يكشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۶ - ۹ شوال ۱۴۲۸
Sun, Oct 21, 2007
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
حركت زمين در متون نجومى اسلامى و اروپايى
گفت وگو با دكتر غلامحسين دينانى
حركت زمين در متون نجومى اسلامى و اروپايى
تاريخ و ستاره هاى دنباله دار
321855.jpg
جميل رجب ‎/ ترجمه حسن طارمى ‎/ بخش دوم و پايانى

فقدان بررسى هاى تاريخى در علم يكى از مهم ترين علل گسست تاريخى ميان ما و هويت علمى ماست. اغلب كاوش هاى تاريخى موجود بيش از پيگيرى مفاهيم زنده به دنبال كشف افتخاراتى است كه زير تل زمان مدفون مانده اند. در اين ميان جاى خوشحالى است كه مقاله اى از جميل رجب در فصلنامه فرهنگ شماره ۶۲-۶۱ در مطالعه تطبيقى ميان متون نجومى اسلامى و اروپايى به زودى به چاپ خواهد رسيد كه خلاصه آن تقديم مى گردد. آنچه مى خوانيد بخش دوم اين مقاله است.

* به كارگيرى موضوع دنباله دارها براى دفاع از مسأله گردش وضعى زمين
هر ۲ دانشمند از دنباله دارها براى فراهم ساختن يك مورد قابل مقايسه استفاده مى كنند تا اين مفهوم را كه «هوا و هرچه در آن است مى توانند در حركت وضعى زمين مشاركت داشته باشند» موجه سازند. براى پيگيرى اين استدلال، بايد ابتدا آموزه زيربنايى ارسطويى را درباره دنباله دارها بفهميم.
ازنظر ارسطو، دنباله دارها يك پديده تحت القمرند و چون چنين است، انسان مى تواند فرض كند كه اين دنباله دارها در حركت روزانه عالم، سهمى ندارند.
درواقع، احتمال مى رود، مشاهده دنباله دارها ارسطو را به اين نتيجه گيرى رهنمون شده باشد كه طبقات بالاى جو، به نوعى، بخشى از حركت روزانه را تشكيل مى دهند.
از ديدگاه طوسى و كوپرنيك، اين حقيقت كه ارسطو توانست استدلال كند بر اين كه بخش بالاى جو مى تواند با حركت روزانه افلاك همراهى - يا سازگارى- داشته باشد، يك توجيه طبيعى را براى اين ايده پيش كشيد كه طبقات پائين تر- يعنى هوا- مى تواند تابع گردش زمين باشد؛ البته، اگر افلاك منشأ حركت روزانه نباشند.
بجاست يادآورى شود كه تئورى ارسطو درباره دنباله دارها، هم در جهان اسلام و هم در عالم مسيحيت سده هاى ميانه، فهميده و به خوبى پذيرفته شده بود.
آلبرت كبير (۱۲۸۰-۱۱۹۳) در شرح خود بر آثار علوى ارسطو، اين مطلب را به زيبايى به تصوير كشيده و در آن به ابن سينا و غزالى، كه على الظاهر از ديدگاه ارسطو درباره دنباله دارها حمايت كرده اند، استناد كرده است. آلبرت خود نيز همين فرضيه را پذيرفته است.
مى توان به اغلب احتمال، ادعا كرد كه كوپرنيك از سلف نجومى اش در عالم اسلام، به رغم خلأ مشابهت هاى زبانى و فرهنگى، اندكى بيش از اسلاف نجومى اش در اروپا متأثر بوده است. اين احتمال ، با التفات به اين واقعيت كه بحث دنباله دارها براى قطعى كردن حركت وضعى احتمالى زمين، در عالم اسلام استمرارى ديرپا داشته و از طرفى در نجوم اروپايى سده هاى ميانه هيچ نشانى از آن وجودندارد، تقويت مى شود.
براى مثال، قطب الدين شيرازى (متوفى) دركتابش با عنوان التحفة الشاهية فى الهيئة ، در نقد استادش نصيرالدين طوسى - نه درمقام يادآورى نظر ارسطو- اين مطلب را پيش كشيد كه اگر دنباله دارها حقيقتاً به تبع حركت روزانه فلك قمر حركت كنند (بالمشايعه)، «در آن صورت آنها موازى استواى سماوى (فلك معدل النهار) خواهندماند، حال آن كه آنها از شمال به جنوب درحركت اند و حركت آنها مستند به يك نفس فلكى متصل به آنهاست كه گاه آنها را موازى و گاه غيرموازى با فلك حركت مى دهد» (باب،فصل). اين انتقاد در شمارى از شروح تذكره طوسى نيز مطرح شده است، از جمله درمشهورترين و پرخواننده ترين شرح، يعنى شرح ميرسيدشريف جرجانى، كه با موضع شيرازى درباره دنباله دارها همدلى داشت و درعين حال تأكيدكرده بودكه اين موضع چندان باموضوع بحث - يعنى مسأله متابعت هوا از گردش زمين - مرتبط نيست (جرجانى ، برگ a-b ۲۰).
مولى على قوشجى نيز اين موضوع را پيگيرى كرد. قوشجى در شرحش بر تجريدالاعتقاد طوسى ، قطب الدين شيرازى را به چالش كشيد و ديدگاه او را در انكار متابعت دنباله دارها از حركت روزانه افلاك رد كرد. او در اين بحث به ظهور يك دنباله دار در سال استدلال كرد كه شخصاً آن را ديده بود.
مناقشه قوشجى كه به مشاهده دنباله دارها توجه دارد ، تا قرن دهم ‎/ شانزدهم ادامه مى يابد. عبدالعلى بيرجندى (متوفى و بنابراين معاصر كوپرنيك)، نيز يكى ديگر از شارحان تذكره طوسى بود كه همين مناقشه را مطرح ساخت. او يادآورى كرد كه سؤال درباره متابعت (مشايعت ) هوا از حركت زمين نبايد بستگى به اين داشته باشد كه آيا دنباله دارها باحركت افلاك، متحرك اند، زيرا اين سند را فقط نصيرالدين طوسى به عنوان يك دليل مؤيد مطرح كرد و راه حل او نمى تواند تعيين كننده يك راه يا راه ديگر باشد (بيرجندى ، برگ ب ).
نكته اى كه در اين جا بايد بر آن تأكيدكنيم اين است كه پرسش موردنظر كه ناظر به حركت دنباله دارها و ربط آنها به حركت وضعى زمين بود، براى چند قرن، در عالم اسلام معركه آرا و محل گفت وگو و مباحثه بود. تا آنجا كه من مى توانم مطرح كنم،كوپرنيك نخستين دانشمند در اروپا بودكه اين موضوع را ، به نحوى كه با سنت نجوم اسلامى بسيار تقارب داشت، پيش كشيد. اينجا بار ديگر، به باور من ، آگاهى از متن ( و سنت ) مباحثه در دل هر فرهنگ، براى نشان دادن سرنخ هاى انتقال يا تأثيرگذارى ، مهم است. در بخش آتى، ما به جنبه هاى ديگر زمينه هاى عقلانى و تاريخى كه زيرساخت استدلال طوسى و كوپرنيك بوده است، مى پردازيم.
* مسأله آزمايش هاى رصدى
يكى از موضوع هاى انتقادى كه با فرض گردش وضعى زمين پيش مى آمد، با تجربه هاى رصدى مرتبط بود. به زبان ساده، مشاهداتى وجود داشت كه مى توانست قطعيت سكون ياحركت زمين راتعيين كند. بطلميوس در مجسطى، به طور ضمنى امكان چنين مشاهداتى را پيش كشيد. وجوه متعددى در برابر استدلال او وجود دارد، كه آنها را به قرار زير خلاصه مى كنيم (Toomer، ،۱۹۸۴ دوره اول ، ش، ص ۴۵-۴۴):
۱) با درنظرگرفتن سرعت حركت زمين ، اشيايى كه واقعاً در روى زمين قرار ندارند، به سرعت جا مى مانند و چنين به نظر مى رسد كه آنها به جهت مغرب حركت كنند.
۲) ممكن است كسى در پاسخ اشكال اول، اين طور ادعا كندكه احتمال دارد هوا همراه زمين بگردد. پاسخ بطلميوس اين است كه دراين حالت اشيايى كه در داخل هواهستند، همچنان جا مى مانند.
۳) سپس ممكن است كسى ادعا كند كه اشيا تا حدودى باهوا يكى شده باشند. بطلميوس در جواب مى گويد اگر وضع چنين بود ، اين اشيا همواره ساكن به نظر مى رسيدندكه اين به منزله زيرپاگذاشتن تجربه ماست.
به روشنى معلوم است كه طوسى و كوپرنيك در فقره اى كه در بخش دوم نقل شد، درمقام واكنش در برابر بطلميوس اند. آن دو به اين واقعيت توجه داده اندكه مشاهدات رصدى مورد استناد بطلميوس ، براى مشخص كردن سكون ياعدم سكون زمين قطعيت ندارند. اين پرسش ، تاريخى طولانى و پيچيده در عالم اسلام دارد كه جزئيات آن مى تواند بر مباحثات اروپايى پرتو بيفكند. سابقه اين مسأله در عالم اسلام دركتاب قانون مسعودى تأليف رياضيدان بزرگ، ابوريحان بيرونى ، كه در ۱۰۳۰‎/۴۲۱ تدوين شده، قابل پيگيرى است. بيرونى دراين كتاب گزارش مى دهدكه برخى اشخاص ناشناس بر اين عقيده اندكه يك جسم سنگين در هوا مى تواند دو حركت داشته باشد: يكى حركت دورانى كه به اعتبار جزئى از جهان درحال حركت روى مى دهد و دومى حركت طولى كه نتيجه حركت روبه پائين است. به مثابه يك نتيجه براى اين دو حركت، وقتى يك جسم به بالا پرتاب مى شود مى تواند در همان خطى قرار گيرد كه از آن نقطه پرتاب شده است. مسير اين جسم، برخلاف آنچه يك مشاهده گر مى بيند، مستقيم به بالا و از آنجا به پائين نيست؛ بلكه مقدارى انحنا به سمت شرق دارد (قانون مسعودى ، ۶-،۱۹۵۴ ج ،۱ ص ۵۱) . تحت چنين اوضاعى آزمايش هاى رصدى بطلميوس نمى توانست قطعيت آفرين باشد كه آيا زمين مى گردد يا نه. البته بيرونى خود اين ديدگاه را محل ترديد قرار داده است.
بعد از طوسى، اين پرسش همچنان در عرصه اى وسيع با قوت و پويايى، به سبب فقره موجود پيش گفته در تذكره، مطرح ماند. يك بار ديگر، شاگردش قطب الدين شيرازى در اين مقام موضعى مخالف گرفت؛ با اين ادعا كه اگر جو زمين با حركت زمين بچرخد، در آن صورت با پرتاب دو صخره بزرگ و كوچك در جهت نصف النهار، اين دو در بازگشت به زمين در دو جاى متفاوت خواهند افتاد، زيرا هوا صخره بزرگ را كمتر از صخره كوچك حركت مى دهد. به طور كلى، به نظر مى رسد قطب الدين با بطلميوس موافق است كه مشاهده مى تواند تكليف پرسش از حركت زمين را روشن كند.
موضع قطب الدين شيرازى خيلى زود با اعتراض مواجه شد. نظام الدين نيشابورى (وى در ۱۳۱۱‎/۷۱۱ مشغول تأليف بوده است) و متكلم و دانشمند نامور، ميرسيد شريف جرجانى، هر دو درباره مثال دو صخره بزرگ و كوچك از شيرازى انتقاد كردند. پاسخ آنها به شيرازى اين بود كه اين دو صخره، هر دو هم اندازه با حركت وضعى زمين حركت مى كنند. بدين ترتيب، آنها بر ديدگاه طوسى صحه گذاشتند كه درباب حركت فرضى (احتمالى) زمين نمى توان برپايه زمينه هاى تجربى تصميم گيرى كرد.
اين گفتمان، بتدريج پيچيده و ظريف شد، به طورى كه نويسندگان مختلفى چون قوشجى و بيرجندى تلاشى را به كار بستند تا اقتضائات و الزامات زمين گردنده را فهم كنند و آرايى چون هماهنگى هوا و اشياى داخل آن با گردش زمين را تحليل نمايند.
پرسش درباره آزمون هاى رصدى، حائز اهميت كانونى در فعاليت دو دانشمند فرانسوى قرن چهاردهم ‎/ هشتم هجرى، يعنى ژان بوريدان و نيكول اورم بود. از دانشمند اخير پيش از اين ياد شد، اما بوريدان (۱۳۵۸-۱۳۰۰ ‎/ ۷۵۹-۶۹۹) فيلسوف و مدتى نيز رئيس دانشگاه پاريس بود. وى در كتابش با عنوان «پرسش ها» در باب اسما و العالم ارسطو چنين مطرح كرد كه مشاهده اى صورت گرفته كه نافى امكان گردش زمين است. اين مشاهده بدين قرار است كه اگر پيكانى را مستقيم به سمت بالا پرتاب كنيم، در صورت حركت وضعى زمين، اين پيكان در برگشت نبايد به همان نقطه اى اصابت كند كه از آن پرتاب شده است، چرا كه «نيروى محرك شديدى كه در آغاز صعود به پيكان داده شده، در برابر حركت جانبى هوا مقاومت خواهد كرد و در نتيجه، حركت آن هم اندازه حركت هوا نخواهد بود.»
اين سخن مى توانست به سود حاميان فرضيه گردش وضعى زمين تلقى شود كه مدعى بودند جو كه همراه زمين مى گردد، پيكان پرتاب شده را با خود حمل مى كند، اگرچه در نظر مشاهده گر چنين مى نمايد كه پيكان بسادگى در خطى مستقيم حركت كرده است زيرا اين پيكان همراه با مشاهده گر و [هر دو به تبع زمين] حركت كرده اند. آن طور كه ملاحظه مى شود، موضع بوريدان و نيز موضع معارض او، كاملاً به آنچه ما پيش از اين در قانون بيرونى خوانديم، نزديك است.
درواقع، بوريدان نيز مانند بيرونى، معتقد است كه با عمل رصد و مشاهده مى توان اين مسأله (حركت وضعى زمين) را حل كرد.
نگاه اورم بسيار متفاوت بود. به اعتقاد او، هيچ عمل رصدى نمى تواند سناريوى مفروض بوريدان را قطعيت بخشد؛ يك پيكان يا يك سنگ وقتى به سمت بالا پرتاب مى شود، در حركت فرضى زمين مشاركت دارد و براين اساس، درست مانند حركت هاى اشياى داخل كشتى در حال حركت، همان گونه كه ديده مى شود كه در حال سكون. بنابراين، نمى توان از نحوه كنش پيكان پرتاب شده، پاسخ اين پرسش را كه «آيا زمين مى گردد» به دست آورد. درواقع، اورم ديدگاهى را مى پذيرد كه عملاً با نظريه طوسى و بسيارى از اتباع او (و البته نه همه آنان)، همسان است و بر همين قياس، با نظريه كوپرنيك نيز هماهنگى دارد. اما اورم از اين موضع پيش تر مى رود و در اختلاف قابل ملاحظه اى با طوسى قرار مى گيرد. اين مطلب كه «هيچ استدلالى نتيجه بخش نيست» بدان معناست كه نه رصدها و نه استدلال هاى عقلانى بر پايه طبيعيات و نه حتى احتجاجات كلامى نهايتاً نمى توانند نشان دهند كه آيا زمين حركت مى كند يا نه.
* جمع بندى
براى نتيجه گيرى ما مى توانيم ببينيم كه هم در اسلام و هم در اروپاى سده هاى ميانه، طيف قابل ملاحظه اى ازديدگاه ها، ناظر به ارتباط تجارب رصدى با حركت زمين، وجود داشته است. با اين همه بايد يادآورى كرد كه بحث از حيث متن متفاوت است؛ در عالم اسلام اين مباحثات به طور جدى در درون سنت علم نجوم (هيأت) روى داد، ولى در اروپا اين بحث را بايد در سنت شرح نويسى برطبيعيات ارسطو جست وجو كرد. همچنين، استمرار اين مباحثات، چه از حيث اصطلاحات و واژگان و چه از حيث مشاركان، در عالم اسلامى بسى گسترده تر از اروپاى سده هاى ميانه بود. در عين حال، تأكيد مى كنيم كه اين ملاحظات نمى توانند ثابت كنند كه استدلال كوپرنيك براى حركت وضعى زمين تحت تأثير نجوم اسلامى بوده است؛ البته با التفات به مجموعه ملاحظات، بى ترديد، اين فرض قابل پيشنهاد است.
گفت وگو با دكتر غلامحسين دينانى
دين تجربه شخصى نيست
321843.jpg
مهدى انشايى

* ارتباط دين و عرفان چيست؟ بعضى معتقدند در عرفان هدايت هست اما ربطى به دين ندارد؟
چنين كسانى نه دين را فهميده اند و نه عرفان را. دينى كه با عرفان ارتباط نداشته باشد دين نيست. عرفانى هم كه با دين بى ارتباط باشد، عرفان نيست. چنين افرادى، هيچ كدام را نفهميده اند. اين كه كسانى عرفان و فلسفه را از هم جدا بدانند، هميشه بوده اند عرفان هايى هم بوده كه اسلامى نبوده، ولى در حقيقت ما نمى توانيم عرفان را به همان معنايى كه عرفاى بزرگ ما مى گويند، جداى از دين بدانيم. عارفان بزرگ ما كلمه اى نمى گفتند مگر اين كه مستند به آيه يا حديثى باشد. مثنوى مولانا كه شعر فارسى هم هست و در عين حال كتاب عرفان، شاهدى بر اين سخن است. جدا كردن عرفان از دين و دين از عرفان، خيلى خطرناك است. اين كار، دين را به قشريت مى كشاند و عرفان را هم نابود مى كند.
* رابطه عقل و عشق چيست؟
در تشيع و در اعتقاد حكماى ما، عقل جايگاه ويژه اى دارد. ما وحدانيت خداوند را مى فهميم و ايمان مى آوريم. فارابى، مؤسس فلسفه اسلامى مسأله مهم «وحى» را مطرح مى كند و به زيبايى، به تفسير آن مى پردازد و ما با خواندن و درك و فهم آن به يقين مى رسيم. آيا عقل و ايمان دو چيز متفاوت اند و يا با هم ارتباطى تنگاتنگ دارند؟ تشيع در اين باب حرف هاى زيادى براى گفتن دارد. نخستين حديث در اصول كافى روايتى است از نبى اكرم(ص): «اول ما خلق الله العقل» نخستين آفريده ذات لايزال الهى عقل است و در پرتو آن همه چيز شكل مى گيرد و معنا پيدا مى كند. اين جايگاه عقل در اعتقادات ماست. ما مشتقات زيادى در قرآن كريم درباره عقل داريم (افلاتفكرون - افلاتدبرون و...فكر كنيد، بينديشيد...) انديشه كار عقل است و انسانى كه نمى انديشد حيوانى بيش نيست. از روز اول، ناطق را فصل مقدم آدمى مى دانستند. اول كلمه بود و كلمه خدا بود. كلمه يعنى عقل. ظهور عقل در كلمه است. قوام آدمى، معرفت و عقل است و حكماى ما در اين خط مشى حركت مى كنند. اما عشق، پديده مهمى است. عشق يك پديده انسانى است. حيوانات عشق ندارند. تنها چيزى كه آنان را مجذوب يكديگر مى كند غريزه است و در جمادات هم مغناطيس موجب ايجاد كشش مى شود. اما عشق جوهر لطيف و انسانى است. چرا كه در آن فهم و درايت نهفته است. مجنون بى عقل نبود. بلكه جز فداكارى ، كارى نمى كرد. او نسبت به آن بازارى كه ديجيتالى بود و چرتكه مى انداخت، ديوانه بود. چرا كه آدم محاسبه گر خودش را براى معشوقش به خطر نمى اندازد، امامجنون اين كار را مى كرد. عشق در منصور حلاج هم بود. وقتى بر سر دار مى رفت، لبخند مى زد و يا حضرت اميرالمؤمنين كه فرقش به شمشير جور شكافته شد اما گفت: «فزت برب الكعبه» و اين نشانگر اين است كه درون عشق پراست از درايت و فهم عشق با عقل ، ناسازگار نيست بلكه همراه يكديگرند. عقل اگر عشق نداشته باشد، منجمد مى شود و عشق هم با نور عقل حركت مى كند. اين تقابل وهمراهى بايد به سرحدى برسدكه كار آدمى درست شود و به كمال برسد. اگر فهم و درايت را با سرنخى از وجود عشق بيرون بكشيم، چيزى جز غريزه باقى نمى ماند.
* فلسفه، دين را تعميق مى كند يا تلطيف؟
هر تعميقى، تلطيف هم هست، اصلاً تعميق دين يعنى تلطيف و زيباكردن آن.
* شما در بعضى از سخنرانى هاى تان اشاره كرده ايد كه با عبارت «تجربه دينى » مخالفيد و گفتيد كه اين واژه مسموم شده است. ممكن است در اين باره توضيح دهيد؟
«تجربه»، يك حالت شخصى است. اگر دين تجربه شخصى است آدم مى تواند يك قرص روان گردان بخورد و دين دار و دينگرا شود. اگر در تجربه دينى ، تعقل وجودنداشته باشد، من هيچ ارزشى براى آن قائل نيستم. وقتى تجربه دينى ارزش دارد كه مبتنى بر يك تعقل اساسى باشد، اما اگر عقلانيت پشتيبان آن نباشد، مسموم است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |