يكشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶ - ۹ شوال ۱۴۲۸
Sun, Oct 21, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
در برابر مشكلات زندگى
مى خواهم مانند شما باشم!
مترجم: زهرا رضايى

دانش آموز اول دبيرستان بودم كه دو اتفاق مهم در زندگى ام پيش آمد.
اول اين كه علاقه مند به جوانكى به نام چارلى شدم كه سال آخر دبيرستان بود، فوتبال بازى مى كرد و قيافه و شخصيت اش حرف نداشت. مطمئن بودم او درست همان كسى است كه من دلم مى خواهد با او ازدواج كنم و مادر بچه هايش باشم. متأسفانه مسأله جدى اين بود كه چارلى اصلاً نمى دانست كه من وجود خارجى هم دارم، چه رسد به اين كه بداند براى آينده چه نقشه اى كشيده ام.
دومين مسأله جدى اين بود كه من ديگر نمى خواستم اجازه بدهم دست هايم را جراحى كنند. من در هر دست ۶ انگشت بدون مفصل داشتم. در ۶ ماهگى جراحى روى دست هايم شروع شد و تا ۱۶ سالگى ، ۲۷ بار دست هايم را جراحى كردند. جراحان انگشتان اضافى را برداشتند، بعضى از انگشت هايم را كوتاه و براى بعضى از آنها مفصل ايجاد كردند.
من قهرمان بودم كه جلوى دست كم ۵۰۰جراح رژه رفته بودم و در نهايت با آن كه هنوز دست هايم حالت عادى پيدا نكرده بود كاسه صبرم لبريز شده بود و تصميم گرفته بودم بگويم: «دست از سرم برداريد.»
خانواده ام از تصميم من حمايت كردند و گفتند: «بزرگ تر كه بشوى مى توانى جراحى بيشترى را تحمل كنى.»
ولى من فرياد زدم: «ديگه جراحى لازم ندارم. دست هاى من هميشه همين طورى مى مونن. همين!»
در نوجوانى دوستى به نام «دان» داشتم. ما از كلاس اول در يك مدرسه درس مى خوانديم و واقعاً دوستان خوبى بوديم. يك روز بعدازظهر، دان به خانه ما آمد تا در باره ميهمانى اى كه قرار بود به مناسبت جشن فارغ التحصيلى برگزار شود، صحبت كنيم. آن شب پدر و مادرها به ما اجازه دادند تا ديروقت بيرون بمانيم. ما نمى دانستيم قرار است چه بكنيم، ولى همين كه چنين اجازه اى را به ما داده بودند، خوشحال بوديم.
آن شب دان با مهربانى پرسيد: «كارول! تو واقعاً ازچارلى خوش ات مى آد؟»
- آره
- ولى اون هيچ وقت از تو خوشش نمى آد.
- آخه واسه چى؟ خب! مى دونم كه اون از موهاى طلايى خوشش مى آد. من هم موهامو طلايى مى كنم. اصلاً مى شم سردسته تشويق كنندگان تيم فوتبال. همه بازيكن هاى فوتبال از اين جور آدم ها خوششون مى آد.
- ولى كارول! چرا نمى فهمى؟ اون از تو خوشش نمى آد.
حرف هاى دان حسابى مرا تكان داد و براساس همين باور، به زندگى ام ادامه دادم.
بعدها معلم كلاس اول ابتدايى شدم، چون احساس مى كردم براى آدمى كه نقص عضو دارد، آنجا بهترين جاست. در سال اول تدريسم، دختر كوچولويى به نام فليشيا، شاگردم بود. او قشنگ ترين دختركوچولويى بود كه به عمرم ديده بودم.
يك روز بعدازظهر داشتيم حرف «الف» را تمرين مى كرديم كه من متوجه شدم فليشيا، دست هايش را مانند من، به صورت ضربدر روى كاغذ گذاشته است و مى نويسد. آرام بالاى سرش رفتم و پرسيدم: «فليشيا! چرا انگشتاتو اين جورى گذاشتى؟»
او با چشم هاى فوق العاده قشنگش به من نگاه كرد، لبخند زد و گفت: «چون مى خوام درست مانند شما باشم خانم پراس!»
فليشيا هرگز در من نقصى نديده بود، بلكه مرا آدم خاصى ديده بود و دلش مى خواست مانند من باشد. همه ما در وجودمان عيب هايى داريم و مى توانيم اين چيزها را نقص يا ويژگى خود بدانيم و براساس همين نگرش هم زندگى خود را رقم بزنيم.
در برابر مشكلات زندگى
قرار را بر فرار ترجيح دهيد
321849.jpg
ترجمه: هليا خرم‎/ منبع: ريدرز دايجست

سال ها پيش درشرايطى بودم كه اغلب انسان ها آرزويش را دارند؛ موفقيت در شغلم كه ساخت و ساز برج هاى بلند بود، داشتن خانه اى بزرگ و لوكس، دو خودرو مدل جديد گرانقيمت و يك قايق تفريحى بسيار شيك.
با عشق ازدواج كرده بودم و زندگى عاطفى خوبى داشتم. ولى ناگهان بازار مسكن راكد شد وهيچ كس ديگر علاقه اى به خريد خانه ها و برج هاى من نداشت.
ماه ها مجبور شدم براى گذران زندگى از پس انداز استفاده كنم. كار به جايى رسيد كه ديگر دخل و خرجم با هم جور نبود؛ فكر مى كردم ديگر بدتر از اين نمى شود، ولى تقاضاى طلاق همسرم شوك بيشترى به من وارد كرد.
به قدرى بى انگيزه و نااميد بودم كه حتى نمى توانستم در خانه بمانم. بدون هدف و مقصد قايق را برداشتم و به سمت سواحل فلوريدا حركت كردم. در جايى خارج از نيوجرسى مسير قايق را تغيير دادم و به سمت اقيانوس تاريك رفتم. فكر مى كردم از زندگى راحت خواهم شد اگر اين آب جانم را بگيرد. ناگهان قايقم ميان دو سنگ بزرگ گير كرد و تكان شديدى خورد. تعادلم را از دست دادم و داخل آب افتادم. آب به قدرى سرد بود كه قدرت حركت را از من سلب كرده بود. ناگهان فكر كردم «من نمى خواهم بميرم، در آن لحظه با خود انديشيدم كه بايد به مسائل و دنيا از زاويه اى ديگر بنگرم. زندگى گذشته من تمام شده بود و بايد زندگى جديدى را آغاز مى كردم. درست است كه شغل، همسر و زندگى راحت و لوكس خود را از دست داده بودم اما نبايد اجازه مى دادم كه اين مسائل مانعى بر سر راه اميدها و آرزوهاى من ايجاد كند. آن لحظه فكر كردم تنها چيزى كه حالا حائزاهميت است، اين است كه نبايد به خود اجازه دهم در اين شرايط تنها بمانم.» اينها گفته هاى «پاتريك دل زوپو» روانپزشك متخصص و معروف نيويوركى است.
پاتريك در آن وقت با خود فكر كرده بود كه مى توان در مقاطع دشوار زندگى كارهايى انجام داد كه شرايط سهل شود و البته هركسى بهتر از همه كس و همه چيز مى تواند به خود كمك كند.
* به خودتان اجازه دهيد، غمگين و اندوهگين باشيد
پزشكان و مشاوران معتقدند وجود دوره غم و اندوه ضرورى است و از اين كه ناراحت و اندوهگين هستيد، نبايد شرمنده باشيد. گريه و اشك تنها علامت احساس تأسف نيست، بلكه تأكيد بر ناراحتى و نشان دهنده غم و اندوه است كه از درون شما راهى براى خروج پيدا كرده است. اصلاً اهميتى ندارد كه گريه و ناراحتى كمى طولانى شود.
«دونا كلب» ۲ پسر ۱۵ و ۱۶ ساله داشت. هردوى آنها در يك روز و در اثر برق گرفتگى كشته شدند. او چنان شوكه شده بود كه حتى نمى توانست در مراسم عزادارى فرزندانش گريه كند. پس از گذشت چند روز وقتى سر كار برگشت، در اتاق خود دچار سرگيجه شد. بلافاصله به خانه برگشت، در اتاق خود را بست و تا توانست جيغ كشيد و گريه كرد. در واقع گذر زمان به كمك او آمد تا احساس غم و اندوه خود را بيرون بريزد. خودش مى گويد بعد از گذشت ۳ ساعت احساس كردم بارسنگينى از روى شانه هايم برداشته شده است.
* خشم خود را درك كنيد
خشم بسيار طبيعى است. «زوپو» مى گويد: خشم و عصبانيت مى تواند از راه هاى مختلفى بروز كند. اگر خشم خود را بفهميد، بهتر مى توانيد بهبود پيدا كنيد.
«كنراك بركن» ۲۵ ساله بتازگى صاحب فرزند شده بود. او شغل جديدى در سرويس خطوط هواپيمايى به دست آورده بود كه مسئوليت هاى سنگينى را متوجه اش مى كرد. يك روز به طور ناخودآگاه دچار خونريزى شد و دكتر پس ازمعاينه به او گفت كه به سرطان خون مبتلا شده و بيمارى بسيار پيشرفت كرده است و ۲ هفته بيشتر براى زندگى وقت ندارد.
بعد از اين اتفاق «بركن» دچار شوك شديدى شده بود، دائم در خلوت با خدا راز و نياز مى كرد و با گريه مى گفت: «اين حق آدمى مانند من نيست. » احساس خشم و عصبانيت شديدى داشت و اين خشم او را از پا انداخته بود. خودش را باخته بود و زمان مرگ خود را روزشمارى مى كرد. يك روز كه نزد پزشك رفته بود، دكتر به او گوشزد كرد كه بايد فردى را براى مراقبت از دختر كوچولويش استخدام كند.
«بركن» با عصبانيت سر دكتر فرياد زد: چطور جرأت مى كنى به من بگويى دخترم را بايد شخص ديگرى بزرگ كند؟ در همين لحظه فهميد هنوز علت هاى قوى اى براى زندگى و مبارزه با مرگ دارد. اين جرقه خشم به او كمك كرد تا شرايط سخت را پشت سر بگذارد و درنهايت با پيوند مغز استخوان، از مرگ نجات پيدا كند. او با خيال راحت در كنار دخترش به زندگى ادامه داد.
* با اتفاقات بد و ناخوشايند روبه رو شويد
دكتر آرانوف روانپزشك آمريكايى مى گويد: يكى از موانع ناخوشايندى كه سرراه سلامت انسان ها قرار دارد، فرار است. اكثر افراد در شرايط بد، وقتى احساس خوشايندى ندارند و حس پوچى بر آنها غلبه مى كند، سعى مى كنند فرار را انتخاب كنند.
«جان جانكوسكى» مديرعامل يك شركت بزرگ تجارى در نيويورك بود. او هميشه قدرت انتخاب داشت و پول زيادى به دست مى آورد. اما ناگهان بازار سهام و بورس سقوط كرد و او دچار مشكلات شديد مالى شد. به طورى كه از دست طلبكاران شب ها كابوس مى ديد و نمى توانست بخوابد. او حتى خواسته هاى همسر و فرزندانش را نمى توانست برآورده كند. يك روز صبح از خواب بيدار شد و تصميم گرفت فرار كند. ۲ ساعت دويد و از خانه دور شد. اما در همان حالت دويدن ناگهان به خود آمد و با خود گفت: چرا بايد فرار كنم؟ تنها چيزى كه منطقى است اين است كه بايد بايستم و با مشكلاتم مواجه شوم و مبارزه كنم. حتى اگر لازم باشد بايد شكست خود را به عنوان بدترين قسمت زندگى ام بپذيرم.
* دست به كار شويد
چند هفته پس ازمواجهه با مشكلات، حالت روحى افراد بهتر مى شود و به مشكلات خود عادت مى كنند و به زندگى عادى خود بازمى گردند. بنابراين بايد به جاى فكر به مشكلات و ناكامى هاى گذشته، روى مواردى تمركز كنيد كه مى تواند در بهبود شرايط به شما كمك كند. براى اين منظور، مى توان اين كارها را انجام داد:
۱- با يك مشاور صحبت كنيد. براى خالى شدن از احساسات بد، بايد با يك نفر صحبت كنيد.
۲- كتاب بخوانيد، بويژه كتاب هايى كه در مورد خودشناسى و كمك به خود است.
۳- مجلات مختلف را در منزل نگهدارى كنيد و مشكلات مربوط به زندگى افراد مختلف را كه در آنها نوشته شده است مطالعه كنيد. اين نوعى خوددرمانى است.
۴- براى خود برنامه ريزى كنيد. اهدافى را درپيش بگيريد و براى رسيدن به آن اهداف در آينده تلاش كنيد.
۵- مهارت هاى جديد ياد بگيريد. در كلاس هاى جديد شركت كنيد. ورزش يا هنر جديدى ياد بگيريد. به خاطر بسپاريد كه تصميم داريد زندگى جديدى را آغاز كنيد. پس بايد مهارت جديدى را نيز فرا بگيريد.
۶- ورزش كنيد. فعاليت بدنى خاصيت درمانى دارد؛ ورزش كمك مى كند تا فكر از مشكلات رها شود.
* صبور باشيد
اغلب افراد از خود سؤال مى كنند: «كى درد ناشى از اين مشكل تمام مى شود؟» پزشكان معتقدند دست كم ۶ ماه زمان لازم است تا انسان شرايط بحرانى و دشوار را فراموش كند. اين امر گاهى اوقات حتى يك يا ۲ سال طول مى كشد. البته اين موضوع بستگى به مشكل و نوع موقعيت فرد دارد. اگر انسان خود براى بهبود خويش تلاش كند، مى تواند اين زمان را كاهش دهد. بايد صبور بود و درك كرد كه براى بهبودى زمان لازم است. هر مرحله اى ازغم و اندوه را كه پشت سر مى گذاريد به خود تبريك بگوييد.
سفر «پاتريك زوپو» به فلوريدا ۵ هفته طول كشيد. اين زمان زيادى بود تا او بتواند به همه چيز فكر كند و دنبال راه چاره باشد. در حين سفر با خود تصميم گرفت مستحكم و قوى باشد و به جاى فرار به مقابله با مشكلات بپردازد. وقتى به خانه برگشت، درباره سفر با پدرش صحبت كرد. پدرش از او پرسيد: نتايجى را كه به دست آورده نمى نويسد؟ پدر پاتريك درست مى گفت. پاتريك نوشتن را آغاز كرد. امروزه نوشته هاى او احساس خوب بازگشت به زندگى را به خوانندگانش القا مى كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |