چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ - ۵ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 17, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
محيط زيست
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
درباره دوريس ليسنگ برنده نوبل ادبيات
درباره دوريس ليسنگ برنده نوبل ادبيات
ننويسم مى ميرم
321060.jpg
ترجمه:شيلا ساسانى نيا

دوريس ليسنگ، نويسنده معروفى كه مى گويند متولد ايران ولى انگليسى تباراست ، آثارش تجسم عينى زندگى درونى زنان و در انتقاد از نابرابرى در آفريقاست، هفته گذشته يازدهمين دريافت كننده نوبل ادبيات و مسن ترين برنده اين جايزه معتبر شد.
در حالى كه از اين رمان نويس ۸۸ ساله به عنوان «حماسه سراى تجربيات زنانه» در حوزه ادبيات تجليل شد، او در طول همه اين سال ها به واسطه داستان هاى غيرقابل پيش بينى اى كه در همه آنها با يكديگر رگه اى از تناقض به چشم مى خورد بيگانه اى در محافل ادبى باقى مانده بود. براى نويسنده اى كه زمانى به خاطر «رئاليسم اجتماعى بارز» در آثارش شهرت داشت علاقه يكباره او به دنياى حوادث علمى ـ تخيلى و شايد فانتزى كمى دور از ذهن بود و همين اضداد در فرآيند نوشتارى اش بود كه شايد باعث شد در اهداى جايزه نوبل به او وقفه اى چندساله پيش آيد. آكادمى نوبل گفت كه اهداى جايزه به برخى افراد همچون تصميمى است كه براى گرفته شدن نياز به زمان دارد و براى ليسنگ كه چند روز آينده هشتاد و هشتمين سالگرد تولد خود را نيز جشن خواهدگرفت شايد هيچ زمانى بهتر از امسال كه تازه ترين رمان خود با نام «cleft» را به بازار عرضه كرده نمى بود. ليسنگ كه بى شك شاهكار ادبى اش رمان بدعت گراى «دفترچه طلايى» در سال ۱۹۶۲ بود به گفته آكادمى نوبل به هنگام انتخاب او به عنوان برنده امسال ـ نويسنده شاخصى است كه در آثارش آن تجربه روانشناختى بشر را با ديگران در ميان مى گذارد و يك تمدن از هم گسيخته را با وسواسى موشكافانه تجزيه و تحليل كرده و آن را سوژه نوشته هايش مى سازد.با وجود آن كه نوشته هاى ليسنگ در طول همه اين سال ها همواره منبع الهام فمنيست هاى سرتاسر جهان بوده است او همواره بر اين نكته تأكيد كرده است كه داستان هاى اتوبيوگرافى محورش را نبايد به هيچ وجه برخاسته از آرمان هاى سياسى او تلقى كرد. او خود را به عنوان نويسنده اى كه همواره خويشتن را از هرگونه رابطه اى با ايدئولوژى ها، جنبش هاى سياسى و يا هر چيزى كه ممكن است تهديدى در راه استقلال خلاقه اش باشد برحذر مى دارد به دنياى ادبيات شناسانده است و در اين راه نيز موفق بوده است. در رمان «دفترچه طلايى» ليسنگ داستان شخصيتى به نام «آناوولف» را باز مى گويد: زنى مستقل و امروزى كه ابعاد مختلف وجودى اش پى رنگ داستان را شكل مى دهد. جنبش فمنيسم در آمريكا و اروپا از اين اثر به عنوان رمانى شاخص و تأثيرگذار بر اين جريان در حوزه ادبيات ياد كرد و حال به گفته آكادمى نوبل اين رمان به نسلى از رمان ها تعلق دارد كه تعريف تازه اى از رابطه دو انسان در قرن بيستم ارائه داد.
با وجود استقبال از آثار او در محافل فمنيستى ليسنگ بعدها از آنان فاصله گرفت و حتى در يك حركت عجيب ديگر با سازمان ها و تشكلات كمونيستى كه در گذشته با آنان رابطه داشت قطع رابطه كرد. دريافت نوبل براى ليسنگ كه سال ها در فهرست نامزدها بوده است اتفاقى عجيب اما قابل پيش بينى بود ولى به عقيده اين نويسنده «نوبل» اگرچه به لحاظ پرستيژ و اعتبار فراتر از جوايز ادبى ديگر است اما هيچگاه براى او به لحاظ هنرى ارزشمند نبوده است. اين رمان نويس ۸۸ ساله كه در حال حاضر مسن ترين دريافت كننده اين جايزه است مى گويد: «در يك مقطع كه فكر مى كنم دهه ۷۰ بود آكادمى نوبل خيلى با من خوب نبود و اين را خودشان هم گفته بودند اما به نظر مى آيد كه حالا نظرشان را تغيير داده اند. ماهيت كار كميته هاى گزينش همين است. طبيعتاً انتظار دريافت آن را نداشتم. ۴۰ سالى در فهرست نامزدها بودم و حالا خوشحال و بهت زده ام كه يازدهمين زن دريافت كننده آن هستم. تنها تأسف من از اين بابت است كه چرا نفر اول، چهارم يا حتى پنجم «ويرجينيا وولف»نبوده است.»
ليسنگ بيش از ۲۰ رمان و همين طور مجموعه اى از داستان هاى كوتاه، شعر، نمايشنامه، دواپرا (با آهنگسازى فيليپ گلاس)، دو جلد اتوبيوگرافى و آثار غيرادبى نوشته است و تازه ترين رمان او با عنوان «cleft» تابستان امسال توسط بنگاه انتشاراتى هارپركالينز منتشر شد. داستان اين رمان با الهام از يك گزارش علمى كه خبر داده بود نسل اول بشر را زنان تشكيل مى دادند و مردان خيلى بعدها پا به عرصه وجود نهادند شكل گرفته است. عنوان آن نيز برگرفته از نقل قولى از اليزابت اول است كه از رفتارى كه با او به عنوان يك زن شده بود اظهار نارضايتى كرده بود. در دنياى زنانه اين رمان وقتى يكى از آنها پسرى مى زايد همه چيز دستخوش تغيير و تحول مى شود و اتفاق ها به شكلى سوررئال خواننده را به دنياى مجازى نبوغ و ابتكار مردان و ماجراجويى آنان مى برد.
ليسنگ كه در آفريقا بزرگ شد و حالا در لندن زندگى مى كند براى بسيارى از محافل ادبى چهره «خودى» نبود اما در مقايسه با دو برنده اخير نوبل يعنى هارولد پينتر، نمايشنامه نويس بريتانيايى و منتقد سرسخت سياست هاى خارجى آمريكا كه در سال ۲۰۰۵ نوبل گرفت و رمان نويس ترك اورهان پاموك كه به خاطر اعتراض هايى شخصيتى جنجالى در كشورش است چهره اى كمتر سياسى است. آكادمى نوبل در سال هاى گذشته انتقادهاى بسيارى را به خاطر اهداى اين جايزه به دلايل سياسى تا شايستگى ادبى به خود ديده است و انتخاب برنده امسال تغيير رويه اى هرچند كوچك در سياست هاى اخير آن بوده است.
واكنش دنياى ادبيات به پيروزى ليسنگ تحسين و از سوى برخى ها انتقاد توأم با شك ورزى بود. برخى ها از تأثير و در عين حال جنجالى كه آثارش در حوزه ادبيات ايجاد كرده بودند با تحسين از او ياد كردند در حالى كه عده اى ديگر با اشاره به اين كه پس از رمان «دفترچه طلايى» دوران طلايى شهرت ليسنگ به سر آمده بود و آثار بعدى اش فاقد انسجام موضوعى و ساختارى بودند معيارهاى آكادمى سوئد در انتخاب او را به زير سؤال بردند. رمان نويس آمريكايى جين اسمايلى با اشاره به يك ويژگى شاخص در آثار ليسنگ كه همان صراحت نوشتارى آنهاست مى گويد: «از خوشحالى به گريه افتادم. يكى از كتاب هاى محبوب من وقتى كه در ۲۰ سالگى بودم «دفترچه طلايى» بود. يك نكته جالب در مورد ليسنگ اين است كه او هميشه صريح و رك مى نويسد. اين صراحت ممكن است گاهى تو ذوق آدم بخورد اما وقتى به آن عادت كنيد به طرز عجيبى جان مى گيرد. «براى من كه تازه در آن دوران مى خواستم به دنياى نويسندگى پا بگذارم اين رمان نشان داد كه يك زن مى تواند درباره هر چيزى بنويسد.»
دوريس ليسنگ كه پدرش كارمند بانك و مادرش پرستار بود در سال ۱۹۱۹ در ايرانشهر كرمانشاه متولد شد و بعدها به همراه خانواده اش به زيمبابوه رفت. او دبيرستان را رها كرد اما در كودكى عشق وافرى به مطالعه داشت و ساعت ها در رمان هاى معروف نويسندگان قرن نوزدهم غرق مى شد. او در سن ۱۹ سالگى ازدواج كرد اما بعدها آنها را ترك كرد. او بعدها تن به ازدواج ديگرى داد و از همسر دوم خود كه عضو يك سازمان كمونيستى بود يك پسر داشت.
ليسنگ در جوانى به سياست هاى چپ گرايش پيدا كرد اما هنر بيش از هر ايدئولوژى اى بر زندگى او به عنوان يك انسان و هنرمند سايه افكند و آن را تحت الشعاع قرار داد. او طلاق گرفت و به همراه پسرش در سال ۱۹۴۹ به لندن رفت؛ جايى كه درخشش ادبى او از همان جا آغاز شد و به اوج خود رسيد. ليسنگ سرانجام از حزب كمونيست دلزده شد و در سال ۱۹۵۴ ارتباط خود را با آن قطع كرد.
در نخستين رمانش اين نويسنده فرياد خشم خود را معطوف استعمارگران سفيدپوست در آفريقا و سركوب سياهپوستان توسط آنها كرده بود و همين خشم به يكى از دغدغه هاى نوشتارى او تبديل شد. كودكى ليسنگ در آفريقا بن مايه بسيارى از آثار بعدى او شد، به طورى كه خود درباره آن مى گويد: «من در كودكى دو زندگى بسيار متفاوت داشتم. خانه مان پر از كتاب هاى رمان بود كه مادرم از لندن سفارش داده بود. اگر در زيمبابوه بزرگ شويد مى توانيد چارلز ديكنز بخوانيد و خيلى چيزها را در ذهنتان مقايسه كنيد. فكر نمى كنم فرق زيادى ميان اوليور تويست و كودك سياهپوستى كه غذاى كافى ندارد وجود داشته باشد.»
ليسنگ هنوز هم از آفريقا حرف مى زند و چندى پيش درباره بحران موجود در زيمبابوه گفت: «واقعاً فاجعه است. من خيلى خيلى به اين كشور اهميت مى دهم اما متأسفانه در سراشيبى سقوط است. مردم در قحطى غذا هستند و واقعاً از گرسنگى در حال مردن. آنها از ايدز تلف شده اند و همه اينها وحشتناك است چون زيمبابوه زمانى كشورى بود كه به همه آفريقا غذا مى رساند. من به تنها دوستى كه در آنجا برايم مانده زنگ مى زنم و يكشنبه ها اخبار بسيار بدى را دريافت مى كنم.»
تجربه دوران كودكى ليسنگ و همين طور نگاه ژرف تر او به بحران موجود در اين قاره با مجموعه داستان هاى «كودكان خشونت» تداوم يافت كه با استقبال مواجه شد. اين ۵ رمان به هم پيوسته داستان شخصيتى به نام مارتا كست است؛ يك زن سفيدپوست آفريقايى كه خود را از قيد و بند يك ازدواج خفقان آور مى رهاند، به سياست هاى چپ روى مى آورد، به لندن مى رود و در آنجا به جنبش هاى سياسى پشت مى كند. ليسنگ مى توانست به نوشتن اين نوع رمان ها كه نوستالژى دوران كودكى اش را در او زنده مى كردند ادامه دهد اما روحيه او همواره از كليشه سازى بيزار بود. از همين رو در ۳دهه گذشته با روى آوردن به رمان هاى علمى ـ تخيلى تصوير تازه اى از خود ارائه داد كه چندان مقبول كسانى كه به فمنيسم و يا آفريقامحورى رمان هايش عادت كرده بودند نيفتاد. شاخص ترين رمان او در اين ژانر مجموعه «Canopun in Argos» بود كه در آن به بررسى تكامل و انقراض گونه ها و جوامع در عصر فضا مى پردازد. ليسنگ در باطن به كارهاى اخيرش علاقه بيشترى دارد اما نفوذ و شهرت ادبى او بى شك با به تصوير كشيدن زندگى زنان در قرن بيستم به دست آمد. بسيارى از منتقدان مجموعه رمان هاى «كودكان خشونت» او را كه شبه اتوبيوگرافى هستند منسجم ترين اثر او توصيف كرده اند. جلد پنجم اين رمان ها با نام «شهر چهار دروازه» با مرگ مارتا كست در دنيايى ويران در اواخر قرن بيستم به پايان مى رسد. گفته مى شود كه اين رمان به همراه رمان «the canopus in argos» او انعكاس بخش تأثير صوفى گرى بر فرآيند ادبى ليسنگ و توجه او به مقوله پيوند روح با يك وجود متعالى بود.
ليسنگ كه از نوشتن رمان با نام واقعى خودش خسته شده بود تصميم گرفت ۲ رمان بعدى اش «خاطرات يك همسايه خوب» (۱۹۸۳) و «اگر پيرها مى توانستند» (۱۹۸۴) را با نام مستعار جين سومرز بنويسد و با نگارش آنها مشكلات نويسندگان گمنام را به تصوير بكشد. استفاده از نام مستعار همچنين به اين نويسنده كمك كرد تا انواع مختلف داستان را تجربه كند و نثر خود را غنى سازد. ليسنگ در رمان هاى بعدى خود همچون «خاطرات يك بازمانده» و «تروريست خوب» و يا «ماراودان» درباره خواهر و برادرى كه در جهش زمان به آينده در دنياى پرخشونت بزرگ مى شوند آن دغدغه اى را به خوانندگانش نشان مى دهد كه آكادمى نوبل از آن به عنوان «نگاه اين نويسنده به يك فاجعه جهانى كه بشر امروزى را مجبور مى كند به زندگى ساده و اوليه خود بازگردد» ياد كرده بود. براى نويسنده اى مانند ليسنگ كه در ۸۸ سالگى نوبل مى گيرد «نوشتن» مانند آن غريزه اوليه بقا در انسان هاى نخستين است. او در مصاحبه اى با گاردين در اوايل امسال درباره عشق وافرش به نويسندگى گفته بود: «براى كسى مانند من نوشتن كارى است كه بايد انجام دهم. بايد بنويسم وگرنه ديوانه مى شوم. من نمى توانم كه ننويسم. اگر چنين شود حتماً مشكلى در من پيش آمده است، شايد كه مرده باشم!»
«پاتر» خطرناك
321021.jpg
ترجمه: وصال روحانى‎/ منبع: Film Review

بدون هيچ شكى نسخه جديد «هرى پاتر» كه پنجمين فيلم از اين سرى آثار سينمايى محسوب مى شود، تيره تر و جدى تر از تمامى نسخه هاى قبلى است و ما جوان عينكى دوستدار سحر و جادو و كاراكتر مركزى سرى داستان هاى پاتر را در حالى مى يابيم كه وى در مرز ميان نيكى و شر حركت مى كند و به نظر مى رسد كه قادر به تشخيص خوب و بد از يكديگر وتفكيك آنها از هم نيست و اگر هم باشد، ترديد دارد كه به سمت كدام يك برود.
نسخه پنجم هرى پاتر كه براساس كتاب پنجم جى.كى.رولينگ ساخته شده و بنابراين «فرمان ققنوس» نام دارد، به كارگردانى ديويد ييتس است و اين شايد نخستين فيلم بزرگ وى باشد. در چنين فيلمى و بر مبانى آنچه رولينگ نگاشته، پاتر در هيأت فردى كه از نوجوانى به جوانى پا مى گذارد، دچار بى تابى و خشم چنين سن و سالى هم هست و ما هرى را در وضعيتى متفاوت با طبيعت بالنسبه آرام گذشته اش و در شرايطى مى يابيم كه فاكتور خطر در زندگى او بيش از هر زمانى جاى دارد. اگر در داستان هاى قبلى پاتر و به تبع آن در فيلم هاى ساخته شده از روى آن، بيشتر با كاراكترى متين و قابل قبول روبرو بوديم اين بار با كسى مواجهيم كه سرسخت تر و مستعدتر براى اتفاق هاى نامساعد است و نمى داند در قبال هر رويدادى چگونه عمل كند كه منجر به حل آرام مسائل موجود شود.
دانى يل رادكليف كه يك بار ديگر همچون ۴ فيلم قبلى ايفاگر رل اصلى است، مى گويد: «اين بار پاتر ناراحت تر و عصبانى تر از گذشته است و چيزى كه در فيلم بيش از ديگر مسائل به چشم مى خورد همين مسأله است. او به مسيرهاى خطرناك ترى پا مى گذارد.»
ديويد ييتس پيشتر با كارهايش در زمينه درام هاى تلويزيونى مانند «دخترى در رستوران» و «شرايط بازى» شناخته مى شد و اين بار هم قسمت ها و جنبه هايى از فيلم هاى قبلى او دوباره در كار جديد وى جلوه گر شده و مهمترين آنها رازهايى است كه ييتس پيرامون كاراكتر اصلى قصه اش مى آفريند، به طورى كه به شكلى مستقيم از آن سردر نمى آوريد. داستان «فرمان ققنوس» و افكار رولينگ در زمان نوشتن و شرح و بسط اين قصه نيز يارى رسانده تا او بيشتر به مقصودش برسد و موجودى را تحويل بدهد كه با برداشت هاى سنتى و قبلى موجود از پاتر متفاوت است.
رادكليف مى گويد: «ييتس تركيب خاص و جديدى را به وجود آورده كه پيشتر در فيلم هاى پاتر آن را نمى ديديم. معلوم است كه او مى خواسته كاراكتر پاتر را واجد ويژگى هاى متفاوت سازد و وجوه ناشناخته آن را بيشتر كند و من نيز در همين راستا حركت كرده ام.»
اما واتسون كه مثل رادكليف در هر ۵ قسمت پاتر بازى كرده و يك بار ديگر در فيلم جديد در رل همكلاس و دوست وى هرميون ظاهر شده است، همان ديدگاه رادكليف را دارد و با تحسين روش كار ييتس مى گويد: «در ميان ۵ فيلمى كه در آنها مشاركت داشته ايم، اين يكى از همه خلاقانه تر و جذاب تر است. شايد تمى تيره تر و خطرناك تر داشته باشد، اما مسأله اين است كه ييتس در پى كشف و به نمايش درآوردن وجوه مختلف و پنهان مانده كاراكترها بوده است و مى خواسته است چيزهايى را در اين ارتباط به بيننده ها نشان بدهدكه قبلاً آن را نديده ايم و جالب ترين و بهترين موضوع درباره فيلم جديد، همين است.
ييتس كارى كرد كه ما بازيگران فيلم نيز مجبور باشيم راه هاى تازه اى را برويم و در مسيرهاى جديدى براى كشف شخصيت هاى محوله به خود، گام برداريم. او كارى كرد كه ما از ركود خارج شويم و حتماً به سمت و سوى تازه اى بياييم و چيزى شويم كه بيننده ها مى خواهند. اگر فرمان ققنوس از تمام فيلم هاى قبلى پاتر تيره تر و مرموزتر است، به همين خاطر است. او توانسته است سؤالاتى را پيرامون كاراكترهاى مختلف فيلم بيافريند كه پيشتر به نظر مى رسيد جواب آنها داده شده است.
با همت و برنامه هاى او، ما از قانع بودن به حداقل نمايش هنرى و اكتفا به سطح قبلى كارمان و كافى شمردن آن دست برداشتيم و بر تلاش خود افزوديم و به نقطه اى رسيديم كه مى بينيد.»
با اين حال ديويد ييتس فقط سومين گزينه تهيه كنندگان «فرمان ققنوس» براى كارگردانى اين فيلم بود و دو نفر نخست در فهرست آنها مايك نيوول و ميرانير بودند و زمانى كه اين دو فيلمساز پيشنهاد مربوطه را رد كردند، كار به ييتس سپرده شد. ييتس اينك كه اكران «فرمان ققنوس» با توفيق زياد وفروش هنگفتى مواجه شده است، مى گويد: از همان آغاز مى خواسته است مهر و نشان ويژه خود را بر فيلم بكوبد و حتماً به گونه اى كاركند كه با حاصل كار ۳ فيلمساز قبلى و محصولات قبلى و ۳ فيلم قبلى هرى پاتر فرق داشته باشد.
او مى افزايد: «شما بايد رقابت جو و حتماً به شكلى باشيد كه ديگران را كنجكاو كنيد و به تعقيب بيشتر رخدادها علاقه مند نماييد.
من سعى داشته ام چيزى را بسازم كه با آثار قبلى فرق كند و كاراكترهاى هرى پاتر را از ديدگاهى ديگر موردبررسى قراردهد و از مشخصه هاى قبلى فراتر رود.»
البته ييتس از كمك و نعمت مشورت با ديگران و بخصوص سازندگان كارهاى قبلى پاتر بى نصيب نبوده است.
ديويد هيمن يكى ازتهيه كنندگان فيلم جديد مى گويد: «اين را مى دانم كه ييتس مدت قابل توجهى با مايك نيوول و آلفونسو كوارون كه سازندگان قسمت هاى قبلى پاتر بودند، گفت و گو و با آنها تبادل آرا كرد و آنان نيز در ارائه نظرات لازم به وى كوتاهى و قصورى نداشتند و برعكس با دست و دلبازى عمل كردند.»
ييتس كه قرار است فيلم بعدى را نيز بسازد و حتى صحبت از احتمال واگذارى فيلم آخر (و هفتم) به او نيز در ميان است، مى گويد: از ساخت فيلم پنجم واقعاً لذت برده است و مى افزايد: «ما قسمت اعظم اين فيلم را در استوديوى ليوزدن ساختيم و اين مثل اين مى ماند كه به خانه مان آمده باشيم و چنان احساسى به ما دست داده بود. ما از همان آغاز حس مى كرديم كه كارها روى روال و روند مناسب افتاده و داستان و سناريوى مربوطه نيز مناسب نشان مى داد. تركيبى كه حاصل آمد، همانى بود كه ما مى خواستيم و من خوشبختانه توانستم چيزهايى را كه مى خواهم، به داستان رولينگ بيفزايم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |