سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶ - ۲۷ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Oct 9, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
استمداد زن بيمار و ۳ فرزند يتيم از وزارت دادگسترى
جويندگان عاطفه
استمداد زن بيمار و ۳ فرزند يتيم از وزارت دادگسترى
چشم انتظار
319458.jpg
حميده گودرزى

آرام، آرام گوشه اتاق كوچكش مشغول پاك كردن سبزى بود. دستش به هيچ كارى نمى رفت. اما بايد تا آخر شب كلى سبزى براى مهمونى فردا شب «مهين خانم» - مشترى هميشگى اش - آماده مى كرد.
تازه اين مشترى وسواسى، سفارش يك لباس هم داده بود كه آن را هم خيلى زود، مى خواست.
دنيا ديگه برايش رنگ و بويى نداشت، تنها چيزى كه اون رو اميدوار مى كرد آينده سه فرزندش بود.
دوست داشت هر چه زودتر، خودش و بچه هايش را از اين در به درى نجات دهد و هر طور شده سرپناهى براى آنها فراهم كند.
از زندگى پردرد و رنجش خسته شده بود. بچه ها هم كم كم بزرگ مى شدند. پسر بزرگش حسين۲۰ ساله شده بود.
طفلك كلاس اول دبيرستان بود كه خبر قتل پدر زندانى اش را شنيد. به همين خاطر درس و مدرسه را رها كرد و رفت سر كار تا دست مادر و دو خواهر كوچكترش مقابل هر كسى باز نشود.
اما پولى كه از كارگرى در مغازه هاى مردم به دست مى آورد خيلى كم بود. حتى كفاف خرج يك هفته اى آنها را هم نمى داد.
تازه بايد بابت زندگى در اتاق ۲۰ مترى اجاره اى شان هم ماهانه ۸۰ هزار تومان پرداخت مى كردند.
اعظم راه به جايى نداشت. پسرش خيلى جوان بود و از او توقع بيشترى نمى رفت. ضمن اين كه نمى خواست، دو دخترش هم به خاطر فقر، ندارى و بى پدرى ترك تحصيل كنند. از سوى ديگر با دردى كه به تازگى توى زانوهايش افتاده بود، ديگه نمى توانست در آرايشگاه روى پا بايستد. دكتر هم هشدار جدى در اين باره به او داده بود. بنابراين چاره اى جز خياطى و سبزى پاك كردن و كار در خانه هاى مردم نداشت.
اعظم خانم حسابى تو فكر بود كه ناگهان، «غزاله» دختر كوچكش وارد اتاق شد. بوى مطبوع سبزى تمام فضاى اتاق را پر كرده بود.
بوى سبزى تنها چيزى بود كه تقريباً اين روزها در خونه اون ها به مشام مى رسيد. غزاله با ديدن مادرش، غرولندكنان گفت: مامان من ديگه از اين زندگى خسته شدم. آخه تا كى بايد تو اين اتاق كوچيك زندگى كنيم. مگه ما آدم نيستيم. بعد در حالى كه بغض راه گلويش را بسته بود، خواست كه از اتاق بيرون بره. اما مثل اين كه پاهايش او را يارى نمى دادند. آرام صورتش را به طرف مادر برگرداند كه ناگهان چشمان معصومش با چشمان بى فروغ مادر گره خورد.
مادر با ديدن نگاه هاى مظلومانه دخترش سرش را پائين انداخت. با دستانش قطره هاى اشكى كه گوشه چشمانش جمع شده بود را پاك كرد. در همين هنگام غزاله كه از اين انتظار نا بجاى خود احساس گناه مى كرد، خجالت زده به طرف مادرش رفت و سرش را روى زانوهاى بيمار او گذاشت... اين نوع برخوردها، تقريباً چند روزيك بار بين اعظم و بچه هايش روى مى داد.
حق هم داشتند، چون اين روزها خيلى بهشون سخت مى گذشت. ۷ سال بود كه به اميد يافتن قاتل پدرشان وضعيت بحرانى را پشت سر مى گذاشتند.
چرا كه اعظم و خانواده اش، ۱۰ سال قبل در بهترين وضعيت ممكن زندگى مى كردند.
عباس با آنكه جوان بود اما هيچ كم و كسرى در زندگى نداشت. خونه، ماشين، همسر و سه فرزند.
همه چيز بر وفق مراد بود. همه دوستان و آشنايان هم به حال آنها و زندگى شان غبطه مى خوردند.
اما «عباس» يك مشكل بزرگ داشت. آن هم سادگى بى حد و حسابش بود. سادگى كه بعدها به نابودى كانون گرم خانواده اش انجاميد. در آن سال ها، وقتى پرويز، يكى از دوستانش به او پيشنهاد داد تا با هم كار پخش مواد غذايى را آغاز كنند او هم بدون تفكر، برنامه ريزى و آينده نگرى چشم بسته جواب مثبت داد.
اما غافل از اين كه دوست ناجوانمردش فكر ضربه زدن به عباس و خانواده اش را در سر داشت. او ابتداى كار بابت خريد وسايل مورد نياز كارشان به عده زيادى از فروشندگان چك داد. چند ماه بعد هم پرويز در حالى كه خود را با عده زيادى از طلبكاران روبه رو مى ديد، شبانه پس از جمع آورى تمام اموال مغازه به مكان نامعلومى گريخت.
فرداى آن روز طلبكاران كه از وصول چك هاى خود نااميد شده بودند به سراغ عباس آمدند. مرد بيچاره كه از كلاهبردارى هاى شريكش خبر نداشت و حسابى دچار عذاب وجدان شده بود، براى كمك به طلبكاران پرويز، همراه آنان به كلانترى رفت. اما مأموران او را بازداشت كردند. حالا اعظم مانده بود و چند ميليون تومان بدهى و دو دختر و يك پسر قد و نيم قد.
به دليل آن كه تحقيقات پليس براى يافتن پرويز به بن بست رسيده بود، عباس به عنوان شريك كارى او و به اتهام كلاهبردارى روانه زندان شد.با حكم دادگاه نيز او محكوم به پرداخت بدهى ها شد. در اين ميان اعظم چاره اى جز مقابله با اين مشكل نداشت. او با اين اميد كه بعد از آزادى عباس وضع زندگى شان رو به راه خواهد شد، از دوستان و آشنايان كلى قرض كرد. همه اسباب و اثاثيه و ماشين شان را هم فروخت تا بدهى شوهرش را بپردازد. اما اين فقط يك خيال باطل بود.
روز ۲۰ بهمن سال ۷۹ در حالى كه ۳ سال از زندانى شدن عباس مى گذشت، اعظم موفق شد با آخرين طلبكار شوهرش تسويه حساب كند و نامه آزادى اش را بگيرد.
وى خوشحال از اين كه فردا با ارائه اين نامه به زندان تمام بدبختى ها و روزهاى سياه زندگى اش تمام مى شود بلافاصله از دادگاه به خانه رفت و فرزندانش را براى رفتن به خانه خواهرش آماده كرد.
اما عمر خوشى اعظم و فرزندانش خيلى كوتاه بود. آنها هنوز خانه را ترك نكرده بودند كه زمزمه هاى قتل عباس در زندان به گوش اعظم رسيد.
اين خبر براى زن جوان غيرقابل باور بود. بلافاصله با زندان تماس تلفنى گرفت.اما مأموران گفتند خبر صحت ندارد.
سپس اعظم با خيال راحت به خانه خواهرش رفت. اما چرخ بازيگر دست بردار نبود، همه فاميل از قتل عباس صحبت مى كردند. اعظم داشت ديوونه مى شد. «چطور ممكنه، اون قراره فردا آزاد بشه.» و... اما حقيقت داشت. خبر مرگ عباس كابوس و خيال نبود. ساعاتى بعد مأموران با مراجعه به خانه اعظم به او اطلاع دادند كه شوهرش در يك نزاع دسته جمعى در زندان به قتل رسيده است. انگار سختى هاى اعظم تمومى نداشت. از آن زمان به بعد با شكايت اعظم و فرزندانش پيگيرى هاى قضايى و پليسى براى شناسايى و دستگيرى قاتل يا عاملان جنايت آغاز شد.
طبق نخستين تحقيقات مشخص شد، زمان حادثه، عباس در محوطه زندان چند زندانى را ديده كه به خاطر يك لنگه دمپايى، پيرمردى را زير مشت و لگدهاى خود گرفته اند و او همان موقع براى دفاع از پيرمرد، خود را جلو انداخت اما در اين ميان قربانى شد چرا كه يكى از زندانيان در درگيرى با ضربه هاى كارد عباس را به قتل رساند. اما هيچگاه ضارب شناسايى نشد.
پس از تحقيقات تكميلى ۴ نفر از زندانيان به عنوان عاملان اصلى اين جنايت به دادگاه معرفى شدند. اما از آنجا كه هيچ يك از آنان قتل را به گردن نگرفتند قاضى پرونده نيز به دليل فقدان دلايل و مدارك كافى ۴ نفر را از اتهام قتل تبرئه كرد. همچنين به دليل شناسايى نشدن قاتل اصلى، اين پرونده مختومه اعلام شد. اما اعظم پس از ۸ سال رفت و آمد به مراجع قضايى باز هم موفق شد پرونده قتل شوهرش را دوباره به جريان بيندازد. وى در اين مدت تمام زندگى و خانه اش را هم از دست داد.
اعظم براى آنكه فرزندانش بتوانند شب را در يك جاى امن سپرى كنند، اتاقى در خانه يكى از اقوامش اجاره كرد. از سويى ديگر علاوه بر اين كه به دنبال پرونده شوهرش بود، روزها در يك آرايشگاه زنانه نيز مشغول كار شد.
اما بيمارى و كار كردن بيش از حد او را از پا انداخت. سرانجام الهى زاده قاضى شعبه ۱۱۵۶ مجتمع قضايى بعثت كه به تازگى مسئول رسيدگى به پرونده قتل عباس شده است پس از مطالعه دقيق پرونده و اطلاع از سرگذشت او و خانواده اش به دليل آن كه تاكنون عامل جنايت دستگير نشده است با صدور رأيى، دستور داد تا ديه كامل اين مرد از صندوق بيت المال به خانواده اش پرداخت شود.
اما با وجود تأييد رأى از سوى قضات ديوانعالى كشور باز هم ديه مرد نگون بخت به خانواده نيازمند و بى پناهش پرداخت نشده است.
حال اعظم و ۳ فرزندش چشم يارى به مسئولان قوه قضائيه و وزارت دادگسترى دوخته اند تا شايد با دريافت ديه بخشى از مشكلات زندگى شان حل شود.
لبخند خوشبختى
319413.jpg
نسرين محمدى

ماه رمضان سال گذشته پدرم بعد از يك دوره بيمارى سخت جان به جان آفرين تسليم كرد. وقتى پدر جانسپرد اتفاق خاصى نيفتاد چرا كه فقط ۴۰ كيلو پوست و استخوان از كنار اتاق جمع شد.
مثل همه كسانى كه از دنيا مى روند خانواده همه دور هم جمع شدن تا چند روزى رو كنار هم باشن و مراسم كفن و دفن و احترام به متوفى را با سنگينى و وزن خاص خودش برگزار كنن.
مراسم ختم اول مرحوم بهونه اى شد تا همه عموها، عمه ها، پسرخاله ها، نوه و نوزاده هايى كه سال ها بود نديده يا نمى شناختيمشون را ببينم.
همه به ما تسليت مى گفتن اما اين وسط زمزمه هايى هم بود كه پدرم يك پسر خيلى كوچولو از يك ازدواج مخفيانه داره. با اين كه مادرم سال ها بود به رحمت خدا رفته بود برام قابل هضم نبود كه پدرم برامون يك آقاداداش كوچولوى ناتنى به جا گذاشته باشه.
هيچ كس از جزئيات اين ماجرا خبر نداشت. اما همه مى گفتن كه اگر چنين چيزى صحت داشته باشه بايد حق و حقوقش از دارايى بابا محفوظ بمونه. ما به روى خودمون نمى آورديم و تلاشى هم براى پيدا كردنش نكرديم اما درست يك ماه بعد از خاكسپارى ورق يكدفعه برگشت. هر روز جسته و گريخته كسانى كه از بابا ارث مى بردن مى آمدن و با شرح و تفصيل خواب شب گذشتشونو تعريف مى كردن و با زبون بى زبونى مى خواستن تا تكليفشون را از سهمى كه از ارث بهشون مى رسيد روشن كنند. چطورى بگم من حسودى ام مى شد از اين كه چرا بابا منو قابل نمى دونه تا به خوابم بياد و من بتونم اين ماجرايى كه سر زبون ها افتاده را از خودش بپرسم!
يك روز بعد از سحر تصميم گرفتم برم سر خاكش و بشينم ۲كلمه حرفى كه ته دلم سنگينى مى كنه رو بهش بگم. آن هم تو قبرستون.
با اين كه هوا گرگ و ميش بود ناگهان سايه زنى رو حس كردم كه همراه يك بچه كوچيك كنار سنگ قبر نشسته و ضجه مى زد. همان موقع فهميدم خودشه!! به روى خودم نياوردم و رفتم دورى زدم و برگشتم آفتاب تقريباً بالا اومده بود اما قبرستان خالى و بچه روى زانوهاى مادرش خوابيده بود. به بهانه ديدنش به فاصله چند قبر اونطرف تر نشستم و فاتحه اى خوندم. زن حدوداً ۴۰ ساله با چهره اى شكسته و دلى سوخته فرياد مى كرد خدايا چرا بازم منو بى خانمون كردى، از اين به بعد چه كار كنم. اين طفل معصوم رو كجا پناه بدم. چرا كرمت رو از من دريغ كردى و... شنيدن صداش بدجورى روم تأثير بد گذاشت بدون اين كه چيزى ازش بپرسم راهى خونه شدم.
۲هفته اين وضع تكرار شد تا اين كه هفته سوم بالاخره خودش تو خواب اومد سراغم.
تو خواب نه ازش مى ترسيدم و نه مى تونستم باهاش حرف بزنم اما دائم تو فكر خانومه و بچه اش بودم. بابا همون لباس هاى رنگ و رو رفته قديمى تنش بود. در حالى كه توى همون اتاق كوچيكه قديمى دراز كشيده بود مى گفت كه نمرده فقط بيهوش شده و گهگاهى هم بلند مى شه و به همه جا سركشى مى كنه. انگار يه جورايى زنده بودنش باورم شد بالاخره جرأت پيدا كردم و ازش پرسيدم آخه بابا اين زنگوله پاى تابوت چى بود كه از خودت به جا گذاشتى. نزديك تر اومد و يك بشقاب خرما داد دستم و گفت: سهم خواهر و برادرهاتو بردار و سهم صغير رو كنار بگذار. توى خواب تلنگرى خوردم و همين كه خرما رو توى دهنم گذاشتم از خواب پريدم. فرداى اون روز ماجرا را براى يكى از روحانيون محل گفتم و ايشون گفتند كه در خواب به من تكليفى شده. يعنى اين كه روح اون مرحوم هم نگران اون بچه كوچيكه.
موضوع را با خواهر و برادرام كه همشون از من بزرگتر بودن در ميون گذاشتم. همه شون بدجورى موضع گيرى كردن و هيچ كس حاضر به قبول چنين چيزى نبود. مى گفتن اگه بابا زن جديدى گرفته بود بايد توى شناسنامه اش اسمى از كسى برده مى شد. ولى نه توى شناسنامه و نه توى وصيت نامه اش به كسى يا چيزى اشاره نشده.
خلاصه نتونستم قانع شون كنم كه وصيت نامه بابا مربوط به سال هاى خيلى دورى بوده كه شايد اصلاً از نظر قانونى هم بى ارزش باشه، پس بى خيال شدم. چند روز بعد دوباره دم دماى سحر بابا اومد به خوابم اين دفعه كت و شلوار مرتبى پوشيده و خيلى سرحال بود.
بهش گفتم بابا اينجا چه مى كنى؟ گفت دارم تورو مى پام كه ببينم چكاره اى با تعجب نگاش كردم و تونستم نگرانى رو از تو چهره اش بخونم. دومين خوابم هم در عين جذاب بودن پيام اخلاقى عاطفى روشنى داشت و ذهنمو بيشتر درگير مسائل پدرم مى كرد.
از اين ماجرا چيزى به بقيه نگفتم فقط به اين اكتفا كردم كه بگم دوباره خواب بابا رو ديدم. با خودم فكر كردم بايد اسرار خواب هاى بين من و بابا محفوظ بمونه اما تو اين فكر افتادم كه تحقيق كنم و بيشتر بدونم.
ديدن بابا توى خواب هام ديگه برام هميشگى شده بود به همين خاطر اونو كنار خودم حس مى كردم. انگار داشتم يه جورايى باهاش زندگى مى كردم و ازش درس مى گرفتم.
بابا در دوره حياتش زياد آدم خونگرمى نبود اون بيشتر وقتشو تو مغازه اش مى گذروند. ولى حساب و كتابش با مشترى ها صاف و بى غل و غش بود. همه هم اونو به صداقت و ايمان مى شناختن. روزهاى متوالى گذشت و من هر بار توى بهشت زهرا منتظر مى موندم تا نشونه اى از اون زن و بچه اش پيدا كنم اما خبرى نبود و تكليفى كه بابام رو دوشم گذاشته بود بدجورى آزارم مى داد. كم كم از محل كار بابام پرس و جو رو شروع كردم هيچ كس از ماجرا اطلاعى نداشت الا يكى از دوستان صميمى بابام كه همسايه بغلى اش بود. حاج محمود گفت كه مدتى بود يك زن جوون مرتب به مغازه پدرت رفت و آمد داشت اما نمى دونم چه ارتباطى بين اونها بود و از محل زندگى اون زن هم خبر ندارم.
بازم به بن بست رسيدم و تصميم گرفتم دوباره برم سر خاكش و همه چيزو براش تعريف كنم. عصر بود و خورشيد تقريباً در آخرين لحظات حضورش ته چشم انداز گورستان پشت ابرها به خون نشسته بود. باز هم زنى كنار قبر بابا در حال ذكر دعا و قرائت قرآن بود. فكر كردم شايد از همون آدم هايى باشه كه براى صوابش سر هر قبرى توقفى دارند و فاتحه اى مى خونن. نزديك تر شدم. سرفه كردم سلام دادم اما اهميتى نداد فقط وقتى سرش رو از قرآن بلند كرد ديدم چقدر شبيه مادرمه. صوت ظريفى داشت و با خلوص نيت مى خوند. چند بار گوشه چادرش رو كشيدم تا از بابت قرائت قرآن كمك كوچكى بهش بكنم. باز هم جواب نداد. گفتم تا قرآنش تموم بشه برم و آبى براى شست وشوى قبر و آبيارى گلدون ها بيارم به فاصله چشم به هم زدنى برگشتم اما با ديدن جاى خالى زن و قرآنى كه ازش به جا مونده بود دنيا توى سرم خراب شد.
فكر كردم حتماً از اين كار هدفى داشته بلافاصله قرآن رو باز كردم و با ديدن يه دستخط اونجا رو ترك كردم.
فرداى اون روز همه دنبال كارهاى انحصار وراثت بابا بودند. در حالى كه همه چيز براى من روشن شده بود. توى نامه سرنوشت زنى كه تا ديروز فكر مى كردم همسر پدرمه به وضوح نوشته بود.
زن نوشته بود بعد از متاركه با همسر اولم زمانى كه هيچ پشت و پناهى نداشتم با مردى آشنا شدم كه از همسر اولش صاحب اولاد پسرى نشده بود و مى خواست با ازدواج مجدد اين شانس رو پيدا كنه كه شايد خدا نظرى بهش بكنه و اولاد پسرى براش به دنيا بياره. اين مرد همه جور امكاناتى در اختيار من و تنها فرزندم گذاشت و قرار شد اگر بچه پسر بود عقد دائمى بشيم و همه چيز رو رسماً اعلام كنه.با اين كه مى دونستم كارى كه مى كنم اشتباهه اما براى اداره زندگى خود و بچه ام ناچار تن به ازدواج موقت دادم. مرد كه اختلاف سنى زيادى با من داشت قبل از تولد بچه از دنيا رفت و بچه ام پسر شد. بعد از مرگ اون خدا بيامرز يه لقمه نونى كه سر سفره ام مى گذاشت از دست رفت و كسى هم حاضر نبود مسئوليت اين بچه رو بپذيره. به هر كسى كه اعتماد داشتم سپردم تا كارى برام دست و پا كنه تا روزى بچه هامو از راه حلال دربيارم، نشد.
تا اين كه براى كار در منزل حاج غلام كه همسرش رو به تازگى از دست داده بود معرفى شدم. حاج آقا باشنيدن شرح وصف حالم منو از اين كار منع كرد و به نام خودش براى بچه شناسنامه گرفت. اما هيچ وقت با من ازدواج نكرد. رفت و آمدهايم به مغازه حاج آقا از بابت كمك هايى بود كه به عنوان باقيات و صالحات سر سفره بچه ها مى گذاشت. از اين كه شايعات خاطر بچه هاشو مكدر بكنه واقعاً در عذاب بودم و نمى دونستم چطور بايد به همه بگم كه اون فقط به من كمك كرده و نيتى جز اين هم نداشته.
شرح حالمو نوشتم تا متعلقين بيشتر به غيرت و شرف عزيز از دست رفته شون افتخار كنن.
دعاى من براى آمرزش روحش هميشه باقيه و چيزى از مال دنيا ندارم تا براش نثار كنم فقط سنگ مزارش رو نظافت مى كنم و براش فاتحه مى خونم. درست نمى دونم چقدر گذشت تا بالاخره همه اين واقعيتو پذيرفتن. اونا با نظر دادگاه مقررى رو مادام العمر براى مخارج زندگى اون زن و بچه هاش تعيين كردن تا خواسته بابام تحقق پيدا كنه.
سال ها مى گذره و من به خاطر رفت و آمدهاى مكررم به اين قبرستان با سرنوشت خيلى از اهل قبور آشنا شدم. اما ماه رمضان هر سال برام حال و هواى ديگه اى داره كه بزرگوارى پدر و مهربونى مادرم رو زنده مى كنه.
جويندگان عاطفه
يوسفى گم كرده ام
319437.jpg
شقايق آرمان

آفتاب آرام آرام خود را پشت ابرها پنهان مى كرد.
آسمان زمستانى اهواز در سكوت به سر مى برد.
نخل هاى پشت خانه دور از شهرمان در غروب غرق مى شد.
چادر نماز سفيدم را به كمر بستم. كنار يكى از نخل ها ايستادم.
بچه ام «يوسف» به طرفم مى آمد. قامت بلندش از دور پيدا بود. دستش را بلند كرد.
جلد قرمز شناسنامه اش را در هوا تكان داد و گفت: «مامان عكسدارش كردم.»
با ذوق صفحه اول شناسنامه را باز كرد. «يوسف بن گريز، شماره شناسنامه ،۶۴۱۷ نام پدر عبدالكريم، متولد ۲۷ مرداد ۱۳۶۵.
محل تولد : اهواز.»
وقتى عكس يوسفم را گوشه چپ شناسنامه اش ديدم باور كردم بچه ام بزرگ شده.
يوسف تا اول راهنمايى درس خوانده بود.
شب ها با كاميون شوهرم در جاده تهران - اصفهان كار مى كردند.
بار مى زدند.
پدرش خوب نگاه مى كرد يوسف كجا مى رود و مى آيد. دوست و رفيقش را هم مى شناخت.
سفره دوازدهمين شب بهمن ۸۳ را چيدم.
همه بوديم. من ، يوسف، عبدالكريم، دخترها و پسرهاى ديگرم.
دلم اما نبود.
انگار يكى داشت دلم را از جا مى كند.
تمام تنهايى هاى خسته ام را در بالش پنهان كردم.
شب بالاخره به روز رسيد.
سيزدهمين روز بهمن آمد.
عقربه هاى صبح به زحمت خود را به ساعت ۱۰ رساندند.
ناشتايى درست كردم . يوسف گفت:«پول مى خواهم مادر.»
گفتم:«هزارتومن بسه مادر؟»
گفت: «آره بسمه. بيشتر مى خوام چى كار؟»
سرش را شانه زد.
مانند هميشه لباس تميز تن كرد و رفت...
رفت و تا امروز هم نيامد.
نه دعوايى شد ، نه دلخورى پيش آمد.
نامزدى هم نداشت.
هيچ كس هم دشمنش نبود.
يوسفم!
***
شناسنامه عكسدارت از ۳ سال پيش تا حالا در جيب پدرت است. عكست را به كلانترى ها و هر بيمارستانى كه فكر كنى برده ايم.
بابا به دنبالت در هر سردخانه اى را كه باز كرد هزار بار مرد و زنده شد.
اما تو نبودى. نه در بيمارستان و كلانترى ها، نه پزشكى قانونى.
پسرم! از روى صفحه اول شناسنامه ات به تعداد موهاى سفيدشده سرم چاپ كرده ايم.
به هر درى زده ايم كه شايد پيدايت كنيم اما نيستى.
يوسف گمشده ام! شب ها من، بابا، خواهرها و برادرهايت خواب به چشم نداريم.
هرچه هست خيال است. خيال آمدن تو...
در تمام فصل هاى بى تو، اشك هايم را پاى نخل هاى پشت خانه ريخته ام.
نخل بلندمان دارد خشك مى شود.
هر روز بعد از نماز مغرب چادر سر مى اندازم و به انتظارت مى نشينم.
بابا نشانى هايت را به همه اهل جاده داده.
براى آمدنت هزار نذر و نياز كرده ام.
مى خواهم برايت سفره حضرت ابوالفضل (ع) بيندازم و مشكل گشا بدهم...
براى آمدن يوسف گم گشته ام در ماه عزيز روزه عكسش را براى تمام روزه داران مى فرستم تا اگر از او نشانى دارند به جويندگان عاطفه روزنامه «ايران» بدهند.
لطفاً اگر از صاحب نشانى هاى گفته شده اطلاعى داريد با شماره ۸۸۷۶۱۶۲۰بخش جويندگان عاطفه تماس بگيريد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |