|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
خداحافظ مدرسه
|
|
|
ايران واشقانى فراهانى
فضاى كوچه از لبخند دانش آموزان گلباران است. پشت در نيمه باز خاكسترى مدرسه ايستاده ام. چهره خسته مدير در قاب پنجره دفترش نقش بسته است. نگاه كنجكاوم از در مدرسه داخل حياط را جست وجو مى كند. زنگ مدرسه كه به صدا در آمد، سرتاسر وجودم پر از غم شد. كنار درخت كاج پير و ديوار كوتاه مدرسه خاطره هاى كلاس چهارم را به خاطر مى آورم. دلم براى كلاس درس و نيمكت سه نفره مان پر مى كشد. زمان در حركت است و من تنها و استوار ايستاده ام. با شنيدن صداى هر زنگ ياد زنگ مدرسه مى افتم. از سايه خودم كه روى ديوار افتاده مى ترسم. منم و سايه روى ديوار مدرسه كه مرا ازهمكلاسى هايم جدا كرده است. كوچه باغ مدرسه خالى از دانش آموز است. دلم مى خواهد پائيز تسليم من شود. نمى دانم پشت در نيمه باز مدرسه چه مى خواهم اماتا نفس دارم، اينجا مى مانم. زير درخت كاج همه داشته ها و نداشته هايم را مرور مى كنم... پارسال درسهايم طورى بود كه به من جايزه دادند. مادر پشت در مدرسه منتظرم مى ماند و به محض تعطيلى دستانم را بوسه باران مى كرد. مادر نگاهى مهربان داشت اما غم چشمانش از بخت پريشان او سخن مى گفت. انگار زندگى مادر هيچ وقت بهارى نداشته و در هرنگاهش هزار آرزو فرياد مى زد. پدر تن به كار نمى داد و عضو ثابت خانه بود. با بى قيدى و تن پرورى صبح را به شب مى رساند و تصور آن كه حاصل كارش در اختيار زن و بچه قرار بگيرد، برايش فاجعه بود. او مادرم رافقط در فقر و سختى شريك خود مى دانست نه در راحتى. پدر با اجاره خانه پدرى اش امورات خودش را مى گذراند. مادر اما براى تهيه هزينه تحصيل و زندگى ام به آب و آتش مى زد. پدر وقتى به خانه بر مى گشت، لباس هايش بوى كباب مى داد و من مى فهميدم باز هم خودش را سير كرده است. هر وقت هم چند روز بى خبر مى رفت، مى دانستيم مشغول تفريح بوده است. آخرين روز بهار كه از خواب بلند شدم، مادر را نديدم. به كجا رفته بود، نمى دانم. اما از آن روز به بعد ديگر او را نديدم. انگار كه خوابى دلنشين بود. بعد از آن من ماندم و سفره بى نان و بى ميهمان. من ماندم و عشق مادر كه روى پر دردترين زخم دلم جا گرفته است. روز هاى پر هيجان و اضطرابى كه مادر كنارم بود، جاى خود را به عزلت و غربت دادند. كاش مى شد اين قفس سربى گشوده شود. چشمان خسته ام پشت پنجره به راه مانده اند. دلم براى مادرم تنگ شده. او گفته بود هر كودكى براى آينده اى روشن بايد به مدرسه برود. كاش مادر بود و مى ديد به جاى نشستن پشت ميز مدرسه در كوچه پس كوچه ها رها شده ام. در تيرگى شب و در اتاق سردم آرزو مى كنم مادر برگردد و ببيند با دردهاى نهفته در قلبم سر بر روى بالش مى گذارم. اگر مادر به رويم بخندد، او را با خود تا اتاق سرد و خاموشم خواهم برد تا ببيند چگونه بى سامانى ام را پايان مى دهد تا بداند در تيرگى شب، ظلمت موهاى بافته اش را آرزو مى كنم. در دلم آرزوى ماندنش را دارم. مى خواهم با آرامش سر به دامانش بگذارم و بخوابم. كاش مادر برگردد و ببيند دست من خالى نيست و من سبد سبد محبت با خود دارم. كاش برگردد و ببيند با رفتنش ديگر در آسمان زندگى پسركش ماه و خورشيد نيست و اين نابسامانى همه توانم را از بين برده است. ديشب ماه، مادرم را تا لب پنجره آورد. همان گمشده ام را. دست پر مهر مادر مرا از كوچه و خيابان نجات داد. از تمام نفرت ها، چهار راه ها، خيابان ها و چراغ قرمز ها. اما دريغ... صبح كه چشم باز كردم دست هاى پاكم راتنها ديدم. مدرسه ها باز شد و دلم براى رنگ سبز روشن تخته سياه تنگ شده است. دلم كيف و كفش تميز مى خواهد. بازى فوتبال و گل كوچك در زنگ ورزش چه حال و هوايى داشت، از همه بهتر تغذيه اى كه مادر با سليقه خاصى در كيفم مى گذاشت. يادم آمد راستى چقدر ناخن هايم بلند شده و موهاى نامرتبم حتماً به راحتى از بلندى انگشتان آقا ناظم بيرون مى زند. نمى دانم چرا با آن كه مى دانستم پدر مرا در سال تحصيلى جديد ثبت نام نكرده اما صبح ناخودآگاه خودم را براى مدرسه رفتن آماده كردم. نمى خواهم غصه هايم را با كسى تقسيم كنم. اما من كجايم؟ هويتم چيست؟ چرا پشت ديوار مدرسه صداى تحقيرم پيچيده و قلبم به درد آمده است؟ چرا در كوچه ها دوستى ندارم و كسى با من بازى نمى كند. چرا همه مادرها دست در دست بچه ها به مدرسه مى روند. يادم آمد با صادق روى يك نيمكت مى نشستيم، كنار هم و پشت به پنجره اما حالا مجبورم نگاهم را از زير سنگينى نگاه مادر او بيرون بكشم. تنها مانده ام و گوشه خرابه اى آنطرف تر از مدرسه هم سگى تنها سر گردان است... خسته از تنهايى، از بازى با سگ هاى ولگرد كوچه ها به خانه مى آيم. حالا گل سياهى رو به آفتاب زندگى ام روييده و آرزوهايم به باد رفته است. نمى دانم در تاريخ هيچ وقت سرگذشت نابسامانى هاى افرادى مثل مرا نوشته اند يا نه؟ پسركى كه با آجر آجر ديوار مدرسه پيوند پنهانى دارد اما پدر اندوه بزرگش را نمى خواند. باد در كوچه مدرسه پيچيده است. انگار از بيابان تشنه اى مى آيد و بوى هيچ گلى با او نيست. نه اميدى، نه چراغى.. نمى دانم درد درونم را باكه بگويم. زبانم در دهان باز، بسته است. غبار اندوه روى گلبرگ لبانم نشسته و به شمع خاموشى مى مانم كه يكى بايد روشنم كند. دوست دارم روزى وكيل شوم تا بچه اى مثل من در حسرت رفتن به مدرسه نماند. دوست دارم قاضى شوم تا همه مواد قانونى را بدانم و در بسته مدرسه را به روى بچه هاى بى سامان باز كنم. كاش قانونى باشد تا مرا به مدرسه بخواند... من سفير مهربانى ام! روزى از معلم مدرسه شنيدم «هرگاه پدر يا مادر يا سرپرست قانونى كودك و نوجوان كمتر از ۱۸ سال با داشتن امكانات مالى از تهيه وسايل و امكانات تحصيلى فرزند خود در محلى كه از طرف آموزش و پرورش موجبات تحصيل فراهم شده، امتناع و يا از تحصيل او جلوگيرى كنند، با حكم قاضى دادگاه كه خارج از نوبت رسيدگى مى كند به جزاى نقدى و انجام تكاليف نسبت به فرزند خود محكوم خواهد شد واگر پس از اجراى حكم بار ديگر كودك خود را از تحصيل باز دارند، به حبس از يك تا ۳ سال و تأمين هزينه فرزند محكوم خواهد شد و اين جريمه براى تكميل كتابخانه مدارس همان منطقه در اختيار آموزش و پرورش قرار خواهد گرفت.» اما ... صداى زنگ مدرسه و فرياد شاد همكلاسى هايم مرا به خود آورد. سردى قصه ام همه وجودم را مى سوزاند. نمى دانم پدر از خواب بيدار شده يا هنوز در نخواستن ها و نبودن هاى خود غلت مى زند. من اما آينده ام به خاطر ندانم كارى هاى پدر فنا شده و نگفته هاى زيادى دارم كه پشت در مدرسه جا مى گذارم...
|
|
|
|
|
شب بى فردا
|
|
|
فهيمه صابرى
از پنجره بيرون را نگاه مى كنم. تا آخر دنيا شب است. انگار هيچ عاقبت روشنى، پشت سياهى اين شب تيره نيست. نگاهم در فضاى به هم ريخته اتاق مى چرخد. بشقاب هاى پر از پوست ميوه، دانه هاى له شده برنج روى فرش. استكان هاى نيم خورده چاى و انبوه ظرف هاى نشسته توى ظرفشويى، سفره مچاله شده و قل قل بى وقفه سماور كه هنوز از نفس نيفتاده است. پيش خود فكر مى كنم، اين همه درهم ريختگى، در مقابل آشفتگى درونم هيچ نيست. به ريحانه نگاه مى كنم كه با همان صورت كثيف خوابش برده است. خسرو در را آهسته مى بندد و سطل زباله را مى گذارد دم در آشپزخانه. مى پرسم: آشغال ها را برده بودند؟ مى گويد: آره با خنده مى گويم: معلوم است تا اين موقع شب؟ و نگاهم مى چرخد روى ساعت. ساعت يك بعد از نيمه شب است، جلو مى آيد و دلجويانه مى گويد: «خسته نباشى خانم، دستت درد نكنه. همه چيز عالى بود. بهتر از اين نمى شد... و من فقط پوزخند مى زنم. حوصله جروبحث ندارم. خسرو وقتى بى حوصلگى ام را مى بيند، مى گويد: «پاشو بخواب اينها را همين طورى بگذار براى فردا.» خم مى شود. سايه اش تمام صورت ريحانه را پر مى كند. او را به طرف اتاقش مى برد و بعد من مى مانم و يك عالمه دلشوره. من مى مانم يك عالم كار ناتمام و اين شب هزار تويى كه انگار تمام شدنى نيست. سرم را به ديوار پشتم تكيه مى دهم و چشمهايم را مى بندم. تصوير روزهاى گذشته مثل خوابى سنگين به چشم هايم مى آيد. من بودم و خسرو و مادر من و مادر خسرو. همه منتظر جواب بودند. چندبار برايشان پيغام فرستاده بودم كه تا درسم تمام نشود قصد ازدواج ندارم، اما مدام تلفن مى زدند. خسرو پسر خاله مادرم بود و يك دل كه نه صد دل عاشقم شده بود. من كه قبل از خواستگارى حتى يك كلمه هم با او حرف نزده بودم و فقط سالى يكى دوبار او را در ديد و بازديد هاى فاميلى مى ديدم، نمى دانستم عاشق كدام خصلت من شده است؟ هرچه مى گفتم، نه، اصرار او براى شنيدن جواب مثبت بيشتر مى شد... دل تو دل مادر پيرم نبود. ديگر حوصله دل نگرانى براى فرداى مرا نداشت. فكر مى كرد ازدواج، آن هم از نوع فاميلى مى تواند مرا براى يك عمر خوشبخت و خيال او را براى هميشه راحت كند. مى گويم: يك شرط داره، بايد موقعيت منو درك كنى. دلم مى خواد تا هر جا كه بتونم درس بخونم. از خوندن لذت مى برم. ازدواج نبايد راه مرا سد كند. شانه هايش را بالا مى اندازد: معلومه كه راهت سد نمى شه. من هم دارم زبان مى خونم. چه ربطى به زندگى مشتركمون داره؟ مادر با بى قرارى نگاهم مى كند؛ مى گويم: قبول و چين پيشانى مادر به تبسمى باز مى شود. پيش خودم فكر مى كنم: مگه چند سال از اون روزها مى گذره كه من اين قدر فرسوده شدم؟ از همان روزهاى اول، دغدغه هاى زندگى مشترك ما شروع شد. خسرو عاشق شلوغى و هياهو بود. همه تفريحش ميهمانى رفتن و ميهمانى دادن بود. من هم خلوت خودم را مى خواستم. گوشه دنجى براى خواندن و رفتن و استراحت با آمدن ريحانه اگر چه دلبستگى هايم به زندگى هزار برابر شده، اما گرفتارى هايم بى نهايت بيشتر شده است. پلك هايم را باز مى كنم. به هم ريختگى اتاق چشمانم را مى زند. دوباره چشم هايم را مى بندم و باز من مى مانم و تكرار سرگشتگى هاى هر روز. به ياد كار تحقيقى ام مى افتم. فردا، آخرين مهلت براى ارائه اش است. دلم مى خواهد زمان براى ۲۴ ساعت بايستد تا من بتوانم به كارهايم برسم. از دانشگاه كه بيرون آمدم، نگاهم به خسرو افتاد كه به درماشين تكيه داده بود. خوشحال شدم. با تمام خستگى روى صندلى ماشين افتادم. خسرو لبخندى زد: خسته شدى؟ - آره امروز ۲ تا امتحان داشتم. - خوب بود؟ - بد نبود. راستى نمره كار عملى ام شد ۱۸. - دانشگاه شماكيلويى نمره مى ده؟ - چطور؟ - اين نمره ها رو از كجا مى آرى؟ با غيظ مى گويم: حتماً از فرصت هاى بى شمارى كه در اختيارم مى گذارى؟ هنوز حرفم تمام نشده كه خسرو پايش را محكم روى ترمز فشار مى دهد. يك تكه راه را تا نزديك ميوه فروشى دنده عقب مى گيرد. مى پرسم: «چرا ترمز كردى؟» چيزى نمى گويد. پياده مى شود. چند جور ميوه از هر كدام چند كيلو بر مى دارد. حتى فكر اين كه شب باز هم ميهمان داريم آزارم مى دهد. وقتى سوار ماشين مى شود با دلخورى مى پرسم: ميهمان داريم؟ سعى مى كند جلوى خنده اش را بگيرد: چطور مگه؟ - از من مى ترسى؟ با خنده مى گويد: نه، چرا بايد بترسم. امشب نادر و كوروش و رضا به ديدنم مى آيند. با حرص مى گويم: حتماً با زن و بچه هاشون؟ خيلى جدى مى گويد: پس مى خواستى تنها بيان؟ جوش مى آورم: «ولى من فردا امتحان دارم، تازه فردا آخرين مهلت تحويل كار تحقيقيمه.» - بابا تو هم مارو كشتى با اين كار تحقيقى، مثل هميشه يه چيز مى نويسى و نمره مى آورى ديگه؟ بغض مى كنم: تقصير منه! خيلى كوتاه اومدم. اخم هايش را در هم مى كشد: اگه ناراحتى، زنگ مى زنم برنامه را به هم مى زنم. چيزى نمى گويم و به راه بى امتدادى كه پيش رويم است، چشم مى دوزم. ميهمان ها از راه مى رسند. همه چيز مرتب است. صداى قل قل سماور، ميوه خورى لبريز از ميوه، بوى برنج دم كشيده، نمكدان هاى پر، استكان هاى سرخالى، مثل يك آدم مكانيكى راه مى روم. لبخند مى زنم. تعارف مى كنم، اما حواسم جاى ديگرى است. پيش يك كتاب چند صد صفحه اى و يك جزوه قطور به علاوه كار تحقيقى. لبخندى از سر رضايت روى لب هاى خسرو چرخ مى خورد. گاه گاهى زير چشمى مرا مى پاييد تا بداند دلخورى ام روى نحوه رفتارم با ميهمان ها تأثير نگذاشته است. من هم طورى وانمود مى كنم كه انگار خيلى راضى ام. ولى بعضى وقت ها، رشته كلام از دستم در مى رود و به جاى گوش دادن به نحوه پختن مرباى آلبالو، ياد كارهاى نيمه كاره ام مى افتم. زهره خانم مى پرسد: «حميده خانم، حالتون خوب نيست؟» دستپاچه مى شوم: «نه! طورى نيست...» و نگاهم مى چرخد روى صورت بى خيال خسرو كه انگار هيچ غمى ندارد. - فقط كمى سرم درد مى كند! دقايقى بعد زهره خانم با صداى بلند مى گويد: نادر پاشو، ساعت دوازده است. نادر از روى مبل نيم خيز مى شود. اما خسرو دستش را مى گيرد و او را دوباره مى نشاند: كجا؟ حالا هنوز سر شبه! مى دونى تا صبح چقدر مونده؟ سعى مى كنم لبخند بزنم: راست مى گه، تشريف داشته باشين. يك ساعت بعد بالاخره خسرو رضايت مى دهد ميهمان ها بروند و حالا براى انجام هر كارى دير است و شب، شب بى سرانجامى است كه دلشوره هاى مرا به منزلگاه هيچ صبح روشنى نمى رساند. به خودم مى گويم: اين، همه زندگى من است. يا من بايد به روال زندگى او عادت كنم يا خسرو بايد بگذارد از ۲۴ ساعت، چند ساعتى مال خودم باشم. طبيعت من به تنهايى و سكوت عادت دارد و طبيعت او به شلوغى و هياهو. بارها به او گفته ام: تو يك زن كدبانوى مطيع مى خواستى كه هميشه براى خدمت به تو و ميهمان هات آماده باشه، خب يك زن خونه دار مى گرفتى. من كه از اول با تو شرط كرده بودم و او مى خندد: تو هم كدبانويى و هم مطيع. اين درس هم بالاخره يك روز تموم مى شه. و من مى دانم كه اين تضاد هيچ گاه به آشتى كشيده نخواهد شد. اگر چه درست كردن زندگى در ويران كردن آن نيست، اما نمى دانم چطور؟
|
|
|
|
|
اظهار نظر كارشناس
|
|
|
عارفه مدنى
در حقوق ما تكاليف پدر و مادر در برابر فرزندان خود در مواردى از قانون مدنى تعيين شده است و براى ترك اين تكاليف ضمانت اجرايى نيز در قوانين كيفرى تعيين و مقدر شده است. يكى از تكاليف پدر و مادر بويژه پدر كه براساس قانون سمت ولايت بر فرزند خود را دارد، تربيت فرزند و هدايت او در امور معنوى مانند تحصيل است. بنابراين بايد دانست كه ولايت تنها به اداره كردن مسائل مالى فرزند صغير اختصاص ندارد. بلكه تركيبى از اداره كردن دارايى و تربيت فرزند است. چنانچه ماده ۱۱۷۸ قانون مدنى در اين باره مقرر مى دارد كه «ابوين مكلف هستند در حد توانايى خود به تربيت اطفال خويش اقدام كنند و نبايد آنها را مهمل بگذارند»، مؤيد اين مطلب است. و اين عقيده كه سلطه پدر و مادر بر فرزند منحصراً حق آنان است و مانند هر حقى كه شخص بر ديگرى دارد و هدف از آن تأمين اقتدار صاحب حق است را رد مى كند. سابقه تاريخى قانون مدنى و مفاد بسيارى از مواد آن هم نشان مى دهد كه از تنظيم روابط پدر، مادر و فرزندان مصالح اجتماعى قوانين را اداره مى كند. همه چيز رنگ تكليف دارد و اگر از حق صحبت مى شود منظور از توانايى است كه قانون براى اجراى تكليف خويش به پدر و مادر در برابر ديگران اعطا كرده است. پس در تعبير ماده ۱۱۶۸ قانون مدنى كه اعلام مى كند «نگاهدارى اطفال هم حق و هم تكليف ابوين است» اين معنى استفاده مى شود كه نگهدارى از كودك در زمره تكاليف پدر و مادر است. اما چون اجراى هر تكليف مستلزم داشتن اختيار است، پدر و مادر حق دارند تا آنچه را برعهده دارند انجام دهند و از كودك و سايرين بخواهند تا مانع اجراى وظيفه آنان نشوند. بنابراين پدر و مادر مكلف به تأمين وسايل و امكانات تحصيل اطفال ونوجوانان خود مى باشند و چنانچه از تهيه وسايل و موجبات تحصيل كودك يا نوجوان واجد شرايط تحصيلى امتناع كنند يا به نحوى از تحصيل او جلوگيرى كنند، عمل آنها جرم تلقى شده و مشمول مقررات كيفرى است. به همين دليل قانونگذار براى اين ترك فصل، مجازات جزاى نقدى تعيين و والدين را به انجام تكليف يعنى الزام به تحصيل كودك محكوم مى نمايد. و در صورت تكرار اين عمل يعنى خوددارى از اجراى حكم دادگاه مبنى بر تحصيل كودك عمل ننمايد يا كودك و نوجوان را مجدداً از تحصيل باز دارد به ۶ ماه تا ۳ سال حبس محكوم خواهد كرد.
قاضى مستشار شعبه ۴۷ دادگاه تجديد نظر استان تهران
|
|
|
|
|
اظهار نظر كارشناس
وحيد كربلايى آقا ملكى
موضوع شخصيت افراد به قدرى پيچيده، وسيع و همه جانبه است كه نمى توان تنها با يك تعريف، به تشريح آن پرداخت، ولى از مجموع تعاريفى كه براى شخصيت بيان شده است مى توان تعريف كلى زير را مطرح كرد: «شخصيت مجموعه منظم و نسبتاً ثابت خصايص و رفتارهاى بدنى، عقلى و اجتماعى فرد است كه او را از ديگران متمايز و مشخص مى سازد و ضمن آن كه موجب سازگارى او با محيط اجتماعى مى شود. يكى از مشهورترين طبقه بندى هاى شخصيت، آن است كه افراد را به دو دسته درونگرا و برونگرا تقسيم مى كنند. افراد درونگرا بيشتر به گوشه گيرى، تنهايى و مشغول بودن باتفكرات و عواطف و خواسته هاى درونى خود تمايل دارند و معمولاً اهدافى را در زندگى انتخاب مى كنند كه متناسب با ويژگى هاى شخصيتى آنان باشد. افراد برونگرا، بيشتر علاقه مند به عقايد و افكار ديگران هستند و ميل به ارتباط با افراد اجتماع در آنان شديد است. به طورى كه اين محيط اجتماع و خانواده و خواسته هاى ديگران است كه به زندگى آنها ارزش و معنا مى دهد. به هر حال بيشتر انسان ها ميان ۲ قطب درونگرا و برونگرا در نوسان قرار مى گيرند. زيرا افراط در درونگرايى با برونگرايى ما را با مشكلات بزرگى در زندگى اجتماع مواجه مى سازد. مثلاً افراط در درونگرايى موجب قطع ارتباط و تماس فرد با دنيايى كه در آن زندگى مى كند، مى شود و بنابراين از زندگى واقعى دور مى افتد. افراط در برونگرايى هم سبب مى شود كه خود فرد، هيچ گونه نظر يا عقيده اى نداشته باشد، به طورى كه هميشه در افكار، انديشه ها و خواسته هاى ديگران غرق مى شود و به «خويشتن خود» توجهى نمى كند. افرادى كه تعادل رفتارى، ذهنى و عاطفى دارند، معمولاً ويژگى هاى هر دو تيپ درونگرا و برونگرا را نيز در اندازه متناسبى دارند. يعنى علاوه بر اين كه از بودن در جمع دوستان و آشنايان لذت مى برند، ساعاتى را نيز به «خلوت» خود اختصاص مى دهند تا از اين طريق به احساس آرامش درونى دست يابند و به افكار خود نظم ببخشند. در اينجا علاوه بر وجود تفاوت هاى بارز شخصيتى ميان اين زوج، عامل ديگرى را از لابه لاى روابط و گفت وگو هاى ميان آن دو نشان مى دهد و آن ناهمسنى و نابرابرى ميزان تحصيلات زن و شوهر است. معمولاً در فرهنگ ما چنين مرسوم است كه زنان براى ادامه تحصيل شوهران خود، تلاش مى كنند و چه بسا با طيب خاطر بار سنگين اداره امور خانواده را به دوش مى كشند، تنها به اين اميد كه همسرشان به پيشرفت و ترقى خوبى دسترسى پيدا كند كه صد البته فوايد اين كار براى همه اهل خانه خواهد بود. اما چنانچه عكس اين اتفاق بيفتد و زنى خواهان ادامه تحصيل در مقاطع بالاى علمى باشد و شوهرش در اين مسير با او برابرى نكند، معمولاً دو نوع واكنش از سوى مردان ديده مى شود: اول اين كه مردان خيلى صريح و بى پرده از ادامه تحصيل همسر خود ممانعت كرده و براى آن نيز دلايلى مطرح مى كنند و واكنش دوم هم اين است كه مردان به طور غير مستقيم و در لفافه چوب لاى چرخ مى گذارند و بهانه مى گيرند و به شكل هاى گوناگون زن را درگير مسائل ديگرى به جز تحصيل مى كنند. در واقع به بيان رمزى مى خواهند بگويند كه من دوست ندارم تو تحصيل كنى و فاصله ات با من بيشتر شود. چه بسا تدارك ميهمانى هاى دائمى به نوعى بيان همين احساس باشد؛ البته ادامه اين وضعيت به ايجاد بحران هاى كوچك و سپس تبديل آن به بحران بزرگ تر خانوادگى مى انجامد؛ ولى بايد يكبار ديگر از سوى زن و شوهر نوع اهداف و انگيزه هاى هر يك در زندگى زناشويى به طور شفاف مورد بازبينى قرار بگيرد. زيرا تنها از اين طريق مى توان تضادها را كاهش داد و مانع ويرانى يك زندگى مشترك شد.
قاضى دادگاه كيفرى استان تهران
|
|
|
|