|
|
|
|
|
تماشا
|
|
|
|
|
|
|
گل آبى
|
|
|
تهمينه مهربانى
در كوچه يك زانو برف نشسته بود. مادر، چادرنماز فلفل نمكى انداخته به سر، زنبيل به دست، مى خواست برود و براى صبحانه بچه ها نان سنگك بخرد. آهسته راه مى رفت كه صداى پايش بچه ها را بيدار نكند. از كنج پتو نگاهش مى كردم. همين كه ديدم چادرش را به سر انداخته، پتو را پس زدم و گفتم: «مادر! منم مى آم» با آن لحن پرعاطفه اش گفت: «بگير بخواب بچه! بيرون هوا سرده!» پالتويم را به تن كشيدم، زنبيل را از دستش گرفتم و دوباره گفتم: «مادر! منم مى آم» مادر آن روز نمى خنديد. معلوم بود خلقش تنگ است. با من بحث نكرد. در راهرو را كه باز كرد، سوز سرما زد توى صورتم. مادر روى يخ ها، آرام و مطمئن راه مى رفت، من اما ناشى بودم. گوشه چادرش را كه مى گرفتم، انگار به عظيم ترين ستون دنيا تكيه داده بودم. نانوايى خلوت بود. خلوت هم كه نبود، حاج خانم ارج و قرب ديگرى داشت. هر وقت به او مى گفتند حاج خانم، لبخند مى زد و مى گفت، «حاج خانم مكه نرفته!» مادر اما آن روز حرف نمى زد. وقتى مادر غصه داشت، غصه عالم به دلم چنگ مى انداخت. از وسط پارك كه گذشتيم، خستگى را بهانه كرد و روى نيمكت نشست. كنارش نشستم. همه وجودم شده بود گوش. دلم مى خواست مادر با من حرف بزند. نمى دانستم از چه، همين قدر مى خواستم كه حرف بزند. صورت مادر پر از چروك بود، هر كدام نشانه رنجى. چشم هايش اما آرام بودند و پرعطوفت. نگاهش مى كردم و مى خواستم تك تك آن خطوط را به خاطر بسپارم. مى خواستم همه باران وجودش را مانند كويرى در انتظار باران بمكم. نگاهم كرد. مى ديد كه منتظرم. گفت: «پروين! بيا جلو اينجا رو نگاه كن.» به مسير انگشتش نگاه كردم. گياهى كوچك، زير برف و يخ، كبود شده بود. گفت: «اين گياه رو خوب به خاطر بسپار.» و سكوت كرد و هزاران سؤال بى پاسخ، در سرماى ذهن من، معلق ماند.
دنبال آمبولانس سياه مى دويدم، پابرهنه. آفتاب تا مغز استخوانم را مى سوزاند. دنيا به چشمم سياه بود. در عمرم هرگز ناباورى را به آن شدت، تجربه نكرده بودم. جمعيت فرياد مى زد:لااله الاالله. من سراسيمه مى دويدم. به كجا؟ نمى دانم. گوشه چادرش را مى خواستم كه به آن چنگ بزنم. جمعيت دنبال آمبولانس مى رفت و من نمى دانستم به كجا روى بياورم. سراسيمه به پارك رفتم و روى همان نيمكت هميشگى نشستم و به باغچه و به جايى كه مادر اشاره كرده بود، زل زدم و يادم آمد كه يك روز بهارى، مرا به پارك برده و گفته بود: «پروين! اين گياه يادت مى آد؟» و من آن گياه كبود را كه در يخ و برف، كز كرده بود به ياد آوردم كه حالا ۲تا گل كوچولوى آبى از آن سرزده بود. مادر گفت: «وقتى گياه به اين كوچولويى مى تونه از توى يخ و برف زمستون سر بر بياره، آدميزاد نمى تونه از توى يخ مصائب بياد بيرون؟» كنار آن بوته كه بوى عشق مى داد نشستم و زار زدم. مادر آنجا بود و در دل هر بوته كوچكى كه مى تواند از سرماى زمستان سربرآورد.
|
|
|
|
|
آخرين آرزو
|
|
|
جك كانفيلد / ترجمه : زهرا رضايى
مادر ۲۶ساله به پسرك كوچكش كه داشت در اثر بيمارى سرطان خون به پايان عمر خود نزديك مى شد، خيره نگاه مى كرد. اندوه جانكاهى دلش را به آتش كشيده بود، با اين همه تصميم عجيبى گرفت و مى خواست هر طور شده آن را اجرا كند. او هم مانند هر مادر ديگرى دوست داشت پسرش بزرگ شود و به آرزوهايش برسد، اما ديگر چنين چيزى ممكن نبود. سرطان خون، همه آرزوهاى او را بر باد داده بود، با اين همه مادر هنوز هم مى خواست پسرش را به آرزوهايش برساند. او دست پسرش را گرفت و پرسيد: «باپسى! هيچ وقت فكر كردى بزرگ كه بشوى، مى خواهى چه كاره بشوى؟» كودك جواب داد: «آرزو دارم مأمور آتش نشانى بشوم.» مادر لبخندى زد و گفت: «بگذار ببينم مى شود آرزوى تو را برآورده كرد.» دير وقت بود كه مادر ، خود را به اداره آتش نشانى محلى در فونيكس آريزونا رساند و در آنجا با مأمور آتش نشانى يعنى «باب» كه قلبى به عظمت دريا داشت ، ملاقات كرد و از آخرين آرزوى پسرش با او حرف زد و پرسيد كه آيا امكان دارد پسرك ۶ ساله اش را سوار ماشين آتش نشانى كند و با او دورى بزند. باب آتش نشان گفت:«مى شود كار بهترى كرد. ساعت ۷ صبح چهارشنبه، پسرتان را آماده كنيد. ما مى توانيم يك روز تمام به عنوان آتش نشان افتخارى از اواستفاده كنيم. او مى تواند آن روز به ايستگاه ما بيايد، با ما صبحانه و ناهار بخورد و در همه مأموريت ها همراهمان باشد. اگر اندازه هاى او را به ما بدهيد، مى توانيم برايش يونيفرم آتش نشانى، كلاه واقعى، و نه اسباب بازى، باعلامت اداره آتش نشانى فونيكس بر روى آنها و گالش هاى پلاستيكى را برايش آماده كنيم.»۳ روز بعد، باب، باپسى را از بيمارستان تحويل گرفت، لباس هاى آتش نشانى را تنش كرد و او را از بيمارستان تا اتاق انتظار اداره آتش نشانى و نردبان مخصوص ايستگاه همراهى كرد. باپسى پشت فرمان ماشين آتش نشانى نشست و آماده انجام مأموريت شد. حالا او داشت بهشت خدا را سير مى كرد. آن روز ۳ بار به ايستگاه فونيكس تلفن زده شد و باپسى در هر ۳ مأموريت شركت كرد. او سوار ماشين هاى آبپاش و بالابرها و حتى ماشين رئيس آتش نشانى هم شد. همين طور، او را به اتاق ضبط ويدئويى اخبار محلى هم بردند. باپسى كه به آرزويش رسيده و دنيايى عشق و توجه را از مردان رؤيايى خود دريافت كرده بود، چنان اميدوار و خوشحال شد كه توانست ۳ ماه بيشتر از آنچه كه پزشكان پيش بينى كرده بودندبه زندگى ادامه دهد. يك شب علائم حياتى او به طرز مرگبارى كاهش پيدا كرد و سرپرستار بيمارستان كه اعتقاد داشت هيچ كس نبايد در تنهايى بميرد، از اعضاى خانواده او خواست به بيمارستان بيايند. بعد به ياد روزى افتاد كه باپسى آتش نشان شده بود، آن وقت به رئيس آتش نشانى تلفن كرد و از او خواست كه اگر امكان دارد مردى را با لباس آتش نشانى به بيمارستان بفرستد تا در زمان احتضار، كنار باپسى باشد. رئيس آتش نشانى جواب داد: - مامى توانيم كارى بهتر از اين انجام بدهيم. ما در عرض ۵ دقيقه آنجا خواهيم بود. حدود ۵ دقيقه بعد، مأموران از نردبانى كه به پنجره اتاق باپسى گذاشته بودند، بالا آمدند. ۱۴ مأمور مرد و ۲ مأمور زن! آنها باپسى را در آغوش كشيدند، او را بوسيدند و به او گفتند كه چقدر دوستش دارند. باپسى آخرين نفس ها را به زحمت از سينه بيرون داد و از رئيس آتش نشانى پرسيد: - حالا... من ... واقعاً ... يك آتش نشان ... هستم؟ رئيس گفت: بله باپسى ! قطعاً تو يك آتش نشان هستى. باپسى لبخند شيرينى زد و براى آخرين بار، چشم هايش را بست.
|
|
|
|
|
تماشا
چرا مردن اين قدر سخت است؟
|
|
|
دكتر اليزابت كوبلر راس / فاطمه امامى
مردن بخشى از زندگى ما و دقيقاً مثل به دنيا آمدن، امرى طبيعى و قابل پيش بينى است،ولى دردنياى معاصر، برخلاف تولد كه برايش جشن مى گيريم، مرگ تبديل به موضوعى ترسناك شده است كه نبايد در باره اش حرف زد و به هر وسيله ممكن بايد از آن اجتناب كرد. شايدعلت اين برخورد اين باشد كه مى دانيم به رغم همه پيشرفت هاى علمى و فنى، مرگ چيزى است كه از آن نمى توان گريخت. شايد بتوان اندك زمانى آن را به تأخير انداخت، ولى فرار از مرگ، ممكن نيست. جز اين تقديرى نداريم كه در انتهاى زندگى مان بميريم و مرگ بى آن كه تبعيضى براى كسى قائل شود ، فرا مى رسد و ابداً اعتنايى به مقام و موقعيت كسى كه انتخاب مى كند، ندارد. همه بايد بميرند، چه فقير،چه غنى ، چه مشهور، چه گمنام. حتى اعمال نيك نيز مانع مرگ نيكوكاران نمى شود و خوب ها هم همان قدر مى ميرند كه بدها. شايد همين كيفيت غيرقابل اجتناب و غيرقابل پيش بينى بودن مرگ است كه همه را اين قدر مى ترساند، به خصوص آنهايى راكه بيش از حد به زندگى چسبيده اند و به آن اهميت مى دهند. چنين افرادى هنگامى كه مى انديشند كه بايد تسليم قدرت مرگ شوند، احساس مى كنند به آنها توهين شده است. ولى مردم جوامع ديگر، بهتر از ما آمريكايى ها و اروپايى ها ياد گرفته اند با واقعيت مرگ كنار بيايند. به نظر ما غيرعادى است وقتى مى بينيم كسانى هستند كه به مرگ خوشامد مى گويند، ولى واقعاً چنين كسانى بوده اند كه شادمانه انتظار مرگ را كشيده اند. چرا انجام اين كار تا اين حد براى ما مشكل است؟ پاسخ در خود سؤال نهفته است. پذيرش مرگ درجامعه ما مشكل است ، زيرا مرگ را نمى شناسيم و به رغم اين كه هميشه و همه جا اتفاق مى افتد، آن را نمى بينيم. وقتى كسى در بيمارستانى مى ميرد، به سرعت، جنازه او را از جلوى چشم همه دور مى كنند. عمل سحر آميز ناپديدشدن جنازه و از بين بردن نشانه هاى ميت، با سرعت حيرت آورى انجام مى شود تا كسى را ناراحت نكند، ولى مراسم تدفين و ترحيم و ديدن و حتى لمس كردن مرده، بخش مهمى از روند مرگ و مردن و راه درستى براى روبه رو شدن باواقعيت مرگ عزيزى است كه او را از دست داده ايم و مهم تر از آن پذيرفتن واقعيت مرگ خودمان است. ما عموماً بچه ها را از مرگ و مردن دور مى كنيم و مى پنداريم كه آنها را از آسيب حفظ مى كنيم، ولى اين ، ظلمى آشكار در حق آنهاست و امكان كسب تجربه اى ارزشمند را از آنها مى گيرد. با ساختن غول از مرگ و مردن و دور نگه داشتن كودكان از كسانى كه دارند جان مى دهند و يا مرده اند، ترسى را در آنها ايجاد مى كنيم كه دليلى براى ايجادش نيست. وقتى كسى مى ميرد، ما سعى مى كنيم به هر شكل ممكن، بازماندگان او را كمك كنيم كه شاد باشند، اين كار، «كمك» به داغديدگان نيست، بلكه نوعى تخريب است. وقتى كسى مى ميرد، بهتر است نزديكان افراد داغديده با آنها در غمشان شريك شوند تا بتوانند با مرگ، آسان تر روبه رو شوند. مردن سخت است و پيوسته نيز چنين خواهد بود، مگر آن كه ياد بگيريم كه مرگ بخش مهمى از زندگى است و او را غريبه اى هولناك فرض نكنيم و مرگ در نظرمان ، همراهى هميشگى باشدكه پيوسته انتظارش را مى كشيم. فقط با درك كاملى از فانى بودن و محدوديت عمر در كره خاكى است كه مى توانيم زندگى معنى دار را ياد بگيريم. اغلب مردم ما در بيمارستان ها مى ميرند و اين يكى از دلايل مهم سخت مردن است. از ديد جامعه شناسانه ، بيمارستان نهادى عمومى است كه براساس تعريفش نمى تواند نيازهاى جسمى و روحى كسى را تأمين كند كه كمك به او ، فوق توانايى هاى يك بيمارستان است. بيمارستان ها نمى توانند به بيمارانى كه ديگر امكانى براى زندگى ندارند، كمك و روحيه آنها را تقويت كنند و لذا بايد پيوسته سعى كنيم بيمارانى را كه اميدى به درمان آنها نيست، به محيط خانه منتقل كنيم ، زيرا بودن در محيطى آشنا و بودن در كنار خانواده ، رنج و هول مرگ را كمتر مى كند.
|
|
|
|
|
همه چيز درست مى شود
|
|
|
وجيهه سيف پور
من، هم مادر و هم روانشناس مدرسه هستم و ميان بچه هاى مدرسه، دوستى هاى بسيار عجيبى را مى بينم. پسرم «كورت» و «وسلى» دوستان بسيارخوبى بودند. رابطه آنها واقعاً استثنايى بود. كورت كودكى بسيار دشوارى را از سرگذراند و ازنظر گفتار و كارآيى اندام هاى حركتى، مشكل داشت. كورت ۴ ساله بود كه در يك كلاس آموزش پيش دبستانى ويژه كودكان معلول با وسلى آشنا شد. وسلى تومور مغزى داشت و همين باعث مى شد كه او هم مانند كورت، دچار عقب ماندگى جسمى شود، ميان آن ۲ دوستى عميقى به وجود آمد و آنها بهترين دوستان هم بودند. اگر يكى از آنها روزى نمى توانست به مدرسه برود، ديگرى سخت بى تابى مى كرد. تومور وسلى را يك بار در ۲ سالگى عمل كرده بودند و از آن زمان به بعد هم بارها تحت عمل جراحى قرار گرفت كه هيچ كدام موفقيت آميز نبود. موقعى كه بقيه پسرها بازى مى كردند، وسلى پاهايش را به زور دنبال خود مى كشيد. آزمايش هاى پزشكى نشان مى دادند كه غده دارد رشد مى كند. يك بار هم پزشكان گفتند كه روى مغز وسلى باز هم بايد عمل جراحى انجام شود، فقط اين دفعه عمل بايد در اوكلاهما سيتى انجام بگيرد. كورت و وسلى در دوره كودكستان از نعمت وجود معلم بسيار خوبى برخوردار بودند. بچه ها با عطوفت خاصى او را خانم «باخ مان» صدا مى كردند. او بهترين معلمى است كه من در طول دوران كارى به عنوان روان شناس مدرسه ديده ام. او سعى مى كرد بچه هاى معلول كلاسش را براى سفر وسلى و عمل جراحى او آماده كند. كورت بسيار آشفته بود و دائماً گريه مى كرد. او نمى خواست بهترين دوستش راه به آن دورى را برود و از آن مهمتر، نمى خواست پزشكان اذيت اش كنند. روز خداحافظى، كورت و همه بچه هاى كلاس به ديدن وسلى رفتند. اشك كورت يك لحظه هم قطع نمى شد. باخ مان از بچه هاى كلاس خواست چند دقيقه كورت و وسلى را تنها بگذارند تا آنها با هم خداحافظى كنند. كورت مى ترسيد كه ديگر هرگز بهترين دوستش را نبيند. وسلى كه لاغر و ضعيف بود و قدش به زور به سينه كورت مى رسيد، او را در آغوش گرفت، نگاه عاقلانه اى به او انداخت و با لحنى تسلى دهنده گفت: - نگران نباش! همه چيز درست مى شود. عمل جراحى بسيار خطرناك بود، اما وسلى يك بار ديگر جان به در برد و پس ازماه ها توانست به مدرسه برگردد. رابطه كورت و وسلى بسيار نزديكتر از سابق شد. در سال هاى بعد هم جراحى هاى مهمى روى وسلى انجام شد و دائماً تحت درمان دارويى بود. اين داروها غالباً آزمايشى بودند و وسلى از عوارض جانبى آنها زجر مى كشيد و چون بدن ضعيفى داشت، بايد با صندلى چرخدار اين طرف و آن طرف مى رفت. در ۱۱ سالگى، پزشكان دست از جراحى و درمان دارويى براى وسلى برداشتند، چون تومور، بدن نحيف او را به كلى از بين برده بود. در نهم مارچ آن سال، خانم باخ مان متوجه شد كه واقعاً لحظه وداع هميشگى با وسلى فرارسيده و كورت بايد براى هميشه از او دل بكند. حالا وسلى در خانه بسترى بود و ديگر كسى اميدى به زندگى او نداشت. كورت در ۱۱ سالگى در بسيارى از جنبه ها پيشرفت كرد، البته هنوز هم مشكلاتى داشت. او دچار سرماخوردگى و آسم شده بود، ولى پس از آن كه خانم باخ مان سرى به او زد، كورت او را متقاعدكرد كه به مدرسه برگردد. آن روز در مدرسه، كورت گفت كه ريه هايش دارند مى سوزند. در مدرسه به او تقديرنامه اى داده شد كه روى آن نوشته بودند: «جايزه اول به شاگرد كلاس پنجم، كورت به خاطر وفاداريش به دوستش وسلى!» كورت كه معمولاً اعتماد به نفس زيادى نداشت، با گرفتن اين جايزه خواهش كرد كه او را به ديدن دوستش وسلى ببرند. مادر وسلى برنامه اى را ترتيب داده بود تا عيادت كنندگان در فاصله معاينه ها بتوانند پسرش را ببينند. وسلى در اتاق نشيمن روى تخت خوابيده بود. نور لطيفى بدن شكننده و فرشته مانندش را روشن مى كرد. او بين سرطان و درمان هاى دردناك گرفتار شده بود و كار چندانى از دستش برنمى آمد. گاهى اوقات مى توانست دست بقيه را فشار بدهد و يا يك چشمش را باز كند. باخ مان توانست به وسلى بفهماند كه كورت در كنار اوست. كورت دست وسلى را گرفت و تقديرنامه اش را به او نشان داد و گفت: «از ته دل مى خوام جايزه تو رو هم بگيرم، چون مى دانم نمى تونى از جات بلند بشى و برى مدرسه.» وسلى دست كورت را فشار داد و جورى به او نگاه كرد كه فقط آن دو، معنى اش را فهميدند. موقعى كه كورت خم شد تا وسلى را ببوسد و خداحافظى كند، وسلى در گوشش زمزمه كرد: «خداحافظ دوست من! نگران نباش! همه چى درست مى شه.» وسلى زنده ماند و جشن تولد ۱۱ سالگى اش را هم ديد، ولى در ژوئن آن سال مرد. كورت مثل همه در مراسم تدفين شركت كرد. وقتى از او پرسيدند كه حالش چطور است، جواب داد: «با بهترين دوستم خداحافظى كردم. ولى مى دونم كه همه چى درست مى شه.» همه گمان مى كردند موقعى كه وسلى بميرد، قصه دوستى كورت با او هم تمام مى شود. درست يك سال بعد از مرگ وسلى، كورت دچار مننژيت خطرناكى شد و او را به بخش اورژانس بيمارستان منتقل كردند. او دست مادرش را چسبيده بود و همه بدنش تشنج داشت. موقعى كه پزشك، او را معاينه كرد، بدن كورت آرام گرفت و زير لب گفت: «وسلى اينجا بود و گفت: نگران نباش! همه چى درست مى شه.»
|
|
|
|