پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶ - ۲۲ رمضان ۱۴۲۸
Thu, Oct 4, 2007
تاريخ
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
رويدادهاى مهم تاريخى
ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
پناهندگى غيرمسلمانان به امپراتورى عثمانى
318369.jpg
گفتيم كه:
بنيانگذار سلسله عثمانيان، سركرده يكى از اميرنشين هاى كوچك آسياى صغير (بخش آسيايى تركيه امروزى) بود به نام عثمان، و به همين دليل خاندان او را «آل عثمان» مى خوانند. نياى خاندان آل عثمان يكى از سركردگان تركمن بوده است به نام «ارطغرل» كه به قول مورخان ترك با ۴۰۰ خاندان تركمن به آسياى صغير مهاجرت كرد. او در سال ۷۲۷ هـ . ق وفات يافت و پسر ارشدش به نام «اورخان» جانشين پدر شد و كمى پيش از مرگ او شهر «بورسه»، نزديك درياى مرمره، را گرفت و اين شهر نخستين پايتخت عثمانى ها گرديد. ابتداى سلطنت عثمان اول، نخستين فرمانرواى عثمانى، را معمولاً سال ۶۹۹ هـ . ق (۱۲۹۹ ميلادى) محسوب مى دارند. از اين خاندان، با خود عثمان اول، ۳۷ تن بر مملكت عثمانى فرمانروايى كردند.«كارل بروكلمان» در كتاب «تاريخ ملل و دول اسلامى» مى نويسد: «اورخان در سال ۱۳۲۶ ميلادى، هنگامى كه پدرش در بستر مرگ بود، با تصرف «بورسه»(يا پروسه) كارهاى پدرش را تكميل كرد و جسد پدر را در كليساى قيصر- كه بعدها به مسجد تبديل شد- به خاك سپرد و بدين ترتيب بورسه شهر مقدس عثمانى ها شد.در پايتخت جديد امپراتورى بزودى ساختمان هاى زيبا و مجللى بنا شد كه از جمله آنها «اولوجامع» است... در سال ۱۳۲۷ ميلادى شهر «ازمير» (نيكومدى) نيز به تصرف اورخان درآمد. وى كه مسلمان با ايمانى بود، از ابتدا علاقه شديدى به ترويج علوم نشان مى داد و اين يكى از افتخارات سلاطين عثمانى است. وى نخستين دانشگاه عثمانى را بنا كرد ...»اورخان سازمان ارتش را اصلاح كرد، و احتمالاً سازمان «ينى چرى» را او بنيان نهاد. (در برخى منابع اين سازمان را «ينى سرى» ناميده اند و در اين باره سخن خواهيم گفت.)
اورخان با سپاهيانى كه تازه تشكيل داده بود و با جرأت و جسارتى روزافزون، به طرف ساحل حركت كرد. اغلب بنادر بزرگ براى حفظ تجارت خويش خيلى زود رسماً فرمان وى را پذيرفتند. او امپراتور روم شرقى (بيزانس) را مغلوب كرد و قسمت هاى وسيعى از آسياى صغير را گرفت. در عهد او، عثمانى ها براى نخستين بار، براى كمك به امپراتور «يوحنا»ى ششم، به اروپا پا نهادند (۱۳۴۵ ميلادى). اورخان دختر يوحنا به نام «تئودورا» را به زنى گرفت. اورخان ۲بار ديگر نيز براى كمك به يوحنا از «داردانل» عبور كرد و جاى پايى براى تركان در اروپا برقرار كرد. در سال ۱۳۶۱ شهر «ادرنه» (آدريانوپل) به تصرف عثمانيان درآمد و اين شهر از ۱۳۶۵ تا فتح قسطنطنيه (استانبول) پايتخت سلاطين عثمانى بود. اورخان مملكتى سازمان يافته براى پسر و جانشين خود، يعنى «مراد» اول برجاى گذاشت.


«پيتر منسفيلد» در كتاب «تاريخ خاورميانه» مى نويسد:
«عثمانى ها از نظر عقل و تدبير و سياستمدارى، از «غازى» هاى همقطار خود متمايز بودند.شمارى از مسيحيان به اسلام گرويدند، اماكسانى هم كه مسلمان نشدند، با توجه به سوء تدبير و هرج و مرج حاكم بر امپراتورى رو به زوال «بيزانس»، از عدالت استوار حكومت عثمانى با آغوش باز استقبال كردند. در نيمه دوم قرن چهاردهم ميلادى‎/ هشتم هجرى قمرى، مراد اول، نخستين سلطان عثمانى، از تنگه «داردانل» (هلسپونتوس) عبور كرد و امپراتورى جوان را به داخل كشورهاى مسيحى بالكان گسترش داد. او با اجراى اصل تسامح مذهبى نسبت به غير مسلمانان به آنان امكان داد كه تبعه كامل امپراتورى شناخته شوند و به عالى ترين مقامهاى كشور نايل گردند. به اين ترتيب در همان مراحل اوليه تأسيس امپراتورى بزرگى، ويژگى امپراتورى چند زبانى و چند نژادى عثمانى را- كه با امپراتورى روم وجوه مشترك فراوانى داشت- رقم زد. [در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادى، سير پناهندگان، برعكس امروز، از غرب به شرق بود. فرار يهوديان در سال ۱۴۹۲ ميلادى از اسپانيا به خاك عثمانى معروف است، ولى به هيچ وجه يگانه موردنيست. گروه هاى ديگر پناهندگان، مسيحيان ديگر انديشى بودند كه در كشورهاى خود، همسان يهوديان تحت آزار و پيگرد كليساهاى مقتدر بودند. آنان نيز به سرزمين هاى اسلامى عثمانى پناه آوردند.]
مراد اول، دشمنان مقتدرى در آسياى صغير نداشت و توجه خود را به اروپا معطوف كرد. «مقدونيه» را گرفت، و امپراتور روم را خراجگزار خود ساخت و پس از آن پيروزى (۱۳۸۹ ميلادى)، در نبرد «كوزوو»، صربستان به دست تركان عثمانى افتاد.
مرزهاى قلمرو فرمانروايى «ارطغرل» ميدان زور آزمايى هميشگى «غازيان» مسلم با مرزنشينان مسيحى بود. فرصتى كه براى پاسدارى از دين و ايمان پديد آمده بود، غازيان بسيارى را از سراسر جهان اسلام به آناتولى كشاند. بيش از همه تركمانان، كه از برابر مغولان مى گريختند، به آناتولى روى آوردند. سازمان غازيان شالوده سازمان سياسى امارت عثمانى گشت. چنان كه از همزيستى و نفوذ متقابل و ممتد مسلمين و مسيحيان بر مى آيد، عثمانيان، آن گونه هم كه گروهى از تاريخ نويسان پنداشته اند، مردمى ابتدايى نبوده اند ومى توانسته اند به سرزمين خويش سازمان دهند. مواريث زندگى شهرى و فكرى سلجوقيان به رشد حكومت جوان و نوبنياد عثمانى يارى كرد. سازمان هايى چون «اخى» (انجمن برادرى بازرگانان و پيشه وران) و «علما» (طبقه معلمان و مفسران اسلام) شالوده اى براى دستگاه ادارى عثمانى فراهم ساختند. نظام اسلامى «اصناف» و انضباط سخت رهبران انجمن هاى جوانان، كه سرسپردگى به «اخوت»- اصل اخلاقى غازيان- آنان را بهم پيوسته بود، رشد حكومت عثمانى را آسان ساخت.
اسلام هسته جامعه عثمانى بود. تركان كه نخست در مرزهاى خلافت اسلامى در آسياى ميانه با اسلام روبه رو شدند، از همان هنگام خويشتن را با خاصيت مبارز اسلام آشنا ساختند....»
يك رقيب خطرناك: تيمورلنگ
«پيتر منسفيلد» مى نويسد:
«يورش قاطع و شكننده تركان به «بالكان» در ربع دوم سده چهارده آغاز گشت. امپراتورى بيزانس، كه گرفتار آشوب بود، نخستين آماج حملات كشورگشايان عثمانى گشت، عثمانيان، با برانگيختن زور مندان يونانى بالكان عليه يكديگر، به سال ۱۳۵۴ ميلادى در شبه جزيره «گاليپولى»، در آن سوى اروپايى داردانل، براى خود جاپايى گشودند. در روزگار فرمانروايى مراد اول (۱۳۵۹- ۱۳۸۹) عثمانيان به يارى سازمان سپاهى پيشرفته و تحرك توپخانه سبك خود بر دشمنان مسيحى برترى جستند. به سال ۱۳۶۲ سلطان مراد «ادرنه» را گرفت و پايتخت خود ساخت، و ۹ سال بعد در كنار رود «ماريتسا» به درخشان ترين پيروزى خويش رسيد. از آن مهم تر پيروزى عثمانيان به سال ۱۳۸۹ بر صرب ها و ياران آنان در «كوزوو» بود كه كليد فتح سراسر بالكان را به دست آنان سپرد. سلطان و پادشاه صرب ها (لازار) در اين پيكار جان سپردند.
مراد ظاهراً نخستين فرمانرواى عثمانى است كه سلطان خوانده شد. در روزگار او براى نشاندن دشت نشينان در كشتزارها، ـ كه بدان «سورگون» (رانده شده) مى گفتند ـ مردم را جابه جا كردند. اشاعه اسلام در سرزمين هاى اشغال شده، با سربازگيرى از اين سرزمين ها (دوشيرمه = مبادله)، آنچنان كه پيداست، از سده چهارده آغاز گشت.»
پسر و جانشين مراد اول يعنى «بايزيد» اول، فتح صربستان را به انجام رسانيد، و قسطنطنيه را محاصره كرد. در روزگار بايزيد (۱۳۸۹-۱۴۰۲) عثمانيان از كشورگشايى باز نايستادند. مقدونيه و بلغارستان و اميرنشين هاى اسلامى چندى را در آسياى صغير فرمانبردار خويش ساختند. سرزمين عثمانى از نظر سازمان ادارى در اين هنگام به ۲ بخش آسيايى (آناتولى) و اروپايى (رومالى) تقسيم شده بود كه هر يك را «بيلربيليك» مى خواندند. تعرضات تركان همسايگان مسيحى را به هوش آورد و هراسان ساخت، ولى فرمانروايان مسيحى پراكنده تر از آن بودند كه بتوانند در برابر تركان صف آرايى كنند. سرانجام، پاپ «بونيفاس» نهم از مسيحيان سپاهى براى پيكار با تركان گرد آورد. عثمانيان سپاه مسيحى را ـ كه فرماندهى آن را «سيگيسموند» پادشاه مجارستان به دست داشت ـ تار و مار ساختند. از آن پس، عثمانيان «تسالى» و «قونيه» را گرفتند، و به مجارستان لشكر كشيدند، ولى يورش «تيمور لنگ» يك چندى آنان را از كشورگشايى بازداشت. »
آرزوى تيمور: تسخير امپراتورى عثمانى
در كتاب «جاده زرين سمرقند» نوشته «ويلفريد بلانت» مى خوانيم:
زندگى تيمور ماجرايى است طولانى، پر از جنگ، شقاوت و بى رحمى. «على شرف الدين» كه زندگينامه تيمور را به زبان فارسى نوشته است، قهرمان خود را يك «امير آزادانديش، كريم و برجسته» مى نماياند، اما «احمد بن عربشاه» كه زندگينامه تيمور را به زبان عربى نگاشته است، هيچ گاه نمى تواند فراموش كند كه تيمورلنگ «شرير و بدنهاد» بوده است و به قولى «هيولايى كه دريايى از خون نوشيده، اما براى تسكين عطش خود باز هم خون بيشترى طلب مى كند...»
تيمورلنگ، اين شاهزاده غير مهم ترك ـ مغول ـ كه ادعا مى كرد از طريق خانواده جغتاى (چغتاى) مستقيماً نسب از چنگيزخان مى برد، در سال ۱۳۳۶ ميلادى‎/ ۷۳۶ هجرى‎/ در كش (شهر سبز)، واقع در حدود ۸۰ كيلومترى جنوب سمرقند به دنيا آمد. در بيست و چند سالگى جراحت هايى بر اثر اصابت تير بر او وارد شد (به گفته شرف الدين در نبرد ـ به گفته ابن عربشاه در جريان گوسفند دزدى) كه براى تمام عمر پاى راستش را لنگ و دست راستش را مانند چوب، خشك و بى حس كرد؛ از اين جهت به تيمورلنگ معروف شد. اما اين نقص عضو مانع پيشرفت او نشد. در سال ۱۳۶۹ميلادى‎/ ۷۷۱ هجرى‎/ او صاحب تمام سرزمين هايى بود كه ميراث جغتاى به شمار مى رفت. تيمور بعد از اعلام فرمانروايى در بلخ، شهر سمرقند را به پايتختى خود برگزيد.
طى ۳۰ سال بعدى امپراتورى خود را با تجاوزگرى بى رحمانه اى بسط داد. در دهه ۱۳۸۹-۱۳۸۰ ميلادى‎/ ۷۹۲-۷۸۲ هجرى‎/ بيشتر قسمت هاى ايران را تصرف كرد و در شمال تا تفليس پيش راند و ظرف يك سال در خاك روسيه تا مسكو پيشروى كرد و در سال ۱۳۹۵ ميلادى‎/ ۷۹۷ هجرى‎/ در نبرد عليه قبچاق ها، رهبرشان «توكتاميش خان» را شكست داد. در سال ۱۳۹۸ ميلادى‎/ ۸۰۰ هجرى‎/ شمال هند را تسخير كرد و سال بعد در دهلى خود را امپراتور هندوستان خواند. در سال ۱۴۰۰ ميلادى‎/ ۸۱۲ هجرى‎/ به سوريه يورش برد تا سپاهيان «مملوك» را در حلب و دمشق شكست دهد و وقتى مردم بغداد در سال ۱۴۰۱ ميلادى‎/ ۸۰۳ هجرى‎/ سر به شورش برداشتند اين شهر را ويران كرد. در سال ۱۴۰۲ ميلادى‎/ ۸۰۴ هجرى‎/ او را در آناتولى مى يابيم؛ اين بار كمر به سرنگونى «بايزيد» اول، سلطان عثمانى، بسته بود و سرانجام در ژوئيه همان سال‎/ ذيحجه‎/ در نبرد آنقوره (آنكارا) او را به سختى شكست داد و اسير كرد و بدين ترتيب از سقوط قسطنطنيه براى نيم سده ديگر جلوگيرى كرد. در فوريه ‎/۱۴۰۴ شعبان ۸۰۶ هجرى‎/ با سپاهيانش در دشت هاى قره باغ، در باختر درياى خزر اردو زد؛ به گفته يك واقعه نگار، «هيچگاه اردويى چنين بزرگ و پرشكوه ديده نشده بود».
«هفته ها بود كه گذرگاه هاى كوهستانى بسته بود؛ حتى آن دره محبوب، كه به خاطر هواى ملايمش تيمور بارها زمستان را در آن گذرانده بود، اينك تازيانه توفان را احساس مى كرد. باد شمالى پرسوزى از قفقاز بر رود «كور» فرود آمد و بر خيمه هاى بزرگ امير برف تازه پاشيد. ديوارهاى پارچه اى خونرگ اطراف خيمه ها را درهم پيچيد و طناب ها را پاره كرد. سلطان زمستان، شمشير سياهرنگ خود را برق انداخت و خيمه هاى بلورين خود را بر فراز قله كوهستان برپا كرد. بادهاى عظيمش درياچه ها را در ميان گرفت و بست و همه چيز در جهان، چه يخ بسته چه يخ نبسته، از خشم سپاهيان تيمورلنگ در امان ماند...». در امان ماند تا آنگاه كه برفاب ها سيلى بنيان كن به راه اندازند و يك بار ديگر با آب هاى ويرانگر خود زمين را غرق خويش كنند.
318405.jpg
اين يك تصوير خيالى است كه تهيه كننده آن از روى مشخصات جمجمه تيمور تهيه كرده است وآن تصوير را ما به اين كيفيت بازسازى كرده ايم و اين متكى است به روايات تاريخى كه از قيافه و شكل تيمور در تواريخ عنوان كرده اند.
براى مردان كه منتظر فرارسيدن بهار، افتخارات نبرد و فتوحات تازه بودند، زمستان پايان ناپذير مى نمود. وقت خود را به صيد و شكار مى گذراندند. پيرامون آتش خيمه ها پايكوبى مى كردند و در ظرف هاى چرمى بزرگ، مملو از گوشت پخته، دست فرو مى بردند. زنانشان كه در راه هاى دراز، سختى ها و حتى افتخارات جنگى نبردى ۴ساله، شريك سرنوشت مردان بودند، كودكان را پرستارى مى كردند، خيمه ها را مى پاييدند، شير بزها را مى دوشيدند، غذا مى پختند و بعد وقتى كار روزانه شان به پايان مى رسيد دستگاه ريسندگى خود را به دست مى گرفتند تا از پشم هاى روشن رنگ براى خود و خانواده شال و جامه ببافند.»
«ابن عربشاه» سيماى امير را در سال هاى كهولت بس نيرومند و به غايت مهربان قلم زده است. تيمور بلندبالا، ستبر و تنومند و خوش اندام بود؛ سر بزرگ و پيشانى فراخ داشت، چهره اش رنگ پريده و زمخت، ريشش بلند، دستانش خشك، انگشتانش كلفت و صدايش بلند و پرطنين بود. ابن عربشاه پس از اشاره به نقص عضو تيمور، ادامه مى دهد كه او حتى در نزديك ۷۰ سالگى باز هم:
«در انديشه استوار و در اندام تنومند بود، شجاع و بى باك و همچون صخره محكم بود. تحمل تمسخر و دروغ نداشت؛ بذله گويى و سبكسرى را نمى پسنديد؛ حقيقت و راستى، ولو دردناك، شادش مى كرد. مصائب او را نوميد نمى كرد و پيروزى مغرورش نمى ساخت. بر مهرش نوشته بود: راستى، رستى يعنى: «حقيقت رستگارى است» يا در واقع «رستگارى در راستى است.» در حضور خود سخن ناپسند و وقيح يا صحبت از خونريزى و اسارت، تجاوز به ناموس، غارت يا نقض حريم را تحمل نمى كرد. ثابت قدم و شجاع بود و در ديگران وحشت و اطاعت به وجود مى آورد. سربازان شجاع و دلاور را دوست مى داشت و به كمك آنان بود كه قفل هاى وحشت و بلا را گشود و مردان را چون شيران از هم دريد و كوه ها را واژگون كرد. در اتخاذ خط مشى بى خطا، در بخت و اقبال پيروز، در تصميم گيرى استوار و در تجارت امين بود. در مباحثه فوراً بر نقاط ضعف حريف انگشت مى گذاشت. تحت تأثير چاپلوسى قرار نمى گرفت، فريب دروغگويان را نمى خورد و هرگاه فرمانى صادر مى كرد از آن برنمى گشت. با شبكه جاسوسى منظمى كه در تمام طبقات جامعه تنيده بود، از هر آنچه در امپراتورى اش مى گذشت باخبر مى شد.
او كه همواره شطرنجبازى زيرك و مشتاق بود، شطرنج بزرگترى ابداع كرد كه تعداد مهره هايش دو برابر تعداد مهره هاى شطرنج معمولى و تعداد خانه هايش ۱۱۰ بود. شب هاى پياپى بر مخده هاى طلايى خويش تكيه مى زد و با همبازيان خود به نبردى پايان ناپذير مشغول مى شد. چه بسا، وقتى كه جسورانه اسبى را به اردوى دشمن پيش مى راند، يا پياده هاى خود را براى حمله جلو مى برد، بار ديگر ياد پيروزى هاى بزرگ گذشته در او بيدار مى شد. لنگى پا و ضعف بينايى ديگر او را از رهبرى سپاهيانش در عرصه نبرد بازمى داشت، اما اشتياق او به فتح و پيروزى آرام نگرفته بود. هنوز يك دشمن ديگر باقى مانده بود: در نتيجه به تدارك جسورانه ترين، ديوانه وارترين و متهورانه ترين نبرد سراسر زندگى خويش مشغول شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |