سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶ - ۲۷ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Oct 9, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
مرور شاعرانه مولانا
از شمس خبرى نبود
319419.jpg
مجيد شريفى ‎/ قسمت دوم

تقدير بر اين بود كه اين ظرفيت كشف نشده، از وهم سراب هاى گول زن و فريبنده به آتشى برخيزد و عاقبت اين آتش رسيد و چه صاعقه وار... در بامداد روز شنبه بيست و ششم جمادى الاخر ۴۲ ه . ق شمس الدين تبريزى به كسوت بازرگانان وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان منزل كرد. صبحى شمس در دكه اى نشسته بود. مولانا در حلقه مريدان، در بازار پيش مى آمد و خلايق از هر سو به دستبوسى او تبرك مى جستند. او همه را مى نواخت و دلدارى مى داد. مولانا چون چشمش به شمس افتاد، درجا توقف كرد و در دكه ديگرى كه رو به روى او بود، نشست. در هم نگريستند؛ صاعقه اى در صاعقه اى، بى هيچ سخن. مدتى گذشت. سؤالى از سوى شمس طرح شد و مولانا پاسخ گفت. رو سوى هم پيش آمدند، دست دادند و يكديگر را در آغوش كشيدند و... ۶ ماه در حجره شيخ صلاح الدين زركوب خلوت گزيدند و به بحث نشستند. در اين ۶ ماه، تنها صلاح الدين اجازه ورود به خلوت آنان را داشت. پس از اين خلوت ۶ ماهه بود كه بر مناصب و مظاهر رسمى پشت پا زد و دست افشان، ترانه خوان عشق شد. مدرس مدارس دينى قونيه اينك شوريده اى غريب بود كه انبوه جماعت با درد و داغش بيگانه بودند. توفانى سهمگين درياى وجودش را به تلاطم آورده بود. از دولت عشق، زندگى دوباره اى را بازيافته بود:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت كه سرمست نيى، رو كه از اين دست نيى
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو شمع شدى، قبله اين جمع شدى
جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخى و سرى، پيشرو و راهبرى
شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم
شاگردان و مريدان، حضور شمس را در كنار مولانا برنتافتند. شمس، استادشان را از آنان گرفته بود. پس، به جهل و تعصب در آزار او كوشيدند. شمس به اعتراض قونيه را به مقصد شام ترك كرد. شاگردان مولانا اميد به تغيير رويه اش داشتند، اما نه تنها چنين نشد، بلكه فراق شمس زخمى در جان مولانا بود و دل شكسته و پريشان، ديدار او را انتظار مى كشيد... عاقبت پس از مشخص شدن محل سكونت شمس، مولانا پسرش را همراه با عده اى ديگر به شام فرستاد تا قصه مشتاقى پدر و پشيمانى مريدان را به شمس برسانند و او را به بازگشت به قونيه راضى سازند. شمس به قونيه بازگشت؛ اما... واقعه تكرار شد؛ زيرا آرامش و متابعت مريدان ديرى نپاييد. شمس آزرده خاطر، سيمرغ وار به سرزمين بى نشانى پركشيد. مولانا در فراق يار گم گشته، جست وجوها كرد و انتظار كشيد. چند بار به شام رفت؛ اما از شمس خبرى نبود... مولانا و شمس مكمل يكديگر بودند. بيهوده نبود كه شمس مى گفت: «خوب گويم و خوش گويم؟ از اندرون روشن و منورم، آبى بودم برخود مى جوشيدم و مى پيچيدم و بوى مى گرفتم تا وجود «مولانا» بر من زد، روان شد. اكنون مى رود خوش و تازه و خرم اين زخم بود كه از شراب ربانى، سر به گل گرفته، هيچ كس را بر اين وقوفى نه، در عالم گوش نهاده بودم مى شنيدم. اين خنب به سبب مولانا سرباز شد، هر كه را از اين فايده رسد سبب مولانا بوده باشد، حاصل، ما از آن توايم و نور ديده و غرض ما فايده اى است كه به تو بازگردد.»
شمس، مولانا را با افق ديگرى از معنويت و عرفان آشنا كرد و روح او را در آسمان هاى برتر به پرواز درآورد. به دم او بود كه خرمن وجود مولانا مشتعل شد و هر چيز غير از دوست رنگ باخت و «ماسوى الله» ذات فانى خود را آشكارتر نمايان ساخت. و اين، جوهره تعليمات شمس بود كه اگر «در سايه ظل الله درآيى، از جمله سردى ها و مرگ ها امان يابى، موصوف به صفات حق شوى، از حى قيوم آگاهى يابى، مرگ تو را از دور مى بيند مى ميرد، حيات الهى يابى، پس ابتدا آهسته تا كسى نشنود، اين علم به مدرسه حاصل نشود و به تحصيل ۶هزار سال كه ۶ بار عمر نوح بود، برنيايد. آن صدهزار سال چندان نباشد كه يك دم با خدا برآرد بندهاى به يك روز.» بارى، چه مى توانيم گفت درباره عارفى كه پيش از آن كه سوداى شعر و شاعرى داشته باشد، جوياى زبانى است عارى از شائبه حرف و گفت و صوت؛ كه اين همه حجاب راه پر مخاطره وصلند. حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا كه بى اين هر سه با تو دم زنم و اگر سرچشمه فياض شعر است، نه بدان سبب است كه تعلق شاعرى را بر خويش پذيرفته است؛ بلكه عشق يار است كه به جوشش آورده، و درد دورى و اشتياق غزل خوانش كرده است. مولانا ادعاى شاعرى ندارد، از شعر گفتن سود و بهره اى نميجويد؛ شعر مشغله ذهنى او به معناى معمول امروزى نيست، شعر نميگويد تا شعرى گفته باشد، بى قرارى روح و شرح مكاشفات و سرشار شدن هاى پياپى اش از سرچشمه هاى عالم خيال بيآن كه او خواسته باشد، بر زبانش به شيوهاى كه شعرش مى نامند، جارى ميشود. او مسيل اين بارش هاى قدسى است. شعر او حاصل كوشش هاى طاقت فرساى شخصى در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازى با الفاظ نيست، شعر او جوشش دل است؛ هديه خداست؛ سرود غيبى است؛ خوراك فرشته است؛ چرا كه حاصل سماع روح در لطيف ترين و سبك ترين حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوى مبدأ متعالى است: «سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگويم ملك گرسنه گويد كه بگو خمش چرايى.» غزليات «شمسى» مولانا به تمامى، حاصل و ثمره چنين فضايى است. در مواجهه با اين اشعار ما با شاعرى نه به شيوه معمول سر و كار داريم؛ اشعارى كه به لحاظ حس و حال و شور و هيجان در تمام طول تاريخ شعر فارسى بى بديل و منحصرند؛ اشعارى كه به درستى و راستى، همراه و هم گام با ضرباهنگ درونى سراينده آن شكل گرفته اند، بى آن كه شاعرش در قيد لفظ و زبان خاصى مانده باشد. غزليات مولانا از «جان» و «آن» ويژه «مولوى وار» برخوردارند؛ و درك و دريافت «آن» اين غزليات جز با همراهى و شركت در تجربه درونى شاعر به دست نمى آيد. به مدد برخى از اصول زبان شناختى و تشريح بى «آن» و «جان» آثار او، ابعاد گوناگون و حقيقى آثارش همچنان ناشناخته خواهد ماند. سخن او چيزى ديگر و سرچشمه هاى شعرش از عالمى ديگرند. دانستن اين كه در سخن او چه نوع موسيقى و قوانينى وجود دارد و استعاره هايش از كدام سنخن اند و هنجارگريزى هايش از چه نوع اند، مشكل ما را در شناخت حقيقت شعر مولانا حل نمى كند؛ بلكه تنها شناختى