چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۶ - ۵ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 17, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
محيط زيست
ماجرا
قاب عكس۱
رودررو
خانواده
چشم انداز
گزارش
وقايع اتفاقيه
سفر به دشت هاى گمشده
چشم انداز
قوانينى براى انسان بودن
321069.jpg
لادن خضرى

۱- شما بدنى را دريافت كرده ايد
ممكن است اين بدن را دوست داشته باشيد و يا از آن متنفر باشيد، ولى اين بدنى است كه براى تمام عمرتان بايد با آن سر كنيد.
۲- شما درس هايى را خواهيد آموخت
شما در يك مدرسه غيررسمى به نام زندگى، به طور تمام وقت ثبت نام كرده ايد. در اين مدرسه هر روز فرصت داريد كه درس هايى را ياد بگيريد. ممكن است اين درس ها را دوست داشته باشيد يا تصور كنيد كه نامربوط و احمقانه است.
۳- اشتباهى وجود ندارد، فقط درس وجود دارد
رشد فرآيند آزمون و خطاست. فرآيند كسب تجربه. تجربه هايى كه به «شكست» ختم شده اند، جزئى از روند تجربه را مى سازند و درنهايت هم «به درد مى خورند».
۴- يك درس آنقدر تكرار مى شود تا آن را ياد بگيريد
يك درس به شكل هاى مختلف به شما ارائه خواهد شد تا آن را ياد بگيريد. هنگامى كه يك درس را خوب ياد گرفتيد، مى توانيد به سراغ درس بعد برويد.
۵- يادگيرى درس ها تمامى ندارد
هيچ بخشى در زندگى نيست كه درس هاى مخصوص خودش را نداشته باشد. اگر زنده هستيد، درس هايى هستند كه بايد آنها را ياد بگيريد.
۶- «آنجا» بهتر از «اينجا» نيست
وقتى كه «آنجا» براى شما تبديل به «اينجا» مى شود، دوباره دنبال «آنجا»يى بگرديد كه باز بهتر از «اينجا» جلوه كند.
۷- ديگران فقط آئينه شما هستند
انسان نمى تواند عاشق كس ديگرى باشد يا به او نفرت بورزد، مگر اين كه صفات او را به شكلى در خود سراغ گرفته باشد.
۸- اين كه از زندگى خودتان چه چيزى بسازيد به خودتان بستگى دارد
شما همه ابزارى را كه به آنها نياز داريد، در اختيار داريد. اين كه با آنها چه بكنيد به خودتان بستگى دارد. انتخاب حق شماست. پاسخ هايى كه به سؤالات زندگى خود مى دهيد در درون شما نهفته اند. تنها كارى كه بايد بكنيد اين است كه نگاه كنيد، گوش بدهيد و اعتماد كنيد.
۹- همه اين چيزهايى را كه گفتيم ... مراقب باشيد فراموش نكنيد.
گزارش
جيغ بنفش در ورزشگاه صدهزارنفرى
321051.jpg
هنوز چند ساعت تا شروع بازى استقلال و پيروزى باقى مونده بود كه تقريباً صندلى هاى ورزشگاه پر شد.
خيلى ها تشويق مى كردند و البته خيلى ها هم خواب بودند. مثلاً يه بنده خدايى كه طبقه بالاى ورزشگاه يه چادر روى خودش كشيده بود و خوابيده بود، يه پلاكارد با خودش داشت كه روى اون نوشته بود: اى...! ۶۶۰ كيلومتر به عشق تو آمده ام. خوشحالم كن!
با خودم گفتم: مرد حسابى! حداقل ۳۰۰ كيلومتر ديگه مى رفتى، مى رسيدى به شمال و تفريح مى كردى! اى كاش نتيجه بازى يه چيزى باشه كه حداقل بتونى با خوشحالى ۴۰۰ كيلومتر به سمت شهرتون برگردى!
بعضى از طرفدارهاى يكى از تيم ها هم يه كبوتر بيچاره رو به رنگ تيم خودشون درآورده و توى ورزشگاه ول كرده بودند. اين كبوتر زبون بسته هم حاليش نمى شد كه نبايد به سمت تماشاگرهاى تيم حريف بره و وقتى به اون سمت مى رفت، تماشاگرهاى رنگ مخالف با پرت كردن پارچه و ساندويچ و پيراهن از خجالت پرنده در ميومدند.
يه بار هم كبوتر بيچاره به دست تماشاگرهاى تيم حريف افتاد و وقتى مى خواستند سرش رو از تنش جدا كنند، با دخالت يكى از پرسنل نيروى انتظامى اين اتفاق نيفتاد. ولى يه بلاى ديگه اى سر كبوتر اومد و اون اين كه تماشاگرها يه رنگ جديد به بدن كبوتر زدند و حالا اين تماشاگرهاى رنگ قبلى بودندكه به خون كبوتر تشنه بودند!
بازى شروع شدو ۸۰ هزار تماشاگر مشغول تشويق تيمشون بودند. البته نمى شه گفت كه فقط تيم خودشون رو تشويق مى كردند، چرا كه بعضى ها (تماشاگرنماها) نيم نگاهى هم به تيم حريف داشتند و شعارهايى سر مى دادند. حتى كار به جايى مى رسيد كه پاى اقوام درجه يك بازيكن هاى تيم حريف هم وسط كشيده مى شد و توى اين آشفته بازار، فقط خوش به حال داور اسپانيايى كه نمى فهميد اين تماشاگرنماها چى مى گن! و چه قدر خوب كه داور روسى نبود كه اگر بود با شنيدن واژه سماور تصور مى كرد كه تماشاگرنماها به او چاى تعارف مى كنند!
بگذريم. اى كاش براى اين جور بازى ها، داور چهارم هم خارجى باشه. اصلاً بد نيست كه همه بازيكن ها و مربى ها را هم از خارج بيارن كه حداقل هر چى فحش داديم، به همسايه هاى خارجى برگرده و دامن خودمون رو نگيره!
معمولاً كسى كه توى ورزشگاه نشسته و از نزديك بازى رو نگاه مى كنه، هر لحظه از نتيجه بازى خبر داره! مخصوصاً كه نتيجه روى تابلوى ورزشگاه هم نوشته شده باشه!
جالب اينجا بود كه يه جوون ۱۹ ساله كه خوابش برده بود، از مأمور نيروى انتظامى مى پرسيد: ببخشيد آقا! بازى چند چنده؟! مأمور هم جواب داد: داداش من! من كه پشت به بازى ايستادم و حواسم به شماهاست! پس واسه چى به ورزشگاه اومدى؟
وقتى تيم شما به حريف گل مى زنه، شما حق داريد كه غش كنيد! اصلاً اين حق مسلم شماست. ولى حواستون باشه كه بعدش حتماً به هوش بياييد!
يكى از تماشاگرهاى تعصبى كه با ديدن صحنه گل تيمش به حريف، غش كرده بود، با خوردن گل مساوى به هوش آمد!
بازى كه تموم مى شه، هركس يه حال و هوايى داره. مهم نيست كه نتيجه چى شده، مهم اينه كه بازى تموم شده و مربى و بازيكن ها و اقوام درجه يك آنها حداقل تا بازى برگشت، يك نفس راحت مى كشند.آخر بازى استقلال و پيروزى به سراغ اون بنده خدايى رفتم كه ۶۶۰ كيلومتر تا ورزشگاه اومده بود و بهش گفتم: ناراحت نباش! باز خوبه كه تو ۶۶۰ كيلومتر اومدى و شاهد نتيجه مساوى بودى. داور بيچاره رو بگو كه از اون سر دنيا اومده و داره با تساوى برمى گرده!
تيپولوژى كنكورى ها يا دالتون ها مى گويند بى تأثير است
321027.jpg
۱ ـ بيسكو كنكور: ممكنه الف باشه، شايد هم ب، ممكنه جيم باشه، شايد هم دال. به اين تيپ داوطلبان كنكور اصطلاحاً مى گويند: «بيسكو كنكور» يعنى داوطلبانى كه فقط براى خوردن بيسكويت سرجلسه حاضر مى شوند. اين داوطلبان از قدرت چشايى و بويايى بالايى برخوردار هستند و فرق بوى بيسكويت و ويفر و چوب شور و كيك مغزدار دوقلو را از دوكيلومترى تشخيص مى دهند.
۲ ـ تلسكو كنكور: برخى از داوطلبان سرجلسه كنكور، پاسخنامه نفر جلويى را رصد مى كنند و براساس پاسخنامه نفر جلويى، پاسخنامه شان را مى نويسند. به اين نوع داوطلبان اصطلاحاً «تلسكو كنكور» مى گويند. اين شيوه بيشتر در حوزه هايى رواج دارد كه مراقبان به تساهل و تسامح (Tolerance) علاقه بيشترى دارند. قدرت بينايى و قطر شبكيه چشم فردى كه از اين شيوه استفاده مى كند در پيروزى يا شكست او خيلى مؤثر است. البته موفقيت در اين شيوه به پارامترهاى ديگرى نظير نور كافى، تسامح، نبود مه صبحگاهى و ذرات گرد و غبار و ارتفاع حوزه امتحانى از سطح دريا بستگى دارد.
معايب اين روش: بزرگ ترين ايراد اين روش اين است كه امكان دارد نفر جلويى خودش يك تلسكو كنكور باشد و خود او از روى فردى پاسخنامه اش را پر كند كه اتفاقاً همان فرد نيز تلسكو كنكور باشد. اگرچه چرخه تلسكو كنكور بايد به يك بچه مثبت ختم شود اما گاهى ديده شده كه اين چرخه صرفاً متكى به تلسكو كنكور است.
۳ ـ ناكوك كنكور: اعتماد به نفس ۸۰ درصد داوطلبان كنكور، كوك نيست. فشار خون اين داوطلبان با ديدن دفترچه سؤالات از فشارخون يك مرده كه تبديل به پودر شده، پائين تر مى آيد. اين داوطلبان ممكن است از آمادگى علمى بالايى برخوردار باشند اما در جلسه كنكور به خاطر پائين بودن اعتماد به نفس در سطح يك پيش دبستانى ظاهر مى شوند.
۴ ـ كوشانس كنكور: فكر كنيد در يك قرعه كشى قرار است از ميان ۱۰۰ نفر به ۹۹ نفر، ۹۹ ويلا در جزاير قنارى بدهند اما نفر صدم را به جاى قزل آلاى زنده سرخ كنند. خب! متأسفانه برخى ها صدبار هم كه ميان آن ۱۰۰ نفر باشند و صدبار قرعه كشى هم كه شود باز بايد خودشان را آماده كنند كه به جاى قزل آلا در تابه سرخ شوند.اين موضوع درمورد كنكور هم صدق مى كند. برخى ها درست شب پيش از كنكور آنفلوآنزا مى گيرند، پايشان مى شكند، پدر بزرگ شان مى ميرد، پدرشان تصادف مى كند و ...
توصيه: برخى توصيه مى كنند اين دسته از كنكورى ها شب پيش از كنكور، حتماً كارتون لوك خوش شانس را ببينند هر چند دالتون ها مى گويند بى تأثير است.
وقايع اتفاقيه
تست مال دنيا در ۴ گزينه
يكى بود، يكى نبود. توى دنياى آدما ۴ تا گزينه كوچيك بود كه هر كدومشون به اندازه نصف يه عدس بودن اما ...
مدير مدرسه مون مى گفت بهشت و جهنم توى همون ۴ تا گزينه هاست اگه نتونى درست سياه كنى، اگه نتونى خوب سياه كنى، خودت سياه مى شى، روزگارت سياه مى شه.اگه كنكور واسه من و تو استرس و افسردگى و سكته داره براى بعضى نون و آب داره، اونم چه نون و آبى. كى گفته توى يه حوض كوچيك، ماهى بزرگ پيدا نمى شه. بعضى ها از دل همين ۴ گزينه كوچولو نهنگ بيرون مى آرن، يارو اين ديويد كاپرفيلد بايد بره جلوى اين آقايون لنگ بندازه و زمين بشوره.حالا اگه ما يه روز درآمدهاى نفتى مون تموم بشه يا خداى نكرده خشكسالى بياد يا ... خيلى غصه نداره، خدا را شكر با اندوخته اونايى كه دورتا دور حوض كوچولوى كنكور نشسته اند مى شه يه قرن، مملكتو اداره كرد.تا يادم نرفته اينم بگم. هفته پيش توى خبرها اومده بود كه يه آقاى كلاهبردار، ۵۰ ميليون تومان از يه خانم محترم گرفته اند كه ترتيب قبولى دختر خانمشان را در رشته پزشكى بدهند. اين هم يك روش است كه بعضى از والدين براى اثبات عشقشان انتخاب مى كنند.
توصيه اخلاقى: عشق يك چشم را كور مى كند، چشم و همچشمى هر دو چشم را.
توصيه اقتصادى: چك سفيد امضا را دست كسى ندهيد حتى خودتان. سعى كنيد دسته چك نداشته باشيد. اگر دسته چك داريد آن را از اطرافيان، خودتان حتى بانك ها پنهان كنيد. در اصل بهتر است نگارش بيش از سه صفر را بلد نباشيد.
چند - چند شد؟
321090.jpg
فكر مى كنيد آن چيست كه تنها ۳ امتياز دارد و با بازى هاى ديگر هيچ فرقى ندارد، در عين حال كه جنگ گلادياتورهاست و خون و خونريزى وانتقام و روز سياه اين و آن؟
درست حدس زديد: دربى، داربى يا شهرآورد. متأسفانه يا خوشبختانه روز يكشنبه اى كه گذشت توفيق اين را پيدا كرديم كه استاديوم صدهزار نفرى (كه تنها گنجايش ۹۰ هزار نفر را دارد و ۴-۳ هزار تا بليت آن را هم دوستان فدراسيونى از آن خود مى كنند) را از نزديك مشاهده كنيم تا تجديد خاطره شود.
اگر شما مى خواستيد براى ديدن يك بازى ۹۰ دقيقه اى كه ساعت ۱۵ و ۳۰ دقيقه آغاز مى شود به ورزشگاه آزادى برويد چه ساعتى شيپور عزيمت را مى نواختيد؟ ساعت ۱۵؟ ۱۴؟ ۱۳ و ۳۰؟ ما همان ساعت ۱۴ به سمت ورزشگاه راه افتاديم و به كسانى كه از شب قبل پشت درهاى ورزشگاه خوابيدند يا صبح زود به ورزشگاه رفتند سير خنديديم.اما وقتى وارد ورزشگاه شديم و تنها صندلى هاى پشت دروازه جنوبى استاديوم (كه كاميون صدا و سيما و فيلمبردار و تابلوهاى تبليغاتى جلوى ديدمان را گرفته بود) گيرمان آمد آن وقت فهميديم كه سحرخيزى دربى چه مزه اى مى دهد.
در ورزشگاه سر و صدا گوش فلك را كر مى كرد و شعارهاى هواداران خونگرم موجب شده بود كه ضربان قلب داوران اسپانيايى چند برابر شود. با اين وجود هر چه دقت كرديم كلمه اى از استقلال و پرسپوليس نمى شنيديم و شعارها روى بازيكنها بود. قبل از بازى فكر كرديم به طور اشتباهى به ورزشگاهى كه بانوان در آن فوتبال بازى مى كنند آمده ايم چرا كه در شعارها ى برخى تماشاگرنماها صحبت از اقوام اهل اناث درميان بود.
اما نه، واقعاً بازى استقلال و پرسپوليس بود و وقتى بازيكنان وارد زمين شدند هيجان تماشاگران چندين برابر شد. هيجان تماشاگران آن قدر بود كه داور اسپانيايى تصور كرد كه با يك بازى با كيفيت رئال مادريد و بارسلونا مواجه است اما تنها چيزى كه چنگى به دل نمى زد همان بازى بود. هيجان صحنه هاى پرتاب گل به طرف تماشاگران از سوى حجازى (سرمربى استقلال) و قطبى (سرمربى پرسپوليس) بيشتر از خود بازى بود به همين علت نگاهمان به تماشاگران بيشتر از خود بازى بود.
۱۰ دقيقه كه از بازى گذشت تشنگى موجب شد كه نگاهى به امكانات بزرگ ترين ورزشگاه كشورمان بيندازيم. در اين جا به فروشنده هاى محترمى كه لطف مى كنند مثلا ًً يك استكان يك بار مصرف چاى را ۳۰۰ تومان و بستنى ۷۵ تومانى را ۴۰۰ تومان مى فروشند اجازه نمى دهند كه آب معدنى يا نوشابه وارد ورزشگاه كنند چرا كه برخى تماشاگران عزيز وسوسه مى شوند كه بطرى هاى آن را به داخل زمين چمن پرتاب كنند. البته اين موضوع هم دليل خاص خود را دارد چون اصلاً آن نزديكى ها سطل زباله اى وجود ندارد! براى رفع تشنگى هم مايه حيات تنها در شيرهاى دستشويى كه شبيه آنچه در پارك ها است وجود دارد كه رويش نوشته شده «آب آشاميدنى نيست» با اين حال مشترى هاى فراوانى دارد.
ما هم مجبور شديم تا پايان بازى تشنه آب و بازى خوب باقى بمانيم. از پرواز كبوترهاى آبى و قرمز و بيهوش شدن هواداران و شادى عكاسان پس از به ثمر رسيدن گل هاى بازى و حرف هاى ركيك تماشاگرنماها كه بگذريم ديگر سخنى نمى ماند. البته نبايد يكطرفه قضاوت كرد و بايد نگاهمان مثل يك اتوبان دوطرفه باشد. تماشاگران شايد هر چه از دهانشان درآمد گفتند اما نه شيشه اى شكسته شد، نه درگيرى رخ داد و نه اتوبوسى با خاك يكسان شد و نه ... راستى بازى چند- چند شد؟
سفر به دشت هاى گمشده
ربودن چيزى از رقص مرگ
321072.jpg
داستان «نارسيس و گلدموند» اگر نه شاهكار هرمان هسه، ولى قطعاً يكى از شاهكارهايش به حساب مى آيد. ماجرا از يك دير آغاز مى شود؛ دير «ماريا برون». در آنجاست كه دو جان شيفته با هم آشنا مى شوند ـ آشنايى كه به دوستى اى عميق و ديرپا مى انجامد. گلدموند را پدرش به دير آورده تا كسب دانش كند وبه كفاره گناهان مادر ـ رقاصه اى كه خانه و خانواده اش را به سوداى ناشناخته رها كرده ـ رياضت كشد. گلدموند به نارسيس، جوان ترين استاد دير كه تنها چند سال از خودش بزرگ تر است ولى دانشى شگرف و تحسين برانگيز در زبان هاى لاتين و يونانى و علوم مذهبى دارد، دل مى بندد. نارسيس نيز به اين پسرك كه حُسن خداداد در او به سرحد كمال است علاقه مند مى شود و به اين ترتيب رابطه شكل مى گيرد. اما دوستى قهرمانان داستان ما هم دقيقاً به حول اصل اجتناب ناپذير هر رابطه ـ يعنى جدايى ـ مى گردد. نارسيس كه سر ضمير افراد را مى شناسد با اعتقادى راسخ همواره به گلدموند يادآور مى شود كه زندگى تو در جاى ديگرى است، نه در اين دير و دوستى ما در دورى شكل گرفته و كامل مى شود، نه در نزديكى و همجوارى چرا كه سرشتمان متفاوت و از دو قطب متضاديم. گلدموند در آغاز مخالفت مى كند اما شبى چهره راستين مادر را ـ نه آن دژخيمى كه پدر تمام اين سال ها برايش ترسيم كرده ـ در خواب مى بيند؛ رؤيايى كه به بيدارى مى انجامد. صبح روز بعد كه براى چيدن گياهان دارويى به دشت مى رود به زنى كولى برمى خورد و به او دل مى بندد و در بازگشت به دير دوست عزيزش را به تلخى بدرود مى گويد و سفر اديسه وارش را آغاز مى كند. سفرى به قلب ماجراها و به دل تاريكى؛ تاريكى اى كه از درونش خورشيدى سوزان بيرون خواهد آمد. او بيابانگرد و صحراگرد شده، طعم آزادى و گرسنگى، سرماى شب هاى زمستان و گرماى ماجراهاى بى شمار و عجيب و غريب، همه را با هم مى چشد و ناگهان احساس مى كند زندگى تا چه اندازه خالى است. پس در جست وجوى معنايى براى آن تلاش مى كند و آن را در هنر، اين پيونددهنده زمين و آسمان مى يابد. به سختى استاد مجسمه ساز را متقاعد مى كند تا او را به شاگردى بپذيرد و مدت ها به تراشيدن پيكر دوستش نارسيس مى پردازد. پيكره به حدى زيباست كه حيرت استاد را برمى انگيزد. (چرا كه حاوى راز جاودانه هنر است، رازى كه اثر ناب هنرى را از مرزهاى زمان و مكان فراتر برده و آن را از محك تاريخ سرافراز بيرون مى آورد و اين دست نيافتنى، نه با مهارت انگشتان و ذكاوت هنرمند، بلكه تنها با نهادن تمام رنج ها و سرگشتگى هاى يك انسان ميسر مى شود.) به گلدموند مدرك استادى داده مى شود اما او پس از اتمام كار و در حالى كه همه شرايط مهياست تا يك زندگى آسوده و بى دغدغه براى آينده داشته باشد، استاد و دختر زيبايش را ترك مى كند و سر به كوه و دشت مى نهد و ماجراجويى هاى پيشين را از سر مى گيرد (شايد حق با سرگرد فتاحى ـ بازپرس سريال مدار صفر درجه بود كه مى گفت: كوير كسى را كه يك بار دچار افسونش شده ديگه رها نمى كنه.)
ماجراجويى هاى گلدموند او را تا لبه مرگ پيش مى برد و درست در صبحى كه منتظر مجازات است ...
آيا نيروى حيات در گلدموند آنقدر هست كه او را از مرگ برهاند؟ آيا دوباره توفيق ديدار يار قديمش را خواهد داشت؟ آيا مجالى دست خواهد داد تا شب، با حلاوت گفته ها و ماجراهايى كه بر سر اين دو يار قديم رفته، دوباره سحر شود؟
بيوگرافى
هرمان هسه در ۲ جولاى ۱۸۷۷ در كالو يكى از شهرهاى آلمان به دنيا آمد. سنين نوجوانى اش با ناآرامى سپرى شد؛ با والدينش مشكل داشت و تقريباً در همان دوره بود كه افكار سياه خودكشى ذهنش را مشغول كرده بود تا جايى كه كارش به آسايشگاه روانى هم رسيد. در ۱۸ سالگى كارى در يك كتابفروشى پيدا كرد و همجوارى با كلكسيونى از كتاب هاى مختلف او را برآن داشت تا زمان بيشترى را صرف مطالعه كند. هر روز پس از اتمام شيفت هاى ۱۲ ساعته كارى، زمانش به دنبال كردن كار شخصى خودش ـ مطالعه و كمى بعدتر نوشتن ـ اختصاص مى يافت. او حتى ترجيح داد تا به جاى گذراندن ساعات طولانى و تنبل يكشنبه ها با دوستان وقتش را صرف خواندن كند. هسه همانند شخصيت هاى داستانش به دنبال يافتن نوعى روحانيت و عرفان شخصى است. گاهى اين جست وجو او را تا كشور دوردستى مانند هندوستان نيز مى كشد. موضع مخالف و منتقد او در قبال سياست هاى جنگ طلبانه آلمان (بخصوص در زمان آلمان نازى) او را آماج حمله روزنامه ها، نامه هاى تهديدآميز و در نهايت دورى از دوستان نزديكش و به نوعى تبعيد در وطن قرار داد. اما او همچنان از روشنفكران و فرهيختگان وطنش مى خواست تا فريب جنگى بيهوده و ويرانگر تحت لواى وطن پرستى را نخورند.
هرمان هسه در سال ۱۹۴۶ جايزه نوبل ادبيات را از آن خود كرد. در ۹ آگوست ۱۹۶۲ او تخته بند تن را رها كرد و با زمين خاكى بدرود گفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |