پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶ - ۲۲ رمضان ۱۴۲۸
Thu, Oct 4, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
براساس يك ماجراى واقعى
معماى پليسى
ملاقات مرگبار
318381.jpg
خسرو مبشر

ساعت ۵ بعدازظهر روز ۱۴ خرداد سروان اميد گلريز براى ديدن دوستش از اداره آگاهى بيرون آمد. چند ماهى مى شد كه دوستش را نديده بود. به محض اين كه سروان سوار خودرو شد، تلفن همراهش به صدا درآمد. از آن سوى خط به او اطلاع داده شد كه مرد ۶۵ ساله اى به نام دكتر يوسفى در خانه ويلايى اش در منطقه فرحزاد به طرز مرموزى به قتل رسيده است. سروان ناگزير بلافاصله با دوستش تماس گرفت و قرار خود را به روز ديگرى موكول كرد. با اين كه خيابان ها شلوغ بود، سروان به سرعت خود را به محل جنايت رساند. ساعت ۶و ۱۷ دقيقه عصر او به خانه ويلايى خيابان هفتم منطقه فرحزاد رسيد. مقابل خانه نسبتاً بزرگى چند خودروى گشت كلانترى، آمبولانس، خودروى تشخيص هويت نيروى انتظامى و عده اى از همسايگان تجمع كرده بودند. سروان به محض پياده شدن از خودرو از ميان جمعيت عبور كرد و خود را به خانه رساند. فضاى درون خانه، كاملاً تاريك بود. تمام پنجره هاى بسته، با پرده هاى ضخيم پوشيده شده بودند. در سالن بزرگ و مجلل خانه اشياى عتيقه و گران قيمت به چشم مى خورد. تمام اشيا و ظروف هم داخل ويترين هاى بسيار زيبا و كنده كارى چيده شده بودند. اثرى از به هم ريختگى در فضاى زيباى سالن ديده نمى شد. فقط در ضلع شرقى كنار شومينه، يك ميز كوچك چوبى و مبل راحتى واژگون شده بودند كه وسايل روى ميز هم در اطراف پخش شده بودند. كنار مبل راحتى واژگون، جسد خونين دكتر روى زمين افتاده بود. تى شرت سفيد و شلوار خانه اش كاملاً خون آلود بودند. تقريباً در فاصله نيم مترى جسد پيرمرد چند عدد پوكه فشنگ ديده مى شد. سروان وقتى جسد را به دقت بررسى كرد، متوجه شد ۳ گلوله به سينه، شكم و سر او شليك شده است. به نظر مى رسيد كه گلوله ها از فاصله بسيار نزديك شليك شده و قاتل در كمال قساوت و بى رحمى توأم با كينه و نفرت مرتكب اين جنايت شده است.
سروان پس از بررسى دقيق جسد به بازرسى از صحنه جنايت پرداخت. او متوجه شد پوكه ها متعلق به يك سلاح كمرى از نوع كلت كاليبر ۳۲ است. واژگون شدن مبل و ميز عسلى نيز حكايت از آن داشت كه پيرمرد قبل از مرگ و براى فرار از دست قاتل مقاومت كرده است. اما قاتل به او فرصت نداده و با شليك ۳ گلوله وى را از پا درآورده است.
وجود ۲ فنجان خالى چاى و مقدارى كيك حكايت از آن داشت كه ضارب و مقتول رابطه آشنايى داشته اند.
بنابراين سروان به موضوع مشكوكى در خانه ويلايى برخورد نكرد. بنابراين پس از پايان بازرسى از افسر ارشد تيم تشخيص هويت در خصوص نتيجه تحقيقات سؤال هايى پرسيد. او هم با نااميدى گفت: متأسفانه هيچ اثر انگشت مشكوكى به دست نياورده ايم. سروان براى تكميل تحقيقات خود به بازجويى از «رجب» - مستخدم خانه - پرداخت.
او مرد ميانسالى بود كه حدود ۱۱ سال در خانه دكتر كار مى كرد. در حالى كه بسيار آشفته و سراسيمه به نظر مى رسيد به سروان گفت: ساعت ۲ بعدازظهر بود كه دكتر ناهارش را ميل كرد. چند دقيقه اى روزنامه ها را خواند و بعد چون قرار ملاقات مهمى داشت از من خواست لباس هايش را ببرم. وقتى آنها را بردم، گفت: اين لباس ها نه، بعد خودش بلند شد و به اتاقش رفت. اما با كمال دقت كت و شلوار طوسى رنگى كه تازه خريده بود را انتخاب كرد. بعد هم پيراهن مناسبى انتخاب كرد و پوشيد. نمى دانم چه ملاقاتى داشت كه سعى مى كرد لباس هايش نقص و ايرادى نداشته باشند.
بعد از اين كه آماده شد، چند تلفن زد و سپس روى مبل راحتى لم داد و مشغول تماشاى تلويزيون شد. دقايقى بعد از من خواست كه ساعتى او را تنها بگذارم. گويا نمى خواست هنگام ملاقات من در خانه باشم. ناچار از خانه بيرون رفتم و براى اين كه وقت بگذرانم به سينمايى در ميدان تجريش رفتم. ساعت حدود ۴ و ۴۵دقيقه بعدازظهر بود كه «محبى» شريك و دوست دكتر با تلفن همراه من تماس گرفت در حالى كه صدايش مى لرزيد از من خواست تا هر چه زودتر خودم را به خانه برسانم. من هم با عجله خودم را به خانه رساندم و با اين صحنه وحشتناك روبه رو شدم. دكتر بيچاره درخون خود غلتيده بود. اين را هم اضافه كنم كه دكتر ظهر وقتى به خانه آمد كيف قهوه اى رنگى همراه داشت كه آن را لحظه اى از خود دور نمى كرد، دقيقاً نمى دانم محتويات كيف چه بود اما همان قدر بگويم كه براى دكتر بسيار اهميت داشت. شايد هم پول نقد داخل آن بود. چون دكتر صبح روز حادثه دسته چك خود را همراهش برده بود. نكته ديگرى كه فراموش كردم بگويم اين كه وقتى من از خانه خارج مى شدم. يك خودرو رونيز مشكى را ديدم كه ۲ تن داخل آن نشسته و به خانه زل زده بودند. آن لحظه حتى تصورش را هم نمى كردم كه آنها چه نيتى در سر دارند.
سروان از او پرسيد، مگر قتل دكتر كار آن ۲ مرد سرنشين رونيز بود؟
رجب با عجله پاسخ داد: من نمى دانم. فقط خواستم چيزى از ذهنم دور نمانده باشد. به هر حال كوچك ترين مسأله براى حل معماى قتل آقاى دكتر به شما كمك خواهد كرد. سروان چند سؤال ديگر از او پرسيد و سپس به بازجويى از آقاى محبى شريك مقتول پرداخت. محبى كه خبر قتل دكتر را به پليس ۱۱۰ اطلاع داده بود در حالى كه آشفته و رنگ پريده بود و صدايش آشكارا مى لرزيد به سروان گفت: صبح امروز دكتر تلفنى با من تماس گرفت و گفت: فردا تعطيل است. بنابراين مى خواهم امشب كنار هم باشيم تا درباره يك قرارداد جديد كارى صحبت كنيم. البته در اين كار من شريك نبودم بلكه فقط به عنوان مشاور با دكتر همكارى داشتم. ضمناً قرار بود دكتر در ساخت يك بيمارستان مجهز همكارى كند.
بدين ترتيب دكتر با ۳۰ درصد سرمايه مدير طرح نيز باشد. طرف مقابل هم كه يك زن ثروتمند مقيم اروپا است و متعهد به پرداخت ۷۰ درصد سرمايه شده بود. اين خانم ۵۸ ساله كه افخم نام دارد از دوستان خانوادگى دكتر يوسفى - مقتول - نيز به حساب مى آمد و قرار بود عصر روز حادثه او نيز خانه دكتر بيايد و درباره قرارداد صحبت كنيم و در صورت موافقت نهايى آن را امضا كنند.
وى افزود: ناگفته نماند، خانم افخم پس از مرگ شوهرش علاقه ويژه اى هم به دكتر پيدا كرده بود. وى در ادامه اظهار داشت: حدود ساعت ۴ و پانزده دقيقه به خانه دكتر رسيدم. اما با كمال تعجب متوجه شدم در خانه نيمه باز است. چند بار زنگ زدم اما جوابى نشنيدم. وارد محوطه شدم، رجب مستخدم آقا را صدا كردم. اما او هم جواب نداد. نگران شدم و با دلشوره و اضطراب وارد سالن پذيرايى شدم. اول رجب را صدا زدم، جوابى نشنيدم. بعد آقاى دكتر يوسفى را صدا كردم. او هم جواب نداد. به آرامى به سوى شومينه رفتم كه ناگهان با پيكر غرق درخون او مواجه شدم. نمى دانستم چه بايد كرد. براى لحظه اى گيج شدم، خانه آشفته بود. در حقيقت قسمتى از سالن پذيرايى را به هم ريخته بودند. قدرى تأمل كردم و به خودم آمدم. با تلفن خانه پليس ۱۱۰ را در جريان قتل دكتر قرار دادم و حدود ساعت ۴ و ۴۵ دقيقه بعدازظهر بود كه با تلفن همراه رجب تماس گرفته و او را هم در جريان ماجرا قرار دادم. او گفت: من در سينما هستم. از اين جمله او متعجب شدم. چون او علاقه اى به سينما نداشت. در نتيجه بدون اين كه به چيزى دست بزنم، به حياط خانه بازگشتم و منتظر پليس ماندم. حدود ۲۰ دقيقه بعد مأموران آمدند. من هم در حياط خانه كنار مأموران بودم كه ۱۵ دقيقه بعد از آمدن، مأموران، رجب، مستخدم خانه هم سر رسيد.
گريه كنان قصدداشت به داخل سالن پذيرايى برود. اما مأموران به او اجازه ورود ندادند.
سروان از محبى پرسيد، چقدر به مستخدم خانه اعتماد دارى؟
او پاسخ داد: حدود ۱۱ سال است كه او در اين خانه كار مى كند. در حقيقت خانم خدابيامرز او را به آقا معرفى كرده بود و آقاى دكتر نيز كاملاً به او اطمينان داشت و ايشان كارهاى مهم خود را به او محول مى كرد.
- خانم افخم چه ساعتى با آقاى دكتر قرار داشت. آيا شما زودتر به خانه آقاى دكتر رسيديد يا خانم افخم؟
محبى دقايقى سكوت كرد و با ترديد پاسخ داد: من ايشان را نديدم. وقتى به آنجا رسيدم در خانه باز بود. پس حتماً قتل كار همين خانم است. چون رجب كه بعدازظهر حدود ساعت ۴ بعدازظهر به سينما رفته بود.
من هم كه به خانه رسيدم در باز بود.
سپس سروان با تلفن همراه خانم افخم تماس گرفت و با او صحبت كرد. وى گفت: حدود ساعت ۴ بعدازظهر طبق قرار قبلى به خانه آقاى دكتر رسيدم، زنگ آيفون تصويرى خانه را زدم. وقتى در باز شد وارد حياط شدم. چند دقيقه اى به گل هاى تزئينى باغچه نگاه انداختم و با خود فكر كردم آقاى دكتر با وجود اين كه همسر و فرزندى ندارد چه با سليقه و با حوصله به خانه اش مى رسد. وقتى به در ورودى سالن پذيرايى رسيدم با تعجب متوجه شدم در باز است. منتظر ماندم تا مستخدم يا خود صاحبخانه از راه برسند. اما كسى نيامد. به آرامى وارد سالن پذيرايى شدم. قسمتى از آنجا به هم ريخته بود. چند بار آقاى دكتر را صدا زدم اما جوابى نشنيدم. دقايقى صبر كردم. سكوت عجيبى خانه را فراگرفته بود. چند قدم ديگر برداشتم ناگهان صدايى شنيدم. بى اختيار به طرف صدا رفتم. اين صدا از آشپزخانه بود. در حالى كه از ترس به خود لرزيدم وارد آنجا شدم. ناگهان يك گربه با سرعت از كنارم رد شد. وحشت كردم. ضربان قلبم به شدت مى زد. نمى دانستم چه كنم. بار ديگر آقاى دكتر را صدا زدم و به طرف سالن پذيرايى بازگشتم. در همين موقع متوجه كفش هايم شدم كه خون آلود شده بود. نمى دانستم چيكار كنم، در همين هنگام مشاهده كردم، ميز عسلى و مبل راحتى سالن پذيرايى واژگون شده اند و ناگهان جنازه آقاى دكتر را روى زمين ديدم.
از ترس جيغ كشيدم و به گريه افتادم. اما پس از مدتى به خود آمدم. كفش هايم را از پاى خود درآوردم و به دست گرفتم و با عجله از همان راهى كه آمده بودم به خانه رفتم. البته چون حال درست و حسابى نداشتم ماشينم را مقابل خانه آقاى دكتر گذاشتم و با يك خودروى ديگر به خانه بازگشتم و بلافاصله از شيرين خانم - مستخدمه خود خواستم با پليس تماس بگيرد و موضوع قتل آقاى دكتر را اطلاع دهد.
سروان پس از پايان مكالمه با خانم افخم، قاتلان را شناسايى و با ۳ دليل دستور بازداشت آنها را صادر كرد. مأموران نيز عاملان اين جنايت را براى تحقيقات و بازجويى به اداره آگاهى انتقال دادند.
شما خوانندگان عزيز براى ما بنويسيد كه عاملان جنايت چه كسانى هستند و ۳ دليل سروان گلريز براى شناسايى و دستيگرى قاتلان كدامند. لطفاً نامه هايتان را به صندوق پستى ۵۳۸۸ - ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد تا از ميان برندگان معماى پليسى هدايايى به رسم يادبود به آنها اهدا شود. ضمناً روى پاكت نامه عنوان مسابقه پليسى حتماً ذكر شود.
پاسخ معماى پليسى
انتقام كور
سروان قاسمى به دلايل زير رامين را به اتهام قتل بازداشت كرد.۱ ـ گلوله از روبه رو به سمت راست مقتول اصابت كرده كه اين موضوع نشان مى داد، قاتل چپ دست است. ۲ـ نوع نشستن رامين روى صندلى مدرسه، چپ دست بودن او را كه عامل جنايت بود نشان مى داد.۳ـ متهم به قتل ابتدا منكر اطلاع از قتل شده بود، اما او چگونه مطلع شده بود كه مقتول با شليك گلوله به قتل رسيده است.۴ـ متهم به قتل به خاطر شكست در عشق، نقشه قتل مقتوله را طراحى كرده بود. در حقيقت رامين وقتى از سوى دخترخاله اش پاسخ منفى شنيد، درصدد انتقام از او برآمد.
اسامى شركت كنندگان در مسابقه معماى پليسى
احسان نيكخو از تهران، بهزاد سياسى از اصفهان، حسن بيشه اى از كاشان، صديقه عسگرنوه از كرج، اكرم افشارى از تهران، مهديه بصيرى از سمنان، مژگان طاعتى از شاهرود، پيمانه قمى از نيشابور، يوسف مختارى از رشت، همت احسانى از بهبهان، ناهيد شجاعى باغينى از كرج، سروش سروش مهر از كرج، محمود حسامى از كرمان، سعيد خرمهر از تهران، محسن ادريس آبادى از قزوين، آسيه خرمى از زنجان، مجيد هوشنگى از تهران، سيدمحمود سيارى بيدگلى از آران، اكبر عرب كيش از بندر انزلى، خسرو باقرآبادى از چالوس، داوود عباسيان از ابهر، پوران درخشانى از قم، الهه اعتمادپور از شيراز، جمشيد خيامى از گنبد، پوران اعتمادى از بندرانزلى، منوچهر اعتمادى از بندر انزلى، على كريمى از سمنان، مجيد عسگرى از تهران، ناصر كرباسى فر از بابل، محمد جويبارى از بابل، محسن خوش آمد گو از تهران، معصومه نصراللهى از تهران، احسان همتى از قصرشيرين، نفيسه طاهرى از خرم آباد، حسين معمارى از قصرشيرين، بابك كاووسى از قزوين، طاهره يارى از سارى، ليلا فروغى از شاهرود، فهيمه جمشيدى از شاهرود، پريسا محمدفر از تهران، كريم بخت آزما از شهررى، پوريا سينايى از رامسر، ابراهيم زندى از لنگرود، ام البنين پلكويى از رشت، شيرمحسن صادقيان از شهركرد، مهوش پارسه از تهران، على باقرى از تهران، خسروشاهى از تهران، سوسن عيسى پور از بندرانزلى، محمد هاشم ميرعين عارفين از تهران، زهرا بابايى از قزوين، فرشاد جبارى از تهران، اسماعيل عجم از سمنان، شهناز فرح بخش از بندرانزلى، اكبر عرب كيش از بندر انزلى، حليمه اكبرزاده از كرج، على اصغر طبيعى از اصفهان، شهين هاشم زاده از تهران، امير داودى از شميران، احمد رضى از كرج، مريم زنگى آبادى از كرمان، عليرضا جابتى از تهران، عباس جمال الدين از اهواز، فرشاد استادعلى از آذربايجان، مريم سعادت از اصفهان، يونس حسينى از تهران، داريوش حميدى از آبادان، حميده شيرلو از اسلامشهر، كيهان مرادى از شهررى، على شاهى از تهران.
براساس يك ماجراى واقعى
تلخ ترين ماه عسل
318327.jpg
نسرين محمدى

گاهى دلت مى خواهد بروى گوشه اى بنشينى و يك دل سير تنها باشى. گاهى مى خواهى درتنهايى به كشف خودت برسى و تا وسعت خودت پرواز كنى. گاهى دلت مى خواهد در تنهايى تا بلنداى ذهنت بپرى و با خودت زندگى را حساب و كتاب كنى.
گاهى دوست دارى در جايى به دور از هياهوى روزانه تا ارتفاع آينده پرواز كنى و از آسمان افكارت ستاره هاى ترقى را بچينى و از آن همه بى وزنى در فضاى بيكران ذهنت لذت ببرى.
گاهى دلت مى خواهد از همدردى هاى بى ريا و گاه همراهى هاى دوستانه و باصفا دورى كنى و به غصه ها، بى تابى ها و دلتنگى هاى پنهان وجودت بپردازى. راستى خودت مى دانى لابه لاى اين همه خاموشى در جست وجوى چه چيزى هستى؟!
كنار ساحل روى زمين نشسته بود و با تكه چوب كوچكى دانه هاى ريز ماسه هاى ساحل را خط خطى مى كرد. انگار دنبال چيزى مى گشت. چند روزى بود او را زيرنظر گرفته بودم. مرتب نگاهش را از سنگ ريزه هاى ساحل مى گرفت و به اعماق دريا خيره مى شد.
نمى دانم چه چيزى از پس اين موج هاى عظيم روحش را تسخير كرده بود. وقتى پرسيدم درانتظار كيست؟ و چرا اينقدر بى تابى مى كند. قطره هاى اشكش را پاك كرد. انگار كه منتظر بود تا بقچه دردهايش را در صندوقچه دل كسى بازكند، گفت: من زنى بى شناسنامه ام. همه زندگى ام يك ساك جمع و جور است كه با خود بر مى دارم و سالى يكبار به دريا پناه مى آورم. اما نمى توانم بيش از يك هفته اينجا بمانم خاطراتم بيش از يك هفته باقى نمى مانند و بعد از آن آشوبى در دلم برپامى شود. انگار كه جايى ازتنم آتش گرفته باشد. موجى ويرانگر وجودم را احاطه و همه چيز را زير و رو مى كند. آن وقت ساكم را برمى دارم و به ايستگاه مى روم و سوار نخستين اتوبوسى مى شوم كه مرا از قتلگاه همسرم دور كند.
وقتى اتوبوس به راه مى افتد و تنم را به راه مى سپارم تازه آرام مى شوم. راه براى من گهواره اى است كه شيرين ترين خوابها را در آن مى بينم. به ياد نمى آورم كه تا به حال به كدام شهرها رفته ام، اما مطمئنم كه هيچ وقت در شهرى كه نه دريا دارد و نه رودخانه پياده نشده ام.
هرسال در همين ايام در ساحل دريا از صبح تا غروب به مردمانى كه از ساحل رد مى شوند خيره مى شوم، خطوط صورت و آرايش موهايشان را مرور مى كنم دنبال بوى عطر مردانه شان به راه مى افتم. شايد يكى ازآنها خاطره اى از عزيز از دست رفته ام را زنده كند.اما انگار هيچ كس مرا نمى بيند، آن وقت دوباره دلم آشوب مى شود و مى فهمم كه يك هفته گذشته است و دوباره بايد برگردم.
برگشتنى تنها با بار غصه اى كه سنگين تر از گذشته است.
شايد زندگى آدمها هميشه همينطور بوده است كه يك روز صبح از خواب بيدار مى شوند و مى فهمند دنيا برايشان جايى ندارد. مى نشينند و حسرت مى خورند دست آخر هم به اين نتيجه مى رسند كه نه مى توانند بى خيال قضيه شوند و زندگى كنند و نه مى توانند خودشان را خلاص كنند و بميرند.
۶ سال از مرگ همسرم، نيمه وجودم مى گذرد. دريا شيرينى خاطره ماه عسل و تلخى از دست دادن شوهرم را زنده مى كند.
۶ سال است در سالروز سوگ شوهرم به اينجا مى آيم، خاموش مى نشينم و رد موج هاى ساحل را تعقيب مى كنم. ۶ سال است مى آيم تا از او نشانى بيابم اما او نيست!!
نگارگشت توى كيفش و خرت و پرت هاى داخل آن را زير و رو كرد. بوى عطر داخل كيفش به مشام مى رسيد عكس على را چه عاشقانه در آلبوم كوچكى بسته بندى كرده بود. عكس هاى عروسى و عكس هايى كه در روزهاى اول ازدواج كنار همين ساحل با هم انداخته بودند.
نمى دانم چقدر چشم انتظار بوده و چقدر نگرانى هايش را روى دروازه هاى آمدن و نيامدن هاى على كه دوستش مى داشت نقش زده بود.
نمى دانم براى كدام عشق و كدام نگاه بى تابى، شب ها و روزهايش را به تنهايى و سكوت ساحل نشسته بود.اما غرق شدن على در نخستين روزهاى پس از ازدواج در اين دريا او را شوكه كرده بود.
نگار در دانشگاه با او آشنا شده بود و پس از فراز و نشيب هاى زياد و مخالفت خانواده انتخابش را كرده بود. او كه از زندگى و انتخابش بى نهايت راضى و خوشحال بود درآن ماه عسل تلخ تسليم سرنوشت شده و على را به موج هاى دريا سپرده بود.
از على در اين سال ها هيچ نشانى به دست نيامد. نگار هم هر سال در همين روزها دركنار ساحل به انتظار مى نشيند تا شايد دست طبيعت از ميان آن موج هاى سرگردان على را به او برگرداند.ديشب تنهايى او با بغض هردوى ما شكست و كنج حياط ويلاى مشرف به دريا به ياد تمام زنانى افتادم كه سال هاست در انتظار يار عاشق مانده اند.به ياد زنانى كه هيچ نويسنده اى از اين پا و آن پا كردنشان در جست وجوى عزيزانشان در گرما و سرما ننوشته است.
ديشب به تنهايى و معصوميتش خيره شدم و يك عمر عاشقى را در ۲ روز زندگى مشترك پشت ناوك چشم هاى خيسش ديدم.
راستى كه نگار عاشق است. عاشقى كه معشوق خود را از دست داده است، زندگيش به همين روال ادامه دارد تا شايد خداوند توجهى كند و سرنوشت ديگرى را برايش رقم بزند. مردم او را مى بينند و از كنارش مى گذرند ولى نمى دانند او چه مى خواهد.
مادرى كه فرزندش را نمى خواهد
ايران واشقانى فراهانى

قاضى دادگاه خانواده يك زن را كه حاضر به پذيرفتن سرپرستى فرزندش نبود وادار كرد تا نگهدارى پسر ۳ ساله اش را بر عهده بگيرد.
چندى قبل مرد ۳۰ ساله اى با مراجعه به شعبه ۲۳۷ دادگاه خانواده تهران تقاضاى الزام همسرش به نگهدارى فرزند مشتركشان را كرد و گفت: ۶ سال قبل دختر جوانى با مهريه اى معادل ۲۵۰ سكه طلا به عقد ازدواج من درآمد. ثمره زندگى مشترك مان نيز پسرى ۳ساله است، اما مدتى قبل به خاطر برخى سوءتفاهم ها و دخالت ديگران ميان من و همسرم اختلاف شديدى درگرفت و او در كمال تعجب و ناباورى، من و فرزند شيرخواره مان را رها كرد و به خانه پدرش رفت. اين در حالى بود كه من هم هيچ تجربه اى درباره اصول و نحوه نگهدارى كودك نداشتم و همين ناآگاهى به بيمارى شديد فرزندم انجاميد. سرانجام با ميانجيگرى فاميل و پرداخت هزينه هاى نگهدارى و نفقه فرزندم توانستم همسر سابقم را راضى به نگهدارى از فرزندمان كنم. اما به محض اين كه پسرم ۲ ساله شد همسرم او را با تاكسى تلفنى به خانه فرستاد و از ادامه نگهدارى اش امتناع كرد. مدتى بعد هم مهريه اش را به اجرا گذاشت و همه
پس انداز و دارايى ام را توقيف كرد. در شرايطى كه علاوه بر نگهدارى پسرم مجبور به پرداخت اقساط سنگين مهريه بودم، با مشكل ديگرى روبه رو شدم. او با طرح دادخواست ملاقات فرزند هفته اى يك بار به ديدن پسرمان مى آمد. بچه را به خود وابسته و چند ساعت بعد در حالى كه پسركم بشدت گريه مى كرد، با بى رحمى او را از آغوش خود جدا مى كرد و مى رفت. به طورى كه تا چند روز پسرم بى تاب و بى قرار مادرش بود و ناسازگارى داشت. گاه دچار تب و لرز مى شد و شب ها هراسان و وحشت زده از خواب مى پريد. اما همين كه حال پسرم كمى بهتر مى شد، مادرش براى ملاقات پايان هفته به ديدنش مى آمد و پس از هر ديدار، مى ديدم كه پسرم چگونه زجر و ناراحتى را تحمل مى كند. به همين خاطر از دادگاه مى خواهم تا از آنجا كه همسرم قصد دارد با آزار دادن فرزندم به مقاصد خود برسد و بدين ترتيب مرا تحت فشار قرار دهد، اجازه ندهند بچه وسيله اى براى رسيدن به هدف قرار گيرد و تكليف سرپرستى و نگهدارى او مشخص شود.قاضى دادگاه با شنيدن اظهارات مرد دستور داد تا اين زن و شوهر در وقت تعيين شده در دادگاه حاضر شوند.
زن ۲۳ ساله در حالى كه در جلسه دادگاه سعى داشت از فرزندش فاصله بگيرد و توجهى به او نكند، رو به قاضى كرد و گفت: «بچه تا ۲سال نياز به شير مادر داشت و من به خاطر سرزنش ديگران و از سر ترحم از او مراقبت كردم. اما ديگر حاضر به نگهدارى از او نيستم، مگر آن كه پدرش خانه اى اختصاصى براى مراقبت از بچه تهيه كند و هر ماه مبلغ ۲۰۰هزار تومان هم هزينه نگهدارى از بچه را به من بدهد و در عين حال تعهد دهد كه خودش نيز در آن خانه رفت و آمد نكند. در غير اين صورت نگهدارى از پسر بچه اى كه بيش از ۲ سال دارد به عهده پدر است و او بايد خودش بچه را بزرگ كند.»
مرد در حالى كه سعى داشت پسر بچه گريانش را آرام كند، گفت: از ساعت ۷ صبح تا ۸ شب مشغول كار هستم تا بتوانم علاوه بر هزينه زندگى، اقساط مهريه همسر را هم بدهم. در صورتى كه بخواهم در خانه بمانم و از بچه مراقبت كنم، ديگر قادر به پرداخت مهريه نيستم. از طرفى زنم حاضر نيست از ديدارهاى هفتگى اش با پسرمان صرف نظر كند و اين ملاقات ها پسرم را از نظر روحى و عاطفى در وضع بسيار خطرناكى قرار داده است. بنابراين حاضرم هزينه نگهدارى و نفقه فرزندم را در حد معمول و مرسوم بپردازم اما خواسته هاى همسرم غيرمنطقى به نظر مى رسد.بدين ترتيب قاضى دادگاه با توجه به قوانين مربوط به حضانت كه نگهدارى فرزند تا ۷ سالگى با مادر است و او نمى تواند از انجام آن امتناع كند، اظهارات مرد را وارد تشخيص و حكم به نگهدارى فرزند مشترك به مادر داد. پدر نيز موظف شد تا هزينه هاى متعارف نگهدارى فرزند را بپردازد. با صدور اين حكم مادر جوان كه وادار شده بود تا نگهدارى ناخواسته از پسرش را بپذيرد، به رأى دادگاه اعتراض و درخواست تجديدنظر كرد.
به گزارش خبرنگار ما، با ارجاع پرونده به شعبه ۲۶ دادگاه تجديدنظر استان تهران بزودى قاضى بهروز كرباسچى و ۲ قاضى مستشار به اعتراض زن جوان رسيدگى خواهند كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |