سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶ - ۲۰ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Oct 2, 2007
آيينه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
مرورى بر شكل گيرى جريانى متعصب و خشن در تاريخ اسلام
غروبى فروزان
318093.jpg
سليمان كتانى

فكر كجا مى تواند در اطراف كانون وجود تو طواف كند؟ مگر نه قيودى كه قطبى را در نقطه مخصوصى به زنجير مى كشند و محور آن را به صورت طوافگاهى درمى آورند، درهم شكسته و فرو ريخته اند؟ و اين ضربات دو مشت سنگين توست كه بايد از طوافگاه و نقطه اى ثابت در كانون آن، بسازد، در هرجا كه تو بخواهى.
و اين دنيا چگونه تو را مى نگرد، وقتى مى بيند: تمام مزايايى را كه به تو داده بود، همه را به خودش پس دادى، مانند شبانگاه كه در آستانه فجر، آخرين پرده هاى ظلمت را از خود دور مى سازد؟
ميدان هاى جهاد، چگونه تو را نگريستند، وقتى شمشير تيز و نيزه برانت را در ميان آنها انداختى و با دستى خالى ميدان را ترك كردى؟
سوگند به حيات و زندگيم! نوزدهم رمضان تنها روزى نبود كه بار سفر بسته و آماده سفرى دراز شدى. نه، از روز اول كه غبارى در «غار حرا» پيچيد، و گرد طلا سراسر وجودت را فراگرفت و تو فيض آن را توتياى چشم زيباى خود ساختى، همچنان آماده بودى تا شتر تيزرو حيات خود را در جاده هاى اين سفر طولانى پيش برانى.
از آن روز، يا از روزى كه دنيا سر خود را براى تعظيم در برابر تو فرود آورد و تمام جبروتش را زير كفش وصله دار تو ريخت؟ و از آن لحظه قدم هاى استوار تو به سوى دورترين افق ها پيش رفت، نه توفان هاى سهمگين آنها را متوقف ساخت و نه لقمه هاى لذيذ و سرشيرهاى خوش طعم، آنها را به بازى گرفت.
و اين دنيا كه با مشت هاى گره كرده و دستى سخت و خشن با آن روبه رو شدى و در ارزيابى آن تنها از شامه خود استفاده كرده و كندترين شمشير ها را به سويش حواله دادى، امروز در سكوتى مرموز خيره خيره به تو مى نگرد. . . گويى ديگر ارزش تو را دريافته است و به اين حقيقت رسيده است كه تو زيباترين تصويرى بودى كه بر جامه هايش نقاشى شده اى و شاداب ترين ابرى كه از فضايش گذشتى و جو سوزانش را سيراب كردى و شبنم هاى با طراوتى را در افق هايش به يادگار نهادى.
و تو در ميان اين همه جنجال هاى افراطى و نامنظم كه فضاى دنيا را پركرده اند، اصولى ترين نواى ملكوتى و منظم ترين قاعده اى بودى كه بانگ عدالت را بر فراز اتمسفر دنيا منعكس ساختى، چه در روز قحط و نايابى و چه در روز وفور و فراوانى.
***
تو دلاورترين موجود و جسورترين انسانى بودى كه دست به سوى چهره آرايش يافته دنيا بردى و نقاب را از آن كنار زدى و در پشت پرده هاى نقاشى شده آن وارد شده و پرده ها را پاره كردى. ناگاه با چهره نمايانى روبه رو شدى كه اشعه زرين آفتاب، رنگ هاى زينت آن را مفتضح ساخته بود و آن گاه همه پرده هاى حرير و لطيف را درهم دريدى، تا همه چيز را عريان و دور از عشوه هاى جادويى تماشا كنى.
آيا اين چنين بت بزرگ را به زانو درآورده و آن را از پرده هاى اوهام عريان ساختى تا لباسى متين و ساده بر اندامش بپوشانى؟
و آيا اين چنين دردهاى ميل سرمه را از مژه هاى او گرفتى و چشمان دردآلودش را در معرض نورى قراردادى كه همه سوزش ها و درد ها را به بازى مى گيرد؟
و اين دنيا، كه شكوه زرق و برقش زير نگاه هاى نافذ تو درهم مى شكند، فقط در ميان دو كف دست تو فروغ خود را باز مى يابد و آن وقت دنيايى مى شود كه راه هاى ظلمانى و تاريك را از هر خطرى در امان مى دارد، تا كاروانيان با خاطرى آسوده و صف هاى منظم از آنها بگذرند، درحالى كه شوقى پاك آنان را پيش مى برد و آرزويى ثمربخش آن را همراهى مى كند و تلاش هايى پيگير و بى شائبه فرداى آنان را تأمين مى سازد. براى رسيدن به آرامش خوابى خوش و گوارا، كه نه شب روى هاى حرص و آز اساس آن را به هم مى زند و نه بى خوابى و خمارى هاى طمع، و نه جنجال و همهمه مجالس عيش و مراكز فساد، لذت خوابشان را مى گيرد، نه عربده هاى مستانه و پوشالى غرور و يا تازيانه هاى ظالمانه و فشارهاى جابرانه. نه فقر و تنگدستى ارزش فضيلت ها را از ياد آنان مى برد و نه ثروت ها از فضايل انسانى بى نيازشان مى سازد.
***
بدين ترتيب هر قدر در مرزبندى دنيا و تعيين حدود آن كوشيدى، به همان مقدار در پاسدارى و حراست از مرزهايش تلاش كردى و تمام گنجينه هاى دنيا را در هم ريختى و از فيض گنجينه هاى گرانقدر سينه خود در مرزهايش افشاندى.
و لذا هروقت مشكلى راه را به روى دنيا بست، دنيا با همه شئونش به افكار تو روى آورد. مگر نه افكار تو تنها پناهگاهى است كه قاطعانه ترين راه حل ها و جامع ترين دستورات در لابه لاى آن موج مى زند؟ و مگر نه انديشه هاى تو حامل تمام اصول حياتى و نويدبخش حل همه مشكلات و معماهاست؟
و تو هيچ گاه دست به اصلاح امرى از مشكلات دنيا نزدى جز اين كه به دقت اساس و ريشه هاى آن را شناختى و از اشعه زرين افكارت زوايا و پيچ و خم راه هاى آن را فرش كردى.
رسالت را، كه پرتوى از خداى بزرگ تو بود، به عنوان مشعل هدايت به دست گرفتى و آن مشعلى بود كه همه انوارش را بر وادى افكار و انديشه هايت گسيل كرد.
اميدهاى خود را در روى خط رسالت رديف كردى و آن وقت مشكل نورافشانى را به خود گرفتى كه رسالت، نور اميد را از تو مى گرفت و بر پهنه هستى گسيل مى ساخت.
كانون نور با نيروهاى تو گره خورد و آن وقت سينه تو، به پشت نيرومندترين قهرمانان عالم تبديل شد كه توده هاى نور را از رسالت مى گرفت و آنها را به سوى افق ها مى كشيد و در همه جا مى افشانيد، بى آنكه از كشيدن اين بار سنگين خسته شود و يا از افشاندن آن در سينه تاريخ ناله كند. گويى اقيانوس بى ساحلى است كه هرگز از مد و جزر خسته نمى شود.
گره هر كار بزرگى را با فكرى بزرگتر گشودى و هيچ حادثه كوچكى براى تو پيش نيامد مگر اين كه تمام افكارت را به سوى آن روانه ساختى. گويى وجود تو نورى است كه زمينه نگاه را براى هر دور و نزديك فراهم مى آورد.
***
فضيلت ها در كرانه هاى شخصيت تو دوش به دوش هم صف كشيده اند و رابطه آنها با همديگر چنان است كه گويى قافله ها در طول خط منظمى رديف شده و آرام، آرام سينه جاده ها را مى شكافند و به سير خود ادامه مى دهند، منظم و حساب شده با وضعى موزون و هماهنگ.
پس بايد تو را بخشايشگرى ناميد كه از بالاى قله هاى زهد و پارسايى همچنان مى جوشى و مى خروشى تا جويبارهاى سخاوت وجود از اطرافت به هر سو ريزش كند.
***
دنيا را با آب زهد درهم آميختى و از خميرش نانى پختى سخت و خشن، و آن وقت خوان كرم با وضعى گسترده شد كه نمايشگر سخاوت ها بود و وقتى پاره نان هاى سخت و خشك با حبه اى نمك از گلويت پائين مى رفت، با تمام گوارايى و كمال عافيت پائين مى رفت و اين لقمه خشن چيزى بود كه همه قوت زندگى تو را تشكيل مى داد، مگر نه خمير آن با آب زهد گرفته شده بود؟ و تو هرگز اين پاره نان ها را از ديگران مضايقه نخواهى كرد، زيرا منبع آرد آنها كرم زهدى است كه در سينه تو جا گرفته است.
ارزيابى تو در حق دنيا از حدود زهد تجاوز نكرد، زيرا براى دنيا سايه اى ثابت و عزتى مدام نمى ديدى.
تو مى ديدى كه راه هاى آراسته دنيا جز گذرگاه هاى تنگ و تاريك چيزى نيست كه كاروان انسان ها آرام، آرام از آنها مى گذرند و رهسپار ديار مرگ مى شوند و سپس به سوى پروردگارى بزرگ.
مى ديدى كه فضيلت ها بهترين و زيباترين وسيله آرايشى هستند كه انسان مى تواند در دنياى خود آنها را جمع آورى كند و به روى نخ تقوا بچيند و باطن خود را با آن آرايش دهد تا مايه اى براى آرامش حيات و حجتى براى روز رستاخيز باشد.
مى ديدى كه عيوب نفسانى انسان بناى رنج ها را پى ريزى مى كنند و هدف را تباه مى سازند، كينه ها را در آغوش خود مى پرورانند و آرامش را از بستر ها مى گيرند و انسان هرگز در قلمرو نيازهاى واقعى خود چشم اميدى به آنها نخواهد داشت.
آنها را بايد پناهگاه افكار سست و انديشه هاى واهى و گذرگاه آزمند مغرور ناميد و راه لقمه اى براى گرسنه شكم پرست. معايب انسان يعنى هدفى حقير و كوچك كه هرگز از عهده ساختن انسانى كه بتواند حقيقت وجود را در خود جمع كند، برنخواهد آمد، هدفى پست و انگيزه اى براى دلهره ها و اضطراب ها كه در مسابقه دردناكى انسان ها را نابود مى كند و جنجال ميدان چنين مسابقه اى آدمى را به ستوه آورده و مكر ها و خدعه هايش او را به هرسو مى كشاند و به هر زاويه اى پرت مى كند.
بازوى نيرومند و دست رحمت بار خود را پيش بردى تا راه و روش ها را با عفت و پاكى ها گره بزنى و منطق ها را با راستى و دوستى. و به تصميم انسان رنگ صراحت بزنى و به داورى ها گرد حقيقت بپاشى و بر حكومت ها لباس عدالت بپوشانى. ناگاه اين سفره رنگين به يمن وجودت گسترده مى شود و عطر تقوا در سينه اش مى پيچد و فضيلت ها سراسر آن را احاطه مى كند، و ايمان بر حق اشتها را برمى انگيزد.
***
خمير تو از نوع آن عجين پاكى است كه حتى بندانگشتى از دست فاسد به آن نخواهد رسيد. وه! كه طعم خوراكش چه لذتبخش است و گوارا! غذا در آن است و آرامش و عزا در آن، اذعان به حقيقت در آن است و رضا در برابر حق در آن، عشق در آن است و بزرگوارى و كرامت در آن، بيدارى وجدان در آن است و جلوه انسانيت در آن.
اينهاست ارمغانى كه براى دنيا باقى گذاشتى، آرى اينهاست آنچه كه براى دنيا از حقيقت خود دنيا باقى نهادى. . .
پس چه تعجبى دارد كه دنيا هروقت با نعمت هاى خود گلوگير شد، به زاويه اى از سفره رحمت بار تو روى مى آورد و هروقت در آبشخورهاى جارى خود فرو رفت، لب به سوى مشگ هاى تو باز مى كند.
مگر نه دنيا با همه پرخورى ها هميشه گرسنه است؟ و با همه اين چشمه هاى زلال كه بر سينه اش جارى مى شود، هميشه تشنه و سوخته جگر؟
***
اما اين كه طبق هاى طعام تو چگونه گلو را نمى گيرند و چگونه آدمى را دچار پرخورى نمى كنند و يا چشمه هاى زلال و گوارايت چگونه سوخته دلان وادى معنا و روح را در خود غرق نمى كنند، به خاطر اين است كه تو پيش از گستردن سفره ها و قبل از باز كردن سر مشگ ها به پيروان خود درس اندازه گيرى داده و آنان را با فن خوردن و نوشيدن و اصولاً با هنر چشيدن كاملاً آشنا ساخته اى.
بدين ترتيب، دنيا با همه نسل هايش مشت هاى خود را از چاشنى هاى معطر سفره تو پر خواهد كرد.
اى سيماى بزرگوار كه فروغ شوكت هاى خدايت بر تو مى تابد.
خوارج چه كسانى بودند
مرورى بر شكل گيرى جريانى متعصب و خشن در تاريخ اسلام
اسماعيل علوى

به راستى آنان كه شمشير جهاد را بر فرق توحيد ناب فرود آوردند و تكبيرگويان به جنگ خدا رفتند و با نام دين و تقوا و اسلام خواهى بر روى مسلمانان، تيغ كشيدند و با عنوان عدالت و حق فرق حق وعدالت را شكافتند و سمبل ايمان و مسلمانى را با شعار اسلام خواهى به شهادت رساندند چه كسانى هستند. اينان كه درتاريخ اسلام با عنوان خوارج شناخته مى شوند گروهى بودند كه تنها ويژگيشان تعصب كور و به تبع آن روحيه هاى پرخاشگرانه و خشونت بود. همين گروه متعصب و نادان كه فكر مى كردند مسلمانان واقعى آنها هستند چنان ضربه اى بر پيكر اسلام وارد كردند كه آثارش سال هاى متمادى باقى ماند.
خوارج از آغاز تا قرن ها بعد در بطن جامعه اسلامى دست به ترور و كشتار مردم مسلمان زدند و هرگز به دليل تعصب هاى كور از كار خود پشيمان ونادم نشدند و همواره خود را بر حق و پيروان واقعى دين مى شناختند.
اين گروه خطرناك با كج انديشى هاى مقدس مآبانه همچون آفتى جامعه اسلامى را از اهداف متعالى خود بازداشته و موجب جنگ هاى داخلى و انشقاق درميان امت بوده اند.
پيشينه اين گروه به ماجراى حكميت در جنگ صفين و انشعاب آنان از سپاه اميرالمؤمنين على (ع) بازمى گردد.
در جريان جنگ صفين آن هنگام كه سپاه اسلام به فرماندهى اميرالمؤمنين على (ع) در آستانه پيروزى بر سپاه شام به قيادت معاويه بود، به تدبير عمروعاص سپاه معاويه قرآن ها را بر سر نيزه ها برافراشتند و خطاب به سپاه اميرالمؤمنين على (ع) گفتند: دست از جنگ برداريد و ميان ما و شما قرآن حاكم باشد.
حضرت على (ع) كه معاويه و حيله هايش را مى شناخت، آن اقدام را به حيله جنگى تعبير كرده و خطاب به لشكريان فرمودند: اين يك حيله است، آنها اهل قرآن نيستند و خواهان ادامه جنگ و حصول نتيجه كه همان پيروزى قريب الوقوع و در دسترس بود شدند، اما در ميان سپاه حضرت آن عده كه مترصد فرصت بودند، رودرروى حضرت ايستادند و خواستار پايان جنگ و قبول حاكميت قرآن شدند و براين خواسته خود اصرار ورزيدند تا آنجا كه حضرت را تهديد كردند كه اگر از توقف جنگ و قبول حكميت امتناع ورزد او را خواهند كشت. همان گونه كه عثمان را كشتند و يا او را تحويل معاويه خواهند داد و بدين ترتيب حضرت را مجبور به قبول درخواست خود كردند.
پس از پذيرش حكميت، معاويه، عمر وعاص را كه مردى حيله گر بود به عنوان نماينده خود تعيين كرد و حضرت هم مالك اشتر و عبدالله بن عباس را پيشنهاد فرمود اما افراد دشمن كه در صف ياران حضرت امير (ع) جاى گرفته بودند با هر دو آنان مخالفت كردند و حضرت را مجبور كردند تا ابوموسى اشعرى را به عنوان نماينده خود انتخاب كند. ابوموسى اشعرى از جمله قاريان قرآن بود كه قرآن را با صداى خوشى تلاوت مى كرد و آن را به خواستارانش تعليم مى داد.
وى هنگام جنگ جمل از سپاه حضرت على(ع) جدا شده و مردم را از جنگيدن در ركاب اميرالمؤمنين على(ع) بازمى داشت و در جريان جنگ صفين نيز گريخته و در موضعى در سرزمين تحت حاكميت معاويه زندگى مى كرد. آن دسته از افراد سست عنصر كه به تحريك عوامل معاويه براى انتخاب ابوموسى اينگونه استدلال مى كردند كه چون ابوموسى حافظ و قارى قرآن است و به زهد و تقوى شهرت دارد و ديگر آن كه چون اهل يمن است بنابراين از منافع ما به خوبى دفاع خواهدكرد. به هر حال حكميت به صلح با معاويه منجر شد و على(ع) برخلاف ميل خود و براى حفظ مصالح اسلام و امت آن را امضا كرد. وقتى قرارداد صلح براى سپاهيان قرائت شد صداى اعتراض از گوشه و كنار بلند شد و دقيقاً همان هايى كه طرفدار صلح و حكميت بودند سر بر شورش برداشتند و مدعى شدند كه در دين خدا نبايد كسى را داور قرار داد و قبول حكميت كفر است.
كم كم موج اعتراض بالا گرفت و حزب خوارج با سردمدارى طبقه قاريان قرآن و با شعار «لاحكم الا لله» تشكيل شد.
پيدايش گروه خوارج از ابهامهاى تاريخ است زيرا گروهى كه اميرشان را وادار به پذيرفتن داورى كرده بود در عرض چند ساعت به دستاويز چيزى كه خودشان بر آن اصرار داشتند شورش كردند و بناى يك تنش مزمن را در ميان امت اسلامى گذاردند. به نظر مى رسد پشت صحنه اين ماجراى شگفت انگيز دست هاى مرموز و خيانتكارى وجود داشته كه از ديد مورخان كم و بيش پنهان مانده است. البته بايد حساب جمع كثيرى از جمعيت ساده انديش و ساده لوح را كه بدنه اين حزب را تشكيل مى دادند از سران آن جدا كرد. حضرت ابتدا درصدد هدايت اين جمعيت برآمد و صعصعة بن صوحان را به طرف آنها فرستاد، صعصعة پس از استدلال هاى بسيار از گروه خوارج خواست دست از لجاجت بردارند و به سپاه اميرالمؤمنين(ع) بپيوندند. اما آنان سخنان فرستاده على(ع) را رد كردند و گفتند ميان ما و على بايد شمشير حاكم شود. حضرت(ع) بار ديگر ابن عباس را فرستاد و سبب شورش و اعتراض آنان را پرسيد. آنان ايرادهاى خودرا گفتند و حضرت كه همراه ابن عباس بود پس از شنيدن اعتراض گروه خوارج با حوصله و متانت پاسخ اعتراض ها را فرمودند. دراين ماجرا از ۱۲ هزار تن ۸ هزار تن توجه كرده و به سوى امام(ع) بازگشتند و تنها افراد لجوج و متعصب باقى ماندند.
جمعيت خوارج بار ها و بار ها نيروهاى خود را سازماندهى كردند، حتى از مرتد ها و دشمنان اسلام و دزدان و تبهكاران نيرو جذب كردند اما هر بار شكست خوردند و چيزى عايدشان نشد تا اين كه تصميم شوم ترور امام(ع) را در محراب مسجدكوفه عملى كردند و امام مسلمين و پيشواى حق و عدالت را به شهادت رسانيدند.
در اينجا نگرش اجمالى به عقايد خوارج شايد راهگشاى تحليل بهتر اين جريان كور و آلت دست اقتدارطلبان باشد.
اين گروه با يك انشعاب سياسى حركت خود را آغاز كرد و در ابتدا عقيده بخصوصى پيرامون موضوع هاى اجتماعى، سياسى و مذهبى نداشت و بتدريج براى خود آرا و عقايدى دست و پا كردند.
نخستين عقيده اى كه از سوى خوارج ابراز شد، عقيده معروف به تحكيم است. بدين معنا كه آنان پس از تحميل حكميت به حضرت، علم مخالفت با آن برداشتند و گفتند ما رضايت نمى دهيم كه در دين خدا، افراد و اشخاص حكميت كنند. چرا كه حكومت فقط از آن خداست (لاحكم الا لله) جالب اين كه كسانى اين حرف را مى زدند كه خود حكميت را موجب شده بودند.
آنان مى گفتند: حكومت از آن خداست وبه داورى گذاشتن آن ميان بندگان گناه كبيره است ونبايد افراد را در تعيين حكم خدا دخالت داد و از ظاهر برخى از آيات براى اين عقيده خود استفاده مى كردند. همچنين معتقد بودند چون فقط خدا حاكم است بنابراين نمى توان كسى را به عنوان حاكم تعيين كرد. از جمله مسائل بحث انگيز درحوزه انديشه كه همزمان با ظهور جمعيت خوارج مطرح شد و تنش وكشمكش هاى بسيارى را در جامعه اسلامى آن روزگار موجب شد، اين بودكه آيا اسلام وايمان يك امر صرفاً اعتقادى است و يا اين كه عمل هم جزئى از آن است وبدون عمل اسلام وايمان تحقق نمى يابد؟ براساس اين بحث، سؤال ديگرى مطرح بود كه آيا مسلمانى كه به همه اعتقادات اسلام معتقد است ولى دچار گناه كبيره اى شده، آياچنين شخصى از شمول مسلمانى خارج شده يا هنوز مسلمان است؟ خوارج برخلاف نظريه تمام مسلمانان معتقد بودند مرتكب گناه كبيره نه تنها از دايره مسلمانى خارج مى شود بلكه كافر وجان ومالش هدر است ومى توان جانش راگرفت واموالش را مصادره كرد. اصول بحث انگيز خوارج موجب پيدايش علم كلام درحوزه انديشه اسلامى شد و برخى عقايد خوارج به تدريج و تاحدودى در عقيده برخى نحله هاى اسلامى تأثير گذارد واستمرار يافت. همچون معتزله كه مرتكب گناه كبيره را نه مؤمن ونه كافر، بلكه «منزله بين المنزلتين » مرتبه اى ميان كفر وايمان مى دانستند.
براساس عقيده خوارج كه به ظاهر قرآن هم استدلال مى شد، تارك حج مرتكب گناه كبيره وجان ومالش هدر بود و مى شد جان چنين شخصى را گرفت واموالش را به يغما برد.
از نظر خوارج فسق مساوى كفر وفاسق همان كافر بود و در عقايد خود به سيره پيامبر(ص) هيچ توجهى نداشتند ودر مراجعه به قرآن كريم درك خود را بر آن تحميل مى كردند و حال آن كه پيش از آن موارد متعددى از برخورد با گناهكاران در زمان پيامبر اسلام رخ داده بود و مسلمانان خاطرات بسيارى از رفتار رسول وحى با گناهكاران داشتند و ديده بودند پيامبر(ص) حتى كسانى را كه در مورد آنان حد جارى شده بود دربقيه امور مانند ارث و... همچون يك مسلمان از حقوق خود محروم نساخته است.
عقايد سخيف خوارج كه با تعصب ونادانى عجين شده بود آثار ويرانگرى در جامعه اسلامى پديد آورد وخارجيان خودسرانه و به پندار شخصى هركس را كه مرتكب كبيره تشخيص مى دادند خونش را مى ريختند. به عنوان نمونه عبدالله بن خباب صحابى پيامبر را به جرم اين كه على (ع) را به دين خدا آگاه تر از آنان دانسته بود كشتند و شكم همسرش را كه حامله بود دريدند و به قتل رساندند.
و يا در راهى با يك مسلمان و يك نصرانى برخورد كردند و از عقيده مسلمان پرسيدند وقتى متوجه شدند عقيده وى با عقايد آنان مغاير است حكم به تكفير وى دادند وجانش را گرفتند و نصرانى را ر ها كردند تا به راه خود برود.
چنين رفتارى كه از خاستگاه سياسى نشأت مى گرفت و با عقيده دينى توجيه مى شد از خوارج يك گروه خشن، بى منطق و متعصب ساخته بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |