چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۶ - ۲۸ رمضان ۱۴۲۸
Wed, Oct 10, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
ماجرا
خانواده
آشنايى با جلال الدين محمد بلخى
گفت وگو با على اكبر مرادى تنبور نواز و استاد موسيقى نواحى ايران
آشنايى با جلال الدين محمد بلخى
مولوى از منظر جهانى
319662.jpg
مجيد شريفى ‎/ قسمت سوم و پايانى

كتاب هرمان اته، خاور شناس مشهور آلمانى درباره جلال الدين محمد بلخى (مولوى) چنين نوشته است:«به سال ۶۰۹ هجرى بود كه فريدالدين عطار نخستين و آخرين بار حريف آينده خود كه مى رفت در شهرت شاعرى بزرگ ترين همدوش او گردد، يعنى جلال الدين را كه آن وقت پسرى ۵ ساله بود در نيشابور زيارت كرد. گذشته از اين كه (اسرارنامه) را براى هدايت او به مقامات عرفانى به وى هديه نمود با يك روح نبوت عظمت جهان گير آينده او را پيشگويى كرد.استيو كامينسكى جوان آمريكايى است كه به تازگى با مولانا آشنا شده و زندگى و اشعارش را دنبال مى كند. استيو از طريق عكس هاى منصورنصيرى از سماع در قونيه كه در كارگاه گذاشته شده، آنقدر به وجد آمد كه همه تاريخچه مولانا را با چند شب نخوابيدن و شب زنده دارى بررسى كرد و به نكات جالبى در مورد زندگى و عشق مولانا و شمس پى برد. استيو در وبلاگش در مورد اين تجربه جديد نوشته: كلمه تركيه هميشه براى من مفهوم معمارى زيباى استانبول و نوشيدنى هاى گازدارمعروف تركى را داشت و اين بار براى نخستين بار مفهوم اين كشور براى من تغيير يافت. قونيه ، شهر كوچكى در تركيه است كه زندگى و مرگ مرد بزرگى را در خود ديده است .استيو بعد از ارائه شرح كوتاهى از مولانا و زندگى او از دوران خردسالى تا زمانى كه شمس را ديد و دگرگون شد ، مى نويسد: مولانا (رومى ) بعد از برخورد با شمس ، رويه زندگى معنوى اش تغيير مى كند. مولانا وحدت ، نزديكى به خداوند و عشق جهانى را با ساده ترين زبان وصف مى كند. استيو با اشاره به زيبايى و رموز سماع درويشان در مسلك مولانا حس خود را از اين مراسم معنوى كه هنوز بعد از سال ها باقى مانده بيان مى كند، او مى گويد به نحوه زندگى خود فكر كنيد .آيا تا به حال توانسته ايد تا اين حد به حقيقت غايى نزديك شويد؟ استيو سال هاى نوجوانى و حتى كودكى اش را در كتابخانه ها و ميان كتاب هاى فلسفه و تاريخى گذرانده . او عاشق فرهنگ شرق وخاوردور است و سال هاى زيادى را هم در كشورهاى خاورميانه ودور زندگى كرده تا فرهنگ ، عرفان و زندگى آنها را از نزديك لمس كند. او تا به حال با نام مولانا برخورد نكرده بود. آنه مارى شيمل، استاد بازنشسته دانشگاه هاروارد، كه در دنياى مولوى شناسى صاحب آوازه است اين طور مى نويسد: در نخستين روزهاى جمادى الاخر سال ۶۷۲ ه. ق ترس بر وجود ساكنان قونيه مستولى شده بود، روزها در پى هم زمين همچنان تكان مى خورد و مى لرزيد و مولانا جلال الدين رومى احساس ضعف و فرسودگى مى كرد. سرانجام به سخن درآمد كه «زمين گرسنه است، ديرى نمى پايد كه يك لقمه چرب به دست خواهد آورد، آنگاه آرام خواهد گرفت.» بيماريش شدت يافت ولى يارانش را كه بر گردش بودند با اين شعر تسلى داد كه:
عاشقانى كه با خبر ميرند
پيش معشوق چون شكرميرند
از آنست آب زندگى خوردند
لاجرم شيوه دگر ميرند
از فرشته گذشته اند به لطف
دور ازيشان كه چون بشر مى برند
توگمان مى برى كه شيران نيز
چون سگان از برون درميرند؟
به دور شاه جان به استقبال
چون كه عشاق در سفر ميرند
همه روشن شوند چون خورشيد
چونكه در پاى آن قمر ميرند
عاشقانى كه جان يكديگرند
همه در عشق همديگر ميرند
همه را آب عشق بر جگر است
همه آيند و در جگر ميرند
همه هستند همچو در يتيم
نه بر مادر و پدر ميرند
عاشقان جانب فلك پرند
منكران در تك سفر ميرند
عاشقان چشم غيب بگشايند
باقيان جمله كور و كر ميرند
و آن كه شب ها نخفته ايم ز بيم
جمله بيخوف و بيخطر ميرند
و آن كه امروز آن نظر جستند
شادو خندان در آن نظر ميرند
شاهشان بر كنار لطف نهد
نى چنين خوار و مختصر ميرند
ترجمه آثار مولوى
گوته ترجمه آثارادبى را به ۳ نوع تقسيم مى كند:
درنوع اول، مترجم مى كوشد تا ما را درمحدوده فهم و ادراك فرهنگيمان با محيط بيرون از اين محدوده آشنا كند. براى اين نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترين روش است زيرا سخن منثور با خنثى كردن همه ويژگى هاى شاعرانه و حتى با كاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن به سطح فهم همگانى، زمينه آشنايى اوليه با آثار ادبى فرهنگ هاى ديگر را فراهم مى آورد و از اين طريق بهترين خدمت را در حق ما انجام مى دهد. اين نوع ترجمه ما را در ميانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملى مان با ادبيات بيگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بى نظير سرزمين هاى ديگر آشنا مى كند و در عين حال ما را چنان غافلگير مى سازد و به شگفت وا مى دارد كه بى آنكه بدانيم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى به ما دست مى دهد، بلكه از مطالعه آن سود معنوى نيز نصيبمان مى شود. اين چنين تأثيرى را ترجمه آلمانى مارتين لوتر از كتاب مقدس مسيحيان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر اين باور است كه اگر حماسه« نيبلونگن» نيز از همان آغاز به صورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مى شد و در دسترس همگان قرار مى گرفت، هم نفوذ و تأثير آن در ميان مردم بيشتر مى بود و هم مى توانست معناى بى نظير، پر اهميت، شگفت و غريب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن ۱۲ ميلادى را با توانايى تمام به ما منتقل كند.
در نوع دوم، با اين كه مترجم خود را در وضعيت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مى دهد تا از اين طريق معناى بيگانه با فرهنگ خودى را دريابد، ولى به هنگام بازآفرينى متن، مى كوشد كه همه يافته هاى خود را در محدوده فرهنگ خودى به تصوير كشد. گوته اين نوع ترجمه را سبك «تقليدى - تعويضى» مى نامد و انجام آن را در توان انسان هاى ظريف و زيرك و باذوق مى داند. فرانسويان استادان اين كارند و اين نوع ترجمه را بيشتر براى برگردان آثار منظوم به خدمت مى گيرند. آنان نه تنها براى افكار و حالات درونى انسان ها و اشياى گوناگون، معنا و معادلى مناسب مى آفرينند، بلكه براى نام هر «ميوه غريبى»، چنان جايگزينى مى يابند كه گويى هميشه در سرزمينشان مى روييده است.
گوته نوع سوم را آخرين و بالاترين و كامل ترين نوع ترجمه مى داند كه در آن مترجم همه تلاش و توانايى خود را به كار مى گيرد تا متن ترجمه اش هم سان و هم ذات متن اصلى شود و در واقع اصل به بدل تغيير نكند، بلكه به جاى آن نشيند. مترجم در اين حالت چنان در بطنِ فرهنگيِ متن فرو مى رود و با آن همسانى و همزبانى ايجاد مى كند كه شايد بتوان گفت كه اصالت فرهنگ ملّى خود را كمابيش رها مى كند و آخر كار متن سومى آفريده مى شود كه البته موافق ذوق و مذاق همگان نيست و فهم و دريافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالايى است.
البته در اينجا شايد بى فايده نيست كه نظرات گوته درباره مولانا را نيز بازگوكنيم ، چرا كه او در يادداشت ها و رساله هايى براى درك بهتر ديوان غربى - شرقى، برداشت هاى خود را ازشخصيت و شعر ۷ سراينده نامدار پارسى زبان فردوسى، انورى، نظامى، جلال الدين رومى، سعدى، حافظ و جامى نيز ارائه كرده است، اما از آنجا كه آگاهى هاى او و هم عصرانش، حداقل، از مولانا كم و ناقص بوده است، يادداشت هاى او - گذشته از يك دو نكته جالب و جدل انگيز- از حدّ اشارات تاريخى فراتر نمى رود.

حال با توجه به آنچه از زبان گوته درباره ترجمه آثار منظوم بازگو شد ، به بررسى ترجمه آلمانى چند رباعى از مولانا جلال الدين محمد بلخى اشاره مى شود كه در كتابى با عنوان «نقش خيال دوست » منتشر شده است.
مترجم عنوان كتاب را ظاهراً از يكى از رباعيات مولانا برگرفته است؛ احتمالاً اين رباعى:
تا نقش خيال دوست با ماست دلا
ما را همه عمر خود تماشاست دلا
و انجا كه مراد دل برآيد اى دل
يك خار به از هزار خرماست دلا
يوهان كريستف بورگل، استاد دانشگاه و ايرانشناس و اسلام شناس سوئيسى، مترجم اين كتاب است كه پيش تر نيز از او ترجمه هاى بسيارى از متون كلاسيك شرقى - خاصه از شاعران ايرانى - و نيز تأليف و تحقيق هاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جمله اند ترجمه اسكندرنامه و خسرو و شيرين و همچنين مثنوى هفت پيكر (بهرام نامه) نظامى گنجه اى كه آن را با مهارت به نظم كشيده است. وى به خاطر ترجمه هاى خوب و رساى اين آثار، در سال ۱۹۸۳ ميلادى «جايزه فريدريش روكرت» و در سال ۱۹۹۳ « جايزه مترجم» شهر برن سوئيس را از آن خود كرد. « نور و سماع » و « ۳ رساله درباره حافظ » از جمله تحقيقات او است . ( كتاب اخير به زبان فارسى نيز ترجمه و منتشر شده است)
آخرين اثرى كه از بورگل منتشر شده، ترجمه گزيده غزليات و رباعيات ديوان كبير است كه در سال ۲۰۰۳ ميلادى به صورتى نفيس در آلمان به چاپ رسيد. بورگل دراين كتاب ۷۵ غزل و ۳۱ رباعى را با زيبايى وگويايى تمام به زبان آلمانى ترجمه كرده و كوشيده است تا با توضيحات، و تفاسير و تعبيراتى عرفانى، به درك و دريافت سروده هاى مولانا يارى رساند. اين اشارات، بويژه براى خوانندگان آلمانى زبان، سودمند و با ارزش است. از اين رو در انتهاى ترجمه هر غزل و رباعى، بدون استثنا و هر چند كوتاه، مطلبى آمده است.
حال به بررسى ترجمه رباعياتى كه در كتاب « نقش خيال دوست » آمده است، مى پردازيم . بورگل مبناى ترجمه خود از رباعيات مولانا را بر پايه سه اصل قرار داده است:
نخست اين كه كوشيده است تا حتى المقدور به محتواى متن اصلى نزديك شود و به آن وفادار بماند و پيش از هر چيز از دست بردن به صور خيال و تصرف در زبان تصاوير شاعر خوددارى كند. افزون بر اين سعى كرده است كه ساختار صورى رباعيات را عيناً باز پس دهد و وزن و ترتيب قوافى را مراعات كند. و سرانجام آن كه در ترجمه خود، شيوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را به كار گرفته و از اين رو ترجمه او از رباعيات مولانا چنان به گوش مى آيد كه گويى به زبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم، داورى درباره اين كه او تا چه حد در انجام اين كار موفق بوده را به عهده خوانندگان گذارده است و براى يارى رساندن به آنان و نيز فهم بهتر رباعيات، ترجمه تحت اللفظى هر رباعى را نيز در زير ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراين مى بينيم كه مترجم كوشيده است تا ترجمه اى هم سنگ با آنچه گوته در« نوع سوم» و كامل ترين نوع ترجمه مى نامد، به دست دهد. همين جا بيفزايم كه با همه تلاش و كوشش هاى صادقانه و استادانه بورگل، گيرايى ترجمه هاى او و روح دميده در آنها در مقام قياس با ترجمه هاى منظومى كه از فريدريش روكرت شاعر و مترجم شهير آلمانى و « پدر شرق شناسى آلمان » به جا مانده است، از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نيست. البته اين انتظار و توقع را نيز نبايد داشت كه ترجمه رباعيات مولانا بتواند جذبه عرفانى و كشش روحانى نهفته در متن اصلى را به خواننده منتقل كند. از اين رو خود مترجم نيز به اين امر اشاره دارد و آرزومند است كه خوانندگان آلمانى زبان علاقه مند، با مطالعه ترجمه گزيده رباعيات مولانا به شوق و ذوق آيند و چنان برانگيخته شوند كه زبان فارسى را فراگيرند و زمانى خود قادر باشند غزليات و رباعيات مولانا و ديگر شاعران پارسى زبان را بخوانند!
مترجم مدخلى بر كتاب نگاشته است كه در آن ضمن شرح كوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشنايى اش با شمس تبريز، آثار او را برشمرده و توضيح كوتاهى نيز درباره وزن و قافيه رباعى داده است. بورگل رباعيات كتاب را به سه دسته تقسيم كرده است:
۱- دوستى و عشق ، كه شامل ۴۹ رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتيب آنها كوشيده است تا داستان عرفانى مولانا و شمس را در اين رباعيات بازتاب دهد؛ از نخستين نگاه و نخستين ديدار و رحمت وصال و بركت همنشينى تا درد جدايى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و اميدوارى دوباره دو رباعى از اين بخش را، همراه با ترجمه آلمانى آنها، هم به صورت منظوم و هم ترجمه تحت اللفظى، در اينجا مى خوانيم :
من ذره و خورشيد لقايى تو مرا
بيمار غمم عين دوايى تو مرا
بى بال و پر اندر پى تو مى پرم
من كاه شدم چو كهربايى تو مرا
آن كس كه به روى خوب، او رشك پريست
آمد سحرى و بر دل من نگريست
او گريه و من گريه، كه تا آمد صبح
پرسيد كز اين هر دو عجب، عاشق كيست؟
۲- زيستن و آموختن: در برگيرنده رباعياتى است پيرامون شيوه زيستن و حكمت حيات و نيز قطعاتى غزل مانند و سخته، اما اغلب اشعار اين بخش را رباعياتى با مضامين عرفانى تشكيل مى دهد كه با تصورات مولانا از «انسان كامل» پايان مى گيرد. به يك نمونه از اين رباعيات اشاره مى شود:
رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام، نه دنيا و نه دين
نى حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين
اندر دو جهان كرا بود زهره اين
۳- شعر و موسيقى: در اين بخش مترجم رباعياتى را برگزيده است كه مضامينِ شعر و موسيقى را دربردارد. مضامينى كه مولاى روم به آنها دلبستگى خاص دارد و در سرودههاى او ـ به ويژه در غزليات ديوان شمس - به تكرار از آنها سخن به ميان آورده است.
عبدالرحمن جامى حكايت كوتاهى را نقل مى كند كه نشان دهنده علاقه مولانا به موسيقى است:
روزى مى فرمود كه: آواز رباب، سرير باب بهشت است كه ما مى شنويم. منكرى گفت: «ما نيز همان آواز مى شنويم. چون است كه چنان گرم نمى شويم كه مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «كَلاّ و حاشا! آنچه ما مى شنويم آواز باز شدن آن در است و آنچه وى مى شنود آواز فراز شدن.»در رباعيات اين بخش بدون استثنا از اسامى يك يا چند ساز بادى و زهى و ضربى استفاده شده است. اين هم دو رباعى از اين بخش:
از عشق تو گشتم ارغنون عالم
وز زخمه تو فاش شده احوالم
ماننده چنگ شد همه اشكالم
هر پرده كه مى زنى مرا مى نالم
حاجت نبود مستى ما را به شراب
يا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بى ساقى و بى شاهد و بى مطرب و نى
شوريده و مستيم چه مستان خراب
مترجم توضيحات سودمندى نيز به آخر كتاب افزوده است كه در درك بهتر رباعيات، به ويژه در شناخت پاره اى از اصطلاحات و استعارات و تمثيلات مورد استفاده مولانا، به يارى خواننده آلمانى زبان مى آيد. ناگفته نگذاريم كه به هنگام مطالعه و بررسى كتاب به نكته اى برخورديم كه اندكى مارا به شگفتى واداشت: مترجم در بخش منابع كتاب، متذكر شده كه رباعيات را از نسخه اى برگزيده است كه روان شاد استاد بديع الزمان فروزانفر در ۱۰ جزو (۹جلد) ميان سال هاى ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۶ خورشيدى به چاپ رساند. در اين نسخه، فروزانفر ۱۹۸۳ رباعى را براساس ۶ نسخه خطى تصحيح كرده و به ثبت رسانده است و به سبب اعتبار علمى مصحح، اغلب در كارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب معمول از اين نسخه استفاده مى شود. بنابراين بديهى مى نمود كه بورگل نيز در ترجمه رباعيات مولانا اين نسخه معتبر را اساس كار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه آلمانى رباعيات را با متن اصلى آنها مقابله مى كردم، برخى را اصلاً در نسخه فروزانفر نيافتم و تازه آنها نيز كه در اين نسخه يافت مى شوند، با تفاوت هاى اساسى به آلمانى ترجمه شده اند. لاجرم جست وجوى من براى يافتن متن اصلى رباعيات مورد استفاده بورگل بى نتيجه ماند تا اين كه روزى به طور اتفاق به نسخه چاپى نسبتاً جديد كليات شمس تبريزى برخوردم كه انتشارات اميركبيردريك جلد و براى استفاده عموم منتشر كرده و تاكنون به كراّت تجديد چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردين ۱۳۶۳) آن را در ميان كتابهاى دوستى مشاهده كردم و با كمال تعجب ديدم كه تمامى ۱۰۰رباعى را بورگل عيناً از اين چاپ جديد كه با نسخه فروزانفر تفاوت بسيار دارد و تعداد رباعياتش نيز بيشتر است، انتخاب كرده و ترجمه آلمانى آنها نيز واژه به واژه مطابق مفاد آن است. از اين رو مطمئنم كه مأخذ وى در ترجمه رباعيات مولانا فقط اين چاپ يك جلدى مى توانسته بوده باشد. حال چرا بورگل از چاپ ۹ جلدى كليات شمس به عنوان مأخذ ترجمه اش نام برده، پرسشى است كه من براى آن پاسخى نيافتم!البته اين نخستين بار نيست كه رباعيات مولانا به زبان آلمانى ترجمه و منتشر مى شود. دو ترجمه ديگر نيز از رباعيات مولانا صورت گرفته كه يكى پيش تر و ديگرى بعد از ترجمه بورگل به چاپ رسيده است. اولى ترجمه ۹۹رباعى است از بانو گيزلا ونت كه چند سال پيش از اين در آمستردام هلند منتشر شد و ديگرى كتابى است شامل ترجمه ۱۰۰ رباعى كه البته به سبك شعر نو ترجمه شده و پيداست كه مترجم به عمد در پى وزن و قافيه نرفته و بيشتر كوشيده است تا درونمايه رباعيات را به خواننده آلمانى زبان منتقل كند. مترجم اين كتاب، شاعرى آلمانى زبانِ ايرانى است كه بيشتر عمر خود را در آلمان سپرى كرد و ده ها ترجمه و سروده به زبان آلمانى از او به جا مانده است. او قطعاتى از غزليات و سخنان مولانا را نيز به آلمانى ترجمه كرد و در سال ۱۹۸۸ در دفترى با عنوان شمس تبريز به چاپ رساند. چند سال پيش از اين هم مجموعه ترجمه هاى وى ازشعرهاى حافظ و مولانا و خيام ، دريك مجلد نفيس در آلمان منتشرشد.در پايان به ترجمه چند اثر ديگر از مولانا و نيز دو سه كتاب كه درباره او و آثارش در سال هاى اخير به زبان آلمانى نوشته شده است اشاره مى كنيم: كتاب فيه مافيه را شادروان پرفسور آنه مارى شيمل به آلمانى ترجمه كرد و به صورتى نفيس و با سرفصل هايى آراسته به خط خوش فارسى در سال ۱۹۸۸ ميلادى به چاپ رساند. دفتر اول مثنوى معنوى نيز براى نخستين بار به طور كامل در سال ۱۹۹۷ به زبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. اين ترجمه مستقيماً از متن فارسى مثنوى انجام نگرفته، بلكه اساس كار مترجمان، متن ترجمه انگليسى آن بوده است كه زنده ياد عبدالباقى گولپينارلى، محقق و مترجم سرشناس ترك، با همكارى نورى ارگنكون به پايان رسانده بود. البته چند بار گزيده هايى از روى متن اصلى متنوى به آلمانى ترجمه شده است كه يكى از آن ها، گزيده اى از قصه هاى مثنوى است كه خانم شيمل انجام داده و با مصورسازى اينگريد شار در سال ۱۹۹۴ ميلادى به چاپ رسيد. ديگرى گزيده اى است قديمى كه گئورگ روزن از متن فارسى كتاب به آلمانى ترجمه و در سال ۱۸۴۹ ميلادى منتشر كرد. «والتر فون دِر پورتِن» هم براساس نسخه فارسى چاپ نيكلسن، بيت هاى ۱۹۲۳ تا ۲۹۳۳ را به آلمانى ترجمه كرد كه در ۱۹۳۰ ميلادى منتشر شد.
«من چو بادم و تو چو آتش» عنوان كتاب ديگرى است كه پرفسور شيمل درآن به بررسى و تحليل زندگى و آثار وافكار مولانا پرداخته است. شيمل اين كتاب را با همين عنوان به دو زبان آلمانى و انگليسى منتشر كرد كه البته متن آلمانى و انگليسى كتاب با هم تفاوت اساسى دارند. اين كتاب تاكنون ۷ بار در آلمان تجديد چاپ شده است. متن انگليسى اين اثر، اساس ترجمه كتابى قرار داشته كه فريدون بدره اى آن را با عنوان «من بادم و تو آتش»، به فارسى ترجمه كرده و در ايران منتشر شده است. بانو شيمل از شيفتگان مولاى روم و يكى از نخستين پژوهشگران آلمانى بود كه به تحقيق در آثار و افكار مولانا پرداخت و در شناختن و شناساندن اين عارف و عالم بزرگ ايرانى به جهانيان سهم بسزايى داشت. در ميان آثار وى كتابى نيز يافت مى شود با عنوان « صور خيال در شعر جلال الدين رومى » كه نزديك به ۶۰ سال پيش از اين انتشار يافت و در زمره نخستين كارهاى تحقيقى در اين زمينه است. افزون بر اين ها گزيده هايى از غزليات مولانا را مترجمان بسيارى به زبان آلمانى ترجمه و منتشر كرده اند كه هنوز زيباترين و جذاب ترين آنها ترجمه فريدريش روكرت است كه نزديك به ۱۸۰ سال پيش انجام شد و نخستين باردر سال ۱۸۱۹ ميلادى منتشر و تاكنون بارها تجديد چاپ شده است.
گفت وگو با على اكبر مرادى تنبور نواز و استاد موسيقى نواحى ايران
داستان اين ساز پر رمز و راز
319728.jpg
اميد بى نياز

على اكبر مرادى تنبور نواز برجسته و استاد موسيقى نواحى ايران متولد ۱۳۳۶ در طايفه گوران كرمانشاه است. به اعتقاد كارشناسان موسيقى وى تنها كسى است كه توانايى اجراى ۷۲ مقام موسيقايى ساز تنبور را دارد. مرادى به دليل انتشار ۴ سى دى درباره موسيقى آئينى و مقام هاى تنبور در فرانسه، نامزد جايزه معتبر «گرمى» شد. آثارى از جمله تريكه هانه، گلاريژان، مهجورى، سحرواران و ... از آثار او به شمار مى روند. اجراى تكنوازى هاى داخلى و خارج از كشور، عضويت در نخستين گروه تنبور نوازان ايران در سال ،۵۹ همكارى با شهرام ناظرى در كنسرت هاى داخلى و خارجى و انتشار كاستى با بيژن كامكار و همچنين كيهان كلهر نام مرادى را با بزرگان موسيقى سنتى ايران در سال هاى اخير گره زده است. گفت وگوى اين آهنگساز را با «ايران» مى خوانيد:


* از نخستين لحظه هايى شروع كنيم كه انگشت هاى شما با ساز تنبور آشنا شدند و ...
من در واقع از ۶ سالگى شروع به نواختن تنبور كردم. اما حدود سال ۵۰ بود كه به طور اتفاقى در كرمانشاه با خانه اى به نام خانه فرهنگ شماره ۲ برخورد كردم. اين خانه فرهنگ شماره ۲ به كارهاى موسيقى اختصاص داشت. شخصى به نام آقاى همتى مسئول آنجا بود. من به آنجا مى رفتم و تك نوازى تنبور مى كردم. سال بعد يك گروه تنبور نوازى را تشكيل داديم و همان سال يعنى سال ۵۱ گروهى از تنبور نوازان صحنه نيز تشكيل شد و در چنين ايامى بود كه تنبور نوازى به عنوان يك هنر قابل اجرا در كرمانشاه بسط يافت. زيرا تا پيش از اين تنبور تنها يك ساز آئينى بود.

* نام نخستين گروهى كه در تنبور نوازى كرمانشاه تشكيل داديد، چه بود؟
گروه فرهنگ و هنر كرمانشاه .

* بنابراين اين گروه قبل از تشكيل گروه تنبور نوازان آقاى پورناظرى و همان گروه «شمس» بود؟
بله، در آن زمان آقاى پورناظرى تنبور نمى نواختند. ايشان فقط تار مى زدند. گروه شمس هم سال ۵۹ شكل گرفت و هسته مركزى آن عبارت بود از كيخسرو پورناظرى، مرحوم سيد خليل، پور نظر عزيزى و من.

* بى شك شهرت ساز آئينى تنبور با گروه شمس در كشورمان طنين انداز شد، عمده فعاليت هاى شما و گروه شمس از سال ۵۹ به بعد چه بود؟
آن هنگام هنوز موسيقى به شكوفايى كنونى نرسيده بود. ما نخستين كنسرت آزاد را در سال ۵۹ در تالار وحدت برگزار كرديم. بعد هم به بعضى از شهرهاى ديگر ايران رفتيم. شايد مهمترين كنسرتى كه در آن سال ها اجرا كرديم، برنامه اى به مناسبت زلزله رودبار بود. بعد با آقاى ناظرى سفرهاى اروپايى شروع شد و در بعضى از كشورهاى اروپايى به اجراى كنسرت پرداختيم. عمده فعاليت آن سال هاى گروه شمس هم همين كنسرت هاى خارجى با حضور شهرام ناظرى بود.

* مردم اروپايى چه نوع ارتباط و تعاملى با تنبور و گروه تنبور نواز داشتند. اصلاً آنها تنبور را مى شناختند؟
عده خيلى كمى در خارج از كشور تنبور را مى شناختند. آن هم يا خانواده هاى اهل موسيقى و يا كردهايى بودند كه در اروپا تحصيل مى كردند. مثل خانواده آقاى ذالفنون كه موسيقى نزد آنها شناخته شده بود. اما در كل تنبور را به اين شكل بيرونى و اجرايى نمى شناختند. اين ساز همچنان نزد آنها جنبه آئينى داشت. بعدها هم كه خود من اجراهاى تك نوازى در خارج از كشور داشتم، رفته رفته اين ساز هويت موسيقايى خود را كسب كرد. حتى اهالى موسيقى در كشورهاى خارجى پيشنهاد دادند كه بين كنسرت ها كلاس و كارگاه هايى برپا كنيم و تنبور را به جوانان آموزش دهيم.

* عمده فعاليت هاى شما در قالب تك نوازى تنبور در اين سال ها چه مواردى بودند؟
بعد از سال ۶۱ تصميم گرفتم كه به نوعى خودم و ساز تنبور را معرفى كنم. با تك نوازى شروع كردم. «تريكه هانه» به معنى زمزمه چشمه را ساختم. و بعد هم سحر واران و سيروان را. در همان سال ها من به مركز حفظ و اشاعه موسيقى در تهران دعوت شدم. بعد هم گروه «لاوك» را با ۲۵ تنبور نواز تشكيل داديم. در اين سال ها غير از كارى كه در زمينه موسيقى كردى با بيژن كامكار انجام داديم، تمام فعاليت هايم را به مقام هاى كهن تنبور اختصاص دادم. حاصل ۲۰ سال كار روى مقام هاى تنبور هم به صورت ۴ سى دى توسط خانه فرهنگ هاى جهان در فرانسه منتشر شد. بعد هم اجراهايى كه در داخل و خارج از كشور داشتم و همچنين انتشار كاست هايى از جمله سماع مستانه، نسيم و گندمزار، آتش اشتياق، نجوا و ...

* بازتاب اين ۴ سى دى كه به مقام هاى تنبور و آئين هاى كهن ايرانى مى پرداخت در اذهان مردم فرانسه و جهانيان چگونه بود؟
اين سى دى ها را خيلى ها ديدند و بعدها هم باعث شد كه مرا براى جايزه «گرمى» كانديدا كنند. همين مقام هاى تنبور در ايران هم انتشار يافت و مورد استفاده بسيارى از علاقه مندان موسيقى قرار گرفت. البته سواى سى دى هاى مجوز دار آن كه توسط مردم خريدارى شد، بعضى از جوانان هم به صورت غيرقانونى آن را كپى رايت كردند. با اين حال من از اين حركت جوانان شكايتى ندارم. زيرا هدفم ارائه كار به مخاطب بود. زيرا به نظر من تنبور نه يك ساز بلكه خود يك موسيقى است.

* كمى هم درباره تاريخچه اين ساز و تفاوت مقام هاى آن با موسيقى فلكلوريك كردى و موسيقى سنتى ايران توضيح دهيد؟
تنبور تاريخچه اى ۵ هزار ساله در فرهنگ كهن ايران دارد و داراى ۷۲ مقام موسيقايى است كه با مقام هاى كردى و موسيقى سنتى ايران تفاوت دارد. زيرا اين ساز در اساس نه جنبه موسيقايى بلكه جنبه آئينى و نيايشى داشته است. اما از هزار سال پيش فردى به نام «شاخ وشين» يا مبارك لرستانى اين ساز را معرفى كرد. مقام هايى كه وى هزار سال پيش به وجود آورد، هم اكنون در طى هزار سال توسط مردم منطقه حفظ شده است. بنابراين تنبور اگر چه مختص اهل طريقت و غرب كشور است، اما به نظر من متعلق به تمام انسان هاى جهان است. زيرا هر آنچه كه عامل ارتباط به شمار مى رود، مربوط به كل بشر است.

* همكارى شما با كيهان كلهر از كجا ناشى مى شود؟
يادم نبود. در هسته اوليه گروه تنبور شمس كه در سال ۵۹ شكل گرفت كيهان و برادرش مرحوم كامران كلهر نيز حضور داشتند. ما از سال ۵۹ با هم آشنا شديم و هميشه با هم در ارتباط بوديم. ارتباط خيلى دوستانه اى هم داشتيم. من حدود ۷-۶ سال پيش در آمريكا كنسرتى برگزار كردم و از كيهان كلهر هم به عنوان هنرمند ميهمان دعوت نمودم. اين كنسرت «در آينه آسمان» نام داشت. اما متأسفانه همكارى ما تداوم نيافت.

* همكارى تان با خانواده كامكار تا چه مراحلى بود؟
من به تك تك خانواده كامكار ارادت دارم. اما ايشان موسيقى كلاسيك كار مى كنند و اين موسيقى در قالب گروه شيدا و عارف تداوم يافت. مقام هاى تنبور با موسيقى كردى و كلاسيك خيلى فرق دارد. مثلاً دستگاه هاى موسيقى كردى در ساختار دستگاه ها و مقام هاى موسيقى سنتى وجود دارد. اما تنبور خير.

* چه تفاوتى ميان سبك تنبور نوازى شما و مكتب صحنه وجود دارد؟ يا اگر شباهتى هم هست بفرمائيد؟
اصولاً تنبور به ۲ طيف مردم كرمانشاه برمى گردد. اول؛ طايفه گوران و دوم شهر صحنه.
مقام هاى تنبور در گورانى مركزيت بيشترى دارد. يعنى تنبورنوازان گوران مقدارى سخت گيرتر از صحنه با ساز تنبور برخورد مى كنند. صحنه يك شهر و نزديك مركز بود.
بنابراين طبيعى است كه با مقام هاى موسيقى سنتى هم آشنا باشند. شايد بتوان گفت تفاوت و شباهت اين ۲ شيوه تنبور نوازى هم زياد است و هم كم.

* تنبور چه پيچيدگى هاى فنى و آموزشى براى دانشجويان اين موسيقى دارد؟
ساز تنبور در سال هاى اخير، به زحمت خيلى ها شناخته شده است. اين ساز در ذات خود پر رمز و راز است. براى فراگيرى و كسب معنا از آن بايد خيلى با اين ساز مأنوس بود. بايد شاگردى كرد تا به حق مطلب رسيد. من ۲۵ سال پيش روى يك مقام كار كرده ام و از آن يك معنى را استنباط كردم اما هم اكنون مى بينم كه آن موسيقى، معنى ديگرى داشته است. اين ساز در عين سادگى، ساز مشكلى است. قدماى معروف در اشعارشان از اين ساز نام برده اند. مولانا تنبور را يك آواز خوانده است.

* رسانه ها از اجراى كنسرت جديدى از شما خبر مى دهند. اين كنسرت به چه ابعادى مى پردازد؟
اين كنسرت در روزهاى ۱۹ و ۲۰ مهرماه در تالار انديشه حوزه هنرى برگزار مى شود كه شامل دونوازى تنبور و باغلاما است. در واقع نوعى همنوازى است. زيرا در تركيه نيز تنبور و موسيقى دراويش علوى وجود دارد. ريشه هاى موسيقايى آنها با مامشترك است و در واقع مشتركات بينش موسيقايى داريم. در اين كنسرت «اولاش اوزدمير» با من همكارى مى كند. اما بخش دوم به موسيقى كردى اختصاص دارد كه تركيبى از همنوازى سه تار، دف و نى است.
قرار شده كه اين كنسرت بيست و دوم در همدان، ۲۶تا ۲۷ مهر در شيراز و بيست ونهم در اصفهان اجرا شود.
تامپسون، استخوانى در گلوى صهيونيسم
319659.jpg
قاضى زاده ‎/ رايزن ايران در كرواسى

معروف ترين خواننده پاپ كرواسى كه تقريباً تمام كنسرت هايش به خاطر استقبال بيش از حد مردم و بيش از همه جوانان اين كشور در استاديوم هاى فوتبال شهرهاى مختلف برگزار مى شود چند سالى است كه تبديل به خواننده اى چالش برانگيز شده است. ماركو پركويج با تخلص تامپسون كه خواننده جوانى نيز هست معروف به خواننده اى ناسيوناليست شده و از طرفى هم بعضاً به وسيله مخالفينش به هوادارى از حكومت اوستاش ها كه از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ حكومت فاشيستى را در كرواسى به راه انداخته و جنايات زيادى را مرتكب شده بودند، متهم مى شود اما تامپسون تمام اين اتهام ها را رد كرده و خود را خواننده اى مى داند كه واقعيات را بيان مى كند.
اگرچه تامپسون خود را از هر گرايشى تبرئه مى نمايد اما هميشه در كنسرت هايش افراد به خصوص جوانانى كه تعدادشان كم هم نيست حضور دارند كه ملبس به پيراهن سياه كه از نشانه هاى اوستاش ها بوده مى باشند و سمبل هاى حكومت NDH (اوستاش ها) همراه داشته و سلام هاى هيتلرى در وسط اجراى برنامه تامپسون جزو لاينفك رفتارى شان مى باشد. به لحاظ ماهيت كنسرت هاى تامپسون كه با وجود ميل خود او تبديل به نمايش ضديهود مى گردد هر بار برگزارى چنين كنسرتى با واكنش سريع و خشن صهيونيست ها در كرواسى از جمله سفارت اسرائيل در زاگرب مى شود، كنسرت هاى تامپسون چنان تنش زا و چالش برانگيز شده كه چند ماه قبل كه قرار بود كنسرتى را در استاديوم بزرگ شهر سارايوو در بوسنى برگزار نمايد با نظر مخالف مقام هاى اين كشور روبه رو شده و در نهايت اين كنسرت به لحاظ ماهيت ناسيوناليستى و يهود ستيزى ظاهرى آن برگزار نگرديد.
اوايل مردادماه گذشته بعد از برگزارى كنسرت تامپسون در استاديوم باشگاه دينامو زاگرب كه بيش از ۴۰ هزار پير و جوان و حتى برخى مقام ها را گرد هم آورده بود، افرائيم زوروف صهيونيست معروف و رئيس مركز سيمون وايزنتال به شدت به اين كنسرت اعتراض كرده و خواستار ممنوع الصدا كردن تامپسون شده و از تلويزيون كرواسى نيز به خاطر پخش مستقيم اين كنسرت به شدت انتقاد كرده بود.
به دنبال اين اعتراض يكى از اعضاى شوراى برنامه گذارى تلويزيونى كرواسى به نام خانم يادرانكا كلارويچ با واكنشى شديد به اعتراض زوروف اظهارات وى را دخالت در مسائل داخلى كشورش خوانده و اظهار داشته بود كه وى اگر راست مى گويد برود به جنايات اسرائيل برسد كه هر روز فلسطينيان بى گناه را قتل عام كرده و چندين بار به لبنان تجاوز نموده است. همه دنيا مى داند كه اسرائيل چه كار مى كند.
به دنبال اظهارات خانم كلارويچ سفير اسرائيل نيز وارد معركه شده و با ارسال نامه هايى به وزارت خارجه، رئيس مجلس و رئيس راديو و تلويزيون كرواسى، كلارويچ و اظهارات وى را ضد يهود خوانده و خواستار اخراج وى از شوراى راديو و تلويزيون و حتى محاكمه وى به جرم يهودستيزى شد.
با توجه به نفوذ روزافزون صهيونيست ها در منطقه و نارضايتى افكار عمومى از اين واقعيت، گستاخى سفير اسرائيل آتش اين واقعه را شعله ورتر كرده و موجب واكنش شديدتر كلارويچ شد. به طورى كه در مصاحبه اى اين چنين اظهار داشت: جنايات اسرائيل در هيچ كجاى دنيا و بر هيچ كس پوشيده نيست. حتى در زمان حكومت اوستاش ها كه در كرواسى به يهودكشى معروف شده اند تعداد زيادى از افسران اين حكومت اصليت يهودى داشته اند تا جايى كه همسر رئيس حكومت نيز ريشه اش يهودى بود. رئيس سازمان اطلاعات هيتلر در خاور نزديك نيز خود يهودى بوده. من از منافع ملى خودم دفاع مى كنم و از مردم خودم حمايت مى نمايم. سفير اسرائيل برود كشور خود را بسازد كه جانى ترين كشور است. اسرائيل به بهانه هولوكاست مظلوم نمايى كرده و دست به هر جناياتى مى زند. اگر در هولوكاست عده اى يهودى كشته شده اند اين مسأله نمى تواند مجوزى براى اسرائيل باشد كه هر اقدام و جنايتى كه مى خواهد مرتكب شود. وى در ادامه سفير اسرائيل را ديوانه خوانده و گفت كه او حق ندارد در كشور من براى ما تعيين تكليف نمايد.
از آنجايى بعد از حكومت فرانيو توجمان نخستين رئيس جمهور كرواسى بعد از استقلال، لابى صهيونيزم در كرواسى بسيار قدرتمند شده و به طور خزنده در حال پيشرفت مى باشد، جو مطبوعاتى برخلاف افكار عمومى به سرعت و به شدت عليه خانم كلارويچ حاكم گشته و انتقادهاى زيادى از وى شد. حتى اين گونه مطرح شد كه وى در دوره بعدى شوراى راديو و تلويزيون جايى نخواهد داشت. به طور ساده تر بايد گفت كه در رسانه ها او را لگدمال كردند. اگر كلارويچ در دور بعدى به عضويت شورا انتخاب نشود درواقع مى توان گفت كه او در كرواسى نخستين فردى خواهد بود كه به جرم آنتى سميتيزم مجازات خواهد گرديد. سيطره صهيونيست ها بر مطبوعات كرواسى هنوز كامل نشده اما به سرعت رو به فزونى است و تقريباً در دفاع از مظلوم نمايى يهوديت هر هفته مقالات مشروحى از جمله حكاياتى از باقى ماندگان و جان به در بردگان هولوكاست در اين مطبوعات به چاپ مى رسد.
اما ماجراى خانم كلارويچ به اين جا ختم نشده و هنوز مدت زيادى از اين كشمكش نگذشته بود كه تامپسون كنسرت ديگرى را در جنوب كرواسى برگزار نمود كه تعداد بسيار زيادى را به خود جلب نمود. با وجود تدابير شديد نيروهاى پليس براى جلوگيرى از بروز رفتارها و يا نشان هاى ضديهود در اين كنسرت باز هم كم و بيش شاهد همان ماجراهاى هميشگى در اين كنسرت بوديم.
به هر حال صهيونيزم در كرواسى، تامپسون را استخوانى در گلوى خود مى داند اما تا به حال هيچ منع قانونى براى جلوگيرى از برگزارى كنسرت هاى او وجود نداشته است.
باوجود حكومت كرواسى كه تا حد زيادى در قبال رژيم صهيونيستى انعطاف داشته و دارد، افكار عمومى اين كشور در مجموع نگاه مثبتى به صهيونيست ها نداشته و مخصوصاً اسرائيل را متجاوز و جنايتكارى مسلم مى دانند. در كرواسى حدود ۲ هزار نفر يهودى بومى زندگى مى كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |