يكشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶ - ۹ شوال ۱۴۲۸
Sun, Oct 21, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
جدايى مرد ۶۳ ساله از همسر دوم
زنى پس از ۱۲ سال زندگى مشترك با همسر ۶۳ساله اش براساس حكم دادگاه خانواده از او جدا شد.
زن كه همراه همسر دومش به شعبه ۲۶۲ دادگاه خانواده تهران مراجعه كرده بود، در آخرين جلسه رسيدگى به قاضى پرونده گفت: چند سال پس از فوت همسر اولم در سانحه رانندگى از طريق يكى از آشنايان با يك مرد بازنشسته كه از همسرش جدا شده بود آشنا شدم او يك دختر جوان و پسر خردسال هم داشت، البته دخترش حدود يك سال قبل به خانه بخت رفته بود. سرانجام پس از مدتى با وجود مخالفت هاى شديد دخترش ـ منيژه ـ كه دوست نداشت، زن بابايش باشم با مهريه ۱۵۰ سكه طلا پاى سفره عقد نشستم، البته از زمانى كه قدم به خانه همسرم گذاشتم، پسر ۷ ساله اش با شيرين زبانى و رفتار كودكانه اش مرا جذب خود كرد، از آنجا كه من هم فرزندى نداشتم او را مانند فرزند خود تربيت كردم.
وى ادامه داد: من و همسرم ماه هاى اول رابطه بسيار خوب و گرمى داشتيم اما كم كم دخالت هاى بى جاى دختر بزرگ همسرم و شوهرش در زندگى ما كدورت هايى ايجاد كرد. او وقتى به خانه ما مى آمد دائم با حرف هاى نيش دار و كنايه هايش مى گفت: من فقط به خاطر تصاحب اموال و دارايى پدرش با او ازدواج كرده ام. تا اين كه به مرور زمان همين حرف ها و طعنه ها در رفتار و حركات شوهرم نيز تأثير منفى گذاشت.
بازتاب هايش نيز در خانه و زندگى مان كاملاً احساس مى شد. زن با چهره اى برافروخته ادامه داد: چندين بار تلفنى با دختر همسرم صحبت كردم كه دست از اين كارهاى غيرانسانى و آتش افروزى هايش بردارد و در زندگى ما دخالت نكند، اما هر دفعه مى گفت: دوست ندارم كسى جاى مادرم را در آن خانه بگيرد.
زن دل شكسته با چشمانى اشك بار گفت: آقاى قاضى در طول چند سال زندگى پردرد و رنج پسر همسرم را مثل فرزند خودم بزرگ كردم و اكنون افتخار مى كنم كه او جوانى تحصيلكرده و در خدمت جامعه است. حال آن كه بارها نيز مانع جدايى من و پدرش شده است. اما باور كنيد ديگر تحمل ندارم و مى خواهم بقيه عمرم را در آرامش زندگى كنم. بنابراين با بخشيدن مهريه ۱۵۰ سكه طلا خواستار طلاق شدم.
قاضى دادگاه نيز پس از شنيدن اظهارات شاكى به مرد گفت: آيا اظهارات همسرت را قبول دارى؟ وى نيز پاسخ داد من و همسرم اختلاف هاى زيادى داريم. او معتقد است من تحت تأثير حرف هاى دختر بزرگم هستم. اما فكر مى كنم همسرم با هدف به دست آوردن اموال و دارايى ام با من ازدواج كرده است. بنابراين هر دو براى رسيدن به آرامش روحى و روانى تصميم به طلاق توافقى گرفتيم.
قاضى دادگاه نيز پس از بررسى پرونده حكم به طلاق توافقى به علت عدم سازش زن و شوهر داد.
يادگارى كه در كارتن جا ماند
321831.jpg
ايران واشقانى فراهانى

جعبه مقوايى رنگ و رو رفته كه تنها ۳ وجب از پياده رو را پر كرده، در خيابانى كه از در و ديوارش بوى وحشت مى آيد تكان مى خورد.
زن قدم ها را كه برمى دارد و جلوتر مى رود، پس مى خورد.
نيرويى او را به عقب مى كشد. گويى ناخوانده اى غريب او را صدا مى زند.
انگار چيزى در جعبه تكان مى خورد. درست مى بيند. وقتى جلوتر مى رود نوزاد بسيار نحيفى را مى بيند كه ۲ انگشت كوچك دستش خورده شده و جاى دندان هاى گربه كه تا آخر عمر روى دست و دلش به يادگار مى ماند.
چشمان نوزاد با ديدن سايه زنى كه بوى مادر نمى دهد، از حدقه بيرون مى زند.
همه وجودش فرياد است و در چشمان غمبارش حسرت و دلتنگى سايه افكنده.
شايد در سحرگاه شبى سرد و سياه به دنيا آمده كه چنين سرما تا مغز استخوانش نفوذ كرده و سياهى بين او و آغوش گرم مادرش فاصله انداخته است.
اما حالا ستاره عشق در آسمان زندگى اش مى درخشد. زنى مهربان او را در آغوش كشيده و مى بوسد. جاى خالى ۲ انگشتش را نوازش مى كند. هرم نفس هايش بوى بهشت مى دهد. به لبخندى از او سياهى از خواب هاى آشفته كودك رخت بربست و اين را حاصل مهر مادر خوانده بود.
ديگر سهم او از سطح زمين به اندازه ۳ وجب از يك كارتن پاره نبود. شوق زندگى در آغوش يك مادر مهربان تلخى و كدورت بى مهرى مادر واقعى را به دست فراموشى سپرد و اميد روزهاى سبز آينده در او جوانه زد.
دستان پدر نيز مثل شاخه هاى درختى استوار، در هم پيچيده و گره شده بود. مرد، پسرك را هديه آسمانى مى دانست شايد به همين خاطر بود كه آنها اسم پسرك را «عطا» گذاشتند.
حالا روزها و شب هاى زيادى از آن سال گذشته است. ديگر «عطا» آن پسرك بينوا و بى هويت داخل كارتن نيست.
او حالا براى خود نام و نشانى دارد و پدر و مادرى كه مثل ماه و خورشيد در پى هم در آسمان زندگى اش مى تابند.
حالا «عطا» به مدرسه مى رود و چند روزى است كه سخت درصدد به خاطر سپردن ضرباهنگ جدول ضرب است. به بازى فوتبال تيم مورد علاقه اش فكر مى كند و شتابزده و ناآرام تكاليف مدرسه اش را انجام مى دهد. مادر با سليقه و حوصله در حال آماده كردن كاردستى اوست. پدرهم براى خريد توپ فوتبال مورد علاقه پسرش از خانه بيرون رفته است. بوى قورمه سبزى فضاى خانه را پر كرده و چند دقيقه ديگر هم برنامه هاى تلويزيونى مورد علاقه پسرك شروع مى شود.
زندگى آرام «عطا» مثل رودى زلال در جريان است. با وجود اين يك نقطه مبهم هميشه آزارش مى دهد. «عطا» هر وقت به دست هاى كودكانه اش مى نگرد، نگاه كنجكاوش به جاى خالى ۲ انگشتش خيره مى ماند. گويى قسمتى از وجودش درجايى ناگفتنى جا مانده و او را صدا مى كنند. چيزى در دلش مى گفت كه روزى ردى از انگشتان گم شده اش خواهد يافت و در پى آن ۲ گمشده به خلوت پرهمهمه اى راه خواهد يافت...
خورشيد در آسمان آبى در حال لبخند زدن بود كه زنگ تعطيلى مدرسه به صدا درآمد. پسرك بند نيمه باز كتانى اش را محكم بست و به آرامى از مدرسه خارج شد. مى دانست دو چشم نگران مادر پشت پنجره آشپزخانه به انتظارش نشسته اند. در افكار كودكانه اش غوطه ور بود كه ناگهان سايه زن و مرد ناشناسى را پشت سرش حس كرد.
وحشت و التماس را در نگاه و رفتار آنان ديد. زن چهره اى تكيده داشت و با تن خسته و لب هاى كبود هزار حرف نگفته داشت. مرد افتان و خيزان خود را به دنبال زن مى كشيد و نگاه غم آلود او روح آرام «عطا» را دچار هراس مى كرد. «عطا» ناخودآگاه وحشت كرد و روى برگرداند.
ناگهان متوجه ضربان سريع نبض در جاى خالى انگشتانش شد. نمى توانست بفهمد اين زن و مرد مفلوك چه رابطه اى با ۲ انگشت گم شده او دارند اما احساس بدى داشت. ترس به درونش چنگ انداخته بود و از آن روز به بعد سايه سنگين زن و مرد را كنار خود حس مى كرد. چندى بعد «عطا» وقتى از پدر شنيد كه قرار است به سفر بروند، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت اما در طول سفر متوجه نگرانى و غم پنهانى مادر شد. صداى شكسته شدن قلب او را مى شنيد و در سكوت مرگبار او مى ديد كه همه وجودش فرياد است. دو چشم خسته او به انتظار فاجعه اى به در مانده بودند و رگ هايش بى هيچ تپش تسليم حادثه.
اما سرانجام اندوه درونى، مادر را به مرز نابودى كشاند و او راز سر به مهر دلش را با خود به گور برد.
«عطا» با درك كودكانه اش تنها اين را فهميد كه سكته مادر با رفت و آمدهاى سايه وار زن و مرد مفلوك بى ارتباط نيست. از آن روز به بعد زندگى آنها رنگ و بوى ديگرى گرفت. آرامش به چشم برهم زدنى از زندگى آرام و بى حادثه اش رفت و خانه به دوشى جاى آن را گرفت. خانواده «عطا» براى فرار از دست زن و مرد غريبه مجبور بودند مدام تغييرمكان بدهند و ردى از خود برجا نگذارند. سايه سنگين و سياه آن دو حتى در كابوس هاى شبانه هم به سراغ پسرك مى آمد و او را عذاب مى داد. «عطا» بارها در دل به آنها لعنت فرستاد و آرزوى نابودى شان را كرد. تا اين كه در غروبى سرد كه دانه هاى درشت برف همه جا را سپيدپوش كرده بود «عطا» ناخواسته با شنيدن صداى زنگ و بازكردن در، كولاك را به خانه راه داد.
زن در نور كمرنگ چراغ چهره خود را باز كرد و پسرك در پس نگاه هاى زخم خورده و مغلوب ميهمان شان، ته چهره اى از خود را ديد.
زن بريده بريده حرف مى زد.
«وقتى باردار بودم، شوهرم در اثر سانحه اى سلامتى خود را از دست داد و بعد از به دنيا آمدن پسرم مجبور شدم از شدت فقر و ندارى او را داخل يك كارتن مقابل مطب پزشكى قرار دهم. اما در اين سال ها از دور مراقب او بوديم و حالا پسرمان را مى خواهيم»...
«عطا» ناباورانه مى خواست حرفى بزند اما سنگينى آنچه شنيده بود، چشمانش را بارانى كرد. ديگر حتى مهتاب هم نمى توانست به چشمانش نورى دهد.
ناگهان به جاى خالى ۲ انگشتش خيره شد.
چشم انتظار معجزه اى چشمها را بر هم گذاشت.
صداى فروريختن تكه تكه هاى شكسته قلب مرد مهربان را مى شنيد. حالا اين «عطا» نبود كه لب باز مى كرد تا از نگاه تيز و حريص گربه وحشى كوچه و انگشتان خورده شده خود بگويد بلكه اين سينه سوخته اش بود كه از عمق شب اشك ريزان آمده بود و حكايتها داشت.
«من با تمام وجود زن و مردى را مى پرستم كه همه غصه هايم را در نگاهشان جا دادند، دستان بى انگشتم را در دست گرفتند و نور اميد را به چشمانم بخشيدند. دل شكسته ام در خانه شان پناه گرفت وبى هيچ دغدغه فكرى با گرماى خويش به من آرامش بخشيدند. ستاره ها را بر روى شانه هايم نشاندند و همه قلب خود را به من بخشيدند...
نمى توانم زن و مردى را كه زير بار فقر نوزاد خود را به كارتن پاره اى سپردند، ببخشم. كسانى كه در يك روز پائيزى مرا از خانه خود بيرون راندند و ردى از خود برجا نگذاشتند. مرا طعمه گربه هاى ولگرد كرده و به نابودى كشاندند.» صداى گريه بى امان «عطا» كه از زخمهاى كهنه او برمى خاست، در سايه روشن خانه پيچيد. «عطا» به زن و مردى فكر كرد كه در گذشته او را رها كردند و از يك سال پيش هم سايه وار در پى او باعث محروميت از تحصيل و خانه به دوشى و آوارگى و بى مادرى اش شدند.
حالا ديگر كارتن پاره اى در خيابان نيمه روشن و مقابل مطب پزشك نيست.
اما با گذشت ۱۵ سال ردپاى وحشت هنوز در آن خيابان هست.
وحشتى كه هنوز جان دارد...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |