|
استمداد زن بيمار و ۳ فرزند يتيم از وزارت دادگسترى
چشم انتظار
|
|
|
حميده گودرزى
آرام، آرام گوشه اتاق كوچكش مشغول پاك كردن سبزى بود. دستش به هيچ كارى نمى رفت. اما بايد تا آخر شب كلى سبزى براى مهمونى فردا شب «مهين خانم» - مشترى هميشگى اش - آماده مى كرد. تازه اين مشترى وسواسى، سفارش يك لباس هم داده بود كه آن را هم خيلى زود، مى خواست. دنيا ديگه برايش رنگ و بويى نداشت، تنها چيزى كه اون رو اميدوار مى كرد آينده سه فرزندش بود. دوست داشت هر چه زودتر، خودش و بچه هايش را از اين در به درى نجات دهد و هر طور شده سرپناهى براى آنها فراهم كند. از زندگى پردرد و رنجش خسته شده بود. بچه ها هم كم كم بزرگ مى شدند. پسر بزرگش حسين۲۰ ساله شده بود. طفلك كلاس اول دبيرستان بود كه خبر قتل پدر زندانى اش را شنيد. به همين خاطر درس و مدرسه را رها كرد و رفت سر كار تا دست مادر و دو خواهر كوچكترش مقابل هر كسى باز نشود. اما پولى كه از كارگرى در مغازه هاى مردم به دست مى آورد خيلى كم بود. حتى كفاف خرج يك هفته اى آنها را هم نمى داد. تازه بايد بابت زندگى در اتاق ۲۰ مترى اجاره اى شان هم ماهانه ۸۰ هزار تومان پرداخت مى كردند. اعظم راه به جايى نداشت. پسرش خيلى جوان بود و از او توقع بيشترى نمى رفت. ضمن اين كه نمى خواست، دو دخترش هم به خاطر فقر، ندارى و بى پدرى ترك تحصيل كنند. از سوى ديگر با دردى كه به تازگى توى زانوهايش افتاده بود، ديگه نمى توانست در آرايشگاه روى پا بايستد. دكتر هم هشدار جدى در اين باره به او داده بود. بنابراين چاره اى جز خياطى و سبزى پاك كردن و كار در خانه هاى مردم نداشت. اعظم خانم حسابى تو فكر بود كه ناگهان، «غزاله» دختر كوچكش وارد اتاق شد. بوى مطبوع سبزى تمام فضاى اتاق را پر كرده بود. بوى سبزى تنها چيزى بود كه تقريباً اين روزها در خونه اون ها به مشام مى رسيد. غزاله با ديدن مادرش، غرولندكنان گفت: مامان من ديگه از اين زندگى خسته شدم. آخه تا كى بايد تو اين اتاق كوچيك زندگى كنيم. مگه ما آدم نيستيم. بعد در حالى كه بغض راه گلويش را بسته بود، خواست كه از اتاق بيرون بره. اما مثل اين كه پاهايش او را يارى نمى دادند. آرام صورتش را به طرف مادر برگرداند كه ناگهان چشمان معصومش با چشمان بى فروغ مادر گره خورد. مادر با ديدن نگاه هاى مظلومانه دخترش سرش را پائين انداخت. با دستانش قطره هاى اشكى كه گوشه چشمانش جمع شده بود را پاك كرد. در همين هنگام غزاله كه از اين انتظار نا بجاى خود احساس گناه مى كرد، خجالت زده به طرف مادرش رفت و سرش را روى زانوهاى بيمار او گذاشت... اين نوع برخوردها، تقريباً چند روزيك بار بين اعظم و بچه هايش روى مى داد. حق هم داشتند، چون اين روزها خيلى بهشون سخت مى گذشت. ۷ سال بود كه به اميد يافتن قاتل پدرشان وضعيت بحرانى را پشت سر مى گذاشتند. چرا كه اعظم و خانواده اش، ۱۰ سال قبل در بهترين وضعيت ممكن زندگى مى كردند. عباس با آنكه جوان بود اما هيچ كم و كسرى در زندگى نداشت. خونه، ماشين، همسر و سه فرزند. همه چيز بر وفق مراد بود. همه دوستان و آشنايان هم به حال آنها و زندگى شان غبطه مى خوردند. اما «عباس» يك مشكل بزرگ داشت. آن هم سادگى بى حد و حسابش بود. سادگى كه بعدها به نابودى كانون گرم خانواده اش انجاميد. در آن سال ها، وقتى پرويز، يكى از دوستانش به او پيشنهاد داد تا با هم كار پخش مواد غذايى را آغاز كنند او هم بدون تفكر، برنامه ريزى و آينده نگرى چشم بسته جواب مثبت داد. اما غافل از اين كه دوست ناجوانمردش فكر ضربه زدن به عباس و خانواده اش را در سر داشت. او ابتداى كار بابت خريد وسايل مورد نياز كارشان به عده زيادى از فروشندگان چك داد. چند ماه بعد هم پرويز در حالى كه خود را با عده زيادى از طلبكاران روبه رو مى ديد، شبانه پس از جمع آورى تمام اموال مغازه به مكان نامعلومى گريخت. فرداى آن روز طلبكاران كه از وصول چك هاى خود نااميد شده بودند به سراغ عباس آمدند. مرد بيچاره كه از كلاهبردارى هاى شريكش خبر نداشت و حسابى دچار عذاب وجدان شده بود، براى كمك به طلبكاران پرويز، همراه آنان به كلانترى رفت. اما مأموران او را بازداشت كردند. حالا اعظم مانده بود و چند ميليون تومان بدهى و دو دختر و يك پسر قد و نيم قد. به دليل آن كه تحقيقات پليس براى يافتن پرويز به بن بست رسيده بود، عباس به عنوان شريك كارى او و به اتهام كلاهبردارى روانه زندان شد.با حكم دادگاه نيز او محكوم به پرداخت بدهى ها شد. در اين ميان اعظم چاره اى جز مقابله با اين مشكل نداشت. او با اين اميد كه بعد از آزادى عباس وضع زندگى شان رو به راه خواهد شد، از دوستان و آشنايان كلى قرض كرد. همه اسباب و اثاثيه و ماشين شان را هم فروخت تا بدهى شوهرش را بپردازد. اما اين فقط يك خيال باطل بود. روز ۲۰ بهمن سال ۷۹ در حالى كه ۳ سال از زندانى شدن عباس مى گذشت، اعظم موفق شد با آخرين طلبكار شوهرش تسويه حساب كند و نامه آزادى اش را بگيرد. وى خوشحال از اين كه فردا با ارائه اين نامه به زندان تمام بدبختى ها و روزهاى سياه زندگى اش تمام مى شود بلافاصله از دادگاه به خانه رفت و فرزندانش را براى رفتن به خانه خواهرش آماده كرد. اما عمر خوشى اعظم و فرزندانش خيلى كوتاه بود. آنها هنوز خانه را ترك نكرده بودند كه زمزمه هاى قتل عباس در زندان به گوش اعظم رسيد. اين خبر براى زن جوان غيرقابل باور بود. بلافاصله با زندان تماس تلفنى گرفت.اما مأموران گفتند خبر صحت ندارد. سپس اعظم با خيال راحت به خانه خواهرش رفت. اما چرخ بازيگر دست بردار نبود، همه فاميل از قتل عباس صحبت مى كردند. اعظم داشت ديوونه مى شد. «چطور ممكنه، اون قراره فردا آزاد بشه.» و... اما حقيقت داشت. خبر مرگ عباس كابوس و خيال نبود. ساعاتى بعد مأموران با مراجعه به خانه اعظم به او اطلاع دادند كه شوهرش در يك نزاع دسته جمعى در زندان به قتل رسيده است. انگار سختى هاى اعظم تمومى نداشت. از آن زمان به بعد با شكايت اعظم و فرزندانش پيگيرى هاى قضايى و پليسى براى شناسايى و دستگيرى قاتل يا عاملان جنايت آغاز شد. طبق نخستين تحقيقات مشخص شد، زمان حادثه، عباس در محوطه زندان چند زندانى را ديده كه به خاطر يك لنگه دمپايى، پيرمردى را زير مشت و لگدهاى خود گرفته اند و او همان موقع براى دفاع از پيرمرد، خود را جلو انداخت اما در اين ميان قربانى شد چرا كه يكى از زندانيان در درگيرى با ضربه هاى كارد عباس را به قتل رساند. اما هيچگاه ضارب شناسايى نشد. پس از تحقيقات تكميلى ۴ نفر از زندانيان به عنوان عاملان اصلى اين جنايت به دادگاه معرفى شدند. اما از آنجا كه هيچ يك از آنان قتل را به گردن نگرفتند قاضى پرونده نيز به دليل فقدان دلايل و مدارك كافى ۴ نفر را از اتهام قتل تبرئه كرد. همچنين به دليل شناسايى نشدن قاتل اصلى، اين پرونده مختومه اعلام شد. اما اعظم پس از ۸ سال رفت و آمد به مراجع قضايى باز هم موفق شد پرونده قتل شوهرش را دوباره به جريان بيندازد. وى در اين مدت تمام زندگى و خانه اش را هم از دست داد. اعظم براى آنكه فرزندانش بتوانند شب را در يك جاى امن سپرى كنند، اتاقى در خانه يكى از اقوامش اجاره كرد. از سويى ديگر علاوه بر اين كه به دنبال پرونده شوهرش بود، روزها در يك آرايشگاه زنانه نيز مشغول كار شد. اما بيمارى و كار كردن بيش از حد او را از پا انداخت. سرانجام الهى زاده قاضى شعبه ۱۱۵۶ مجتمع قضايى بعثت كه به تازگى مسئول رسيدگى به پرونده قتل عباس شده است پس از مطالعه دقيق پرونده و اطلاع از سرگذشت او و خانواده اش به دليل آن كه تاكنون عامل جنايت دستگير نشده است با صدور رأيى، دستور داد تا ديه كامل اين مرد از صندوق بيت المال به خانواده اش پرداخت شود. اما با وجود تأييد رأى از سوى قضات ديوانعالى كشور باز هم ديه مرد نگون بخت به خانواده نيازمند و بى پناهش پرداخت نشده است. حال اعظم و ۳ فرزندش چشم يارى به مسئولان قوه قضائيه و وزارت دادگسترى دوخته اند تا شايد با دريافت ديه بخشى از مشكلات زندگى شان حل شود.
|