سطحى از ظاهر كلام او را براى ما ميسر مى سازد. حال آن كه بزرگوارانى هم چون مولانا، همواره منكر چنين دلبستگى هاى ظاهرى در زندگى بودهاند:«رو به معنى كوش اى صورت پرست زان كه معنى بر تن صورت پرست» بيان اين نكته به معناى عدم آشنايى مولانا با اصول و موازين شعر و ادب نيست؛ بلكه به گواهى ناقلان و آثارش، وى هنگام سرودن اين شعرها از هوشيارى و منطق حساب گرانه آدم هاى معمولى و شاعران معمولى به دور بوده است. نه وزن براى شعرش انتخاب ميكرد و نه براى ريتم و نوع بيان و تركيبات و تخليش حساب و كتاب منطق شعرى زمانه خود را به كار مى گرفت. آنچه مسلم است اين كه وى اكثرآثارش رادراوج هيجانات روحى، طوفان هاى درونى، سماع هاى آنى، حال ها و جذبه هاى ناگهانى سروده است؛ يعنى لحظاتى كه شاعر از خويش بر مى شده است؛ لحظاتى كه سينه اش گشاده تر و گره هاى زمينى از زبانش بازتر مى شده است؛ براى بيان دردهاى بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب: «آفتاب است كه همه عالم را روشنايى مى دهد، روشنايى مى بيند كه از دهانم فرو مى افتد، نور برون مى رود از گفتارم، در زير حرف سياه مى تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روى به آسمان هاو روشنى زمين ها از وى است. روى آفتاب با مولاناست؛ زيرا روى مولانا به آفتاب است.»
رستم از اين نفس و هوا، زنده بلا، مرده بلا
زنده و مرده وطنم نيست به جز فضل خدا
رستم از اين بيت و غزل، اى شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن، مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر
پوست بود، پوست بود، در خور مغز شعرا
آينه ام، آينه ام، مرد مقالات نيم
ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما
ديگر اثر سترگ مولانا، مثنوى معنوى است كه به حق قرآن عجم مى خوانندش. اين مثنوى حاصل نشست ها و جلساتى است كه مولانا با خويشاوندان روحانى اش در طى۱۴ سال داشته است.
حضور معنوى حسام الدين چلپى در اين جلسات، انگيزهاى بود تا نهفته هاى درونى مولانا بجوشد؛ كلام پويايش در بستر زمان جارى شود؛ و معانى مناسب در اين جلسات به اقتضاى حال و مقال به ذهنش تداعى شود. تداعى معانى و توالى گفتار در سخن مولانا به گونه اى است كه مجال بازگشت به آغاز كلام را ندارد. آموخته هاى سال هاى جوانى و تجربيات سفرها و جست وجوها، در كارخانه ذهن او با لحظات پرشور عرفانى در لحظه و وقت آميخته مى شوند. اين آميختگى به گونه اى است كه مثنوى را از محدوده يك منظومه تعليمى و صوفيانه به درمى كشد و آن را تبديل به گزارش تجارب معنوى شاعر مى كند. تجلى حالات مرموز و ناشناخته كه در زندگى مولانا صورت انفجار احساسات به خود مى گيرد، كلام مولانا را به دايره اى بيرون از محدوده تاريخ پرتاب مى كند. معارف عرفان اسلامى در جريان سيال ذهن مولانا مى جوشد و در عرصه امكان سخن، مجال ظهور مى يابد. هر سخنى، سخن ديگر را تداعى مى كند؛ قصه اى در قصه اى ديگر، نكته اى در دل نكته اى ديگر و بدين گونه است كه هزار توى مثنوى در ساختار شرقى وحدت در عين كثرتش شكل مى گيرد.
«تمثيل» مهم ترين صورت بيانى در مثنوى است. شاعر به مدد تمثيل، ظريف ترين و گاه پيچيده ترين نكات عرفانى را براى مخاطب، ملموس و دريافتنى مى كند.بى شك، هنگامى كه معانى مجرد و انتزاعى به مدد عناصر محسوس و در دسترس، آن هم به گونه حكايت و داستان بيان شوند، افزون بر تأثير دو چندان بر عموم مخاطبان ناآشنا با اين مباحث، از جذابيت و دلپذيرى خاصى نيز برخوردار خواهند بود. ظرفيت بيانى تمثيل به گونه اى است كه هر كس به فراخور درك و استعدادش مى تواند معانى مورد نظر شاعر را دريافت كند. اين شيوه بيانى از ديرباز كاربردهاى وسيعى در شعر عرفانى و از جمله در آثار سنايى (۵) و عطار (۶) داشته است. همچنين مثنوى مولانا به لحاظ ساخت، در واقع خلف صالح مثنوى هايى هم چون «حديقة الحقيقه» و «منطق الطير» و... است. و البته هر سه اين بزرگان از نظر معرفت شناسى و شيوه اى كه در درك هستى داشته اند؛ يگانه اند. چنان كه احمد افلاكى در كتاب خود (۷) آورده است كه مولانا «... فرمود كه هر سخنان عطار را به جد خواند، اسرار سنايى را فهم كند و هر كه سخنان سنايى را به جد خواند، اسرار سنايى را فهم كند و هر كه سخنان سنايى را به اعتقاد مطالعه نمايد، كلام ما را ادراك كند و از آن برخوردار شود و برخورد.» بارى، ۶ دفتر مثنوى فراق نامه مولاناست، كه نى وجودش از نيستان عالم علوى بريده شده است؛ آواز محزون نى يادآور همين جدايى است؛ و...
نى حديث هر كه از يارى بريد
پرده هايش پرده هاى ما دريد
نى حديث راه پر خون مى كند
قصه هاى عشق مجنون مى كند.
* قونيه شهر مولانا
۷ صد هزار نفرى كه در قونيه زندگى مى كنند و۲۰شبكه راديويى كه ۲۴ ساعته براى مردم شهر حرف مى زنند، دو شبكه تلويزيونى كه گزارشى از آمدن روزنامه نگاران ايرانى را پخش كرده اند و خبرنگار روزنامه «ترجمان» كه مى گويد: ما تركيه اى ها با ايرانى ها چندان هم نزديك نيستيم و تصويرى گنگ از قدم زدن مردمان همسايه را در آنتاليا و استانبول در ذهن مان مانده است. همه مى دانند كه مهم ترين اتفاقى كه در قونيه افتاده در هفدهم دسامبر است، آن هم در سال ۱۲۷۳ميلادى. دقيقاً در همين روز همه مردم شهر يك خبر را بهت زده شنيدند، مولوى همان طور كه از بلخ به قونيه آمده بود، رفت. اين مهم نيست كه هيلتون هتل ساختمان ۴۰طبقه اى را در ۶ ماه ساخته كه حالا مى توان از هر كجاى شهر با چشمان غيرمسلح پيدايش كرد. گشايش مجتمع فرهنگى مولانا با آن طراحى زيگوراتى هم نبايد چندان اهميتى داشته باشد با آن گنبد خضرايى كه همه چيز قونيه گردش جمع شده است، گرچه مولانا دوست نداشت بر سرش چنين طاق نصرتى بزنند و بيشتر مى خواست تا مزارش از باد و باران گزند ببيند، اما دوستان توانگرش گويا به توريستى شدن شهر قونيه فكر كرده اند كه گنبد خضرا را چند دهه پس از رفتن مولانا از قونيه ساختند و كتابخانه و مسجدى در كنارش، البته آنچه توريست ها را به اينجا كشانده گنبد خضرا نيست كه بيشتر سماع درويشان مولويه است كه همه جاى شهر مى توان عكس و كولاژ و آب رنگ آن را پيدا كرد، توريست ها سماع را قبل از مولانا مى بينند، بنابراين بهتر است از مولانا شروع كنيم. خانه دل باز كبوتر گرفت قونيه سرد است حتى ترك ها هم به اين هوا عادت ندارند اما آنقدر ايمان دارند كه قبل از ورود به«درگاه حضرت مولانا» (نامى كه به آرامگاه مولانا داده اند) وضو بگيرند و تمام پايشان را زير شير بشويند، گرچه بين لقب رومى و بلخى دعواست و اهالى آناتولى رومى را بيشتر مى پسندند و ايرانى ها بلخى را كه لااقل رومى نيست اما به نظر مى رسد خود مولانا هيچ كدام را نمى خواهد: اين وطن مصر و عراق و شام نيست. ولى چه بايد كرد ۶۰ هزار بيت مولانا پارسى است، حتى پرده بزرگى كه بردرگاه است ونقش«ياحضرت مولانا» را دارد به نستعليق است كه خط ايرانى است. در آرامگاه گفت وگوى تمدن ها در جريان است با نوعى همدلى كه از همزبانى قطعاً بهتر است، ژاپنى ها زمين و زمان را ريز نگاه مى كنند و مثنوى ۷۱۳ ساله اى را كه تازه مانده با چشم تورق مى كنند و راهنما مى گويد: «پرشين» گروه فرانسوى با متد جديد عرفانى با مولانا رابطه برقراركرده،به حالت يوگا نشسته و ذن كرد ه اند، فرانسوى ها با گروه موسيقى كه اجرايش را تماماً سياهان بر عهده داشتند و نظاره اش را سفيدها، يك روز قبل موسيقى «راك» اجرا كرده اند و حالا كنار مولانا در نواى نى كه تمام درگاه را پر كرده و ميان اين همه زبان هاى شرقى و غربى كه در هوا پراكنده است، چشم ها را بسته اند و چهار زانو نشسته اند، دختر تركى كنار ستونى كه تا بالاى گنبد رفته با لهجه تركى گويا كه حاجتى داشته باشد، دم گرفت «ياميلانا» نام تمامى امامان شيعه (ع) را بر سقف مى توان ديد، دوازده نام كه چندين گوشه گنبد نقش گرفته اند و آرامگاه مولانا نزديك تر به گوشه امام حسن مجتبى(ع)است.درست پائين تر در قابى بزرگ و شيشه اى همه آنچه بتوان كنسرتى به راه انداخت هست: تنبور، قانون، بربط، كمانچه و البته نى و دف، دليل اش هم روشن است:
ميا بى دف به گور من برادر
كه در بزم خدا غمگين نشايد
فارسى از در و ديوار مى ريزد، بر ۵ تابلو مثنوى نى نامه كه برگرداگرد حرم تاب خورده«بشنو از نى» را تا«در نيابد حال پخته هيچ خام نوشته اند. مسلمان، مسيحى، سنى، شيعى و حتى بودايى و شايد كسانى كه به دين خاصى نيستند، در يك جا جمع شده اند. شايد آنچه رخ داده ميان اين دو حرف مولانا در نوسان است،«هر كسى از ظن خود شد يار من» و با اين حال اين وسعت را هم دارد كه هيچ آداب و ترتيبى نخواهد. مولانا و پدرش بهاءالدين ولد در كنار هم آرميده اند و بسيارى از مريدان و بزرگان فرقه مولويه در گوشه و كنار، اما كمتر مى دانند كه پس از رفتن مولانا در خانه اش گربه اى بود كه آنقدر نخورد تا رفت و دختر مولانا اين گربه را كنار پدر دفن كرد.
شايد چند كبوترى كه بيرون از درگاه چرخ مى زنند و سماع مى كنند اين را بدانند.«من ز هر جمعيتى نالان شدم» جمعيت سالن را پر كرده اگر حرف هاى مديركل وزارت جهانگردى قونيه را با ترديد بپذيريم كه هر ساله يك ميليون جهانگرد به قونيه مى آيند و اين چندان با ۱۲ هتل و ۲ هزار تختى كه شهر دارد جور در نمى آيد اما اين را مى توان پذيرفت كه ۲ هزار و ۵۰۰ صندلى سالن سماع مجتمع مولانا پر شده است و حالا وقت سماع است. سماعى رنگين كه به مدد پروژكتورها جان گرفته و تكنولوژى معنوى ساخته است و سماع صنعتى. كف سالن پاركت است و كناره دايره سماع، پوستين هاى سپيدى پهن كرده اند. اينجا بيشتر به استاديوم هاى يونانى شبيه است كه اين بار براى گلادياتورهاى عرفانى ساخته اند. پوستين سرخ در جايى جدا از ديگر پوستين ها نشسته و نور قرمزى از بالا مى ريزد درست بر سرش. درويشانى كه ساز و آواز مى خوانند روى سن مى آيند و جمعيت درويشان چرخ زن (نامى كه فرنگى ها به مولويه داده اند) آرام و نرم وارد مى شوند، صندلى تماشاچيان راحت نيست، شايد مى خواسته اند رياضتى را ناخواسته منتقل كنند، البته اين توجيه طراحى بد صندلى ها نيز مى تواند باشد. درويش هاى چرخ زن پشت سر هم مى آيند و با گردشى مورب به هم دست مى دهند، بنابر راهنمايى كه اداره توريست قونيه به ۷ زبان و به تازگى فارسى منتشر كرده هر كدام از حركات نمادى از مراحل عرفان است، اما آنچه مى توان ديد نمادهاى پس ذهن درويشان نيست بلكه حركات موزونى است كه با همنوايى درويشان نوازنده و دم زير و بم شان كند و تند مى شود. اتفاقاً درويشان اشعار مولانا را مى خوانند و به چنان لهجه غليظى كه فارسى گم مى شود و زبانى شكل مى گيرد كه نه فارس مى فهمد و نه ترك. عاقبت پس از يك حركت ممتد تعظيم و دست دادن با هم درست وقتى كه تماشاچيان از ديدن سماع دل كنده اند درويشان شروع به چرخيدن مى كنند. بيشتر سبيل كوتاهى دارند و ۲ ، ۳ نفرى ريش، اول نزديك شيخ كه بر همان پوستين قرمز ايستاده مى آيند، دستى مى بوسند و بعد چرخ مى زنند، كفش هاى درويشان از نوع «موزه هاى ميكائيلى» است كه از عهد بيهقى جا مانده، كلاه درويشان همه خردلى است جز كلاه شيخ كه حجمى بزرگتر دارد. هر چه هست اين شيخ قدى كوتاه تر از ديگران دارد. درويشان كه ميان سال و جوان و نوجوان اند در دايره چرخ مى زنند، دور خود و دور دايره مثالى از منظومه شمسى و گشتن زمين و خورشيد، دامن ناموزون سپيد چرخ مى خورد. درويشان درست مثل هواپيمايى كه اوج بگيرد و چرخ ها را ببندد، دست ها را باز مى كنند و گردن را مورب به دوش مى گذارند و در همين حال فاصله مجاز را حفظ مى كنند، اگر كسى سربخورد و يا دو درويش با هم تصادف كنند، بعيد است كه ديگر بشود ادامه سماع را ديد، براى رسيدن به اين مرحله از برنامه امشب كه سماع است، مجريان برنامه كلى شعر تركى خوانده اند و موسيقى زنده نواخته اند تا معنويت دست آموزى را ميان جمع به حركت درآورند، آن وقت يك حركت اشتباه مى تواند اين معنويت را مانند وضويى نادرست باطل كند. ماراتنى از چرخ زدن آغاز شده، دور سوم است كه درويشان به پيش شيخ خم و راست مى شوند و بعد دست ها مى گشايند و با همان ريتم تكرارى آوازه خوانان چرخ مى زنند، سالن سرگيجه گرفته و شيخ سرش را به علامتى كه نمى توان به تأييد يا تأسف تعبيرش كرد مدام تكان مى دهد، راحت ترين كار پس از شيخ را درويش سياه خرقه اى انجام مى دهد كه ميان اين چرخ ها آرام گام برمى دارد، شايد به گونه اى فاصله ها را مرتب مى كند و با علامت هاى چشم و ابرو به درويشان حالى مى كند كه فاصله شان دور است يا نزديك، مى توان راه رفتن او را تعبيرى عرفانى كرد اما كاربردش بهتر است. ۲۸ نفر چرخ مى زنند كه در هر دور ۴ ، ۵ نفرى آهسته كنار مى آيند و تازه نفسان به زمين مى روند. يك باره خود شيخ آرام با گردش هايى كه نمى توان چرخ نامش گذاشت به ميانه زمين مى رود و درويشان كلاه خردلى به گونه اى غريزى ميانه را خالى مى كنند و شيخ پس از اين پياده روى مختصر، دوباره به پوستين سرخ خود رجعت مى كند تا اين كه موسيقى قطع شده و قارى، قرآن تلاوت مى كند: «لايكلف الله نفس الاوسعها» شيخ بلند مى شود و دعا مى خواند به فارسى ياد مى كند از ائمه اطهار(ع). و بر روح شمس و مولانا فاتحه مى فرستد. مراسم سماع از ابتداى سال ۱۹۲۵ از سوى دولت لائيك تركيه ممنوع اعلام شد و تازه در سال ۱۹۵۴ بود كه دوباره رخصت سماع دادند. در نخستين سماع پس از آزادى آن «مارى شيمل» مولوى شناس بزرگ هم شركت داشت، حدس مى توان زد كه آنچه شيمل ديده با سماعى كه حالا انجام مى شود، توفير دارد. آن روزها هنوز توليد انبوه سماع نشده بود، هر سال يك بار در ۱۷ دسامبر سالروز رفتن مولانا سماع انجام مى شد و بس. اما حالا يك هفته و هر شب سماع است. گرچه سماع آزاد است و وزارت جهانگردى تركيه مرّوج آن، اما فعاليت هاى مولويه، كاملاً كنترل شده است. وقتى از«دكتر شفق» استاد فارسى دانشگاه آنكارا نام رهبر فرقه را مى خواهيم، سريع مى گويد كه مولويه فعاليتى ندارد و لابد شيخ و رهبرى هم ندارند، به هر حال مولوى ها دين بزرگى بر گردن فرهنگ ترك دارند، آن چند بيت تركى مولانا نخستين اشعار ترك زبان هاست. مريدان مولانا در سنوات بعد آنقدر شاعر و موسيقيدان و خطاط تربيت كردند كه بتوان گفت موسيقى و شعر تركى با مولوى ها گره خورده است. چهره اى برنزى كه مثل ماسك بر بالاى ديوارى چسبانده اند، مى شود از چهره اش خواند كه از اين سماع راضى بوده، اگر وقت كنيد پس از سماع، شيخ و درويشان را مى بينيد كه گوشه اى با كت و شلوار و كاپشن ايستاده اند. احتمالاً بازى را برده اند، موبايل زنگ مى زند و معنويت خاموش مى شود تا فردا شب كه توريست ها بيايند. من از اين شهر مبارك به سفر مى روم، قونيه شهر پنجم تركيه است. گسترش شهر در يكى دو سال اخير بوده و ۲۰درصد جمعيت از توريست كار و بار مى گذرانند، قونيه هم از آن فروشگاه هاى بزرگ دارد كه مى توان عمرى را به خريد در آن گذراند. با اين توسعه همه جانبه ديگر نمى توان در كوچه و پس كوچه هاى شهر ردى از شمس و مولانا را جست، جلال الدين مولانا اما فارغ از اين زرق و برقى كه چشم دوستدارانش را گرفته روزگار مى گذراند، شايد تمام دلبستگى جلال الدين به قونيه را بتوان با عشقش به شمس توجيه كرد. اينجا آخرين جايى است كه مولانا، شمس را ديده و ديگر آن محبوب را نه در شام و عراق و نه در فارس و بلخ هيچ جا نديده است. بوى شمس در قونيه مانده و مولانا لحظه اى از اين شهر مبارك به سفر نخواهد رفت.
* نظر ديگران در مورد مولانا
عبدالرحمن جامى در مورد مولانا مى نويسد: « به خط مولانا بهاءالدين ولد نوشته يافته اند كه جلال الدين محمد در شهر بلخ ۶ ساله بوده كه روز آدينه با چند كودك ديگر بر بام هاى خانه هاى ما سير مى كردند. يكى از آن كودكان با ديگرى گفته باشد كه بيا تا از اين بام بر آن بام بپريم. جلال الدين محمد گفته است: اين نوع حركت از سگ و گربه و جانوران ديگر مى آيد، حيف باشد كه آدمى به اين ها مشغول شود، اگر در جان شما قوتى هست بياييد تا سوى آسمان بپريم و در آن حال ساعتى از نظر كودكان غايب شد، فرياد برآوردند، بعد از لحظه اى رنگ وى دگرگون شده و چشمش متغير شده باز آمد و گفت: آن ساعت كه با شما سخن مى گفتم ديدم كه جماعتى سبز قبايان مرا از ميان شما برگرفتند و بگرد آسمان ها گردانيدند و عجايب ملكوت را به من نمودند؛ و چون آواز فرياد و فغان شما برآمد بازم به اين جايگاه فرود آوردند.»و گويند كه در آن سن در هر۳ ۴، روز يكبار افطار مى كرد و گويند كه در آن وقت كه (همراه پدر خود بهاءالدين ولد) به مكّه رفته اند در نيشابور به صحبت شيخ فريد الدين عطار رسيده بود و شيخ كتاب الهى نامه به وى داده بود و آن پيوسته با خود مى داشت.....فرموده است كه: مرغى از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اما اين قدر باشد كه از دام دورتر باشد و برهد و همچنين اگر كسى درويش شود و به كمال درويشى نرسد، اما اين قدر باشد كه از زمره خلق و اهل بازار ممتاز باشد و از زحمت هاى دنيا برهد و سبكبار گردد.....يكى از اصحاب را غمناك ديد، فرمود همه دل تنگى از دل نهادگى بر اين عالم است. مردى آن است كه آزاد باشى از اين جهان و خود را غريب دانى و در هر رنگى كه بنگرى و هر مزه اى كه بچشى دانى كه به آن نمانى و جاى ديگر روى هيچ دلتنگ نباشى و فرموده است كه آزاد مرد آن است كه از رنجانيدن كس نرنجد و جوانمرد آن باشد كه مستحق رنجانيدن را نرنجاند. مولانا سراج الدين قونيوى صاحب صدر و بزرگ وقت بوده، اما با خدمت مولوى خوش نبوده. پيش وى تقرير كردند كه مولانا گفته است كه من با ۷۳ مذهب يكى ام؛ چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بى حرمتى كند. يكى را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگ بود فرستاد كه بر سر جمعى از مولانا بپرس كه تو چنين گــفـته اى؟ اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان. آن كس بيامد و بر مولانا سؤال كرد كه شما چنين گفته ايد كه من با ۷۳ مذهب يكى ام؟! گفت: گفته ام. آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد، مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز كه تو مى گويى هم يكى ام. آن كس خجل شده و بازگشت.
شيخ ركن الدين علاءالدوله سمنانى گفته است كه مرا اين سخن از وى به غايت خوش آمده است. از وى پرسيدند كه درويش كى گناه كند؟ گفت: مگر طعام بى اشتها خورد كه طعام بى اشتها خوردن، درويش را گناهى عظيم است. و گفته كه در اين معنى حضرت خداوندم شمس الدين تبريزى قدس سره فرمود كه علامت مريد قبول يافته آن است كه اصلا ًبا مردم بيگانه صحبت نتواند داشتن و اگر ناگاه در صحبت بيگانه افتد چنان نشيند كه منافق در مسجد و كودك در مكتب و اسير در زندان. و در مرض اخير با اصحاب گفته است كه: از رفتن من غمناك مشويد كه نور منصور رحمة الله تعالى بعد از ۱۵۰ سال بر روح شيخ فريدالدين عطار رحمةالله تجلى كرد و مرشد او شد، و گفت در هر حالتى كه باشيد با من باشيد و مرا ياد كنيد تا من شما را ممد و معاون باشم در هر لباسى كه باشم.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |