر كار آنان تأثير گذاشته است، شركت كردند. بيشتر انديشمندان پيشرو علوم انسانى و علوم اجتماعى وامى به هيدگر دارند. ميشل فوكو گفته است: «نزد من، هيدگر همواره فيلسوف اصلى بوده است... تمامى رشد فلسفى مرا خواندن آثار هيدگر رقم زده است. ژاك دريدا، در نخستين مراحل كارش، ترديد داشت كه بتواند چيزى بنويسد كه پيشتر هيدگر بدان نينديشيده باشد. پير بورديو گفته است كه در فلسفه، هيدگر «نخستين عشق» او بوده است و مفهوم مهم «قلمرو اجتماعى» كه او مطرح كرده است، به گونه اى غيرمستقيم، از طريق موريس مرلوپونتى كه خود از تأثير هستى و زمان بر پديدارشناسى ادراك حسى ياد مى كند، مديون هيدگر است. حتى يورگن هابرماس كه نخست كارش را زير نفوذ انديشه هيدگر آغاز كرد، ولى سپس از او فاصله گرفت و مسير فلسفى سنتى ترى را در پيش گرفت، نيز چنين مى انديشد كه هستى و زمان «چه بسا، ژرف ترين نقطه عطف در فلسفه آلمان پس از هگل» باشد.
|