سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶ - ۲۷ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Oct 9, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
گزارشى از ميزگرد بررسى كتاب ققنوس فاتح نوشته گلعلى بابايى
دل سروده هائى براى روزهاى آتش و خون از رضا اسماعيلى
داستان شهدا
گزارشى از ميزگرد بررسى كتاب ققنوس فاتح نوشته گلعلى بابايى
دشوارى هاى داستان خواندن
319473.jpg
سيدحبيب حبيب پور

در آستانه هفته دفاع مقدس و تجليل از ايثارگران عزيز و حماسه آفرين ايران اسلامى، سراى اهل قلم، ميزبان جمعى از علاقه مندان ادبيات پايدارى بود تا در كنار هم به بررسى و نقد كتاب ققنوس فاتح نوشته گلعلى بابايى بپردازند. اين كتاب دربردارنده خاطراتى از زندگى افتخارآفرين سردار شهيد مهندس محسن وزوايى است كه در سال ۱۳۸۵ به وسيله نشر شاهد به چاپ رسيد و در ۱۶ بخش يا به قول نويسنده اش ۱۶ منظر تقسيم شده است.
نويسنده در مقدمه اين كتاب آورده است: «زندگى پرماجراى قهرمان محورى اين اثر ـ در نظر مؤلف - شباهت شگفت انگيزى به سرگذشت ققنوس، آن پرنده اساطيرى دارد. هر كس باور ندارد، يك بار از سر تأمل و دقت، اين كتاب را بخواند.»
شركت كنندگان در ميزگرد بررسى و نقد كتاب ققنوس فاتح عبارتند از سعيد علاميان، رحيم مخدومى و حميد باباوند و در كنار آنها گلعلى بابايى (نويسنده كتاب) حضور دارد.
گلعلى بابايى ابتدا در مورد انگيزه اش از پرداخت به زندگى شهيد محسن وزوايى مى گويد: «به واسطه كارهايى كه در كنگره سرداران شهيد استان تهران برعهده داشتم، در تحقيق و تفحص هايم، شيفته و عاشق اين شهيد شدم و با خود عهد بستم كه براى او كارى مستقل انجام دهم. »
تحقيقات خود را سروسامان دادم تا آن كه نشر شاهد، طرح را پذيرفت. من در اين كتاب، تلاش كرده ام كه از مستندات و مدارك در مقاطع مختلف زندگى آن شهيد عزيز، بهره ببرم. بخش هاى اين كتاب در ۳ فصل: قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، پس از پيروزى و مشخصاً فتح لانه جاسوسى آمريكا و عاقبت جنگ تحميلى و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى تدوين شده است. خاطرات اين ۱۶ منظر، مستند به صحبت راويان و اسناد است و تنها براى جذابيت بيشتر كتاب، فضاسازى شده است.
سپس سعيد علاميان درخصوص موضوع كتاب اظهار مى دارد:«موضوع ها و روايت هاى كتاب، بسيار جذاب و گاه كم نظيرند مانند آن كه در صفحه ۵۶ كتاب مى خوانيم كه شهيد وزوايى، آب خود را به اسير عراقى مى دهد. يا آن كه در صفحه ۳۷ كتاب آمده است: «محسن بر اثر اصابت تير مستقيم تانك، بشدت زخمى شد. زخمى كه نه، آش ولاش شد! خودم را بالاى سر او رساندم. نيمه هوش بود و چون فكش شكسته بود، نمى توانست صحبت كند. روى او را بوسيدم و كمى با او صحبت كردم. با چشم اشاره كرد كه برايش قلم و كاغذ بياورم. قلم و كاغذ را گرفت و با دست سالمش جمله اى نوشت: «ظاهراً توفيق شهادت حاصل شد. من اينها را به شما مى سپارم. خداحافظ»
اين از آن جملاتى است كه علم و آگاهى محسن به شهادت خود را بر همه آشكار مى سازد. موضوع هايى كه در كتاب آمده اند، برخى سوژه هاى بكر و دست نخورده اى هستند كه هنرمندان از جمله شاعران و فيلمسازان مى توانند از آنها الهام بگيرند و آثارى زيبا و جاودانه بيافرينند. رحيم مخدومى ابتدا درخصوص لزوم جلسات نقد كتاب مى گويد: اين جلسات نقد، به نويسنده كمك مى كند تا اثر را بررسى كند. براى ديگران بخصوص اهالى ادبيات هم تلنگرى است و زنگ بيدارباش.
او سپس در مورد كتاب ققنوس فاتح اظهار مى دارد: اين كتاب، اثرى زيباست كه ويژگى مهم آن تنوع آن است: تنوع در راويان، تنوع اسناد و عكس ها، كثرت راويان، دوست و دشمن، (از حسين كامل داماد صدام تا اسير عراقى و دوست شهيد كه مقيم خارج از كشور است. رزمندگان، فرماندهان و خانواده و پدر و مادر و برادر شهيد) اين تنوع، اثر را به سمت اثرى جامع نزديك مى كند كه تلاش نويسنده ستودنى است.
حميد باباوند در رابطه با عدم مشخص بودن برخى راويان، اشاره مى كند و علاميان، سخن او را اين گونه ادامه مى دهد:«آنچه از خاطره بايد دريافت ۳ عنصر است: زمان، مكان و راوى. در خاطرات اين كتاب، زمان و مكان، مشخص و گويا هستند و حتى برخى جاها به جزئيات زمان و مكان پرداخته شده است اما در برخى از خاطرات، راوى، مشخص نشده است و اين تا حدودى به استناد خاطرات، ضربه زده است زيرا ذكر منبع و نام راوى، خاطره را محكم تر مى كند و جاى هيچ شك و شبهه اى براى خواننده باقى نمى گذارد.»
گلعلى بابايى نويسنده كتاب در اين خصوص پاسخ مى دهد:«قرار بود در ابتداى كتاب نام راويان آورده شود كه متأسفانه اين اسامى چاپ نشد. اما در يك نگاه كلى به راويان اشاراتى شده است و در مورد برخى ديگر از روايت ها مانند خداحافظى مادر با پيكر آن شهيد، از نشريه اميد انقلاب به قلم بيژن شفق، نقل شده است.»
حميد باباوند با اشاره به اين كه در كتاب ققنوس فاتح ۱۶ خاطره، وصيتنامه و زندگينامه كوتاه شهيد، ۹۹ عكس از مراحل مختلف زندگى شهيد و فضاهاى ديگر و يك برگ سند آمده است مى گويد: دوره قبل از مبارزات دانشجويى شهيد ذكر نشده است و اين در حالى است كه پدر وى از ياران مرحوم آيت الله كاشانى بوده است و تأثير پدر بر شخصيت پسر، بيان نشده است. در بخش پس از انقلاب، به مدت زمانى كه شهيد معلم بوده و سپس در جهادسازندگى به خدمت مشغول بوده است، اشاره نشده است. در كتاب، در مورد دفاع مقدس هم، خيلى سريع به اوج جنگ مى رسيم و از روزهاى آغاز جنگ تحميلى چيزى گفته نمى شود.
سعيد علاميان درخصوص كتاب مى گويد: كتاب، موجز است و قصد نويسنده، دورى از اطناب و اطاله گفتار بوده. نويسنده خواسته است كتاب را براى عموم مردم بنويسد و اين هدف ايجاز را موجب شده است.
گلعلى بابايى نيز در اين خصوص اضافه مى كند: چون قرارداد كتاب۱۵۰ صفحه بود مجبور به ايجاز شدم.
در اين ميزگرد، مباحثه اى جدى ميان سعيد علاميان و رحيم مخدومى درخصوص خاطره يا داستان خاطره بودن كتاب درمى گيرد. سعيد علاميان معتقد است: چون كتاب به اسناد و مدارك و روايت ها تكيه كرده است پس خاطره است يعنى آنچه برپيشانى كتاب آمده است. اما رحيم مخدومى اعتقاد دارد كه اينگونه كتاب ها خاطره نيستند چون فضاسازى هايى كه در برخى از مقاطع كتاب شده است، كتاب را به سمت داستان ـ خاطره مى برند و موضوع را از آن استناد جدا مى سازد. او اضافه مى كند: خاطره، در گذشته اتفاق مى افتد و براى آن فعل ماضى به كار مى رود اما داستان مى تواند، در زمان حال هم باشد و در بخش هاى بسيارى از اين كتاب، فعل حال به كار گرفته شده است نه ماضى. به همين دليل، نمى توان آن را كتاب خاطره ناميد.
سعيد علاميان ـ اما ـ باز هم بر نظر خود تأكيد دارد و مى گويد: نويسنده در مقدمه كتاب آورده است: «حكايت هاى بازنويسى شده در اين اثر، مستند به ده ها برگ فيش خاطرات موجود در آرشيوهاى ثبت وقايع دوران دفاع مقدس و صدها دقيقه نوار، شامل مذاكرات، جلسات نظامى، مكالمات بى سيم، مصاحبه راويان اعزامى دفتر سياسى وقت سپاه پاسداران به جبهه هاى غرب و جنوب و سرانجام مستندات محفوظ مانده در نزد برخى از ياران نزديك قهرمان محورى اين كتاب است. براى من همين افتخار بس كه توفيق گردآورى و تدوين اين مستندات را داشته ام.» وقتى نويسنده اين صراحت را دارد ديگر چگونه مى توان اين كتاب را «داستان ـ خاطره» ناميد؟
نويسنده كتاب در اين خصوص پادرميانى مى كند و مى گويد: شما هرچه بخواهيد، نام اين كتاب را بگذاريد. من در برابر عظمت اين شهيد، احساس مسئوليت كردم و اين كتاب را با اين قلم ـ كه گاهى فضاسازى آن، بسيار پررنگ شده است ـ براى نسل جوان و مشتاق ارزش هاى دفاع مقدس، براساس مستندات، تدوين كرده ام و اميدوارم كه مورد توجه و استفاده آنها قرار گيرد.
دل سروده هائى براى روزهاى آتش و خون از رضا اسماعيلى
زخم جوانمرد
319467.jpg
چه شد آن روزهاى آتش و خون
خدا مردان آتش بال مجنون
على مردان يا زهرا و ياهو
بهشتى سيرتان يا على گو
چه شد آن خاكريز، آن جبهه، آن درد
چه شد آن تيغ، آن زخم جوانمرد
كجا رفتند مردان عدالت؟
بسيجى سيرتان راست قامت
هم آنانى كه عاشورا قيامند
شهيدان بلى گوى امامند
چه دلتنگم، چه دلتنگم، چه دلتنگ
كجا رفتيد اى مردان يك رنگ؟!
شما رفتيد و حسرت سهم من شد
جنون و داغ غربت سهم من شد
شما رفتيد و من اينجا غريبم
ز فيض سرخ مردن بى نصيبم
شهادت، اى شهادت، ناز شستت
پرستو كن مرا، قربان دستت
مبادا بوى نامردى بگيريم
شبى در خواب بى دردى بميريم
مبادا در شب شهوت بپوسيم
درون دخمه رخوت بپوسيم
«دلا در عاشقى ثابت قدم باش»
مريد خدمت پير حرم باش
از اين پس نيز، رهپوى «ولى» باش
مريد حضرت «سيدعلى» باش
كه اين گرد خراسانى حسينى ست
علم بر دوش اين پور خمينى ست

اشراق رود
تقديم به روح پرفتوح شهيد غريب، محمدجواد تندگويان:
* سردار آتش نوش
آمد از لبخند باران، آمد از اشراق رود
مردى از آيينه روشن تر، صداقت تار و پود
كيست اين مجنون عاشق، كيست اين روح غريب؟
كيست اين اندوه پرپر، كيست اين داغ كبود؟
كيست اين؟ يك شمس ديگر، وارث تيغ و غزل
كيست اين؟ يك روح شرقى، وارث عشق و سرود
يك سر سبز و زبانى سرخ، جانى شعله ور
سهم اين سردار آتش نوش توفان گرد بود
يا كريمى بود عاشق، غرق در سير و سلوك
مثل مولانا شقايق، غرق در كشف و شهود
يك شب آمد، سرخ مردن را تبسم كرد و رفت
ما نفهميديم اما، آن تبسم را، چه سود!
مثل روح گل شكفت و مثل بوى گل پريد
تا كه دل بستيم بر او، داغ او آمد فرود
مردى از خواب زمين كوچيد، يك شب، ناگهان
آسمان را خواب ديد و شد پرستو، پر گشود
اين غزل ـ آتش، فقط يك جرعه از اندوه اوست
آه اگر مى شد بنوشم داغ او را رود، رود ...
تا زبانى سرخ دارد عشق در كام جنون
مى توان از «تندگويان» اى دل عاشق، سرود
* هشت فصل نفس
يك روز جنگى بود، امروز جنگى نيست!
امروز تكليف نسل شقايق چيست؟
نسل شقايق، آى...! اى سبزهاى سرخ
تكليف تان عشق است، تفسير شيدايى ست
دست شما روشن، شمشيرتان گل شد
تفسير اين اعجاز، اى سينه سرخان چيست؟
برخيز و چون خورشيد، آيينه قسمت كن
تفسير اين اعجاز، جز عشق و رحمت نيست
در هشت فصل عشق، منصور ما بوديم
در هشت فصل نفس، منصور آيا كيست؟!
نسل شقايق، آى...! خورشيد مى خندد
بايد پرستو شد، تا آسمان آبى ست
داستان شهدا
ميان سرخى غروب
319482.jpg
مريم عرفانيان

سر كه برگرداندم، اطرافم را غبار پوشانده بود. صداى ناله از گوشه و كنار و حتى از كمى دورتر به گوش مى رسيد. نگاهم تيرگى مى كرد. غبار آرام آرام نشست و من به چشم ديدم برادرهايى را كه در سرخى خون خود غلتيده بودند و برخى ديگر حتى چهره هايشان نيز قابل تشخيص نبود.
بدنم سست بود. جاى تركش هايى كه در بدنم فرو رفته بودند، مى سوخت. خواستم بلند شوم. خواستم فرياد بكشم و طلب كمك كنم، ولى هيچ كس نبود تا به كمك زخمى ها بيايد. روى خاك، خودم را كشان كشان جلو بردم. گودالى يافتم كه فقط به اندازه قامت من بود. به گودال سرازير شدم. تمام بدنم درد مى كرد. به سختى درون گودال غلتيدم. دربرابر نگاهم آسمان را مى ديدم و خورشيدى كه سوزان تر از هميشه مى تابيد. كاش باران مى باريد. لب هايم خشكيده بود. تشنه بودم. قمقمه ام خالى بود.
لحظاتى پيش دشمن ناگهان غافلگيرمان كرده و تير و تركش و خمپاره بر سرمان فرو ريخته بود.
شايد بيشتر بچه هاى گردان شهيد شده اند. نمى دانم بر سر آن جوان ۱۸ ساله چه آمده. همان كه شب قبل از عمليات وصيتنامه اش را نوشته بود و غسل شهادت كرده بود. مهدى، او كه محاسنش تازه جوانه زده بود و دائم مى گفت دوست دارد چون اباعبدالله بى سر از دنيا برود. شايد زخمى شده و... شايد هم من تنها بازمانده گردان باشم. نمى دانم كس ديگرى هم هنوز زنده هست يا نه.
چرا كسى نمى آيد؟ كسى نمى آيد تا زخمى ها را جمع كند. آفتاب مستقيم روى چشم هايم افتاده. چشم هايم مى سوزد. لب هايم خشك شده و زبانم چون تكه اى چوب به دهانم چسبيده است.
زبانم را دور لب هاى ترك خورده ام مى چرخانم. طعم تلخ تشنگى در وجودم مى دود. به آسمان چشم مى دوزم؛ خورشيد از برابر چشمانم گذشته است. هيچ ابرى در آسمان نيست. كاش باران ببارد.
صدايى مى آيد. صداى قدم هاى چند نفر. شايد براى كمك آمده اند. حتماً براى جمع كردن زخمى ها آمده اند. حتماً قمقمه هايشان پر از آب است. حتماً...
مى خواهم فرياد بكشم. فرياد بكشم و بگويم من اين جا هستم؛ ميان اين گودال. نكند كه بروند؟ نكند كه مرا نبينند. به لبه گودال رسيده اند. از لاى چشم هاى نيمه بازم نگاهشان مى كنم. فارسى حرف مى زنند و قهقهه سر مى دهند.
خودى نيستند. اين را از حرف هايشان مى فهمم. بايد چشم هايم را ببندم و خودم را به مردن بزنم. مبادا كه اسير شوم. نفسم را در سينه حبس مى كنم. بايد طورى نفس بكشم كه...
بالاى سرم ايستاده اند. سايه هاى شان روى چشم هايم مى افتد. مى خندند. صداى قهقهه هاى بلندشان در دشت گم مى شود. لب هاى خشكيده ام را بر هم مى فشارم. يكى از آنها خنجرى در دست دارد و با دستى ديگر سرى را در هوا تكان مى دهد. صداى لهجه دارش در گوشم مى پيچيد: «اين يارو، اين يارو كه تو گودال هست. سر اين را هم ببريم؟»
ديگرى درحالى كه درون كيسه اى را مى كاود، نگاهى به تن پر از خون من مى اندازد وسر تكان مى دهد. مى گويد: «نه، اين يارو كه ريش نداره. سر اونايى كه ريش دارن رو بايد ببريم. فقط براى سر ريش دار ۲۰۰۰دينار مى دن.»
اولى سر را در هوا تكان مى دهد و با ناراحتى مى گويد: «فقط ۲۰۰۰ دينار براى اين همه زحمت؟»
دومى در حالى كه كيسه را گره مى زند، ادامه مى دهد: «بيا بريم! اين يكى كه شانس آورد. حتماً اون طرف ها مى تونيم چند تا سر ديگه پيدا كنيم...»
نفسم در سينه بند آمده. از لاى پلك هاى نيمه بازم صورت خون آلود مهدى را مى بينم كه در دستان مرد در هوا تاب مى خورد. طعم تلخ خونى كه از سرش مى ريزد، در دهانم مى پيچد.
سايه آن دو مرد از روى چشم هايم جمع مى شود. چشم هايم مى سوزد. جوشش اشك را در آن احساس مى كنم. ديگر تشنه نيستم. حتى جاى تركش هاى بدنم ديگر نمى سوزد. در برابر نگاهم، در آسمانى كه سرخى غروب آن را فراگرفته است، چند پرنده آرام مى گذرند.
صورت مهدى ميان سرخى غروب به من مى خندد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |