|
پرونده اى در دادگاه خانواده
پايان عشق خيابانى
|
|
|
خسرو مبشر
بسيار كم سن و سال است . مرتب باحالت اضطراب در راهروى دادگاه خانواده قدم مى زند. حسرت از تمام وجودش موج مى زند. او هم مانند هزاران زنى كه رازهاى پنهان زندگى شان، حسرت ها و دردهايشان ، دغدغه ها و دل نگرانى هايشان را روى صندلى چوبى در برابر قاضى دادگاه خانواده بيان كرده اند، مى نشيند. با خود مى گويد: براى طلاق چه دليلى محكم تر از اين كه زنى را از درون خرد كرده است. ديگر نمى توانستم تحمل كنم، بودن در كنارش عذابم مى داد. دائم به من توهين مى كرد و مورد تحقير قرار مى داد. چقدر درد آور بود، تحمل آن حرف ها. وقتى به ياد مى آورم كه چطور به من دروغ گفتند، تنفرم از او بيشتر مى شود. چرا سياه بختى همزاد من بود و بايد تحمل مى كردم آن همه حقارت را. ۴ماه پيش با مسعود ازدواج كردم. در همان نگاه اول عاشقش شدم. با خود گفتم او همان مردى است كه در رؤياها به دنبالش بودم. باوجود مخالفت هاى شديد پدر ومادرم، بر اين ازدواج پافشارى كردم و گفتم حتى اگر شده مجبور به ترك خانه پدرم شوم با مسعود ازدواج خواهم كرد. او ۱۵ سال از من بزرگتر بود و يك مغازه لباس فروشى در شمال شهر داشت. من و مسعود در يك شب سرد زمستانى با هم آشنا شديم. برف زيادى آمده بود و هوا هم سوز سردى داشت . نيم ساعتى بود كه از دانشكده خارج شده بودم اما هيچ ماشينى نبود كه سوار شوم. يكدفعه ماشينى جلوى پايم توقف كرد و راننده با مهربانى گفت: مى توانم شما را در طول مسير برسانم. خيلى سردم بود و نمى توانستم تحمل كنم. فكر كردم مرد راننده از روى خيرخواهى اين كار را كرده است، به همين خاطر قبول كردم. اومرا تا مقابل در خانه رساند. وقتى خواستم پياده شوم كارتى به من داد و گفت صاحب يك مغازه است. يك هفته بعد به ديدنش رفتم. به بهانه خريد لباس وارد مغازه شدم. در مدتى كه او رانديده بودم فكرم حسابى مشغولش بود. وقتى وارد مغازه شدم شلوارى خواستم چندين شلوار برايم آورد، يكى را انتخاب كردم آنقدر مهربان رفتار مى كرد كه ديگر دوست نداشتم از مغازه اش بيرون بروم. كم كم رابطه ما بيشتر شد. مسعود مرا به عنوان فروشنده خودش به ديگران معرفى كرده و همه فكر مى كردند من كارگر او هستم. در صورتى كه فقط به ديدنش مى رفتم و هروقت كه دست تنها بود كمكش مى كردم. مدتى گذشت علاقه من نسبت به او روز به روز بيشتر مى شد. طورى كه ديگر نمى توانستم بدون او زندگى كنم. از وى خواستم سروسامانى به وضعيتى كه داريم بدهد، گفتم خسته شدم و نمى خواهم به اين شكل ادامه دهم. اما حقيقت اين بود كه اگر مسعود مى گفت كه بايد با همين شرايط بمانيم قبول مى كردم. اما او گفت بزودى به خواستگارى ام خواهد آمد. با شنيدن اين حرف در پوست خود نمى گنجيدم. خيلى خوشحال بودم. موضوع را به پدر و مادرم گفتم، آن ها ابتدا فكر مى كردند مسعود از همكلاسى هاى من است. به همين خاطر قبول كردند. اما وقتى به خواستگارى ام آمد و خانواده ام فهميدند كه او صاحب يك لباس فروشى است بشدت عصبانى شدند. اين در حالى بود كه من و او ۱۵ سال هم تفاوت سنى داشتيم. مخالفت هاى پدر و مادرم فايده اى نداشت. من به او علاقمند شده بودم، پدرم هم دائم مى گفت بعد از مدتى پشيمان مى شوى. اما من فقط حرف خودم را مى زدم. در آن زمان هيچ حرفى به گوشم نمى رفت، فقط به مسعود فكر مى كردم، تا اين كه پدرم رسماً مخالفتش را با ازدواج مان اعلام كرد و اين حرف آخرش بود. همان روز از شدت ناراحتى و غصه خانه را ترك كردم و به خوابگاه دوستانم رفتم. چند روزى كنارشان بودم. دراين مدت نه من سراغ خانواده ام مى رفتم و نه آنها سراغى از من مى گرفتند. فكر مى كردم خانواده ام مرا فراموش كرده اند و اين مسأله روز به روز مرا بيشتر به مسعود نزديك مى كرد. سرانجام تصميم خودم را گرفتم و به پيشنهادخواستگارم جواب مثبت دادم. قرار شد كه خانه اى اجاره كنيم و بدون اين كه كسى بداندمن به عقد او در بيايم و پس از ۳ ماه زندگى مشترك وقتى آبها از آسياب افتاد، ماجرا را به خانواده ام بگويم. بدين ترتيب من و او زن و شوهر شديم. ترم آخر دانشگاه بودم صبح ها سر كلاس مى رفتم وعصرها نيز به مغازه همسرم مى رفتم تا به او كمك كنم ، اما مسعود مرتب از من مى خواست كه ماجراى ازدواج خودمان را براى كسى بازگو نكنم.او مدعى بودكه خانواده اش از اين موضوع اطلاعى ندارند و تا زمانى كه مشكلات حل نشود، بهتر است كسى چيزى از قضيه ما نداند . آنقدر شوهرم را دوست داشتم كه فكر نمى كردم چگونه مرا فريب داده است. چند ماه از ازدواج مان گذشته بود كه يك روز زنى به مغازه آمد. مسعود در مغازه نبود. نام مرا پرسيد و خودم را به او معرفى كردم. او هم خودش را معرفى كرد وگفت: همسر مسعود است. بعدهم گفت: تعريف مرا زياد شنيده است. شوهرم مرا به عنوان كارگرش به او معرفى كرده بود. با شنيدن اين حرف ها احساس كردم دنيا دور سرم مى چرخد. نمى دانستم بايد چه عكس المعلى نشان دهم. فقط با مسعود تماس گرفتم و به او گفتم هرچه زودتر به مغازه بيايد. در حالى كه «هوو»يم در برابرم ايستاده بود. او وقتى آمد با داد و فرياد همسرش را بيرون راند. زن بيچاره مثل من تعجب كرده بود. اين اتفاق باعث شد همه چيز را در مورد زندگى اش بدانم. شوهرم در شهرستان همسر و فرزند داشت و تازه فهميده بودم كه او مرا بازيچه دست خود كرده، بنابراين با افشاى راز زندگى مسعود به خانه يكى از اقوامم رفتم واز او خواستم تا مرا با پدرم آشتى دهد. هيچ چيز تلخ تر از اين نبود كه در چشمان پدرم نگاه كنم و بگويم كه اشتباه بزرگى مرتكب شدم. سرانجام پدرم مرا بخشيد و دوباره به خانه برگشتم. بعد از آن ديگر مسعود را نديدم. به همراه پدرم به دادگاه خانواده رفتم و به اتهام فريبكارى و كلاهبردارى از او شكايت كردم. همچنين دادخواست طلاق خود را تسليم دادگاه كردم. من ندانسته وارد زندگى زنى شده بودم. زنى بى گناه و بى پناه! حتى تصور اين كه يك روز همسر مردى شوم كه خودش صاحب زن و بچه است عذابم مى داد، اما اين اتفاق تلخ در زندگى ام افتاده بود. * اظهار نظر كارشناسى جواد صادقى سرپرست مجتمع قضايى خانواده در اين باره مى گويد: عشق هاى خيابانى، بدترين و سياه ترين شكل ممكن براى تشكيل خانواده و ازدواج است كه همواره اثرات مخربى داشته است. در اين پرونده نيز ۲ زن قربانى هوس بازى هاى يك مرد شده اند. اين در حالى است كه هميشه به والدين توصيه كرده ايم راه تساهل و تسامح را در برخورد با فرزندانشان پيش بگيرند. حال اگر بخواهيم مقصران اين حادثه را شناسايى كنيم ابتدا بايد به سراغ پدر دختر جوان رفت كه به جاى بيان كردن دلايلش در مخالفت با اين ازدواج، با دخترش به ستيز پرداخته و حتى او را از خانه بيرون انداخته است؛ در صورتى كه پدر و مادر همواره بايد با فرزندشان همراهى كنند. يعنى خود را همسن فرزند فرض كنند و گام به گام با احساس هاى او پيش روند و در يك فرصت مناسب اشتباهات او را گوشزد كنند تا دختر به شكل منطقى درباره آينده اش تصميم بگيرد. اما متأسفانه در ماجراى پيش رو اين اتفاق نيفتاده است و پدر دخترش را طردكرده است. بى خبر از اين كه او احساساتش را به اسارت مردى هوسران درآورده است. مقصر بعدى مردى است كه دختر جوان را به عقد خود درآورده است. چرا كه او احساسات خود را در يك جا متمركز نكرده و به دنبال احساس و روحيه ديگرى هم بوده است. اين مسأله از بيمارى روحى اين مرد حكايت دارد. چرا كه به خوداجازه داده به سوى ديگران دست درازى كند كه متأسفانه امروزه با پرونده هاى متعدد مشابه در محاكم قضايى روبه رو هستيم.
|