پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۶ - ۶ شوال ۱۴۲۸
Thu, Oct 18, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
حقوقى
ماجرا
قاب عكس۱
قاب عكس۲
خانواده
ماهيت تلويزيون و چالش هاى پيش رو
كتاب انديشه
ماهيت تلويزيون و چالش هاى پيش رو
هاراگيرى رسانه اى دريك ماه
321324.jpg
اكبر جبارى‎/ استاد فلسفه دانشگاه علوم و تحقيقات

«مرد جنگى در زمان صلح به جان خود مى افتد. »
نيچه
وقتى همه چيز درون شبكه اى از مناسبات پيچيده و خودمرجع شكل مى گيرد كه نه امكان محك و نقد به ديگران مى دهد و نه درخود نيازى به نقادى مى بيند، نتيجه چيزى نخواهد بود جز بلاهت و ابتذال.
تلويزيون به عنوان فراگيرترين رسانه قادر است به سهولت فرهنگ، سنت، وزندگى مردمان را آنچنان كه مى خواهد شكل دهد و با واژگونى و تغيير افكار و اذهان، ماهيت جديدى به فرهنگ يك قوم بدهد. چنان كه امروزه شاهد آن هستيم كه تلويزيون به راحتى با طرح موضوعاتى، نخست چيزهايى را براى ذهنيت جامعه تبديل به مسأله مى كند و سپس خود براى حل آن مسائل، نسخه هايى مى پيچد. رسانه اى مانند تلويزيون در جامعه ما به رغم همه تفاوت هاى صورى و موضوعى كه با تلويزيون هاى ديگر جوامع دارد، در ذات خود از همان ماهيت تبعيت مى كند چراكه اساساً رسانه است. اين كه رسانه را «ابزارى» در اختيار انسان بدانيم كه هيچ ماهيت ثابتى ندارد و مى تواند بنابر «خواست» و «اراده» انسان تغيير ماهيت بيابد، برخاسته از تفكرى انسان محورانه است كه ماهيت هر چيزى را به اراده انسان ارجاع مى دهد.
اما در تفكر دينى و حتى در انديشه هاى غيراومانيستى، همه پديده ها داراى ماهيتى فى حد ذاته هستند كه البته در نسبت با انسان صورت هاى جديدى به خود مى گيرند. حتى اگر همه چيز را ابزارى بدانيم كه تحت اراده انسان معنا مى يابد، ماهيت خود ابزار را نمى توان ناديده گرفت. يك «ابزار» در «ابزاريت» خود چيست ؟
تلويزيون بنابر ماهيت خود معطوف به« فراگيرى» و «رضايت مدارى» مخاطب است. اس و اساس تلويزيون بر اين دو اصل استوار است و اين دو اصل چنان خود را بديهى مى نمايند كه نفى و يا حتى ترديد در هريك، موجب متهم شدن به صفاتى مى شود كه در خور هيچ آزاده جانى نيست.
فراگيرى : تلويزيون براى تثبيت مرجعيت خودمدارش نياز دارد تا شبكه اى گسترده شكل دهد كه چيزى يا ذهنى آزاده، خارج از آن نباشد كه بتواند بيرون از اين شبكه فراگير دست به تخريب يا نقد آن زند. بايد همه چيز درون اين شبكه فرو بلعيده شود. تلويزيون در ماهيت خود نياز دارد تا خود را به عنوان تنها عالم ممكن بنمايد. عالمى كه همه چيز را درون جعبه جادو در اختيارتان قرار مى دهد. هيچ اهميتى ندارد كه شما چه چيزى را در تلويزيون انتخاب مى كنيد همين كه به تماشاى تلويزيون نشسته ايد به درون اين عالم رسانه اى فروغلتيده ايد. مهم نيست طنز مى بينيد، يا گفت و گوى علمى و يا حتى برنامه اى مذهبى. با رسانه بودن، خود غايت و مطلوب رسانه است. چرا؟ براى آن كه عالم رسانه، عالمى است كه از هر چيزى نمونه مجازى آن را در اختيار مخاطب يا بهتر است بگوييم شهروند خود قرار مى دهد. امروزه شايد بسيار دشوار باشد كه بتوان عالمى غير از عالم رسانه را حتى تصور نمود. چرا كه عالم، اساساً انديشيدنى نيست، بل زيستنى است. عالم را بايد زيست تا آن را شناخت. محض نمونه مثالى مى زنم، عالم رسانه، ما را دعوت به تماشاى مراسم دعاى كميل مى كند و ما نيز اجابت مى كنيم. چنين مى نمايد كه ساعات يا لحظات معنوى و ملكوتى را با اين برنامه گذرانده ايم. عالمى را كه تلويزيون براى ما خلق كرده به خوبى مى شناسيم چرا كه با آن زيسته ايم. اما عالم ديگرى را كه امروزه هنوز مى توان سراغى از آن يافت، عالمى است كه ما براى خواندن دعاى كميل ابتدا قصد مى كرديم، سپس مهياى رفتن به مسجد مى شديم و برنامه هاى ديگر را به گونه اى تنظيم مى كرديم كه به دعاى كميل برسيم سپس به سوى مسجد مى رفتيم. در راه مسجد كسان يا چيزهايى را مى ديديم و به مسجد مى رسيديم. وضويى مى گرفتيم ، نمازى مى خوانديم و در نهايت دعايى را زمزمه مى كرديم و به همان ترتيب به خانه بازمى گشتيم.
اين همه عالمى است كه در خارج از رسانه امكان تحقق دارد. مى گويم «امكان» چرا كه تحقق آن در عصر رسانه ها نيز ممكن است اما انسان رسانه اى در ذيل عالم رسانه است كه چنين تجربه اى را نيز براى خود ايجاد مى كند. لذا ماهيت اين تجربه با تجربه آن در عالم پيش از رسانه ها متفاوت است. ما در عالم رسانه اى قادر به تجربه آن دعاى كميلى نيستيم كه در خارج از عالم رسانه و پيش از آن تحقق مى يافت. امروزه حتى رسانه به ما چنين القا مى كند كه «به يمن دنياى جديد و تكنولوژى و رسانه ها، شما از سختى ها و مشقات عالم پيش از عالم رسانه و تكنولوژى ر ها شده ايد.»
رسانه اى مانند تلويزيون همه اين زيست جهانى را كه در خارج از عالم رسانه امكان تحقق داشت از ميان برمى دارد و درون جعبه جادو، فشرده تمام زيست جهان حقيقى را «به نحو مجازى» به انسان ارائه مى دهد. در عالم رسانه ديگر نيازى به صرف وقت فراوان براى خواندن يك دعاى كميل نيست. درون خانه خود و در حال استراحت و تكيه بر راحتى منزل مى توانيد با رسانه لحظاتى معنوى داشته باشيد.
رضايت مدارى: دومين اصل ماهوى تلويزيون رضايت مدارى است. رضايت مخاطب لازمه حيات تلويزيون به طور خاص و رسانه به طور عام است. بايد مخاطب را راضى نگه داشت تا درون اين عالم بماند. اگر رضايت نباشد امكان خروج از آن نيز وجود دارد. ضرورت اين رضايت مدارى در رسانه اى نظير رسانه كشور ما دو چندان مى شود چرا كه تهديد رسانه ها و فرهنگ غربى و دام گسترانى ماهواره ها ارباب رسانه را بيش از پيش به اصل رضايت مدارى سوق مى دهد. داستان كهنه و بى اهميت «آموزش» يا «تفريح» ديگر معنايى ندارد. تلويزيون بايد رضايت مخاطب را تأمين نمايد. خواه با آموزش، خواه با تفريح. بايد مخاطب را پاى تلويزيون نشاند، چه با دعاى كميل، چه با فيلم سينمايى.
تلويزيون نياز دارد تا مخاطب داشته باشد والا ديگر قادر به ادامه حيات نخواهد بود. فراگيرى و رضايت مدارى ذاتى تلويزيون است و براساس همين فراگيرى و رضايت مدارى، «خودمرجع» نيز مى شود زيرا ديگر خارج از اين شبكه گسترده جايى براى رجوع باقى نمى ماند. فراگيرى، تلويزيون را بدل به امرى اجتناب ناپذير مى كند كه هر كوششى در جهت خروج از سيطره آن محكوم به نابودى مى نمايد.
اما رسانه ايرانى و تلويزيون ايرانى در اين ميانه به كجا مى رود؟ پرسش دقيق تر اين كه ماهيت رسانه ملى چيست؟ فراگيرى و رضايت مدارى به عنوان دو اصل ماهوى هررسانه اى در رسانه ملى چگونه صورتى مى يابد؟
رسانه ملى پس از انقلاب فراز و نشيب هاى فراوانى پشت سر نهاد و امروز ما شاهد صورتى از اين پديده پيچيده هستيم كه در فرايند بسط و فراگيرى خود دائماً صور گوناگونى مى يابد. رسانه ملى در ابتدا قرار بود يكى از «ابزارهاى» صدور انقلاب باشد. اما ديرى نپاييد كه اقتضائات ماهيت رسانه بر هر نوع هدف و قصد و نيتى پيشى گرفت و نه تنها آن اهداف اوليه كه ناشى از تصور ابزارى از رسانه بود به طاق نسيان رفت بل رسانه خود معانى جديدى از انقلاب و صدور آن ارائه داد. داستان رسانه ملى در ايران يكى از تأسف بارترين حكاياتى است كه در طول تاريخ سى ساله انقلاب به وقوع پيوسته است. آسيب هاى رسانه ملى به انقلاب در حوزه فرهنگ بيش از خدمات آن بوده است. رسانه ملى در طول ۳ دهه عمر خود بيش از آن كه مجرى برنامه ها و انديشه هاى فرهنگى انقلاب باشد، صرفاً مصرف كننده انديشه ها در جهت ۲ اصل ماهوى خود بوده است. تلويزيون حتى حاضر است سخنان تلخ و گزنده صاحب اين مقال را نيز در جهت پر نمودن آنتن خود استفاده نمايد. به ياد دارم در نشست رئيس سازمان صدا و سيما با گروه هاى مختلف، يكى از حاضرين و مدعوين يكى از جلسات، پس از پايان جلسه بسيار خشنود و شادمان كه پرده از حقايق بسيارى برداشته است، بسيار به وجد آمده بود. به اين دوست خوش باور عرض كردم، كه رسانه از همه چيز به نفع خود بهره مى برد، حتى از انتقادات و پرده درى هاى شما. همه چيز براى رسانه ابزارى مى شود تا آن دو اصل، فراگيرى و رضايت مدارى را فراهم آورد. همه موضوعات در رسانه ملى به مثابه ابزارى براى مصرف است. رسانه ملى به عنوان مؤثرترين نهاد فرهنگ ساز ، در طول حيات خود به واسطه دلايلى به فربه نمودن اين دو اصل پرداخته است.
امروزه رسانه ملى با سيطره بر اذهان و افكار جامعه، مهمترين مرجع شكل گيرى رفتارى و فكرى ايشان به شمار مى رود. اثبات اين موضوع كار چندان دشوارى نيست. گرچه كسانى هنوز از قدرت تأثيرگذارى رسانه ملى غافلند، اما اين حقيقت را صاحبان سرمايه و كالا كه جهت تبليغ محصول خود ميليون ها ريال براى پخش آگهى و تيزر تلويزيونى خرج مى كنند به خوبى دريافته اند. چنانچه در ظاهر تلويزيون و برنامه هاى آن بمانيم چه بسا پخش برنامه هايى با موضوعات دينى و انقلابى ما را به اشتباه بيفكند. بايد ميان دو چيز تفاوت نهاد: نخست استفاده ابزارى از دين و موضوعات دينى و انقلابى، و دو ديگر سريان روح دين و انقلاب در تلويزيون و برنامه هاى آن.
آنچه در رسانه ملى به وقوع پيوسته قسم نخست است. اين اشتباه خواهد بود كه با نگاه كمى به توليدات سيما حكم به دينى بودن يا نبودن آن بدهيم. رسانه ملى به مثابه يك كل مى بايست ديده شود. يك مجموعه تلويزيونى در طول دوازده قسمت تنها سياهى و تيرگى را نشان مى دهد و در آخرين قسمت با يك نتيجه گيرى خوشبينانه و روشن همه چيز را به ظاهر درست مى كند. غافل از اين كه آنچه در طول پخش مجموعه رخ داده است القاى تيرگى و پليدى و زشتى بوده است كه بنابر توصيه هاى ادارى و حكومتى، كارگردان را به يك نتيجه گيرى مثبت و روشن واداشته است. گرچه در اين مقام برآن نيستم كه درباب محتواى يك اثر دينى سخن بگويم اما، درباب ساختار اثر دينى و بايسته هاى آن نكاتى را به اجمال بيان مى كنم.
هر اثرى مى بايست به مثابه يك كل ديده شود. يعنى همه اجزا بايد حامل آن معنايى باشد كه آن اثر به دنبال آن است. نمى توان در يك اثر هنرى سرتاسر پليدى را نشان داد و در نهايت نتيجه گرفت كه پليدى امر بدى است. نشان دادن پليدى ولو براى نفى آن خود عين پليدى است. رسانه ملى در اغلب مجموعه هاى خود دچار چنين معضلى است. آيا از خود پرسيده ايم كه چرا شخصيت هاى منفى فيلم ها و سريال هاى تلويزيونى بسيار قوى تر از شخصيت هاى مثبت ظاهر مى شوند؟ اين از آن روست كه اجزاى يك مجموعه از روح كلى آن مجموعه تبعيت مى كند. اگر در ظواهر امر باقى نمانيم، ديگر ملاك دينى بودن يك مجموعه را در نماز خواندن يك پيرزن با چادر سفيد نخواهيم دانست. ساختار يك اثر دينى همچون يك «غزل» است. غزل نوعى از شعر فارسى است كه هربيت آن در عين ارتباط با ابيات ديگر و كل شعر، به طور مستقل نيز قابل فهم است. هر بيت و بل هر مصرعى را مى توان خواند و با آن مغازله كرد و در عين حال يك غزل در مجموع به عنوان يك كل نيز قابل فهم است. اين كه فيلمى در ساختار خود به غزلى تبديل شود كه همه اجزاى آن دينى و معنوى باشد مستلزم فهمى عميق از دين و نسبتى حضورى با حقيقت دين است.
با چنين نسبتى است كه همه شئون يك اثر، دينى و معنوى مى شود. در اين نسبت حتى موسيقى فيلم نيز، جاى و منزلت خود را مى يابد. (مقوله موسيقى خود به طور مستوفايى قابل بحث است. ) چگونه مى توان در رسانه از ساختار«غزلوار» سخن گفت در حالى كه هنوز نه تنها اهالى رسانه بل بسيارى از دينداران براين امر واقف نيستند كه موسيقى نيز دينى و غير دينى تواند بود. موسيقى در رسانه ملى روح آن رسانه است. اما با تأسف فراوان اين روح در رسانه ما جز روح غفلت چيز ديگرى نيست. يك فيلم غير دينى با يك موسيقى غير دينى، نتيجه اى نخواهد داشت جز مخاطبين غير دينى.
پرسشى كه در اين مقام بسيارجلوه گرى مى كند اين كه، پس يك اثر دينى و به طور خاص يك فيلم دينى و يك موسيقى دينى چيست؟
پاسخ اين پرسش اصيل را راقم اين سطور نمى داند و شايد نيز بداند ولى پرواى بيانش را دارد. اما يك چيز را مى توان به قطع و يقين گفت. تا زمانى كه رسانه ملى به دنبال آن دو اصل يعنى «فراگيرى» و «رضايت مدارى» باشد، دينى نتواند بود. پخش مجموعه هايى از تلويزيون در ايام ماه مبارك رمضان و در اوقات شريف افطار، راقم اين سطور را به نوشتن اين وجيزه واداشت. مجموعه هاى اين ايام و ليالى، به جهت موضوعى نه دغدغه امروز جامعه است و نه مى توان آنها را مسائل حقيقى جامعه دانست.
راقم اين سطور قصد تحليل اين انحطاط و نقادى آنها را ندارد و صرفاً اين همه را معلولى مى داند كه بايد به دنبال علت يا علل اين انحطاط بود. فرايند شكل گيرى يك برنامه منحط در تلويزيون به قرار ذيل است: گروه هاى برنامه ساز در هر شبكه اى با مجموعه اى از توليدكنندگان و برنامه سازان مشغول برنامه سازى هستند و غالباً هر گروه و شبكه اى بنابر سلايق و روابط خود با توليد كننده ها و كارگردانان خاصى مشاركت مى نمايد. هر توليدكننده يا تهيه كننده اى با ارائه طرح و فيلمنامه به گروه مربوطه با همكارى يك كارگردان وارد ميدان مى شود. گروه مربوطه طرح ارائه شده را مطالعه مى كند و در نهايت پس از تصويب جهت اجرا با تهيه كننده وارد مذاكره مى شود و اين گونه يك برنامه توليد مى شود. البته در بسيارى از مواقع همين فرايند نيم بند نيز طى نمى شود بل با روابط و مناسباتى كه تهيه كننده يا كارگردان با مديرى دارد بى هيچ دردسرى، طرح تصويب شده و دستور انعقاد قرارداد صادر مى شود.
با كمى تأمل نكات ذيل در فرايند مذكور به چشم مى آيد:
الف) روند شكل گيرى يك ايده و اجراى يك طرح، كاملاً از جانب تلويزيون منفعلانه است. تلويزيون چونان متكديان منتظر رسيدن طرح از جانب طراحان مى ماند و تنها به نظر كارشناسى و بررسى آن اكتفا مى كند. تلويزيون هيچگاه قادر به ارائه يك ايده و طرح از جانب خود براى توليد نيست. چه كه اساساً تلويزيون فاقد اين توان فكرى و علمى و هنرى در درون مجموعه كاركنان خود است. شايد در پاسخ گفته شود كه اين روشى است كه در همه تلويزيون هاى دنيا اعمال مى شود. و در جواب بايد بگوييم، آرى چنين است و به همين دليل مى گوييم كه تلويزيون ملى در همان مسيرى است كه «ديگران» قرار دارند.
ب) جامعه هنرى و توليد كنندگان تلويزيون صلاحيت برنامه ريزى و فرهنگ سازى ندارند. بى هيچ توهينى به اين قشر زحمتكش بايد از خود بپرسيم كه آيا اين صحيح است كه روح يك جامعه كه فرهنگ آن جامعه است به دست گروهى آرتيست و توليدكننده سپرده شود؟ به جرأت مى توان مدعى بود كه تأثير آثار ساخته شده به دست اين قشر البته زحمتكش، بسى عميق تر و وسيع تر از همه فعاليت هاى فرهنگى و دينى همه نهادهاى رسمى و غير رسمى در عرصه دين و فرهنگ است.
ج) و در نهايت اين كه، آيا اساساً سپردن فرهنگ جامعه به دست رسانه، خود بزرگترين اشتباه نيست؟ البته تلويزيون تأثير گذارترين و فرهنگ سازترين نهادى است كه گزير و گريزى از آن نيست، اما آيا تلويزيون صلاحيت تصميم گيرى و برنامه ريزى براى فرهنگ جامعه را دارد؟ يا اين كه اساساً تلويزيون نمى بايست جز عمله و مجرى تفكر فرهنگ سازان و متفكرين باشد و خودسرانه در ساحت فكر و انديشه براى فرهنگ جامعه وارد شود.
از آنجايى كه در جامعه ما ده ها سازمان و نهاد بطور خودمحور براى فرهنگ اين جامعه فكر و سپس تصميم گيرى و برنامه ريزى و در نهايت كار اجرايى مى كنند، طبيعى است كه تلويزيون نيز خود را صاحب فكر بداند و چرا نداند؟ تلويزيون يك «كل» است و اين كل به واسطه دلايلى كه اجمالاً اشاره اى بدان ها شد، هر چيزى را چونان ابزارى براى «فراگيرى و رضايت مدارى» به استخدام مى گيرد و اين گويى بليه اى است كه رسانه ملى را به هاراگيرى و خودكشى رسانه اى كشانده است. اما اين همه به هيچ وجه حكايت از جبر و تسليم شدن دربرابر رسانه نيست. گرچه شكستن حصار اين ماهيت ، امرى دشوار و غير ممكن مى نمايد، اما به مدد تفكرى اصيل كه رسته از قيد و بند عالم رسانه اى است، مى توان بر اين مار خوش آب و رنگ فائق آمد. شرط اول قدم آن است كه طريق تفكر در پيش گيريم.
گزاره هايى براى تأمل در ماهيت رسانه دينى
۱- رسانه ابزار نيست ۲- مسئوليت فكر و برنامه ريزى براى فرهنگ جامعه نبايد در دستان رسانه باشد، بل رسانه بايد فقط مجرى و عمله تفكر باشد. ۳ - فرايند برنامه سازى بايد از شكل منفعل آن خارج و به طور فعال در خدمت تفكر فرهنگى جمهورى اسلامى باشد۴- تفكر فرهنگى جامعه بايد در قالب منشورى تدوين يابد و بنابر اقتضاى هر سازمان و نهاد فرهنگى و متناسب با آن نهاد در قالب آئين نامه ارائه گردد. ۵ - نگاه كمى جاى خود را به نگاه كيفى بدهد ۶- تلويزيون چونان يك كل ديده شود كه همه اجزاى آن در يك ساختار غزلوار در نسبت با هم تعامل مى يابد. ۷- موسيقى در تلويزيون اولاً به مثابه يك عامل اساسى و تأثيرگذار ديده شود و ثانياً موسيقى دينى و سنتى به جاى موسيقى پاپ و غربى ترويج شود۸- غايت رسانه از «خود مرجعى» به «ديگر مرجعى» سوق يابد، چندان كه در يك فرايند طولانى مخاطب تلويزيون تبديل به يك منتقد رسانه به ماهو رسانه گردد. تا در اين دلزدگى از عالم مجازى رسانه به عالم واقعى غير رسانه اى گرايش يابد.
اما اين همه از باب نسخه پيچيدن براى اين درد و زخم عميق نيست و صرفاً گشايش افق هايى براى طرح مباحثى در باب رسانه ملى است كه هر يك ازاين موارد خود بحثى مستوفا مى طلبد.
كتاب انديشه
مقالات هم انديشى بارت و دريدا
321303.jpg
* به كوشش دكتر اميرعلى نجوميان
* انتشارات فرهنگستان هنر


رولان بارت، شاخص ترين چهره از نسل نشانه شناسان و منتقدان ادبى اى بود كه در دهه ۱۹۶۰ در فرانسه درخشيد. نخستين كتاب بارت - «درجه صفر نوشتار»- نوشته اى بسيار بحث انگيز، درباره تاريخ سبك ادبى در فرانسه بود كه تأثير ژان پل سارتر در آن كاملاً مشهود است و در مقاله بسيار تأثيرگذارى كه در سال ۱۹۶۸ تحت عنوان «مرگ مؤلف» نوشت مدعى شد كه «تولد خواننده به بهاى مرگ مؤلف ممكن مى شود» گفته اى كه به يكى از مبانى پساساختگرايى بدل شده است.
بارت به تدريج و شايد تا حدى تحت تأثير دريدا كانون توجهش از كاوش براى يافتن قواعد و قراردادهاى عام روايت به چگونگى توليد معنا در فرآيند خواندن تغيير كرد.
ژاك دريدا از معدود انديشمندان در ۱۰۰ سال اخير است كه بر طيف وسيعى از معرفت انسانى تأثير داشته است. نظريه ديكانستراكشن (واسازى) خوانش نوينى از متون فلسفه، روانشناسى، ادبيات، دين پژوهى، حقوق، علوم سياسى، علوم تجربى و هنر ارائه داده است و مهمترين گرايش در نقد پساساختگرايى محسوب مى شود. در واقع دريدا با نقد فرضيه هاى متافيزيكى به بررسى تناقض هاى زبان ادبى و فلسفى پرداخت.
به اعتبار اهميت مبانى نظرى اين ۲فيلسوف (بارت و دريدا)، فرهنگستان هنر به برگزارى هم انديشى هايى براى اين ۲فيلسوف برجسته همت كرد كه مجموعه مقالات اين همايش ها به همت دكتر اميرعلى نجوميان در قالب كتابى از سوى انتشارات فرهنگستان هنر منتشر شده است. اين مجموعه شامل ۱۵ مقاله در ۲بخش تنظيم شده است. بخش نخست كه مربوط به هم انديشى «رولان بارت؛ ادبيات و هنر» است كه در آن ۱۰ مقاله ارائه شده است و بخش دوم كتاب به مقالات هم انديشى «دريدا: از فلسفه تا هنر» اختصاص دارد. در اين مجموعه مقالات تلاش شده تا نقد نظريه ها و آرا و نوشته هاى اين ۲فيلسوف از ديدگاه حوزه هاى مختلف دانش بشرى مانند فلسفه، هنر، ادبيات، زبان شناسى و دين پژوهى مورد بررسى و پژوهش قرار گيرد.
از خاك تا افلاك
321318.jpg
* سيرى در سروده هاى مولانا جلال الدين
* دكتر قدمعلى سرامى
* انتشارات ترفند


پژوهندگان ادب پارسى از ديرباز در آثار منظوم مولانا جلال الدين به ديده عنايت نگريسته و در شرح و تفسير سروده هاى وى فزون و فراوان نوشته اند اما آنچه بيشتر توجه آنان را به خود جلب كرده است نخست كتاب شگرف مثنوى معنوى و پس از آن بخش غزليات ديوان كبير بوده است. تأمل در فهرست آثارى كه در اين باب منتشرشده گوياى آن است كه رباعيات وى تقريباً مورد بى عنايتى بسيار قرار گرفته است.
حتى كسانى اين نغمه ناموزون را ساز كرده اند كه اين همه از آن جلال الدين نيست و در صدور چنين حكمى به وجود شمارى رباعى متعلق به ديگر شاعران، استناد كرده اند. حال آن كه اشارات مكرر شاعر در ضمن غزل ها و رباعى ها و نيز گواهى هاى متواتر كسانى چون احمد افلاكى دلالت برآن دارد كه مولانا به اين قالب شعرى توجه خاص داشته و به مناسبت هاى گوناگون رباعى مى سروده است.
مؤلف، دكتر قدمعلى سرامى، در اين اثر سعى كرده با تأملى در سروده هاى مولانا- چه غزليات و چه رباعيات او - از عمق زبان و درياى رمز و راز اشعار مولوى پرده بردارد و چند و چون آفرينش سروده هاى او را آشكار كند. به اين اعتبار، مؤلف مباحث خود را در دو بخش تدوين و تنظيم كرده است. ابتدا بخشى كه شامل درج غزلى از ديوان كبير و برابر نهاد ابياتى از مولانا و شاعران پس از او است كه آنها را ذيل عنوان «در بزم خدا»، «شب تاريك و بيم موج»، «سرمه خورشيد» و «طوفان در شبنم» آورده است. اما بخش اصلى كار مؤلف را مى توان در بخش مقاله هاى كتاب دنبال كرد؛ مقاله هايى با عنوان؛ از دو نقطه تا همه چيز‎/ سخن، سماع زبان‎/ خاكسترياد و آئينه و فرياد كه در آنها مؤلف در مورد ابعاد انديشه و شعر مولانا روشنگرى مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |