شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ - ۸ شوال ۱۴۲۸
Sat, Oct 20, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
خانواده
يك ماجراى واقعى
ماجراى پرونده قتل يك كودك
يك ماجراى واقعى
فرشته نجات
اميدواربودن به زندگى شايد يكى از بهترين اجزاى آن باشد. چرا كه اگر به ادامه زندگى اميدوار نباشيد مطمئناً هر روز كه از خواب بيدار مى شويد ميل و رغبتى به برخاستن نداريد و نمى خواهيد روز خود را شروع كنيد. بنابراين همه چيز برايتان كسل كننده است. برعكس اگر اميدوار باشيد كه وقتى از جا بلند مى شويد حوادث خوب و زندگى روزمره شما را شاد و شادتر خواهد كرد انگيزه بيشترى براى زندگى خواهيد داشت.
اميد زندگى من هم پسرم است. «دانيل» تنها عاملى است كه موجب مى شود صبح ها با انرژى از جا بلند شوم. در حالى كه اكثر اطرافيانم فكر مى كنند با وجود بيمارى صعب العلاج ادامه زندگى و هدف هايم هم پوچ شده اند. حال آن كه اين طور نيست. اما «جوليا» تنها ۴ ماه است كه متوجه شده به بيمارى سرطان سينه مبتلاست. اين تومور كه بشدت در بدن او پيشرفت كرده بود خيلى زود او را از پا انداخت و بشدت ضعيفش كرد. او در ۴۴ سالگى در حالى كه تنها دانيل ۱۵ ساله را كنار خود دارد هر چند روز يك بار تحت شيمى درمانى قرار مى گيرد تا شايد نشانه هاى بهبودى در او نمايان شود.
«روزى كه پزشك معالجم گفت سرطان دارم گيج شده بودم. اما همان موقع هم به خودم فكر مى كردم. تنها به اين مسأله مى انديشيدم كه در صورت نبودن من سر دانيل چه خواهد آمد. شوهرم يعنى پدر دانيل سال ها قبل در يك سانحه تصادف جان باخته بود و از آن موقع من و پسرم تنها مونس هم بوديم. مى دانستم كه پسرم بشدت به من وابسته است و اصلاً نمى توانستم تصور كنم كه مرگ من چه بلايى سر او خواهد آورد. همان طور كه در مطب پزشك نشسته بودم بى اختيار اشك مى ريختم. حرف هاى اميدوار كننده پزشك را نمى شنيدم و تنها از او مى پرسيدم كه پسرم را چه كنم. چطور به دانيل بگويم كه ممكن است تا چند ماه ديگر حتى مادر هم نداشته باشد. اوضاع بسيار سخت و دشوارى بود.» جوليا پس از خروج از مطب پزشك و پايان گريه هايش به فكر كردن پرداخت. او مى دانست كه نمى تواند مسأله چنين مهمى را از پسرش مخفى كند و دانيل هم حق دارد حقيقت زندگى مادرش را بداند. از سوى ديگر او بايد هر چه زودتر تحت عمل جراحى قرار مى گرفت تا تومور از بدنش خارج شود. بنابراين تمامى مسائل دست به دست هم مى داد كه جوليا به ناچار ماجرا را با پسرش در ميان بگذارد. «تمامى جملاتم را آماده كردم تا به آرام ترين شكل ممكن موضوع را با دانيل در ميان بگذارم. مى دانستم گرچه او ۱۵ سال بيشتر ندارد اما براى خودش مردى است كه مى شود روى او حساب كرد. نبود پدر در زندگى دانيل موجب شده بود او پسرى خودساخته و بسيار قوى بار بيايد. حتى گاهى اوقات من هم سن واقعى او را فراموش مى كردم. همان روز زمانى كه پسرم از مدرسه بازگشت خيلى آرام موضوع را با او در ميان گذاشتم. همان طور كه حدس مى زدم او بسيار عاقلانه تر از من رفتار كرد. بعد هم با آرامش كامل به من گفت: بيمارى ممكن است براى هر كسى به وجود بيايد و اين موضوع چيزى نيست كه من بخواهم اين قدر به خاطر آن خودم را در فشار و استرس شديد قرار دهم. پسركم به من قول داد كه در تمامى مراحل بيمارى ام در كنارم بماند و من اصلاً نبايد از هيچ چيز بترسم. صبح روز بعد همراه دانيل به بيمارستان رفتيم و ۲ روز بعد نيز تحت عمل جراحى ۴ ساعته قرار گرفتم.»
عمل جراحى جوليا از نظر پزشكى موفقيت آميز بود. گرچه تومور در بدن او رشد زيادى كرده بود اما خوشبختانه بدن او نسبت به اين عمل واكنش مثبتى نشان داد و پزشك از وضع او بسيار راضى بود. دانيل در تمام طول مدتى كه پشت درهاى اتاق عمل ايستاده بود از خدا مى خواست تا مادرش سلامت از اتاق عمل بيرون آيد. سرانجام متوجه شد كه دعاهايش مستجاب شده و نخستين مرحله سخت اين بيمارى طى شده است. «پس از عمل جراحى بايد شيمى درمانى مى شدم. اين سرطان پيشرفته ظاهراً از چند سال قبل در بدن من رخنه كرده بود. بنابراين مبارزه با آن كار آسانى نبود. خيلى زود تمام موهايم را از دست دادم و بدنم ضعيف شد. هر روز كه شيمى درمانى مى رفتم دانيل ساعت ها با من صحبت مى كرد و اميدوارم مى كرد.
او چنان به من كمك مى كرد كه انگار او مادر من است و من بچه او. حتى خريدهاى خانه و پخت و پزها را هم انجام مى داد. در همان شرايط درسش را هم مى خواند. اين تلاش هاى دانيل بود كه موجب مى شد من بيش از پيش به زندگى اميدوار شوم و تمامى انرژى ام را به كار گيرم تا با اين بيمارى سخت و كشنده مقابله كنم. مادرم هم با همين بيمارى از دنيا رفته بود و مى دانستم كمى نااميدى و بى هدفى مى تواند خيلى زود نشانه هاى بد بيمارى را بار ديگر به من بازگرداند. انگار دانيل هم اين موضوع را خيلى خوب مى دانست، به همين خاطر دائم به من اميدوارى مى داد. او از هر چيزى با من صحبت مى كرد حتى از ازدواج و بچه دار شدنش. صحبت هايش به دلم مى نشست و مى فهميدم كه او چقدر اميدوار است.
اگرچه مى دانست سرطان به شكل بدى در بدنم رخنه كرده است اما حاضر نبود اميدش را از دست بدهد و اين موضوع اميد را در من نيز تزريق مى كرد. با گذشت چند ماه از شيمى درمانى من بار ديگر از سوى پزشكان معالج ويزيت شدم. آنها در كمال ناباورى اعلام كردند نشانه هاى سرطان بسيار كمرنگ شده بود و اين چيزى شبيه معجزه بود.
پزشكم پس از بوسيدن سر دانيل به او گفت كه برايم مانند «فرشته نجات» بوده است و من هم عميقاً به اين موضوع اطمينان و اعتقاد داشتم. بزودى دوران شيمى درمانى من پايان خواهد يافت و من به زندگى عادى بازمى گردم با اين تفاوت كه فرشته نجات زندگى ام را شناخته ام.»
ماجراى پرونده قتل يك كودك
مرگ مشكوك در استراحتگاه
321588.jpg
فهيمه صابرى

«من هر روز براى «فريا» دعا مى كنم. مى دانم كه او در بهشت است و خودش مى داند كه در مرگش هيچ نقشى نداشته ام. او كودكى دوست داشتنى بود كه از سال گذشته تاكنون بارها و بارها خوابش را ديده ام. در رؤيايم از او خواسته ام تا به همگان بفهماند كه من در مرگش مقصر نبوده ام و مى دانم او بالاخره اين كار را براى من انجام مى دهد. دلم برايش خيلى تنگ شده و حتى لحظه اى صورتش را از ياد نمى برم. او يكى از دوست داشتنى ترين كودكانى بود كه من ديده ام.»
پرونده جنايى مرگ كودك ۱۹ ماهه اى به نام «فريا» با وجود گذشت بيش از يك سال همچنان بدون جواب مانده است. «فريا» كوچولو پس از اين كه در حالت كما فرورفت با وجود تلاش ۱۲ ساعته پزشكان جان داد و نخستين فردى كه به عنوان مظنون اين مرگ مشكوك مورد بازجويى قرار گرفت پرستار ۱۳ ساله او «اشلى هاوز» بود.
«من از چند ماه قبل از فريا نگهدارى مى كردم. او دختر دوست مادرم بود كه من هم بشدت دوستش داشتم. مادر فريا، خانم گاردن دوست صميمى مادرم بود و همين موضوع موجب شد تا مرا به عنوان پرستار بچه هايش انتخاب كند. او مى دانست من دو دختر او را بسيار دوست دارم و همه سعى و تلاشم را خواهم كرد تا از آنها به خوبى نگهدارى كنم كه فكر مى كنم همين كار را هم كردم.»
خانم گاردن از سال ها قبل با خانم «هاوز» يعنى مادر «اشلى» آشنايى داشت. او مى دانست كه «اشلى» دختر بسيار شوخ طبع و بامزه اى است كه اتفاقاً رابطه خوبى هم با بچه ها دارد. همين موضوع موجب شد خانم گاردن چند بار اجازه «اشلى» را از مادرش بگيرد تا او را براى نگهدارى از دو دختر ۵ ساله و ۱۹ماهه اش به منزل ببرد.
«مادر و پدرم ابتدا موافق نبودند. مخصوصاً پدرم كه معتقد بود اين مسئوليت سنگينى است و معلوم نيست كه من بتوانم از عهده آن به خوبى برآيم. اما پس از چند بار مراجعه به خانه خانم «گاردن»، آنها همگى متوجه شدند كه من به راحتى مى توانم اين كار را انجام دهم و بودن با بچه ها برايم لذتبخش است. دختر بزرگتر خانم گاردن «مادلين» بسيار آرام بود و در واقع كارى به من نداشت. بنابراين وظيفه من فقط نگهدارى از «فريا» در زمان غيبت مادرشان بود.»
«اشلى» چندين بار به خانه خانم گاردن رفت و آمد كرد. راضى بودن خانم از كار اشلى موجب شد تا بالاخره پدر او موافقت كند كه در دوران تابستان كه وقت اضافه بيشترى دارد از اين بچه ها مراقبت كند. دو هفته بعد با فرارسيدن تابستان نخستين مأموريت اشلى به او واگذار شد.
«خانم گاردن با من تماس گرفت و گفت: قرار است با شوهر و بچه هايش به مسافرت بروند. او از من خواست تا همراه آنان به سفر بروم و شب هايى كه آنها قصددارند به ميهمانى بروند از بچه ها مراقبت كنم. طبق معمول پدرم كه از بچگى با بيرون ماندن ما از خانه و خوابيدن در خانه آشنايان مخالف بود اين بار هم به همين علت مخالفت كرد. بالاخره با پا درميانى مادرم من با خانم گاردن و شوهر و بچه هايش راهى سفر شدم. حدود يك ساعت در راه بوديم تا به استراحتگاهى كه آنها اجاره كرده بودند رسيديم. اين خانه هيچ امكانات رفاهى به غير از يك تلويزيون نداشت. حتى تختخوابى در اتاق ها نبود و من و بچه ها مجبور بوديم روى زمين بخوابيم. شب اول و دوم همان طور كه خانم گاردن گفته بود، او و شوهرش به ميهمانى رفتند و من و بچه ها را تنها گذاشتند. سرگرم كردن بچه هايى كه هيچ گونه اسباب بازى براى آنها وجود نداشت كار بسيار سختى بود. اما به هر شكل دو شب از پس آن برآمدم. روز سوم خانم گاردن به من گفت كه برنامه عوض شده و ما يك شب ديگر هم خواهيم ماند. او خودش اجازه مرا از پدرم گرفت و قول داد كه فردا مرا برگرداند تا اين كه آن شب لعنتى فرارسيد.»
يك ساعت پس از رفتن خانم گاردن و شوهرش، اشلى با مركز پليس تماس گرفت. او در حالى كه بشدت مضطرب به نظر مى رسيد اعلام كرد كه «فريا» بى حال روى زمين افتاده و تكان نمى خورد. مأموران بلافاصله در محل حاضر شدند و خانم گاردن را نيز خبر كردند. «فريا» در حالت كما فرورفته بود و بايد به بيمارستان منتقل مى شد. يك ساعت پس از انتقال او به بخش مراقبت هاى ويژه، اشلى بازداشت شد. او بايد تحت بازجويى پليس قرار مى گرفت. پزشكان علت وقوع حادثه را تكان خوردن شديد او اعلام كرده بودند. در واقع وجود لخته اى خون در مغز او نشان مى داد كه اين كودك از سوى شخصى بشدت تكان داده شده و اين موضوع موجب آسيب شديد مغزى اش شده است. در همان نخستين بازجويى ها «اشلى» ادعا كرد زمانى كه فريا را براى دوش گرفتن به حمام برده است او بشدت گريه مى كرد و تنها براى ساكت كردنش مقدارى او را تكان داده است و اين همان چيزى بود كه مأموران پليس دنبالش بودند.
«به آنها گفتم فريا بشدت گريه مى كرد. من به او گفتم كه اين حمام است و نيازى به بى تابى نيست. اما فريا دست بردار نبود و مدام جيغ مى زد. من فقط او را چند بار تكان دادم تا ساكت شود. اما تكان ها آن قدر شديد نبود كه بخواهد به او آسيبى برساند. من مطمئنم قبل از آن كه «فريا» را به حمام ببرم اتفاقى برايش افتاده بود. حتى ممكن است خانم گاردن و يا شوهرش زمانى كه حواس من نبوده اين كودك را بشدت تكان داده باشند. به هر حال اتهام قتل غيرعمد درباره من كاملاً غلط است. چرا كه من هيچ كارى با «فريا» كوچولو نكردم. من او را مثل خواهر كوچكم دوست داشتم و هرگز نمى خواستم كه آسيبى به او برسد. از او مى خواهم تا به من كمك كند تا بى گناهى ام براى همه ثابت شود كه اگر اين طور نباشد ۸ سال آينده را نيز مانند يك سال گذشته بايد پشت ميله هاى زندان بمانم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |