سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶ - ۲۷ رمضان ۱۴۲۸
Tue, Oct 9, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك بادبادك
خانواده
نگاهى به كتاب «آيا جهانى شدن اجتناب ناپذير است؟» نوشته «شون هيلى»
كتاب انديشه
سيرى در ساحل
* محمدتقى مصباح يزدى
*انتشارات مؤسسه آموزشى
و پژوهشى امام خمينى(ره)

اين كتاب كه با تلاش «على احمدى خواه» تنظيم شده با رويكردى جديد و متفاوت با آثار مشابه به بررسى بينش و منش حضرت امام (ره) مى پردازد.
نويسنده ابتدا ابعاد علمى، عرفانى، اخلاقى، سياسى، اجتماعى و نيز بعد مديريت و رهبرى امام خمينى(ره) را بررسى كرده و در ادامه با بيان ويژگى هاى والاى حضرت امام(ره) با ذكر دلايلى برترى آراى تربيتى ايشان را بر نظريات بسيارى ديگر از مصلحان و مربيان مورد تأكيد قرار مى دهد.
در بخش ديگر كتاب استراتژى و راهبردهاى حضرت امام(ره) در دفاع از ارزش ها كه همان راهبرد قرآنى است، تبيين شده است.
در بخش آخر كتاب اهداف و آرمان هاى حضرت امام خمينى (ره) از جمله تشكيل حكومت اسلامى، حمايت از محرومان، حفظ وحدت ميان قشرهاى جامعه، ايجاد روح همبستگى و اتحاد ميان مسلمانان جهان و مبارزه با طاغوت هايى كه به نام اسلام حكومت مى كنند، تشريح شده است.
نگاهى به كتاب «آيا جهانى شدن اجتناب ناپذير است؟» نوشته «شون هيلى»
نفى اعتماد متقابل
319440.jpg
ارسلان مرشدى

«هدف من اين است كه گريز ناپذير بودن جهانى شدن را به چالش بكشم و عدم قطعيت اجتنابى و ضرورت تاريخى آن را نشان دهم. امرى كه اكنون در درون جوامع غربى از سوى بسيارى خصوصاً دو دسته جهان وطنى گرايان و چپ متمايل به دموكراسى دنبال مى شود. من مى خواهم اين نفى ايجابى را اثبات كنم تا شايد جهان معاصر بداند چنين لجام گسيخته به كدامين سو مى رود و اين چنين به اين سراب اعتماد نكند.»
اين جملات بخشى از مقدمه كتاب «آيا جهانى شدن اجتناب ناپذير است؟» نوشته شون هيلى است. كه مارس سال جارى توسط انتشارات سيمون و شاستر (Simon & Schuster) در ۳۲۷ صفحه براى نوبت دوم به چاپ رسيده است. شون هيلى صاحب كرسى اقتصاد دانشگاه بيرمنگام بريتانيا و يكى از منتقدان سرسخت جهانى شدن است.
در عين حال هيلى يكى از اعضاى ثابت مجمع جهانى دولت هم است كه هدف جهانى شدن پايدار را دنبال مى كند و تاكنون در مكزيكو سيتى، نيويورك و اسلو نشست داشته است. در اكتبر ۲۰۰۵ اين اجلاس در نيويورك با حضور ۱۰۰۰ نفر از ۸۰ كشور جهان تشكيل شد. در اين نشست چهره هاى برجسته منتقدى همچون ميخائيل گورباچف، يوشيره ناكازونه، جهان سادات، ژان برتراند آريستيد و بسيارى ديگر حضور داشتند. هيلى در سخنرانى سال گذشته خود كه در اسلو و با عنوان «جهانى سازى؛ بن بست اقتصادى» ايراد كرد، گفت: «جهانى شدن با توجه به نقش سازمان هاى بين المللى در جهت تقويت آن واقعيتى است برگشت ناپذير كه ايستادگى در برابر آن نه عملى است و نه منطقى.»
وى در كتاب خود جهانى شدن را فرابردى برنامه ريزى شده و فرايندى تحميلى مى داند و بر اين باور است كه در عرصه فعاليت هاى بشرى تنها حوزه هاى بخصوصى جهانى شده است. از جمله اين كه در خلال دهه ۱۹۹۰ و از آن پس تاكنون نه تنها ثروت جهانى نشده بلكه در دست اقليتى متمركز گرديده است و اين به اين معناست كه جهانى كردن واپسين مرحله امپرياليسم اقتصادى براى تسلط بر شريان اقتصاد جهانى است. هيلى براى اين گفته خود از فناورى كمك مى گيرد و اين چنين ادامه مى دهد كه فناورى هم با وجود اين كه بسيار توانمندتر از گذشته است جنبه جهانى پيدا نكرده و رشد اقتصادى نيز كه پايه برترى تاريخى سرمايه دارى است، جهانى نشده است. هيلى بر اين باور است كه آنچه جهانى شده بسيار محدود است و اين به حال جامعه بشرى خطرناك است.
وى معتقد است كه تنها سرمايه پولى جهانى شده است. وى در فصل اول كتابش مى نويسد كه: «سرمايه پولى جهانى شده است و هم اكنون مى تواند در بازارهاى پولى دنيا به كمك وسايل ارتباطى الكترونيك در كوتاه ترين زمان ممكن به هر نقطه گيتى انتقال يابد و جريان پيدا كند. نقل و انتقال سرمايه پولى به اين شيوه به تجارت الكترونيك شهرت دارد، ولى من نام ديگرى كه بر آن مى نهم و آن معاملات قمارى است. چرا كه اين نوع معاملات دنيا را به قمارخانه بزرگى تبديل كرده كه همواره طرف برنده آن از پيش مشخص است و طرف بازنده فقط خود را گول مى زند. سيستم ها و سازوكارهاى آن به گونه اى طراحى و تنظيم شده كه جريان عظيم و نيرومند سرمايه و ثروت را به خزانه كشورهاى پيشرفته صنعتى تسهيل كند و سرعت آن را شتابى بيشتر ببخشد. در اين قمارخانه و به قول طرفداران آن در اين تجارتخانه الكترونيك آنچه اصالت دارد و كانون همه تلاشها و توجه هاى دنياى امروزى است، سود است نه فايده رسانى به بشريت يا به قول گردانندگان و مجريان سياست جهانى سازى تلاش در راه تحقق استراتژى مساعدت به كشورهاى در حال توسعه و فقير.»
هيلى معتقد است كه جهانى شدن در همه جوامع به يك اندازه تجربه نشده است و از آن به تعبير خودش با عنوان «جهانى شدن گزينشى» ياد مى كند.
هيلى معتقد است كه جهانى شدن يك فرايند صريح همگون سازى نيست كه در عين گرايش به سوى همگرايى فرهنگى تمايزات بين گروهى را نيز حفظ كند و اهميت مكان فاصله و مرزهاى سرزمينى را نيز از بين نبرده است چرا كه تركيب پيچيده اى از نيروهاى به هم متصل سياسى، اقتصادى، فرهنگى، بوم شناختى است. شون هيلى در پايان فصل اول كتابش كه بيشتر حول مباحث اقتصاد جهانى چرخ مى زند، اين چنين نتيجه گيرى مى كند كه من به اين باور رسيده ام كه جهانى شدن داروى همه دردهاى بشريت نيست.
بشرى كه امروز اين چنين تشنه به دنبال جهانى شدن مى رود يك روز خواهد دريافت اين هدف او چيزى جز يك سراب نبوده است.
البته شايد در برداشت اول دريابيم كه زندگى، كار و تدريس در كانون مخالفان آكادميك جهانى شدن ـ بيرمنگام ـ و آمد و شد در لابى هاى اين چنينى باعث شده كه هيلى همانند «والرشتاين» و «دان دويچ ولستى» با نگاهى بدبينانه جهانى سازى را اقتصادى سازى جهان و استثمارگرى استعمار شوندگى جهانى بداند ولى اگر نيم نگاهى به گذشته اش داشته باشيم به اين نكته واقف مى شويم كه او بر خلاف كسانى چون «رود پرسلى» يا «جيم مرث» كه دچار برگردان انديشه فكرى شده اند، از ابتدا بر به مناظره طلبيدن جهانى شدن تأكيد داشته است.
هر چند كه جهانى شدن در مفهوم پست مدرن آن محصول يكى دو دهه اخير است و از زمانى كه «مارشال مك لوهان» نظريه دهكده جهانى را در دهه ۱۹۷۰ مطرح كرد، مورد توجه قرار گرفت، بسيارى جهانى سازى و جهانى شدن را ادامه «مك دونالدى» شدن مى دانند. گذرى كوتاه بر مفاهيم تئوريك مورد داعيه هيلى به اين برآورد ختم مى شود كه نظريه هاى او به نوعى به جوهره هژمونيك، تنازعى و هابسى ـ داروينيستى برخورد دارد. نظريه سياست قدرت «هانس مورگنتا» و دكترين جنگ تمدن هاى «ساموئل هانتينگتون» و سياست جنگ صليبى نومحافظه كاران، اشغال و يكه تازى و يك جانبه گرايى تحت عنوان جنگ جهانى با ترور از پيامدهاى جهانى سازى است كه مدعى جامعه جهانى داراى سلسله مراتب قدرت و سلطه بوده و علاوه بر استفاده از ميليتاريسم، از شيوه ها و ابزارهاى تازه تحميق فرهنگى و تطميع اقتصادى بهره مى گيرد. به همين خاطر بى دليل نيست كه هيلى هم به مانند انديشمندانى چون «پولانى»، «اسكات گرى»، «هوتن» و «فركلا» از اين فرابرد جهانى سازى با تعابيرى مانند غربى سازى و گاه هم نئوامپرياليسم در قالب نظام تازه تك قطبى و دهكده جهانى با يك لعاب فريبنده ياد مى كند.
شون هيلى در بخش دوم كتابش معتقد است كه جهانى سازى يك پروژه تحميلى و يك طرح مهندسى اجتماعى در سطح كلان سيستمى است كه ايدئولوژى غربى را تحميل مى كند و با تكيه بر بنيادهاى نئوليبراليستى و سرمايه دارى درصدد فراگيركردن شيوه زندگى غربى و ترويج فرهنگ مصرف است. به اعتقاد هيلى جهانى سازى در اساس خود مستلزم غربى شدن جهان و پوششى براى سلطه سرمايه دارى است. لذا اين گفتمان جايگزينى براى گفتمان هاى كهنه تر همانند امپرياليسم و نيز نوگرايى است. خود هيلى در اين باره چنين مى گويد: «جهانى شدن به عنوان مفهوم جايگزين امپرياليسم، توجه را به سلطه كشورهاى توسعه يافته بر كشورهاى در حال توسعه و يا سلطه شركت هاى فرامليتى بر اقتصادهاى ملى و محلى معطوف مى كند و به عنوان مفهومى پوششى وحشت جهانيان را از استعمارگرايى نوين خنثى مى نمايد. اين فرابرد مى تواند در قالب گفتمان امپرياليسم نو، استثمار دائمى بسيارى از كشورهاى دنيا توسط ابرقدرتها و شركت هاى غول پيكر فراملى را پنهان سازد و لذا برخى ابعاد مخرب تر و وحشيانه تر توسعه معاصر را مخفى نگاه دارد.» وى حتى گام را از اين فراتر مى گذارد و مى گويد: « حتى كليت جهانى شدن نابودى سنن محلى، وابستگى كشورهاى فقير به كشورهاى ثروتمند، نابودى محيط زيست، همگون شدن فرهنگ ها و شيوه زندگانى روزمره را به همراه مى آورد.»
بحثى كه در ادامه براى هيلى جالب بوده و به نظر مى رسد توجه خاصى به آن دارد، بحث هويت و فرهنگ است. هر چند وى نمى خواهد صريحاً اين خطر را گوشزد كند، ولى ادبيات خاص هيلى اين نكته را برجسته مى كند كه جهانى سازى با سلطه بر اقتصاد و سياست جهانى به دنبال امحاى فرهنگ هاى بومى رقيب و جلوه دادن فرهنگ غرب به عنوان فرهنگ برتر بوده و بحران هويت را دامن زده است.
هيلى در «آيا جهانى شدن اجتناب ناپذير است؟» چهره اى از يك نظام مبتنى بر امپرياليسم فرهنگى متكى بر سيطره مطلق اقتصادى را ترسيم مى كند كه به مفهوم اعمال نفوذ دائم و تسلط فرهنگى بر توده ها توسط طبقه حاكم به منظور نظام بخشى مجدد به ارزش ها، رفتارها و هويت مردم براى همسويى با منافع طبقات خاص است. شايد بتوان اين تعابير هيلى را در انديشه هاى اقتصادى «لايبز» و «كاتز» كه جهانى شدن را به مثابه سلطه بى چون و چراى تمدن غرب مى دانند و بر اين باورند كه اين سيطره همان چيزى است كه در رستوران هاى مك دونالد واشنگتن بسته بندى مى شود و سپس به دهكده جهانى ارسال مى گردد وآن گاه در مغز انسان ها مى نشيند. البته گفته هيلى نيز همين نگرانى ها را از سويى ديگر تشديد مى كند.
امروزه اگرچه جامعه غرب از ليبراليسم به ليبراليسم نو گرايش يافته است اما حتى برجسته ترين فيلسوف هاى جهان معاصر نظير «يورگن هابرماس» هم اين گرايش تازه غرب را به «ليبراليسم وحشى» تعبير نموده اند. ليبراليسمى كه براى جهانيان چيزى جز افزايش جنگ، فقر و نابرابرى به بار نياورده است و براى غرب نتيجه اى جز افزايش قدرت، ثروت و شكاف بيشتر كشورهاى فقير و غنى در برنداشته است و هژمونى آنها را بر جهان افزوده است و به جاى صلح جهانى ناامنى هاى بين المللى را دامن زده است. اين نكته اى است كه نزديكى بيشترى را ميان انديشه هابرماسى و هيلى آشكار مى كند.
هيلى در بخشى از كتابش به آمارى از سازمان ملل استناد مى كند و مى گويد: نقدينگى ۴۹۶ نفر از اعضاى اليگارشى قماربازان جهانى مساوى منابع مالى ۲‎/۸ ميليارد انسان است. اين حجم شگفت انگيز از قدرت و ثروت در قالب شركت هاى چند مليتى به سادگى مرزهاى دولتى و هويت هاى ملى را در هم مى شكند و ارزش هاى مورد نظر را كه همان ليبراليسم نو است، بر جهان حاكم مى كند اما در ادامه تفكيك مشخصى بين اين رويه كاپيتاليسم و آن تعارضى كه وى در جهت گيرى نقش سازمان هاى بين المللى نظير بانك جهانى و صندوق بين المللى پول وارد مى كند، قائل نمى شود.
خواندن بخش سوم كتاب هيلى ناخودآگاه ذهن را به «خوزه دو كاسترو» پيوند مى زند كه با آمار و ارقام ثابت كرده كه همين كره خاكى مى تواند چند برابر جمعيت كنونى خود را نان دهد و جهان هم در آرامش و صلح دائم به سر برد. شايد از نگاهى بتوان اين بخش كتاب را خلاصه اى از كتاب «سياه گرسنگى» دوكاسترو دانست.
از ديد هيلى جهانى شدن اقتصاد از رهرو جهانى شدن فرهنگ و فروريختن ارزشها و باورها و خرده فرهنگ هاى محلى بومى و ملى مى گذرد و اين پرسش را مطرح مى كند كه آيا ابعاد منفى چنين جهانى شدنى به رفع فقر، نابرابرى، تبعيض، جنگ و خشونت نمى انجامد؟
هيلى سعى دارد كه گفتمان جهانى شدن را از وضعيت جهانى شدن تفكيك كند و مرزبندى ميان اين دوگونه با هژمونى گفتمان ليبراليسم را مشخص كند. او براى تفكيك نظريه اش چنين مى گويد: «من به گفتمان جهانى شدن اشاره كردم، اما آنچه واقعاً جريان دارد، گفتمان خاصى از جهانى شدن در ميان سطوح مختلف و محتمل است.»
هرچند رويكرد هيلى به جهانى شدن عمدتاً رويكرد اقتصادى است اما تمركز اصلى وى بر ايدئولوژى به مثابه ابزار هژمونى اقتصاد ليبرال است. بنابراين اثر وى از اين منظر كه هژمونى گفتمان مسلط را آن گونه كه «لاكلا» و «موف» در ويژگى هاى گفتمانى توضيح مى دهند، نه امر قطعى و اجتناب پذير مى داند و نه همراه با تثبيت دائمى و پايدار، مى تواند حائز اهميت باشد.
شون هيلى نظريه پرداز برجسته و مهم جهانى شدن در بخشى ديگر از كتاب، هدف خود از پژوهش در زمينه جهانى شدن را ضرورت بازنگرى در نظريه هاى علوم اجتماعى به ويژه نظريه هاى جامعه شناختى و اقتصاد فلسفى عنوان مى كند. همچنان كه هيلى به درستى اشاره مى كند «آنتونى گيدنز» عنوان مدرنيته راديكال را در مورد جهانى شدن به كار مى گيرد اما نمى تواند به خوبى توضيح دهد كه آيا جهانى شدن به تبع مدرنيته يك پروسه غربى است يا خير.
هر چند هيلى به صراحت به اين سؤال پاسخ منفى مى دهد اما نمى تواند بر اين پاسخ باقى ماند. وى در جاى ديگر مى گويد اگر جهانى شدن از نظر ماهيت فراگير شدن مدرنيته است و اگر نقش مدرنيته در جهانى شدن به دليل دانش بازانديشانه آن است و از اين رو تمايل به جهانى شدن دارد، مى توان با احتياط به پرسش مزبور پاسخ مثبت داد.
به نظر مى رسد هيلى آن جا كه رويه سخت افزارى جهانى شدن را مطرح مى كند به پرسش مزبور پاسخ منفى مى دهد، با اين استدلال كه جهانى شدن صورت هاى تازه اى از هم وابستگى جهانى را به بار مى آورد كه در اين صورتها «ديگران» نيز وجود دارند و شايد قسمتى از انتقادهاى وسيع هيلى به همين ماهيت ديگران برگردد. حضور ديگران به تداخل مفاهيمى از جهانى شدن در عرصه جامعه و فرهنگ از طريق تماس گسترده ميان فرهنگى به افزايش هويت هاى دو رگه مى انجامد كه وى آن را از منظر اجتماعى گسترش فوق قلمروگرايى با تجديد جهت گيرى سرمايه دارى، تقويت ظهور چارچوب هاى هويت جمعى غير ملى، افزايش علايق جهان وطنى و رشد هويت هاى دو رگه و جوامع متداخل در عرصه سياست ارتباط مى دهد و از طريق روابط فراملى ميان جوامع و ايدئولوژى ها به شكل گيرى فضاى مجازى ايدئولوژى هاى خاص در سطح عام توجه نشان مى دهد.
به عقيده هيلى جهانى سازى ايدئولوژى ها را به انعطاف وامى دارد و به حاشيه مى راند. اما بايد از هيلى پرسيد كه آيا جهانى شدن خود يك ايدئولوژى نيست؟ وى به سادگى و با اطمينان نمى تواند به اين پرسش پاسخ منفى بدهد.
هيلى بر خلاف رهيافت رئاليست ها و مدافعان آن مثل «كنت والتز» كه معتقدند جهانى شدن تحول جدى در ساختار بين الملل ايجاد نمى كند و نيز برخلاف ليبرال هايى مانند «فرانسيس فوكوياما» كه دموكراسى را دلخواه ترين شكل حكومت مى داند و نه مانند ماركسيست هاى راديكال نظير «سيوانادان» كه جهانى شدن را چهره جديد استعمار مى شمرند، معتقد به حالت چهارمى است كه بينابين اين رهيافت ها قرار دارد و در جايى به مانند «والرشتاين» اساس جهانى شدن را مبتنى بر گسترش سرمايه دارى در جهان مى داند اگر با اقتضائات ديگر همراهان همراه باشد. اما هيلى نمى تواند پنهان كند كه در مرزهاى فكرى اش به «برگر» نزديكى مى كند تا آنجا كه جهانى كردن را واپسين مرحله امپرياليسم اقتصادى براى تسلط بر شريان اقتصاد جهانى مى انگارد.
هر چند هيلى در ابتداى چاپ دوم كتاب مى خواهد به برخى از منتقدانش كه عنوان كرده اند كتاب وى پاسخى به كتاب «اعتماد متقابل» فوكوياما است، بگويد كه اين اثر صرفاً جهت گيرى انديشه فلسفه اقتصادى وى را ترسيم مى كند، اما گويا خود هيلى نمى تواند از دفاع هاى بى پرده فوكوياما به راحتى بگذرد تا جايى كه ظاهراً صبرش تمام مى شود و صريحاً به اين مسأله اشاره مى كند كه در سايه جهانى سازى وقتى صاحبان قدرتمند كارتل ها و تراست ها كه مالكان نظام اطلاع رسانى جهانى نيز هستند در شرايطى نابرابر چشمان ملتهاى فقير را بسته اند و از رهاورد اين تحميل يك سويه دست در جيب رقيب ناتوان و درمانده خود مى كنند، آيا باز هم مى توان همچنان خوشبينانه از «اعتماد متقابل» سخن گفت؟
كتاب انديشه
آناتومى ويرانسازى انسان
(پرخاشجويى و ويرانسازى)
319422.jpg
* اريك فروم
* ترجمه: دكتر احمد صبورى
*انتشارات آشيان

افزايش خشونت و ويرانسازى در مقياس ملى و جهانى توجه متخصصان و عموم را به يكسان به پژوهش نظرى درباره طبيعت و علت هاى پرخاشجويى معطوف كرده است. اين نگرانى عجيب نيست، تعجب آور اين واقعيت است كه اين شيفتگى به تازگى پيش آمده است.
با توجه به اين كه «پرخاشجويى و ويرانسازى» يكى از مسائل بنيادين نظرى در روانكاوى است، اريك فروم به عنوان يك نظريه پرداز روانكاو پيرو مكتب انتقادى بحث محورى اين كتابش را به اين موضوع اختصاص داده است.
فروم معتقد است كه همه شورهاى انسانى، چه «خير» و چه «شر» را تنها به عنوان كوششى براى يافتن معناى زندگى و فرارفتن از وجود مبتذل و صرفاً نگهدارنده زيست، مى توان درك كرد. هرچند شورهاى پيش برنده زندگى مى تواند معناى والاترى از قدرت، شادى، تماميت و زيست ارائه كند تا ويرانسازى و شقاوت. وليكن اينان به همان اندازه گروه نخست مى توانند پاسخى به مسأله وجود انسان باشند.
در مباحث آغازين اين كتاب، به مباحثى چون غريزه، رفتار و روانكاوى و نيز به نظريه غريزه گرايان و رفتارگرايان، تفاوت ها و شباهت ها و سپس به نظريه بطلان غريزه باورى، فيزيولوژى اعصاب، ديرين شناسى و انسان شناسى - از گذشته تا حال - پرداخته است و در ادامه به نظريه پرخاشجويى و ويران سازى، گونه ها و وضعيت هاى آن مى پردازد.
در مهمترين بخش كتاب، شخصيت هاى جبار و شقاوت پيشه را تحليل مى كند و نيز به مفهوم «مرگ دوستى» و تحليل ماهيت روانكاوانه آن مى پردازد.
در انتها نيز پرخاشجويى و ويرانسازى را از ديدگاه فرويد بررسى مى كند. بى شك اين كتاب يك راهنماى خوب و عملى براى بررسى روانكاوانه انسان و به طور كلى گامى در جهت خودكاوى و روانكاوى خواهد بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |