|
شعر
|
|
|
|
كاردستى
|
|
|
|
|
|
از من بپرس
|
|
|
|
|
|
۴*۶
|
|
|
|
|
شعر
وقتى بزرگ شدم!
شل سيلوراستاين
وقتى بزرگ شدم دلم مى خواد هركس باشم جز يه پدر بداخلاق يه آدم عصبانى يه آدم نا اميد كه با همه سرجنگ داره يه آدم گنده كه الكى فيس وافاده داره يه... مثل اين كه ديگه كسى باقى نموند پس بهتره فعلاً بزرگ نشم تا ببينم بعد چى مى شه!
|
|
|
|
|
كاردستى
گردنبند مصر باستان
اشرف پورمند
وسايل مورد نياز مقوا (كاغذ نسبتاً ضخيم يا مقواى نازك) كاغذ كادوهاى زرورقى براق به رنگ هاى طلايى، سبز و قرمز روبان ، قيچى، چسب ۱- اگر در خانه خودتان يا دوستان تان كوچولويى داريد از روى پيش بند الگو برداريد و روى مقوا ببريد. حواس تان باشد مقوا را تا كنيد و پيش بند تا شده را رويش بكشيد. ۲- نوارهايى از هر سه رنگ كاغذ كادوهايى كه داريد مانند الگو ببريد و روى مقوا بگذاريد طورى كه انتهاى آنها روى هم قرار بگيرد و حالت دايره اى شكل آن حفظ شود. كاغذهاى رنگى اضافه را كه از مقوا بيرون آمده ببريد وبعضى لبه ها را كه قرار است روى هم قرار گيرد، به خوبى چسب بزنيد تا از جايش بلند نشود. در دو طرف بالاى گردن بند دو سوراخ ايجاد كنيد و يك تكه روبان رد كنيد. حالا مى توانيد گردنبند مصرى را به گردن تان آويزان كنيد.
|
|
|
|
|
گلى كه نه ريشه داشت نه عطر خارى كه با سه كلمه شاعر شد
|
|
|
حسن فرامرزى
«چهارچشمى مراقب» درست ۴ سانتيمتر پائين تر از گلبرگ هاى تودرتوى گل قرار داشت و مى دانست گل هميشه دنبال يك دماغ خوب و اصيل و احساساتى است. اما سال ها بود كه هيچ دماغى از آن طرف ها رد نشده بود. «چهارچشمى مراقب» اسمى بود كه خارهاى ديگر روى خارى گذاشته بودند كه ۴ سانتيمتر پائين تر از گل بود و هيچ وقت نمى خوابيد. او شبانه روز با هشيارى دور و برش را به خوبى مى پاييد مبادا دماغى آن طرف ها پيدايش شود. خارهاى ديگر هميشه چرت مى زدند يا حواسشان جاى ديگرى بود. آنها وقتى از اين همه دقت چهارچشمى به ستوه مى آمدند به او مى گفتند خارخل! خارها مى گفتند سال هاست گذر هيچ دماغى آن طرف ها نيفتاده و دليلى ندارد يك خار تمام زندگى اش را صرف يك دلشوره بيهوده كند. «چهارچشمى مراقب» هميشه در برابر حرف هاى آنها سكوت مى كرد. خارها فكر مى كردند او خودش را به بى اعتنايى مى زند اما «چهارچشمى مراقب» آنقدر حواسش به دور و برش بود كه اصلاً حرف هاى آنها را نمى شنيد. «چهارچشمى مراقب» با خودش مى گفت هر لحظه ممكن است سروكله يك دماغ پيدا شود و غافلگيرم كند. او دو، سه بار كه خواسته بود كمى بخوابد كابوس وحشتناكى ديده بود. كابوسى كه هر دو، سه بار مانند هم تكرار شده بود؛ دماغى بزرگ با ۲ حفره به اندازه ۲ غار كه با صداى وحشتناكى به گلبرگ هاى گل نزديك و نزديك تر مى شد. همين تصوير اوليه از يك كابوس كافى بود كه خواب را ماه ها از «چهارچشمى مراقب» دور كند. اما يك اتفاق كوچك، زندگى «چهارچشمى مراقب» را به كلى تغيير داد. او روزى مانند هميشه داشت تنها كار زندگى اش را انجام مى داد كه باد با خودش گل عجيب و غريبى را به نزديكى هايش آورد. «چهارچشمى مراقب» با خودش گفت: چه گل عجيب درخشانى! گل عجيب در زاويه اى قرار گرفته بود كه فقط «چهارچشمى مراقب» مى توانست آن را ببيند. بخشى از آن گل عجيب و غريب زير شكاف يك سنگ بزرگ بود و وقتى باد مى آمد گل عجيب شروع مى كرد به آواز خواندن. خارهاى ديگر متوجه آواز آن گل عجيب نشدند ، آنها هميشه چرت مى زدند يا با صداى بلند با هم صحبت مى كردند. «چهارچشمى مراقب» از همان روز عاشق گل عجيبى شد كه فقط يك گلبرگ داشت، زير آفتاب مى درخشيد و وقتى باد مى وزيد آواز مى خواند. خارها ذهن ساده اى دارند، حافظه خارها فقط گنجايش چند كلمه ساده را دارد و آنها در طول زندگى تمام كارهايشان را با همان چند كلمه ساده انجام مى دهند. «چهارچشمى مراقب» براى اين كه به آن گل عجيب و غريب ثابت كند كه چقدر دوستش دارد شروع كرد به سرودن شعر. اما فقط ۳ كلمه در ذهنش داشت و با همان ۳ كلمه بايد احساساتش را به آن گل عجيب و غريب نشان مى داد. او به اين فكر مى كرد كه چگونه با ۳ كلمه مى تواند شعرهاى عاشقانه بگويد. «چهارچشمى مراقب» ساعت هاى زيادى را مى نشست و همان ۳ كلمه را بارها در ذهنش جابه جا مى كرد، كلمات را مى بريد و حرف هايشان را پس وپيش مى كرد. لحن هاى زيادى را مى آزمود اما راضى نمى شد، با اين همه اجازه نمى داد نااميدى بر او مسلط شود، با خودش مى گفت حتماً بايد راهى وجود داشته باشد كه يك خار با ۳ كلمه بتواند شعر بگويد. روزهاى زيادى گذشت تا اين كه «چهارچشمى مراقب» بتدريج به راز آن ۳ كلمه پى برد و توانست شعرهاى زيادى براى آن گل عجيب و غريب بگويد. گفتن آن شعرها كارساده اى نبود و «چهارچشمى مراقب» را خسته مى كرد. او شب ها شعر مى گفت و به آسمان و ستاره هايش خيره مى شد، از صبح تا ظهر شعرهايش را در ذهنش ويرايش مى كرد و بعدازظهر چند دقيقه اى مى خوابيد بدون اين كه كابوس دماغ را ببيند. يك روز وقتى «چهارچشمى مراقب» هنگام غروب از خواب بيدار شد و مانند هميشه از دور به آن گل عجيب و غريب سلام داد و سرش را بالا گرفت كه به آسمان نگاه كند ديد گل بالاى سرش نيست. «چهارچشمى مراقب» ناراحت شد اما كمى بعد به كلى فراموش كرد چون آن گل عجيب و غريب سر جايش بود و داشت آواز مى خواند. بعدها كه رفت وآمد آدم ها به آنجا زيادتر شد جايى كه «چهارچشمى مراقب» و خارها و گل هاى ديگر قرار داشتند پر شد از گل هاى عجيب و غريبى كه از دست آدم ها مى افتاد و زير نور آفتاب مى درخشيد. آن گل ها در واقع سلفون شكلات ها و بيسكويت ها بودند، هيچ ريشه و عطرى نداشتند و حتماً بايد آفتاب و باد مى آمد تا بدرخشند و آواز بخوانند.
|
|
|
|
|
از من بپرس
شكلات چه طورى درست مى شه؟
|
|
|
مترجم: غزاله مرعشى
چقدر درباره شكلات مى دانيد؟ آيا مى دانيد شكلات چگونه درست مى شود؟ شكلات از ميوه هاى درختى به نام درخت كاكائو كه در جنگل هاى باران زاى آمريكاى جنوبى مى رويد درست مى شود. نام علمى درخت كاكائو «تئوبروما» است . خيلى از افرادى كه عاشق خوردن شكلات هستند، معتقدند اين نام واقعاً برازنده درخت كاكائو است! اگر روزى درخت كاكائو را ببينيد احتمالاً نخستين چيزى كه توجهتان را جلب مى كند ميوه هاى اين درخت است. اين ميوه ها تقريباً در شكل و اندازه يك توپ فوتبال آمريكايى است. ۶ ماه طول مى كشد تا ميوه هاى درخت كاملاً برسند. سپس كشاورزان آنها را دستچين مى كنند. اگر پوسته يكى از آنها را بشكنيد حدود ۳۰ تا ۴۰ دانه بنفش رنگ كه درون خمير سفيدرنگ چسبناكى قرار گرفته اند خواهيد ديد. آنها دانه هاى كاكائو هستند. دانه هاى كاكائو حدود يك هفته در اين خمير خيسانده مى شوند تا طعم دار شوند و رنگشان به قهوه اى تيره تغيير كند. بعد از آن كه دانه ها به قدر كافى خيس خوردند، آنها را در آفتاب خشك كرده، بسته بندى مى كنند و به كارخانه هاى شكلات سازى مى فرستند. در كارخانه، ابتدا دانه هاى كاكائو را به دقت بررسى مى كنند و آنهايى را كه براى ساخت شكلات مناسب است، بو مى دهند. بو دادن موجب مى شود دانه هاى كاكائو، رنگ، طعم و عطر بهترى داشته باشد. دانه هاى بو داده شده، خرد شده و سپس آب مى شوند تا اصلى ترين ماده سازنده شكلات يعنى مايع شكلات آماده شود. اين مايع بسيار تلخ است. حالا بقيه افزودنى ها مانند شكر به اين مايع اضافه مى شود. بعد از اين كه مواد به خوبى مخلوط شدند مايع را گرم كرده و بعد آن را سرد مى كنند. سپس دوباره به مايع حرارت مى دهند و آن را درون قالب هاى مختلف مى ريزند. بعد از سرد شدن، شكلات را بسته بندى كرده و به مغازه ها مى برند. شكلات خوشمزه است اما نبايد در خوردن آن زياده روى كنيد.
|
|
|
|
|
آرزويى ازصميم دل
|
|
|
مترجم: لادن خضرى
هرگز روزى را كه مادرم مجبورم كرد به جشن تولد يكى از همكلاسى هايم بروم، فراموش نمى كنم. من كلاس سوم خانم «بلاك» در «وى چيتاى» تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه بسيار فقيرانه اى را كه با دست نوشته شده بود، به خانه آوردم و گفتم: «من نمى رم، اون تازه به مدرسه ما اومده. اسمش روته. برينس و پت هم نمى رن. اون هر ۳۶ تاى مارو دعوت كرده!» مامان نگاهى به دعوتنامه انداخت و يك مرتبه چهره اش درهم رفت و غمگين شد و گفت: «تو بايد برى. همين فردا يك هديه مى خرم.» باورم نمى شد. سابقه نداشت كه مامان، مرا مجبور كند كه به جايى بروم. من ترجيح مى دادم بميرم، اما به آن ميهمانى نروم، ولى بى تابى و اعتراض من كمترين تأثيرى روى مامان نداشت. روز شنبه، مامان، به زور مرا از رختخواب بيرون كشيد و وادارم كرد لباس آراسته اى بپوشم و آينه صورتى مرواريد نشانى را كه براى «روت» خريده بود، كادو كنم و راه بيفتم. بعد مرا با ماشين سفيدش به خانه روت برد و پياده كرد. موقعى كه از پله هاى پوسيده خانه آنها بالا مى رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه شان به بدى پله ها نبود و دست كم روى مبل هاى پوسيده شان ملافه هاى سفيد و تميزى پهن كرده بودند. بزرگترين كيكى را كه در عمرم ديده بودم، روى ميز گذاشته بودند و روى آن ۹ تا شمع قرار داشت. ۳۶ ليوان يك بار مصرف هم كنار كيك بود كه نام تك تك بچه هاى كلاس را روى آنها نوشته بودند و پر از شربت خانگى بود. در دل خدا را شكر كردم كه وقتى بچه ها بيايند اوضاع آنقدرها كه فكرش را مى كردم، بد نخواهد بود. از روت پرسيدم: «مامانت كو؟» به كف اتاق نگاه كرد و گفت: «مريضه. خوابيده.» «پدرت كو؟» «رفته.» جز صداى سرفه هاى خشكى كه از اتاق بغلى مى آمد، هيچ صدايى سكوت را نمى شكست. يك مرتبه از فكرى كه به ذهنم رسيد، وحشت كردم: هيچ يك از بچه هاى كلاس به ميهمانى نمى آمد. ناگهان همه وجودم لبريز از احساس همدردى و تأسف شد. در اين افكار غوطه ور بودم كه صداى هق هق گريه روت را شنيدم. نگاهش كردم صورتش غرق اشك شده بود. دل كودكانه ام از حس همدردى نسبت به او و خشم نسبت به ۳۵ همكلاسى خودخواهم لبريز شد. از ته دل فرياد زدم: «كسى به اونا احتياج داره؟» و ۲ نفرى با هم بهترين جشن تولد دنيا را برگزار كرديم. كبريت را نتوانستيم پيدا كنيم و براى آن كه مادر روتى (حالا ديگر روت شده بود روتى!) را از خواب بيدار نكنيم، وانمود كرديم كه شمع ها روشن هستند و روتى ۱۰۰ بار آنها را خاموش كرد. در يك چشم به هم زدن ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. پشت سر هم از روتى تشكر كردم و او را بوسيدم و به او گفتم: «بهترين جشن تولدى بود كه تا به حال رفته بودم روتى!» هنگامى كه راه افتاديم، به مامان گفتم: «مامان! نمى دونى چقدر خوش گذشت. روتى خيلى باهوشه. همه بازى هارو برد، ولى چون خوب نبود كه مهمون برنده نشه، جايزه هارو با هم نصف كرديم. مامان! اگه بدونى روتى چقدر آينه اى رو كه خريدى دوست داشت. خدا مى دونه تا دوشنبه كه برگردم مدرسه چه جورى تاب بيارم كه به همه شون بگم چه مهمونى خوبى رو از دست دادن.» مامان لحظه اى نگاهم كرد، بعد در حالى كه چشم هايش پر از اشك بودند، مرا در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: «بهت افتخار مى كنم دخترم!» آن روز، من بزرگترين درس زندگى ام را از بزرگترين معلم زندگى ام گرفتم و آن هم اين كه حضور حتى يك نفر در زمان و مكان مناسب، مى تواند بزرگترين تغييرها را به وجود بياورد و بيشترين تأثيرها را بگذارد و مامان با مجبور كردن من به شركت در جشن ۹ سالگى روتى، بزرگترين تأثير را در زندگى و طرز فكر من و روتى به جا گذاشت.
|
|
|
|
|
۴*۶
روز جهانى كودك
جهانى شايسته كودكان جهانى بدون خشونت دستات مى تونن منو برنجونن يا اين كه منو ناز بكنن دستات امروز مى خوان چكار بكنن؟
|
|
|
|