|
خوارج چه كسانى بودند
مرورى بر شكل گيرى جريانى متعصب و خشن در تاريخ اسلام
اسماعيل علوى
به راستى آنان كه شمشير جهاد را بر فرق توحيد ناب فرود آوردند و تكبيرگويان به جنگ خدا رفتند و با نام دين و تقوا و اسلام خواهى بر روى مسلمانان، تيغ كشيدند و با عنوان عدالت و حق فرق حق وعدالت را شكافتند و سمبل ايمان و مسلمانى را با شعار اسلام خواهى به شهادت رساندند چه كسانى هستند. اينان كه درتاريخ اسلام با عنوان خوارج شناخته مى شوند گروهى بودند كه تنها ويژگيشان تعصب كور و به تبع آن روحيه هاى پرخاشگرانه و خشونت بود. همين گروه متعصب و نادان كه فكر مى كردند مسلمانان واقعى آنها هستند چنان ضربه اى بر پيكر اسلام وارد كردند كه آثارش سال هاى متمادى باقى ماند. خوارج از آغاز تا قرن ها بعد در بطن جامعه اسلامى دست به ترور و كشتار مردم مسلمان زدند و هرگز به دليل تعصب هاى كور از كار خود پشيمان ونادم نشدند و همواره خود را بر حق و پيروان واقعى دين مى شناختند. اين گروه خطرناك با كج انديشى هاى مقدس مآبانه همچون آفتى جامعه اسلامى را از اهداف متعالى خود بازداشته و موجب جنگ هاى داخلى و انشقاق درميان امت بوده اند. پيشينه اين گروه به ماجراى حكميت در جنگ صفين و انشعاب آنان از سپاه اميرالمؤمنين على (ع) بازمى گردد. در جريان جنگ صفين آن هنگام كه سپاه اسلام به فرماندهى اميرالمؤمنين على (ع) در آستانه پيروزى بر سپاه شام به قيادت معاويه بود، به تدبير عمروعاص سپاه معاويه قرآن ها را بر سر نيزه ها برافراشتند و خطاب به سپاه اميرالمؤمنين على (ع) گفتند: دست از جنگ برداريد و ميان ما و شما قرآن حاكم باشد. حضرت على (ع) كه معاويه و حيله هايش را مى شناخت، آن اقدام را به حيله جنگى تعبير كرده و خطاب به لشكريان فرمودند: اين يك حيله است، آنها اهل قرآن نيستند و خواهان ادامه جنگ و حصول نتيجه كه همان پيروزى قريب الوقوع و در دسترس بود شدند، اما در ميان سپاه حضرت آن عده كه مترصد فرصت بودند، رودرروى حضرت ايستادند و خواستار پايان جنگ و قبول حاكميت قرآن شدند و براين خواسته خود اصرار ورزيدند تا آنجا كه حضرت را تهديد كردند كه اگر از توقف جنگ و قبول حكميت امتناع ورزد او را خواهند كشت. همان گونه كه عثمان را كشتند و يا او را تحويل معاويه خواهند داد و بدين ترتيب حضرت را مجبور به قبول درخواست خود كردند. پس از پذيرش حكميت، معاويه، عمر وعاص را كه مردى حيله گر بود به عنوان نماينده خود تعيين كرد و حضرت هم مالك اشتر و عبدالله بن عباس را پيشنهاد فرمود اما افراد دشمن كه در صف ياران حضرت امير (ع) جاى گرفته بودند با هر دو آنان مخالفت كردند و حضرت را مجبور كردند تا ابوموسى اشعرى را به عنوان نماينده خود انتخاب كند. ابوموسى اشعرى از جمله قاريان قرآن بود كه قرآن را با صداى خوشى تلاوت مى كرد و آن را به خواستارانش تعليم مى داد. وى هنگام جنگ جمل از سپاه حضرت على(ع) جدا شده و مردم را از جنگيدن در ركاب اميرالمؤمنين على(ع) بازمى داشت و در جريان جنگ صفين نيز گريخته و در موضعى در سرزمين تحت حاكميت معاويه زندگى مى كرد. آن دسته از افراد سست عنصر كه به تحريك عوامل معاويه براى انتخاب ابوموسى اينگونه استدلال مى كردند كه چون ابوموسى حافظ و قارى قرآن است و به زهد و تقوى شهرت دارد و ديگر آن كه چون اهل يمن است بنابراين از منافع ما به خوبى دفاع خواهدكرد. به هر حال حكميت به صلح با معاويه منجر شد و على(ع) برخلاف ميل خود و براى حفظ مصالح اسلام و امت آن را امضا كرد. وقتى قرارداد صلح براى سپاهيان قرائت شد صداى اعتراض از گوشه و كنار بلند شد و دقيقاً همان هايى كه طرفدار صلح و حكميت بودند سر بر شورش برداشتند و مدعى شدند كه در دين خدا نبايد كسى را داور قرار داد و قبول حكميت كفر است. كم كم موج اعتراض بالا گرفت و حزب خوارج با سردمدارى طبقه قاريان قرآن و با شعار «لاحكم الا لله» تشكيل شد. پيدايش گروه خوارج از ابهامهاى تاريخ است زيرا گروهى كه اميرشان را وادار به پذيرفتن داورى كرده بود در عرض چند ساعت به دستاويز چيزى كه خودشان بر آن اصرار داشتند شورش كردند و بناى يك تنش مزمن را در ميان امت اسلامى گذاردند. به نظر مى رسد پشت صحنه اين ماجراى شگفت انگيز دست هاى مرموز و خيانتكارى وجود داشته كه از ديد مورخان كم و بيش پنهان مانده است. البته بايد حساب جمع كثيرى از جمعيت ساده انديش و ساده لوح را كه بدنه اين حزب را تشكيل مى دادند از سران آن جدا كرد. حضرت ابتدا درصدد هدايت اين جمعيت برآمد و صعصعة بن صوحان را به طرف آنها فرستاد، صعصعة پس از استدلال هاى بسيار از گروه خوارج خواست دست از لجاجت بردارند و به سپاه اميرالمؤمنين(ع) بپيوندند. اما آنان سخنان فرستاده على(ع) را رد كردند و گفتند ميان ما و على بايد شمشير حاكم شود. حضرت(ع) بار ديگر ابن عباس را فرستاد و سبب شورش و اعتراض آنان را پرسيد. آنان ايرادهاى خودرا گفتند و حضرت كه همراه ابن عباس بود پس از شنيدن اعتراض گروه خوارج با حوصله و متانت پاسخ اعتراض ها را فرمودند. دراين ماجرا از ۱۲ هزار تن ۸ هزار تن توجه كرده و به سوى امام(ع) بازگشتند و تنها افراد لجوج و متعصب باقى ماندند. جمعيت خوارج بار ها و بار ها نيروهاى خود را سازماندهى كردند، حتى از مرتد ها و دشمنان اسلام و دزدان و تبهكاران نيرو جذب كردند اما هر بار شكست خوردند و چيزى عايدشان نشد تا اين كه تصميم شوم ترور امام(ع) را در محراب مسجدكوفه عملى كردند و امام مسلمين و پيشواى حق و عدالت را به شهادت رسانيدند. در اينجا نگرش اجمالى به عقايد خوارج شايد راهگشاى تحليل بهتر اين جريان كور و آلت دست اقتدارطلبان باشد. اين گروه با يك انشعاب سياسى حركت خود را آغاز كرد و در ابتدا عقيده بخصوصى پيرامون موضوع هاى اجتماعى، سياسى و مذهبى نداشت و بتدريج براى خود آرا و عقايدى دست و پا كردند. نخستين عقيده اى كه از سوى خوارج ابراز شد، عقيده معروف به تحكيم است. بدين معنا كه آنان پس از تحميل حكميت به حضرت، علم مخالفت با آن برداشتند و گفتند ما رضايت نمى دهيم كه در دين خدا، افراد و اشخاص حكميت كنند. چرا كه حكومت فقط از آن خداست (لاحكم الا لله) جالب اين كه كسانى اين حرف را مى زدند كه خود حكميت را موجب شده بودند. آنان مى گفتند: حكومت از آن خداست وبه داورى گذاشتن آن ميان بندگان گناه كبيره است ونبايد افراد را در تعيين حكم خدا دخالت داد و از ظاهر برخى از آيات براى اين عقيده خود استفاده مى كردند. همچنين معتقد بودند چون فقط خدا حاكم است بنابراين نمى توان كسى را به عنوان حاكم تعيين كرد. از جمله مسائل بحث انگيز درحوزه انديشه كه همزمان با ظهور جمعيت خوارج مطرح شد و تنش وكشمكش هاى بسيارى را در جامعه اسلامى آن روزگار موجب شد، اين بودكه آيا اسلام وايمان يك امر صرفاً اعتقادى است و يا اين كه عمل هم جزئى از آن است وبدون عمل اسلام وايمان تحقق نمى يابد؟ براساس اين بحث، سؤال ديگرى مطرح بود كه آيا مسلمانى كه به همه اعتقادات اسلام معتقد است ولى دچار گناه كبيره اى شده، آياچنين شخصى از شمول مسلمانى خارج شده يا هنوز مسلمان است؟ خوارج برخلاف نظريه تمام مسلمانان معتقد بودند مرتكب گناه كبيره نه تنها از دايره مسلمانى خارج مى شود بلكه كافر وجان ومالش هدر است ومى توان جانش راگرفت واموالش را مصادره كرد. اصول بحث انگيز خوارج موجب پيدايش علم كلام درحوزه انديشه اسلامى شد و برخى عقايد خوارج به تدريج و تاحدودى در عقيده برخى نحله هاى اسلامى تأثير گذارد واستمرار يافت. همچون معتزله كه مرتكب گناه كبيره را نه مؤمن ونه كافر، بلكه «منزله بين المنزلتين » مرتبه اى ميان كفر وايمان مى دانستند. براساس عقيده خوارج كه به ظاهر قرآن هم استدلال مى شد، تارك حج مرتكب گناه كبيره وجان ومالش هدر بود و مى شد جان چنين شخصى را گرفت واموالش را به يغما برد. از نظر خوارج فسق مساوى كفر وفاسق همان كافر بود و در عقايد خود به سيره پيامبر(ص) هيچ توجهى نداشتند ودر مراجعه به قرآن كريم درك خود را بر آن تحميل مى كردند و حال آن كه پيش از آن موارد متعددى از برخورد با گناهكاران در زمان پيامبر اسلام رخ داده بود و مسلمانان خاطرات بسيارى از رفتار رسول وحى با گناهكاران داشتند و ديده بودند پيامبر(ص) حتى كسانى را كه در مورد آنان حد جارى شده بود دربقيه امور مانند ارث و... همچون يك مسلمان از حقوق خود محروم نساخته است. عقايد سخيف خوارج كه با تعصب ونادانى عجين شده بود آثار ويرانگرى در جامعه اسلامى پديد آورد وخارجيان خودسرانه و به پندار شخصى هركس را كه مرتكب كبيره تشخيص مى دادند خونش را مى ريختند. به عنوان نمونه عبدالله بن خباب صحابى پيامبر را به جرم اين كه على (ع) را به دين خدا آگاه تر از آنان دانسته بود كشتند و شكم همسرش را كه حامله بود دريدند و به قتل رساندند. و يا در راهى با يك مسلمان و يك نصرانى برخورد كردند و از عقيده مسلمان پرسيدند وقتى متوجه شدند عقيده وى با عقايد آنان مغاير است حكم به تكفير وى دادند وجانش را گرفتند و نصرانى را ر ها كردند تا به راه خود برود. چنين رفتارى كه از خاستگاه سياسى نشأت مى گرفت و با عقيده دينى توجيه مى شد از خوارج يك گروه خشن، بى منطق و متعصب ساخته بود.
|