پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶ - ۲۹ رمضان ۱۴۲۸
Thu, Oct 11, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ورزش
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
يك پرونده
پاسخ معماى پليسى
توطئه همسر
۱- ثريا دست راست بوده است، در صورتى كه پشت مقتول روبه روى موتوسيكلت باشد، گلوله بايد به سمت راست سر ناصر اصابت مى كرد در حالى كه گلوله به سمت چپ جمجمه شليك شده است.
۲- در صورتى كه ثريا به سوى مقتول شليك مى كرد، به دليل فاصله او با مرد مى بايستى ۲ گلوله شليك شده از اسلحه ثريا به مرد اصابت مى كرد، در حالى كه ناصر فقط يك گلوله خورده است.
۳- با توجه به اين كه گلوله در جمجمه ناصر باقى مانده است. اين فرضيه را پيش مى آورد كه گلوله از راه دور به ناصر شليك شده و اگر غير از اين باشد گلوله مى بايستى جمجمه مرد را متلاشى مى كرد.
نام شركت كنندگان در مسابقه پليسى
خسروشاهى از تهران، جمشيد كاووسى اصل از كرج، حسن احسانى از مازندران، فاطمه گلى پور از خمام، اكرم راضى از قزوين، پرى الهى از انديمشك، ايرج تورانى از تهران، عبدالقادر اماميه از چالوس، سميه مباركى از دزفول، بنفشه هنگامى از تهران، اكرم افشارى از تهران، راضيه پاك ترمنى از اروميه، نفيسه طاهر از سمنان، ناصر كرباسى فر از بابل، تقى مختارى از شهررى، ابراهيم ايمانخواه از رامسر، عليرضا جابتى از تهران، بهزاد سياسى از نجف آباد، مهران اعتمادى از بندر انزلى، مهتاب فرح بخش از بندر انزلى، رضا عرب كيش از بندر انزلى، سامره يوسفى كوهى از بندر انزلى، اكبر عرب كيش از بندر انزلى، حسن بيشه اى از بندر انزلى، ناصر - س از بابل، سكينه شهسوارى گوذرى از كرمان، بيژن مياندره اى از رودسر، ليلا فخار نژاد از ماهان(كرمان)، منوچهر عليپور از اسلامشهر، فخرى سينايى از آبادان، احمد نجاتى از چالوس، آسيه تركمن از گلستان، موسى عيال از قم، محبوبه عيال از قم، هرمز مهرانفر از شادگان، حليمه اكبر زاده از كرج، محسن ادريسى آبادى از قزوين، سعيد نيكبخت از تهران، پژمان خسروى از رشت، پيمانى عسگرى از بندرعباس، معصومه زارعى از نشتارود (تنكابن)، امير داودى از تهران، رعنا ادريس آبادى از قزوين، احترام ملك پور از تهران، سام تقدسى از كرمانشاه، جمشيد عابدين زاده از تهران، غزاله يغمايى از شهررى، حميد پور يوسف از ورامين، داود شوشترى از سمنان، محمود شمشايى از شاهرود، آذر پورخسرو از دامغان، رضا مختاريان از شهركرد، محمدهاشم، مير عين عارفين از تهران، سرو ناز شاعرى از تهران، غلام عطرى از لوشان، اميد فضل آبادى از مهرشهر (كرج)، رضا استاد تهرانى از رشت، شهلا رهنما آند از تهران، حسين شمشيرى، عيسى ياورى از تهران، داوود محمدى از مشهد، شريفه نجارى از سبزوار، محسن غيورى و جواد عبادى زاده از آران بيدگل، فهيمه نگارنده از تهران، بابك ايزدى از كرج، بهارك اميرى از لنگرود، اكبر على زاده از صومعه سرا، تورج امينى از رضوان شهر.
معماى پليسى
گره كور
319941.jpg
محمد غمخوار

هوا گرگ و ميش بود كه تلفن كشيك قتل به صدا درآمد. سروان نگاهى به ساعتش انداخت و گوشى تلفن را برداشت. افسر كلانترى ۲۶ از كشف جسد زن جوانى در پارك لويزان خبر داد. سروان سريع خود را به ماشين رساند. خيابان هاى شهر شلوغ بود، بايد خود را از جنوب به شمال شرق شهر مى رساند. پس از ساعتى به محل جنايت رسيد. نمى دانست از كدام ورودى پارك وارد شود. با مأمور كلانترى تماس گرفت و آدرس محل كشف جسد را پرسيد، افسر كلانترى از سروان خواست مقابل در شرقى منتظر بماند تا مأمورى را به دنبالش بفرستد. قاسمى كنار جاده منتهى به داخل جنگل خودرو را پارك كرد و منتظر سرباز ماند. جنگل تاريك بود و نور چراغ ها فقط مسير حركت خودروها را روشن كرده بود. بعد از چند دقيقه سربازى با عجله خود را به سروان رساند. پس از طى حدود يك كيلومتر سرباز از سروان خواست به داخل جاده خاكى بپيچد. مسير تاريك و مارپيچ بود و سروان هم ناگزير با نور بالا حركت مى كرد سمت چپ آنها دره اى قرار داشت كه يك اشتباه كوچك به سقوط خودرو داخل دره مى انجاميد. چراغ هاى گردان خودروهاى پليس و آمبولانس كه كنار جاده پارك متوقف بودند پيدا كردن محل كشف جسد را راحت تر كرد. افسر كلانترى پس از مشاهده خودروى سروان خود را به آنها رساند. بعد از گپ كوتاهى مأمور كلانترى از روى برگه اى كه در دست داشت گزارش اوليه اى را ارائه داد. سروان دفترچه اش را درآورد تا نكات مهم را مانند هميشه در آن يادداشت كند. اما تاريكى هوا او را از اين كار منصرف كرد. «جسد متعلق به زنى با سن تقريبى ۳۵ سال است كه با پيچيدن روسرى دور گردنش خفه شده است. اما آثارى از ضرب و شتم و ضربات كارد هم روى بدن وجود دارد. شواهد هم نشان مى دهد قتل در محل ديگرى رخ داده و جسد سپس به اين محل منتقل شده. هيچ ردى هم در محل مشاهده نشده است.»
- جسد را چه كسى پيدا كرده؟
حدود ساعت ۶ عصر مرد ناشناسى در تماس با پليس ۱۱۰ موضوع را اعلام كرده بود. پس از اين تماس گروهى از مأموران براى بررسى گزارش به اينجا آمده و موفق به كشف جسد شدند. سروان پس از شنيدن گزارش به طرف جسد رفت. زمين به دليل بارش باران چند ساعت قبل نمناك بود. جسد به صورت طاق باز زير درخت كاجى افتاده بود. مقتول لباس خانه به تن داشت كه همين موضوع نشان مى داد او در خانه به قتل رسيده است. سرگرد احمدى افسر اداره تشخيص هويت پس از بررسى جسد به سوى سروان قاسمى آمد و گفت: مقتول با قاتل درگير شده و چند تار موى سياه رنگ نيز زير ناخن هايش پيدا شده است. لباس هاى زن جوان هم نمناك است. به احتمال قوى جسد قبل از باران به اين محل منتقل شده است. پس از ساعت ها بررسى و بازرسى دقيق محل كشف جسد هيچ سرنخى پيدا نشد. همان موقع بازپرس جنايى نيز از افسر كلانترى خواست پس از تنظيم گزارش هاى لازم فردا پرونده را براى تحقيقات به اداره آگاهى بفرستد. جسد زن جوان هم براى انجام معاينات جنايى و كشف علت اصلى مرگ و شناسايى هويت به پزشكى قانونى منتقل شد. نيمه شب بود كه سروان به خانه رسيد. يكراست به اتاق خواب رفت و صبح با كمى تأخير در محل كارش حاضر شد. وقتى به اداره آمد پرونده قتل زن جوان روى ميزش بود. گزارش كلانترى را بررسى كرد. نكاتى كه شب گذشته موفق به يادداشت آنها نشده بود را درون دفترچه اش نوشت. برگه اى از كشوى ميزش برداشت و در نامه اى از اداره مفقودين پليس آگاهى خواست پرونده هاى فقدانى زنان جوان در چند روز گذشته را بررسى كنند، شايد به اين طريق هويت مقتول شناسايى شود. نامه را به پايان نرسانده بود كه سروان حميدى از دايره ۱۱ زنگ زد و گفت: الان مردى به اداره ما مراجعه كرده و ادعا مى كند خواهرش ۲ روز پيش ناپديد شده است. مشخصات زن جوان شباهت زيادى به جسدى كه ديشب كشف شده دارد.
- از كجا متوجه قتل ديشب شدى؟
- امروز با افسر تشخيص هويت در موردش صحبت كردم.
- تشكر حميدى جان. لطف مى كنيد شاكى را بفرستى پيش من.
- حتماً، همين الآن.
دقايقى بعد پسر جوانى هراسان و مضطرب وارد اتاق شد و با پرس و جو سروان قاسمى را پيدا كرد و مقابل او نشست. حميدى درست حدس زده بود. مشخصات مهسا، زن ناپديد شده با جسد پيدا شده در جنگل شباهت زيادى داشت. سروان سريع راننده اداره را صدا كرد و همراه رامين - پسر جوان - به پزشكى قانونى رفتند. رامين در طول راه در مورد خواهرش گفت: ۷ سال قبل درحالى كه خواهرم ۲۵ ساله بود، پسر جوانى به نام اميد به خواستگارى اش آمد. اميد پسرى بسيار مؤدب و مدير فروش يك كارخانه بزرگ بود. مهسا به او علاقه مند شده بود و پس از ۶ ماه با هم ازدواج كردند. آنها زندگى خوبى داشتند كه حاصل آن هم يك پسر ۳ ساله است. حدود يك سال قبل خواهرم به رفتارهاى اميد مشكوك شد. شوهرش شب ها دير به خانه مى آمد و درحالى كه حقوق خوبى مى گرفت، اما در زندگى شان پول زيادى خرج نمى كرد. ۹ ماه قبل مهسا از من خواست چند روز همسرش را زير نظر بگيرم. بعد از ۳ روز متوجه رفت و آمدهاى مشكوك دامادمان به خانه اى در حوالى جنگل هاى لويزان شدم كه پس از تحقيق دريافتم اميد همسر موقت دارد كه براى او خانه اى گرفته و اكثر شب ها نزد او مى ماند. زمانى كه موضوع را به خواهرم گفتم، او آشفته شد و پس از يك هفته به خانه ما آمد و از پدرم خواست اجازه دهد او و اميد از هم جدا شوند. اميد راضى به اين جدايى نبود و تعهد داد رابطه اش را با آن زن قطع كند، اما مهسا حاضر به ادامه زندگى با او نشد. سرانجام ۲ ماه قبل آنها از هم جدا شدند. مهسا در مطب يكى از دوستان پدرم مشغول به كار شد و خانه اى در مركز شهر اجاره كرد. ديروز براى مقدارى پول به محل كار مهسا رفتم، اما متوجه شدم او در محل كارش نيست. روز قبل كه با تلفن همراه او تماس گرفتم، گفت مطب است. بنابراين امروز به خانه اش رفتم، اما هرچه در زدم، كسى در را باز نكرد. تلفن همراهش هم خاموش بود. امروز با مطب تماس گرفتم، اما باز هم سر كار نرفته بود. به همين خاطر به موضوع مشكوك شده و تصميم گرفتم شكايت كنم. رامين وقتى در پزشكى قانونى جسد خواهرش را ديد، با دست بر سرش كوبيد و به گريه افتاد. «نامرد آخر تهديدش را عملى كرد. چطور توانست او را بكشد. جناب سروان، باور كنيد اميد نامرد، خواهرم را كشته. او روزى كه براى طلاق به محضر رفته بود، تهديد كرده بود كه خواهرم را مى كشد.» سروان هم با ديدن بى قرارى پسر جوان، سعى كرد به او آرامش دهد. دقايقى بعد كارآگاه كه يك قدم به كشف راز جنايت نزديك تر شده بود، از برادر مقتول خواست به خانه خواهرش بروند تا شايد آنجا بتواند سرنخى از جنايت به دست آورد. وقتى به مقابل خانه رسيدند، سروان با دستور بازپرس، قفل در را گشود و وارد آپارتمان شد. خانه نسبتاً بزرگى بود كه تمام وسايل با سليقه در آن چيده شده بود، اما وقتى وارد اتاق خواب شدند، با صحنه اى هولناك روبرو شدند. اتاق كاملاً به هم ريخته بود. لكه هاى خون روى تخت خودنمايى مى كرد. سروان بلافاصله گروه بررسى صحنه جرم را به محل فراخواند. مقابل خانه يك مغازه فرش فروشى بود كه صاحب آن روى صندلى جلوى در نشسته بود و به رفت و آمدهاى خانه مهسا با كنجكاوى نگاه مى كرد.
سروان به سوى مرد سالمند رفت. او به احتمال قوى بايد افرادى كه به اين خانه رفت و آمد داشتند را ديده باشد. مرد فرش فروش وقتى متوجه شد فردى كه مقابلش ايستاده، كارآگاه ويژه قتل است، او را به داخل مغازه دعوت كرد. سروان از او پرسيد: ببين پدرجان، مستأجر اين خانه به قتل رسيده است...
- مهسا خانوم؟
سروان كه فكر نمى كرد او اسم زن جوان را بداند، با تعجب گفت: آره. در خانه اش به قتل رسيده، اما جسد در محل ديگرى پيدا شده است. شما در اين چند روز رفت و آمد مشكوكى به خانه او نديده ايد؟ مرد درحالى كه با عصايش بازى مى كرد و از شنيدن اين خبر بشدت ناراحت شده بود، پاسخ داد: مهسا خانوم خيلى زن مهربانى بود. بعضى روزها كه در خانه بود، براى من ناهار مى آورد. من تنها زندگى مى كنم. او خيلى كم حرف بود و هميشه سعى مى كرد بخندد...
قاسمى حرف پيرمرد را قطع كرد و از او خواست به سؤالى كه پرسيده بود، جواب دهد. «به غير از برادر مهسا خانوم كه بعضى روزها او را به خانه مى رساند، از يك هفته قبل پسر جوانى را مى ديدم كه به خانه او مى آمد. او را نمى شناختم، اما هر وقت مى آمد، گل يا شيرينى در دست داشت، البته ۲روز قبل هم مردى به در خانه اش آمد كه تا حالا او را نديده بودم. مرد قوى هيكل با سرى طاس و ريش پروفسورى هرچه در زد خانوم در را باز نكرد. اظهارات مرد فرش فروش روند رسيدگى به پرونده را وارد مرحله تازه اى كرد. مشكل سروان شناسايى هويت ۲مرد جوان بود كه احتمال داشت هركدام از آنها عامل جنايت باشند. موضوع را با رامين در ميان گذاشت اما او ادعا كرد آنها را نمى شناسد. تلفن همراه مهسا نيز در خانه پيدا شد. سروان وقتى آن را روشن كرد چند پيام كوتاه دريافت كرد. پيام ها از سوى فردى بود كه از خاموش بودن تلفن نگران شده بود. كارآگاه با آن شماره كه با حرف A ثبت شده بود تماس گرفت. پسر جوانى از آن سوى خط پاسخ داد سروان خودش را معرفى كرد و از پسر جوان خواست تا يك ساعت ديگر به اداره ويژه قتل پليس آگاهى بيايد.
سروان در اداره آگاهى در حال بررسى پرونده بود كه پسر جوان نزد او آمد با ظاهرى آراسته خودش را ناصر معرفى كرد اما سروان او را به جا نياورد.
- جناب سروان شما با تلفن همراهم تماس گرفتيد و خواستيد به اينجا بيايم.
- آره ببخشيد بفرماييد.
-مرسى مشكل پيش آمده؟
- شما در يك پرونده قتل مظنون هستيد كه بايد به چند سؤال پاسخ دهيد. ناصر كه شوكه شده بود بريده بريده گفت: من... من... اشتباه مى كنيد... من آزارم به مورچه هم نرسيده...
كارآگاه نگاهى به صورت پسر جوان انداخت و پس از مكث كوتاهى پرسيد: معتادى؟
- نه، يعنى آره. مى كشم اما تفريحى
- چى مى كشى؟
شيشه.
- شما مهسا را مى شناسى؟
- آره قرار بود باهم ازدواج كنيم.
- قرار بود؟
بله با مهسا در محل كارش آشنا شدم و باهم دوست شديم. اما چند روز قبل او متوجه اعتيادم شد و رابطه اش را قطع كرد. حتى تلفن همراهش را هم خاموش كرد.
- به خانه اش رفت و آمد هم داشتى؟
- بله دوبار
- آخرين بار او را كجا ديدى؟
- يك هفته قبل گفت برادرش در مورد من تحقيق كرده و از او خواسته رابطه اش را با من قطع كند همسرش هم او را هنگام طلاق تهديد كرده بود اگر با كسى ازدواج كند او را مى كشد. به همين خاطر مهسا خيلى مضطرب بود. از يك هفته قبل با تلفن همراهش تماس گرفتم اما خاموش بود. من مى خواستم به خاطر او ترك كنم اما...
ناصر مكث كوتاهى كرد و با تعجب پرسيد مهسا كشته شده؟ سروان با سر حرفش را تأييد كرد. پسر جوان در حالى كه دستانش مى لرزيد گفت: من مهسا را دوست داشتم چطور مى توانستم او را بكشم. من قاتل نيستم حرفم را باور كنيد. سروان پس از بازجويى ۳ ساعته از ناصر او را بازداشت كرد. فردا صبح دوباره او را به بازجويى فراخواند اما او منكر قتل شد و ادعا كرد قاتل همسر سابق مهسا است زيرا پى به رابطه او و همسر سابقش برده بود. كارآگاه سپس با رامين تماس گرفت و آدرس محل كار داماد سابقشان را گرفت. اميد صاحب يك مغازه لباس فروشى بود. سروان پس از ورود به مغازه ظاهر اميد را ديد كه او را به ياد نشانى پيرمرد فرش فروش از مرد ناشناس انداخت. اميد هيكلى تنومند داشت سرى طاس با ريش هاى پروفسورى. سروان سريع اميد را بازداشت كرد و براى بازجويى او را به اداره آگاهى منتقل كرد. در طول مسير آثار خراشيدگى روى دست اميد توجه سروان را به خود جلب كرد. وقتى قاسمى در مورد آثار خراشيدگى پرسيد، اميد ادعا كرد دو روز قبل در خيابان دو پسر قصد سرقت كيف او را داشته اند كه با آنها درگير شده است. وقتى به اداره آگاهى رسيدند سروان برگه اى را مقابل اميد گذاشت و گفت: شما متهم به قتل همسر سابقتان هستيد بهتر است بدون طفره رفتن جزئيات قتل را توضيح دهيد. اميد كه از شنيدن اين حرف بسيار ناراحت و عصبانى شده بود گفت: من مهسا را نكشتم. اما حقش بود بميرد او زندگى من و پسرم را تباه كرد.
- شما روز حادثه مقابل خانه او ديده شده ايد؟
بله رفته بودم. رامين بامن تماس گرفت و گفت او قصد دارد با پسر معتادى ازدواج كند. رفتم به او يادآورى كنم اگر ازدواج كند او را مى كشم. - اما او قبول نكرد كه پسر جوان را فراموش كند و تو او را كشتى؟
- نه هرچه در زدم كسى در را باز نكرد. در جريان بازجويى ها اميد بسيار خونسرد منكر قتل شد. سروان موضوع را به بازپرس اطلاع داد و او دستور بازداشت مظنون به قتل را صادر كرد. كارآگاه شب پرونده را به خانه برد و آن را بررسى كرد. گره كور پرونده همچنان بسته مانده بود. صبح اميد، رامين و ناصر را به اداره منتقل كرد و در اتاق بازجويى از هر سه آنها بازجويى كرد. پس از ۴ ساعت در حالى كه خنده اى بر لب داشت از اتاق بيرون آمد.
شما خوانندگان محترم مى توانيد با اشاره به هويت قاتل و دو دليل سروان براى كشف راز اين جنايت در مسابقه معماى پليسى اين هفته شركت كنيد.
يك پرونده
وسوسه قدرت
سرهنگ عبدالله قاسمى
319953.jpg
دور از چشم مادر به آهستگى از پله ها پائين آمد و بى آن كه جلب توجه كند، به سرعت از در بيرون رفت. هنوز چند قدمى دور نشده بود كه صداى مادر را از پشت سر شنيد.
- جواد كجا مى رى؟
پسر جوان نيم نگاهى از پشت سر به مادر انداخت كه مدام او را نصيحت و سرزنش مى كرد بعد هم به سرعت قدم هايش افزود. سر كوچه كه رسيد ابراهيم و سعيد را ديد كه بى صبرانه انتظارش را مى كشيدند. ابراهيم با ديدن جواد گفت: پسر بس كه اينجا علاف شديم علف زير پامون سبز شد. بابا اين مادر تو هم شورش را درآورده و نمى خواد قبول كنه تو ۱۶ سالته. آدم هاى مثل تو واسه خودشون كسى شدن. همين رضا پسر محترم خانم با اين كه ۱۶ ساله است اما جيگر شير داره، چند روز پيش خودم ديدم ۲ نفر را ناكار كرد. سعيد هم دنبال حرف رفيقش را گرفت و گفت: راست مى گه. مامان جونت مى خواد تو رو لاى دستمال كاغذى نگه داره كه خدايى نكرده يه موقع كثيف نشى. جواد كه از متلك هاى دوستانش كمى عصبانى شده بود، گفت: بى خيال بابا كى به حرف مادرش گوش مى ده. من واسه خودم يك پا مرد شدم. همان موقع سعيد چاقويى از جيبش بيرون آورد و پرسيد: بچه ها چاقوش باحاله؟ چشمان جواد برقى زد و گفت: جون تو رو دست نداره. خودم چند روز قبل مولوى تو بساط چاقوفروشه همين رو ديدم. مى گفت مو را از بيخ مى زنه...
ساعتى بعد هم هر ۳ براى خريد چاقوى ديگرى خود را به بساط مرد چاقوفروش رساندند. سعيد قيمت چاقوها را پرسيد. مرد فروشنده با سبيل پرپشت و زردش گفت: پولش را داريد؟ ابراهيم گفت: آره داداش. لب تر كن تا برات اسكناس هزار تومانى بشماريم. پيرمرد كه با اين حرف دلش قرص شده بود، گفت: ۱۵ هزار تومن. سعيد گفت: آقا بى خيال. چند روز پيش گفتى ۱۳ هزار تومن، امروز ۲ تومن گرون كردى؟ فروشنده پس از مكث كوتاهى گفت: باشه حالا كه مشترى هستيد، همون ۱۳ تومن را بدهيد. هر ۳ دوست نگاهى به هم انداختند و به سرعت پول ها را روى ويترين مرد چاقوفروش گذاشتند. پيرمرد پول ها را به دقت شمرد و از ويترين يك چاقوى سنگرى كه غلاف برنزى داشت را به دست جواد داد. هر ۳ نوجوان از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدند. هر كدام از آنها به نوبت چاقو را در دست گرفته و آن را برانداز كردند. جواد كمربندش را باز كرد و آن را از پشت غلاف رد كرد. با بستن چاقو به كمرش بشدت احساس قدرت مى كرد. تمام افكارش معطوف چاقويى شده بود كه آن را به كمر بسته بود. تصور مى كرد با اين چاقو همه بچه هاى محل از او حساب خواهند برد. مقابل پارك كه رسيدند، سعيد گفت: بچه ها بريم داخل پارك. هم كمى استراحت كنيم و بعد تيزى چاقو را امتحان كنيم. جواد چاقو را از غلاف بيرون آورد و بعد چند خط روى دست خود كشيد. وقتى ابراهيم پرسيد كه چرا خودزنى مى كنى، پاسخ داد: مى خوام بدنم مثل دفتر مشق بچه مدرسه اى ها خط خطى باشه. از محل خط هايى كه روى دست جواد كشيده شده بود كمى خون مى آمد. سعيد وقت را غنيمت شمرد و گفت: ديدى گفتم پسر. ديدى چقدر تيزه؟ جواد دست به پشت كمر دوست زد و گفت: دمت گرم سعيد. خيلى باحاله. حالا جلودار مى خوام. هر كى بخواد جلوى من عرض اندام كنه شكمش را سفره مى كنم. از حضور ۳ دوست در پارك مدت زيادى نگذشته بود كه ۲ جوان هنگام عبور ناخواسته نيم نگاهى به جواد و دوستانش كه با صداى بلند حرف مى زدند، انداختند. در اين لحظه كه جواد متوجه حضور ۲ جوان غريبه در كنار خود شده بود، نگاه غضب آلودى به آنها كرد و پرسيد: چيه، چرا چپ چپ نگاه مى كنى؟ يكى از جوان ها گفت: برو بچه، مثل اين كه تنت مى خاره.
با اين جمله، جواد دستش را به كمرش برد، با لمس چاقو از روى نيمكت بلند شد و سينه به سينه مرد جوان ايستاد. پسرجوان جواد را به عقب هل داد. جواد كمى تلوتلو خورد. همان موقع از شدت ناراحتى و براى نشان دادن قدرتش چاقو را از غلاف بيرون كشيد و در كمال ناباورى حاضران با تمام قدرت آن را در سينه مرد جوان نشاند. صداى ناله پسر مجروح توجه عابران را به خود جلب كرد. سعيد و ابراهيم با مشاهده خونى كه از سينه مرد جوان بيرون مى زد به سرعت فرار كردند. جواد قدرت حركت نداشت. مردم به سرعت او را دوره كردند. پيرمرد باغبانى كه در آن نزديكى بود خود را به جمعيت رساند و آنها را كنار زد. وقتى دستش را به گردن مرد جوان گذاشت، سرش را تكان داد و با چشمانى اشكبار گفت: تموم كرده. دقايقى بعد از دور صداى آژير خودروى پليس كه به محل قتل نزديك مى شد به گوش مى رسيد، جواد آشكارا مى لرزيد اما...
نبود قوانين و مقررات جامع و بازدارنده درباره حمل سلاح سرد و به نوعى عادى شدن اين موضوع كه هر كس بنا به دلايل مختلف براى خود چاقو يا انواع سلاح سرد حمل كند همواره به بروز حوادث ناگوارى مى انجامد كه جز ندامت و پشيمانى ديرهنگام فايده اى در پى نخواهد داشت.

نظريه كارشناس
319950.jpg
همه مى دانند كه امروز فروش و حمل چاقو، قمه و انواع مختلف سلاح هاى خطرناك سرد بى هيچ ممنوعيتى در سطح جامعه صورت مى گيرد. حال آن كه ابزار قانونى محكمى هم براى مقابله با آن وجود ندارد. حمل چاقو از سوى افرادى كه مشخص نيست به لحاظ روانى، تربيتى، آموزشى و غيره در چه جايگاهى قرار دارند، منجر به گسترش زمينه ارتكاب قتل، تهديد، زورگيرى، كيف قاپى و بزهكارى هايى از اين دست مى شود.
درصد بالايى از جرم هاى اجتماعى مانند زورگيرى، كيف قاپى و قتل با چاقو صورت مى گيرد. حال آن كه در صورت جلوگيرى از تهيه، توليد، واردات، فروش، حمل و نگهدارى چاقوهاى نامتعارف حاشيه امنيت جامعه گسترش يافته و نيرو و توان عمومى پليس بر مهار جرائم ديگر متمركز مى شود.

• رئيس اداره اجتماعى پليس آگاهى كشور


|   شناسنامه   |   آرشيو   |