چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ - ۵ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 17, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
محيط زيست
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
زندگى؛ بى عشق
321045.jpg
نسرين محمدى

نمى تونستم باور كنم شكست اينقدر مشكله تا اين كه با همه سختى هاش مواجه شدم. اگه كمى كوتاه مى اومدم پشتم خم مى شد. من تو يك خانواده با موقعيت مالى خوب به دنيا اومدم. مادرم از اون دسته زن هاى مقرراتى و منضبط بود كه هر كارى رو به نحو احسن انجام مى داد. فرزند بزرگ خانواده بودم كه از مهر مادر و توجه پدر چيزى كم نداشتم. پدرم تمام سعى و تلاشش اين بود كه موقعيت مالى و اجتماعى مناسبى براى ما فراهم كند و انصافاً هم تا حدود زيادى موفق شده بود. اما همانطور كه از قديم گفته اند اگه يك سيب را بالا بندازى هزار چرخ مى خوره تا پائين بياد، زندگى ما هم هزار چرخ خورد؛ اوايل خيلى خوب پيش مى رفت باباهم به ما مى رسيد و هم به اطرافيانش، تو اداره موقعيت نسبتاً بالايى به دست آورده بود. بى خبر از اين كه ممكنه پشت پرده حساب و كتاب هايى باشه!!
كم كم بر ملاشد پدرم اختلاس داشته. بابا انكار مى كرد اما سند محكمه پسندى نداشت. تا اين كه براى ما حكم توقيف اموال صادر شد، مادرم كه زن زيركى بود در كمترين فرصت اسباب و اثاثيه با ارزشمان را به تهران منتقل و در انبارى يكى از بستگان جا داد. خودمان هم خيلى زود به خانه مادر بزرگم كه در تهران زندگى مى كرد آمديم. مادر بزرگ دو تا اتاق تو در توى كوچيك و يه اتاق مستقل داشت كه به خاطر تنهايى اونو اجاره داده بود. با اومدن ما كه يك خانواده ۵ نفره بوديم آرامش و آسايش مادربزرگم بهم ريخت اما چاره اى جز اين و تحمل ما نبود.
ما از شهر و ديارمون آواره شديم اما دوست هاى پدر قول داده بودند كارش رو پيگيرى مى كنند، مادر بزرگ، مستأجر را جواب كرد. پدرم هم از ترس طلبكارها از خونه بيرون نمى رفت و هيچ كارى نداشت. اما مادر پدرم كمك خرج ما بود. ۴ سال را با اين اوضاع و احوال پشت سر گذاشتيم تا اين كه مادر بزرگم به رحمت خدا رفت. با اين شرايط تنها درآمد ما هم قطع شد و مستمرى مادر مادرم هم كفاف خرج خانواده ما را نمى داد.
با اين كه حكم برائت پدرم هم صادر شده بود اما او هيچ تلاشى براى تغيير زندگى ما ازخود نشان نمى داد و انگار به اون وضع عادت كرده بود. حتى نسبت به مرگ مادرش هم بى تفاوت بود.
بالاخره مادرم دست به كار شد و كارى پيدا كرد. او صبح زود از خانه مى رفت و شب خسته و كوفته بر مى گشت اما باز هم زندگى سختى رو داشتيم.
۱۶ سالم تموم شده بود كه از ميان فاميل هاى مادرم پسرى به نام اميد به خواستگارى ام اومد. او ۱۲ سال از من بزرگتر بود. اما اطرافيان به خاطر اين كه بارى از مشكلات خانواده برداشته شود من و مادرم را راضى كردند تا باهاش ازدواج كنم.
اوايل همه چيز به خوبى پيش مى رفت و با اصرار خانواده اميد به عقد هم درآمديم اون هم بدون تشريفات و خيلى ساده. مادرم با اميد صحبت كرد و بهش گفت كه من جهيزيه ندارم و قرار شد هر چى براى شروع زندگى لازمه اميد تهيه كنه و به خونه ما بياره تا به رسم جهيزيه من جلوى مردم به خونه من منتقل بشه.
اميد هم موافقت كرد و گفت هيچ اشكالى نداره و مرد بايد براى شروع زندگيش تلاش كند. اون گفت كه اجازه مى ده درسم رو تموم كنم و هزار وعده و وعيد ديگه كه منو به اين وصلت راضى كرد. در دوران نامزدى اميد مرتب به خونه ما رفت و آمد مى كرد. يك روز از مادرم اجازه گرفت كه با هم بريم بيرون. من خيلى خوشحال شدم چون جز راه مدرسه و خونه دلخوشى ديگه اى تو زندگى نداشتم. اون روز چيزى حدود ۴ ساعت اميد منو تو خيابون ها گردوند ساعت ۹ شب بود كه وقتى واقعاً خسته شده بودم بالاخره منو رسوند در خونه و خداحافظى كرد. منم از فرط خستگى رفتم خوابيدم. روز بعد با صداى مادرم بيدار شدم دلم از گرسنگى ضعف مى رفت مامان گفت براى صبحونه چه اشتهايى باز كردى؟! گفتم نه بابا شام نخوردم.
مادرم پرسيد مگه به تو شام نداد. گفتم نه مگه بايد مى داد. مادر گفت خب بله اين نخستين بارى بود كه با هم بيرون رفتيد. گفتم نه تنها شام نداد تمام راه رو هم پياده رفتيم و برگشتيم. اين وضع چندبار به همين صورت تكرار شد تا اين كه يك بار برام يك بيسكوئيت خريد و وقتى اونو بدستم داد گفت بايد خدا رو شكر كنى كسى پيدا نمى شه كه خرج دخترهايى مثل تو رو بده. فكر كردم شوخى مى كنه. تقريباً ۶ ماه از عقد ما گذشت يك روز تماس گرفت، گفت: يك اجاق گاز و يخچال خريدم، هر وقت بقيه جهيزيه ات حاضر شد بگو تا بيام ببرمت، پرسيدم مگه قرار نبود اسباب و اثاثيه رو تهيه كنى و به منزل مادر بزرگم بيارى؟ اميد گفت: قرار بى قرار، همين كه عقدت كردم بايد خوشحال باشى، مگر دخترى رو كه جهيزيه نداره كسى مى گيره!! دلم واقعاَ شكست.
اون شب خيلى فكر كردم، اگه مادرم همه چيز رو براى اونها نمى گفت اكنون اين همه مشكل براى من درست نمى شد، تصميم گرفتم به هر قيمتى كه شده از او جدا شوم. صبح موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم ولى او مخالفت كرده و نصيحتم كرد. كم كم خاله، عمه و آشنايان پا پيش گذاشتند و قرار شد هر كسى تيكه اى از جهيزيه را تهيه كند.
اما به آنها گفتم ديگر حاضر نيستم با اين مرد زندگى كنم. وقتى اميد از ماجرا مطلع شد به خونه مون آمد تا عذرخواهى كند اما سماجت به خرج دادم و قبول نكردم. پدرم هم با نظرم موافق بود و از من حمايت مى كرد. پدرم مى گفت برخوردهايى از اميد ديده كه او را شايسته زندگى با من نمى داند و ...
چند ماه گذشت مادرم متوجه توهين و تحقيرهاى او شد، بالاخره رفتيم به دادگاه خانواده و دادخواست طلاق داديم. با اين كه پيغام فرستاد كه قبول مى كند هرچى خريده به اسم من بفرستد خانه مان، اما مادرم هم ديگر زير بار نرفت. در راهروى دادگاه شنيدم، طبق قانون اگر زن تقاضاى طلاق كند بايد از همه حق و حقوقش چشم پوشى كند و براى اين كه زودتر بتوانيم طلاق بگيريم بايد مهريه رو اجرا بگذارم. ما هم مهريه رو اجرا گذاشتيم يك ماه بعد وقتى اميد توى دادگاه حاضر شد به قاضى گفت كه تصميمى براى طلاق نداره و قاضى را متقاعد كرد كه بايد ازدواج انجام گيرد.
قاضى هم به استناد به اين كه دعواى ما بيهوده است مارا به صلح و سازش دعوت كرد و براى رسيدگى به پرونده ما، ۴ ماه ديگر وقت داد تا شايد توى اين مدت صلح كنيم.
توى اين ۴ ماه كينه او هر روز در دلم بيشتر مى شد. همه دوست و فاميل هم از روى نصيحت با من صحبت مى كردند و جلسات دادگاه چند جلسه تجديد شد و به اين ترتيب ۳ سال از زندگى من توى راهروى دادگاه ها به هدر رفت و سرانجام دادگاه حكم جدايى ما را صادر كرد.
طبق شناسنامه من ۳ سال همسر اميد بودم در حالى كه خدا خودش مى داند كه من ۶ ماه بيشتر به اين وصلت راضى نبودم، در همين سال ها ديپلم گرفتم و كارمناسبى پيدا كردم و زندگى ام تغيير كرد اكنون هم خواستگارهاى زيادى دارم اما مانند مارگزيده اى كه از ريسمون سياه و سفيد مى ترسه براى ازدواج واقعاً مى ترسم.
كوير سرد
آزاده صالحى

خاك موج دار كوير در دل تاريك شب خودنمايى مى كند.
كنار شيشه چرك گرفته صندلى رنگ و رو رفته ام جا خوش كرده ام.
ناخودآگاه آه مى كشم. خواهر زاده ام ليلى دم آمدن از تهران اصرار كرد كه نرو. با قسم مى گفت : «خاله منير فقط يك شب ديگر تهران بمان» و من نماندم.
« اين مرد ديگه واسه تو مرد نمى شه خاله. تحمل هم حد و اندازه اى داره آخه .» اين ها را ليلى در گوشم خوانده بود.
نگاهم در نگاه ديگران غريب و معصوم به نظر مى رسيد انگار. در سكوت هنگام رفتن عمق تلخى افسوس هايمان را در هم كاويديم. با پشت دست اشك هايم را پاك كردم و گفتم : نمى تونم ليلى جون، مادر نشدى كه ببينى نمى شه دورى بچه ها رو تحمل كرد. نمى تونم ليلى...
هنوز صداى ورم دار دختر خواهرم در گوشم زنگ مى زند: « پس بسوز و بساز خاله منير ...» ستاره ها در آسمان سوسو مى زدند. چمدان شش گوشه پاره پاره را روى زمين مى كشم. چشم هايم از زخم اشك مى سوزند. به هر ستاره اى كه نگاه مى كنم يكى از روز هاى سى و چند سال زندگى ام را به ياد مى آورم. يادش به خير... بعد از اين كه ديپلم گرفتم در يكى از مدارس دخترانه تهران مشغول كار شدم . نيما و سهراب، وزن و قافيه، دستور زبان و ادبيات فارسى تمام لحظه هايم را پر مى كرد. بچه ها دوستم داشتند. عاشق ادبيات بودم. دلم خوش بود آخر ماه بين دو جين بچه ريز و درشت خانه دستم در جيب خودم است. شيرينى تبسم هايم يك سال هم دوام نياورد. چرا كه يك روز در زدند. خواستگار بود. ازبچگى به قصه تكرارى ازدواج اجبارى خو گرفته بودم. با همه كودكى ام مى دانستم امروزو فرداست كه يكى بيايد دم خانه و بابا بدون يك پرسش و پاسخ شوهرم دهد... مى دانستم ...
نگاه اول« كيومرث » به دلم ننشست . اما بابا گفت« قبول كن. عادت مى كنى. يك مدت كه بگذرد از او خوشت مى آيد . پول، باغ و كلى مال و اموال دارد . براى ما كه دست مان به دهان مان نمى رسد از سرمان هم زياد است. » كيومرث از همان اول شرط و شروط خود را محكم گذاشت. « زنم نبايد بيرون از خانه كاركند. خوش ندارم زياد بيرون برود. بعد از ازدواج هر جا لازم بود با خودم مى رود.» روح سركشى نداشتم. پس از همان اول بناى سازگارى گذاشتم. روزى كه به بچه ها گفتم از فردا براى تان يك معلم فارسى جديد مى آيد همه باهم گريه كردند. در حياط و كوچه مدرسه چادرم را گرفته بودند و با التماس مى گفتند « خانم تورو خدا نرو.» زبانم بند آمده بود. اما سرنوشت داشت مرا با خود مى برد. زندگى مشترك شروع شد؛ دردل كوير. روزهاى سرد و خالى يكى يكى در رفت و آمد بودند.
بچه اولمان يك سال بعد به دنيا آمد. اسمش را گذاشتيم «پروانه». پروانه اى كه ساعت ها با گريه وشادى خود جاى خالى بابايش را برايم پر مى كرد. با آمدن دختركم زندگى رنگ ديگرى به خود گرفت. كيومرث پسر مى خواست. كمى بعد بچه دوم هم قدم به خانه گذاشت. «پويا » آمد اما با بيمارى هموفيلى... آزمايش روزهاى اول حقيقت تلخ بيمارى ارثى - انتقال ژن معيوب از مادر به بچه - را نشان مى داد. مبهوت و منگ شده بودم. نمى دانستم قرار است چه اتفاقى بيفتد . صداى دكتر داشت مغزم را به هم مى ريخت. « ظاهراً در خانواده مادرى شما اين ژن نهفته وجود داشته...» ناگهان در ذهنم جرقه اى زده شد . خون، خون كيومرث را مى خورد. با انگشت چند ضربه به سرم زدم. درد سرم به انفجار مى رسيد . « آره، آره، يكى از خاله هايم دو پسر هموفيلى دارد. از سال هاى پيش.» با گفتن اين حرف چشم چپ كيومرث زير نور مهتابى بيمارستان پريد. با داد و فرياد به سويم خيز برداشت.
«دروغگوى...، اين همه مدت مريضى خانواده ات را از ما پنهان كرده بودى كه چه شود؟ پول و ثروت ارزش اين كار را داشت ؟...» زبانم بند آمده بود. شوهرم يك سره داد مى زد و دشنام مى داد. حتى نگذاشت بگويم كه روحم از اين موضوع بى خبر بوده. بچه ام زير دستگاه هاى مخصوص بود. با لبى لرزان گفتم : «عزيزم آخر تو چه گناهى دارى...»
شوهرم چند روز قهر كرد و حتى براى ملاقات به بيمارستان هم نيامد. هيچ كدام از افراد خانواده اش هم نيامدند. خودم بودم و خودم. چند روز بعد مى توانستم پويا را به خانه ببرم . پويايى كه روز به روزبا رنگى پريده تر از قبل بزرگ مى شد. خانه ام ديگر خانه نبود. جهنمى بود كه نفرت آشكارا در آن زبانه مى كشيد . هر دفعه خواستم با كيومرث حرفى بزنم نگذاشت . مرغ آقا يك پا داشت. او پسر مى خواست، پسرى سالم. زخم زبان هايش تمام نمى شد.
فاصله هاى بين من و او بيداد مى كرد . آن قدر فاصله ها جان گرفتند كه براى از بين بردنشان رغبت و رمقى نداشتم. چند سال گذشت. پروانه داشت مى سوخت. من شعله مى كشيدم و پويا بى خبر از همه جا مثل بچه هاى ديگر دنيا را ساده ساده مى ديد.
از اول ياد گرفته بودم بسوزم و دم نزنم ... پويا بايد به مدرسه مى رفت. اما با شروع مهر، نامهربانى هاى زندگى با من چند برابر شد. روزى نبود كه پسرم سر كلاس دچار خونريزى نشود و كارش به بيمارستان نكشد . شوهرم هم عين خيالش نبود.
دلدارى هاى مادر، پدر و خواهر و برادرهايمان هم فايده اى نداشت.
زندگى كوير است انگار، مثل كوير بى آبادى اين جا. اى ستاره ها، نگاه كنيد! تمام جاده هاى زندگى ام به سراب مى رسند. يك هفته قبل براى پيدا كردن دارو و دكتر به تهران رفتم. قبل از رفتنم پروانه و پويا را به مادرم سپردم. پروانه داشت در كوچه لى لى بازى مى كرد. دختر نوجوانى را نشانم داد. گفت : « مامان بچه ها مى گن اون مى خواد زن باباى ما بشه. مى گن بابا مى خواد اونو بگيره كه براش پسر به دنيا بياره...» با شنيدن اين حرف قلب شكسته ام تركيد.
با شنيدن اين حرف به تهران رفتم كه بعد از خريدن دارو ببينم براى طلاق گرفتن چه كارى از دستم بر مى آيد. اما نشد، دلم طاقت نياورد. انگار از روزهاى دوردفتر آشيانه پوشالى ام را با غم سرمشق داده اند. ستاره ها هنوز سوسو مى زنند و من چمدان به دست در دل جادويى كوير راهى آشيانه ام مى شوم، نا اميد و سرگردان.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |