|
چشم انداز
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
گفت وگو با يك كارگردان جوان
|
|
|
|
مكث
|
|
|
|
شعر
|
|
|
|
|
|
|
چشم انداز
همه چيز به شما بستگى دارد
يك ترانه مى تواند يك لحظه را نورانى كند يك گل مى تواند يك رؤيا را از خواب بيدار كند يك درخت مى تواند يك جنگل را آغاز كند يك پرنده مى تواند يك بهار را نويد بدهد يك لبخند مى تواند يك دوستى را آغاز كند يك دست زير بازو زدن مى تواند يك روح را از جا بلند كند يك ستاره مى تواند يك كشتى را در دريا هدايت كند يك كلمه مى تواند يك هدف را شكل بدهد يك رأى مى تواند سرنوشت يك ملت را تغيير دهد يك اشعه نور مى تواند يك اتاق را روشن كند يك شمع مى تواند يك تاريكى را از بين ببرد يك خنده مى تواند يك كوه اندوه را جابه جا كند يك قدم مى تواند يك سفر را آغاز كند يك كلمه مى تواند يك دعا را آغاز كند يك اميد مى تواند يك روحيه را تغيير دهد و بالا ببرد يك نوازش مى تواند توجه را به شما نشان دهد يك صدا مى تواند نشانه يك حكمت باشد يك قلب مى تواند بداند كه حقيقت چيست يك زندگى مى تواند تفاوت عظيمى را به وجود بياورد مى بينيد؟ همه چيز به شما بستگى دارد
|
|
|
|
|
داستان
آقا مارو ميگى!
|
|
|
صبح زود بود كه باباهه با اُردنگى منو از خواب بيدار كرد و گفت: چه خبره تا كله ظهر خوابيدى؟! زود باش بلند شو برو دكتر ببين چه مرگته كه شب تا صبح توى خواب هذيون ميگى. از اون طرف هم ننه هه داد مى زد: چه كارش دارى مرد! بذار بچه يك ساعت ديگه بخوابه. تب داره. هنوز ساعت ۷ صبحه! از شانس من اون روز روزى بود كه باباهه اصلاً نمى خواست كم بياره. داد زد: چى ميگى زن!؟ اگه از همون روز اول اينقدر لى لى به لالاى اين بچه نمى ذاشتى، اين طور پر رو نمى شد كه فقط واسه من قد دراز كنه و لنگشو از پتو بندازه بيرون. من هر چى منتظر شدم كه ننه هه يه جوابى به باباهه بده، ديدم هيچ صدايى نيومد. دست از پا درازتر از زير پتو زدم بيرون و زير لب به باباهه گفتم: سلام. گفت: سلام و زهر مار! من هم سريع لباسامو پوشيدم و يه شونه به سرم كشيدم و گفتم: خداحافظ! گفت: به درك! با خودم گفتم: نه! امروز روز من نيست. همچين كه از در خونه رفتم بيرون، يك چيزى محكم خورد توى پيشونيم! خواب از سرم پريد و چشمام رو كامل باز كردم. ديدم يه بنده خدايى روبه روم ايستاده و همين طور من رو نگاه مى كنه. گفتم: مرد حسابى! آزار دارى اول صبح «كف گرگى» مى خوابونى توى پيشونى ما! دفعه آخرت باشه كه در خونه من سبز شدى. آقا طرف رو ميگى! از خجالت آب شده بود. من هم كه عجله داشتم، به سرعت راه افتادم. سوار اتوبوس كه شدم ديدم يه نفر هى به من نگاه مى كنه. گفتم: چيه؟! آدم نديدى! يه خانم مسن هم از اون عقب اتوبوس، با عينك ته استكانيش همين طور زل زده بود به من و يه قلم و كاغذ هم دستش بود و يه چيزهايى يادداشت مى كرد.گفتم: عجب شانسى! همه رو برق مى گيره مارو ...! هى به دور و برم نگاه كردم، ببينم اين پيرزن از روى چى داره مشق مى نويسه. ديدم يه كاغذ چسبوندن بالاى سر راننده كه : طبق دستور ... از تاريخ ... كرايه اين اتوبوس ... تومان است! با خودم گفتم: خدارو شكر! به خير گذشت! به اداره رسيدم. نگهبان بدون اين كه به من سلام كنه، گفت: شماره تلفن خونه تون همينه. درسته! گفتم: برو بابا! حالت خوشه! رفتم دستشويى كه يه آبى به سرو صورتم بزنم، ديدم يه برچسب روى پيشونيم نصب شده: تخليه چاه! شبانه روزى. زير قيمت همكاران! آقا مارو ميگى! دوست داشتم آينه رو بشكنم و برم اون يارو رو پيدا كنم و آگهى فوتش رو بچسبونم روى پيشونيش! ظهر كه شد، زنگ زدم به شهردارى محله و گفتم: آقا! شما يه فكرى به حال اين در و ديوار خونه مردم نمى كنين كه پر از آگهى تخليه چاه و لوله بازكنى و استخدام علاف و از اين چيزهاست! وقتى هم كه براش تعريف كردم كه يه نفر اول صبحى شتلق خوابونده توى پيشونى ما و آگهى به جاى اين كه روى در بخوره، روى پيشونى من خورده، طرف از خنده روده بر شده بود!
|
|
|
|
|
گفت وگو با يك كارگردان جوان
اين يك توهم است كه كار از آسمان بيفتد
|
|
|
نور، صدا، حركت. كارگردان را با عينك دودى و يك قيف بلند مى شناسيم كه به همه دستور مى دهد، عصبانى مى شود و حتى بعضى ها را اخراج مى كند. اما چند سالى است كه اين ذهنيت تغيير يافته و مسأله ديگرى در سينما برجسته شده است: حاشيه.حاشيه موجب شده خيلى ها از سينما بروند و بسيارى ديگر جذب آن شوند. مسأله ديگر اين است كه هم اكنون كارگردانان جوان جاى پيشكسوت ها را مى گيرند و در اكثر فيلم ها شاهد هستيم كه بازيگران سرشناس و سوپر استارها با كارگردان گمنام كار كرده اند. يزدان فتوحى كارگردان جوان نه درس كارگردانى خوانده و نه رشته تحصيلات آكادميك او يكى از رشته هاى هنر بوده است.او روانشناسى خوانده و اعتقاد دارد اين موضوع كمك بسيارى برايش خواهد بود. فتوحى همين طورى از آسمان روى آن صندلى معروف كارگردانى نيفتاده و كار خود را از دستيار كارگردانى و برنامه ريزى آغاز كرده و پس از شناختن دنياى كارگردانى و مشكلاتش به كارى كه عاشقش بوده پرداخته است. چند فيلم كوتاه و حالا تله فيلم «زمان فرا خواهد رسيد» كه در حال تدوين است و مدتى ديگر روى آنتن مى رود.گفت وگوى ما را با كارگردان جوانى كه هنوز از بازيگرهايش چيزهايى ياد مى گيرد مى خوانيد.
* خيلى از جوان ها دوست دارند وارد عرصه فيلمسازى شوند. جا كه تنگ نيست؟ جا براى جوان ها هست. خوشبختانه به حضور جوانان در سينما خوب بها داده شده و شرايط براى اين قشر مناسب است. اما ... * انگار بدون اما نمى شود و حكايت اين اما؟ اين اما به سختگيرى ها در مورد حضور جوانان در عرصه فيلم و سينما برمى گردد. اين سختگيرى ها بايد يك خورده كمتر از اين باشد. * مى خواهم ببينم ورود به عرصه سينما و وضعيت موجود از ديد يك جوان چطور توصيف مى شود؟ الان خيلى راحت مى شود وارد كار سينما شد اما ماندن سخت است. به عبارتى سينما پارتى بازى برنمى دارد. خيلى ها آمدند اما نتوانستند بمانند. براى مثال تله فيلم ها كه باب شد ورود جوان ها به سينما راحت تر شد. آنقدر راحت كه يك دوره اى جوان هايى آمدند براى ساخت تله فيلم كه برخى از آنها حتى يك تجربه پشت دوربين نشستن هم نداشتند. يعنى حتى فيلم كوتاه هم نساخته بودند. اين طور بود كه بعضى از اين تله فيلم ها هدر رفت و صدا و سيما به اين نتيجه رسيد كه تله فيلم ها را به دست افراد حرفه اى بسپارد. يعنى خود جوان ها بابى كه باز شده بود را بستند. هم اكنون تله فيلم ها به كارگردا ن هايى پيشنهاد مى شود كه سال هاى سال تجربه سينمايى دارند. * اصلاً مشكل بزرگ سينما و عرصه فيلمسازى چيست؟ مشكل بزرگ اين است كه الان چيزى حدود ۳۰۰ كارگردان داريم ولى توليد سينماى ما در سال به طور رسمى حدود ۷۰ فيلم است. يعنى رسماً سالى ۷۰ كارگردان فيلم مى سازند. * پس بقيه چه كار مى كنند؟ برخى از آنها به سمت تلويزيون و ساخت تله فيلم رفته اند. * اصلاً كارگردان مى تواند جوان باشد؟ كارگردان مى تواند جوان باشد. اما در سينماى ما تجربه تهيه كننده مهم تر است. تهيه كننده اگر بى تجربه باشد، موجب مى شود سرمايه گذار از سينما دور شود. * حتماً مى خواهيد بگوييد كه كارگردان امنيت شغلى ندارد؟ كارگردان اصلاً امنيت شغلى ندارد. مظلوم ترين فرد گروه كارگردان است چون از همه طرف تحت فشار است.متأسفانه در سينما و تلويزيون، حاشيه ها به كارگردان منتقل مى شود و اگر مديريت خوبى نداشته باشد، به معضلى برمى خورد كه كار را متوقف مى كند. متأسفانه حاشيه در كارهاى ما زياد است و بيشترين ضربه را كارگردان مى خورد. * اصلاً چرا اين همه از حاشيه در سينما مى گويند؟ در حرفه ما خيلى ها جاى خودشان نيستند و اين شروع حاشيه است. يعنى خيلى ها قبلاً حرفه ديگرى داشته اند. مثلا من زمانى دستيار برنامه ريز بودم، دوستى داشتيم كه در تداركات كار مى كرد. پس از سال ها او را ديدم كه داشت فيلم ۹۰ دقيقه اى مى ساخت. گفتم چى شد كه كارگردان شدى؟ گفت مدتى در تداركات كار به من نخورد، يك كار خورد، رفتم دستيار كارگردان شدم و بعد وارد گروه كارگردانى شدم.مهم ترين بخش حرفه ما، كار برنامه ريزى است. اما تعداد افراد برنامه ريز وارد به كار خيلى كم است. تهيه كننده هم همين طور. اگر من كارگردانى نكرده باشم و اصلاً در اين فضا نباشم ويك دفعه در محيط كار قرار بگيرم. شروع مى كنم به كارشكنى و حاشيه درست كردن. كارى مى كنم كه حتى فيلم ضربه بخورد اما خودم نوك پيكان نباشم. در فيلمسازى، اغلب، كسى خود را مقصر نمى داند. * مى شود فيلم بدون حاشيه هم ساخت؟ در فيلم آخرم به نام «زمان فرا خواهد رسيد» با گروهى كار كردم كه همه با هم همدل بودند و جا دارد از تك تك بچه ها تشكر كنم. ما برنامه ريزى مان براى ساخت فيلم روى ۲۰ تا ۲۵ روز بود اما با كمك كار ۱۵ روزه و با كيفيت خوب تمام شد. كارگردان و تهيه كننده هر دو بايد مديريت قوى داشته باشند چون اگر كارگردان به تنهايى مديريت كند، فشار زيادى متحمل مى شود. * اما مطالبى كه از حاشيه سينما مى گويند، فراتر از اين هاست! به طور كلى ما مشكلى داريم كه به روانشناسى خودمان برمى گردد. انگار كه طلبكاريم و انگار كه بايد حقى بگيريم. در حرفه ما هم اين اتفاق افتاده است. چه اشكالى دارد من كارگردان از بازيگر چيزى ياد بگيرم؟ در همين فيلم خيلى چيزها از فرهاد اصلانى ياد گرفتم. مهم ترين آن مديريت او بود.در حرفه ما دو دسته از افراد حضور دارند. گروهى واقعاً آمده اند كار كنند، عشق به كار دارند و آمده اند از حرفه خود لذت ببرند. خيلى از كارگردان ها همين طورند. اما عده اى هستند كه اشتباه وارد كار شده اند. بيشترين اتفاقات هم براى اين گروه از افراد مى افتد. برخى هم از اسم سينما سوء استفاده مى كنند و خيلى از دستگاه هاى مرتبط با سينما اين افراد را رد مى كنند. * بازيگران به يك كارگردان جوان اعتماد مى كنند؟ من به عنوان كارگردان وقتى كارم را بلد باشم كسى در كارم دخالت نمى كند. وقتى بازيگر بداند از او چيزى مى خواهى هيچ وقت در كارت دخالت نمى كند. بازيگر ها هم اگر نظرى مى دهند براى خوب شدن كار خودشان است. بازيگرهاى حرفه اى كه به يك كارگردان جوان اعتماد مى كنند، ريسك بزرگى مى كنند. چرا كه اگر اشتباهى شود، نخستين كسى كه ضربه مى خورد بازيگر است. البته بزرگ ترين ضربه را خود كارگردان مى خورد. * اگر به شما كار ديگرى پيشنهاد كنند از كارگردانى دست مى كشيد؟ نه. خيلى از فرصت هاى كارى كه پيش آمد را به خاطر اين حرفه از دست دادم. اگر اين كار را دوست نداشته باشى و فقط به عنوان داشتن منبع درآمد وارد اين حرفه شوى، سرانجامى نخواهى داشت. اگر عاشق كار باشى مى توانى كار خوبى ارائه دهى. مشكل خيلى از ما اين است كه در خانه نشسته ايم و مى گوييم كار بايد سفارش داده شود اما وقتى مى رويم سركار، دل به كار نمى دهيم، قدر كارمان را نمى دانيم و شروع مى كنيم به حاشيه درست كردن. بعد هم منتظر مى مانيم كارمان تمام شود برويم خانه مان. * بعضى از جوان ها فكر مى كنند بايد صبر كنند تا موقعيت شغلى، امكان ادامه تحصيل يا هر امكان ديگرى مثل يك بسته جلوى پاى شان بيفتد يا ديگران امكانات را براى آنها فراهم كنند. تجربه شما چه مى گويد؟ اين يك توهم است كه كار از آسمان بيفتد. من روى خودم كار كردم و فكر مى كنم هيچ كس بيشتر از خود فرد نمى تواند به او كمك كند. ما خودمان بايد تلاش كنيم تا به آنچه مى خواهيم برسيم. البته بزرگترها هم بايدكمى هواى ما را داشته باشند.
|
|
|
|
|
مكث
مكث مچ گيرى نيست
|
|
|
شكوفه شيبانى
«مانيفست مكث: مكث قصد مچ گيرى ندارد، نمى خواهد كسى را زير سؤال يا راديكال ببرد، مكث از جايى تغذيه يا شارژ نمى شود و نمى خواهد وارد دسته بندى هاى رايج سياسى شود. مكث فقط مى خواهد كمى مكث كند، همين! مكث مى خواهد در برابر شتابزدگى روزمره ما كمى مكث كند، شايد هم كمى مكث كند در برابر پراكندگى ذهنى مان، مكث مى خواهد كمى از جزيره اى عمل كردن ذهنمان بكاهد، شايد كمى جهان درونى مان منجسم شود.» يك لطفاً به اين شروع گفت وگو از يك روزنامه صبح در صفحه گفت وگو توجه كنيد. در اين گفت وگو ۲ مصاحبه كننده و آقاى «م» به عنوان مصاحبه شونده شركت دارند. «آقاى «م» به عنوان نخستين سؤال براى بسيارى از خوانندگان جالب خواهد بود كه شما را بيشتر بشناسند. لطفاً به طور مختصر يك بيوگرافى از خودتان بفرماييد تا بحث را جدى تر شروع كنيم.» ۱- گفت وگوكنندگان از كجا مى دانند كه: «براى بسيارى از خوانندگان جالب خواهد بود كه شما را بشناسند» آيا گفت وگوكنندگان پيش از گفت وگو در اين باره نظرسنجى انجام داده اند و به اين نتيجه رسيده اند؟ به عبارت ديگر گفت وگوكنندگان، جمله «براى بسيارى از خوانندگان جالب خواهد بود كه شما را بشناسند» را به عنوان يك گزاره قطعى و بلاشك در نظر گرفته اند، در صورتى كه معلوم نيست سند و اعتبار اين گزاره از كجا مى آيد. ۲- گفت وگوكنندگان در جمله بعدى (لطفاً به طور مختصر يك بيوگرافى از خودتان بفرماييد تا بحث را جدى تر شروع كنيم) اتفاقاً خلاف جمله اول عمل كرده اند. آنچه از اين جمله به ذهن متبادر مى شود اين است كه بيوگرافى مصاحبه شونده موضوعى چندان جدى نيست و مى تواند به عنوان يك سرگرمى تلقى شود. توجه كنيد به جمله «لطفاً به طور مختصر يك بيوگرافى از خودتان بفرماييد تا بحث را جدى تر شروع كنيم» در اين جمله با وجود اين كه گفت وگوكنندگان معرفى گفت وگوشونده را موضوع جدى نمى دانند اما اين ادعا را مطرح مى كنند كه معرفى گفت وگوشونده مى تواند براى بسيارى از خوانندگان جالب باشد. دو مصاحبه شونده در پاسخ به سؤال نخست مصاحبه كنندگان مى گويد: «من نه عددى هستم، نه رقمى كه بيوگرافى داشته باشم». جمله «من نه عددى هستم...» به خودى خود مى تواند مورد بحث قرار گيرد از اين حيث كه آيا عدد و رقم واجد بيوگرافى هستند؟ اگر عدد و رقم كنايه از متشخص بودن باشد آيا فقط متشخص ها بيوگرافى دارند؟ اين بحث را مى توان همچنان ادامه داد، مى گذريم. در ادامه گفت وگو مصاحبه شونده در حالى كه جمله «بنده نه عددى هستم، ...» را عنوان كرده و طبيعتاً اين انتظار مى رود كه مصاحبه شونده تا پايان گفت وگو چيزى از بيوگرافى خود نگويد چون اعتقاد دارد «نه عددى است نه رقمى» ۶ سطر پائين تر درباره شهر تولد، زمان تولد، خانواده اش، دوران تحصيل، دوران سربازى و سفر به خارج از كشور و... سخن مى گويد. سه در بخش ديگرى از اين گفت وگو، مصاحبه كنندگان سؤالى از مصاحبه شونده مى پرسند كه مصاحبه شونده مى گويد: «اين سؤال تهمت و افتراست». مصاحبه كنندگان در پاسخ و براى دفاع از خودشان مى گويند: «اين موضوع در سايت ها هست، ما از شما با صراحت مى پرسيم و شما هم پاسخ هاى درست از نظر خودتان بدهيد تا موضوع روشن شود.» اين جملات نيز جاى بررسى دارد: ۱- «اين موضوع در سايت ها هست» مى تواند استدلال محكم و متقنى باشد؟ آيا هر خبرى كه در سايت ها منتشر مى شود به صرف اين كه «در سايت ها هست» مى تواند نشانه درستى آن باشد؟ آيا يك خبر، درست بودن خود را از سايت مى گيرد؟ دروغ، تهمت يا افترا نمى تواند وارد سايت شود؟ ۲- بخشى از جمله «شما هم پاسخ هاى درست از نظر خودتان بدهيد» اضافى است. با حذف «از نظر خودتان» هيچ اشكالى به جمله وارد نمى شود. در واقع براى خواننده بديهى است مصاحبه شونده در پاسخ به سؤال به نظر خودش استناد خواهد كرد نه به نظر پدر، مادر، برادر، فرزند يا دوستانش.
|
|
|
|
|
شعر
اعتراف مى كنم
اعتراف مى كنم خيلى وقت هاست مى خواهم پيراهنم را از روى بند بردارم و بروم قرار نبود روى اضطراب فصول خوابم بگيرد چرا نمى توانم كمى برف شوم وقتى تو چترت را باز مى كنى
خيلى وقت هاست اعتراف مى كنم مى خواهم صدايم را از روى بند بردارم و بروم قرار نبود روى دندانه هاى الفبا خوابم بگيرد چرا نمى توانم كمى تازه شوم وقتى ثانيه كهنه است و عطر تو از روى عقربه مى پرد
خيلى وقت هاست مى خواهم ريل ها را از روى بند بردارم و بروم قرار نبود روى روزهاى موازى خوابم بگيرد چرا نمى توانم كمى گنجشك شوم وقتى با انگشتانت گندم مى پاشى
خيلى وقت هاست مى خواهم بهار را از روى بند بردارم و بروم قرار نبود روى ابرهاى عقيم خوابم بگيرد چرا نمى توانم كمى شاخه شوم وقتى تو شكوفه داده اى
|
|
|
|
|
لطفاً آنچه را كه نمى گويم، بشنويد
|
|
|
پتى هنسن/ترجمه: لادن خضرى
فريب ظاهرم را نخوريد چون اين يك نقاب از هزاران نقابى است كه بر چهره دارم نقاب هايى كه از برداشتن شان هراس دارم و هيچ كدام مال من نيستند تظاهر، هنر دوم من است! ولى فريب ظاهرم را نخوريد شما را به خدا فريب نخوريد به شما وانمود مى كنم كه اعتماد به نفس دارم و نگرانى هايم را پشت خونسردى تصنعى پنهان مى كنم تظاهر مى كنم كه به كسى نياز ندارم ولى باور كنيد كه اين فقط نقاب من است زير اين نقاب هيچ آرامشى نيست زير اين نقاب سردرگمى، ترس وتنهايى نهفته است ولى من اينها را زير نقاب پرخاش و زياده طلبى پنهان مى كنم نمى خواهم كسى از وجودشان باخبر شود از تصور ضعيف بودن و از نمايان شدن من واقعى ام وحشت مى كنم و براى همين از سر بيچارگى نقاب هايى را خلق مى كنم تا خود را زير آنها پنهان كنم ظاهرى خونسرد تا در برابر نگاه هاى آگاه سپر محافظم باشد اما مى دانم كه چنين نگاه آگاهى است كه رستگارم خواهد كرد تنها اميد من چنين نگاهى است و من اين را مى دانم آن نگاه، تنها اميد من است اگر با پذيرش همراه باشد اگر با عشق همراه باشد اين نگاه تنها راه نجات من از بندهاست از ديوارهاى زندانى كه خود ساخته ام ار حصارهايى كه با هزار زحمت بر پا نگاهشان داشته ام آن نگاه تنها چيزى است كه به من اطمينان خواهد داد تا ايمان بياورم كه واقعاً ارزش دارم دوست ندارم پنهان شوم دوست ندارم بازى در بياورم مى خواهم تمام اين ادا و اطوارها را تمام كنم مى خواهم صادق و خود جوش باشم مى خواهم خودم باشم ولى تو بايد كمكم كنى بايد دستت را براى كمك به من دراز كنى و اين كار را حتى وقتى كه ظاهراً به آن نياز ندارم، انجام بدهى تنها تو مى توانى نگاه خيره بى روح يك مرده متحرك را از چشم هاى من بزدايى تنها تو مى توانى مرا به زنده بودن فرا بخوانى هر بار كه تو مهربان، آرام و مشوقى هر بار كه سعى مى كنى حرفم را بفهمى و به من اهميت بدهى بال هاى كوچك قلب من مى بالند و رشد مى كنند بال هايى ضعيف بال هاى قلب من! تو قادرى مرا نوازش كنى تو قادرى زندگى را در وجودم بدمى مى خواهم اين را بدانى شايد بخواهى بدانى كه من كيستم من كسى هستم كه تو بسيار خوب مى شناسى من هر نوجوانى هستم كه تو بااو روبه رو مى شوى چه دختر باشد، چه پسر! تو هر روز مرا مى بينى و در عين حال نمى بينى
|
|
|
|