دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶ - ۱۰ شوال ۱۴۲۸
Mon, Oct 22, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
گزارشى از كنسرت خيريه احسان خواجه اميرى
و گروه هاى موسيقى كره اى
گزارش پشت صحنه سريال «درچشم باد»
به كارگردانى مسعود جعفرى جوزانى
گزارشى از كنسرت خيريه احسان خواجه اميرى
و گروه هاى موسيقى كره اى
يك كنسرت فوتبالى
سميه قاضى زاده
322098.jpg
حتماً شما هم بارها و بارها شنيده ايد كه مثلاً پيانوى جان لنون به نفع بيماران كليوى به قيمت ۱۰ ميليون دلار فروخته شد. از اين اتفاقات هميشه در ميان موسيقيدانان بخصوص موسيقيدانان غربى زياد مى افتد و موسيقى يكى از آن هنرهايى است كه به موسيقيدانان فرصت اين را مى دهد كه بيشتر از ديگر هنرمندان به انجام كارهاى
عام المنفعه و برگزارى كنسرت هاى خيريه بپردازند.
حتما شما هم يادتان مى آيد كه هنوز يك هفته از وقوع زلزله بم نگذشته بود كه استاد محمدرضا شجريان به همراه «كيهان كلهر»، «حسين عليزاده» و «همايون شجريان» دست به برگزارى كنسرتى خيريه به نفع زلزله زدگان بم زدند و طى آن چند شبى كه اين كنسرت برگزار شد، پولى جمع شد و استاد تصميم به ساخت باغ هنر بم گرفت. اگر يادتان باشد، مردم مى دانستند كه در آن كنسرت اين پول به زلزله زدگان مى رسد. حضور در چنين محفلى باعث مى شد كه پس از كنسرت هم كمك هاى مردمى به اين شهرستان روانه شود. اما الآن و بعد از آن كنسرت شما چندبار خبر برگزارى كنسرت هاى خيريه به گوشتان خورده است؟
نكته ديگرى كه در مورد برگزارى كنسرت هاى خيريه وجود دارد، شهرت خواننده يا گروه موسيقى است كه به روى سن مى آيند. مى دانيد چرا؟ چون اگر اين گروه معروف نباشد چگونه مى توان از دل آن پولى را براى آن قشر مصيبت زده يا نيازمند جور كرد؟ فرض كنيد كه شما در خانه تان نشسته ايد و صداى خوبى هم داريد و خيلى هم آدم دلسوزى هستيد و ناگهان تصميم مى گيريد كه براى كمك به بيماران سرطانى كنسرتى را برگزار كنيد؟ واقعاً چه كسى براى ديدن برنامه شما مى آيد كه آن وقت در پى آن حاضر باشد كه كمك كند و بليت كنسرت شما را هم خريدارى كند؟
پس با همه اين توضيحات و تفاسير به اين نتيجه مى رسيم كه اصلى ترين نكته در مورد برگزارى يك كنسرت خيريه يا همان چيزى كه در غرب به « Charity Concert» موسوم است، شهرت خواننده يا گروه موسيقى است. اما گاهى اين شرايط تغيير مى كند و شما با جذابيتى كه در برگزارى يك كنسرت به وجود مى آوريد مى توانيد مخاطبان زيادى را جذب كرده و آنها را به سالن هاى موسيقى بكشانيد و كمكى هم براى نيازمندان جمع كنيد.
سالهاست كه برگزارى كنسرت هاى خيريه در دنيا رواج دارد و سالى يكى دو بار هم در ايران برگزار مى شود، اگرچه در مقايسه با ديگر كشورها حجم بسيار كمى است. براى هنرمندان موسيقى شايد برگزارى كنسرتى خيريه فرصت ويژه و خوبى باشد براى انجام يك كار خير و در كنار آن نشان دادن هنرشان به علاقه مندان موسيقى. موقعيتى ويژه گفتم چرا كه در مورد هنرهاى ديگرى چون تئاتر و سينما كمتر اين فرصت پيش مى آيد و شما تا به حال چندبار در عمرتان شنيده يا ديده ايد كه تئاتر خيريه اجرا شود يا فيلمى به نفع بيماران سرطانى پخش شود؟
در ميان آقايان موسيقيدان و گروه هاى موسيقى هم اين جريان كم اتفاق نيفتاده اما در يك مقايسه سرانگشتى متوجه خواهيد شد كه بسيار كمتر بوده است. يا حداقل بهتر است بگوييم كه ميان بزرگان موسيقى كمتر بوده و بعد از زلزله بم و خيل گروه هاى موسيقى كه كنسرت هاى خيريه برگزار مى كردند كمتر خبرى از برگزارى كنسرت خيريه به گوش رسيد.
در كنار برگزارى كنسرت هاى خيريه، اغلب موسيقيدانان جهان در امور خيريه حسابى فعاليت مى كنند و كافى است اتفاقى مثل زلزله، توفان كاترينا، جنگ عراق، بيماران ايدزى، كودكان بى سرپرست و... رخ بدهد تا سريعاً برايش يك كنسرت دست و پا كنند، گاهى هم پيش مى آيد كه اين موسيقيدانان به جاى برگزارى كنسرت كارهاى ديگر انجام مى دهند، مثلاً نخستين پيانوى «التون جان» به نفع بيماران ايدزى به فروش مى رسد، فروش هم به صورت مزايده اى است و قيمتى كه فروخته مى شود يكراست صرف امور خيريه مى شود. گاهى اوقات حتى جريان از اين هم فراتر مى رود و مثلاً به پيراهن يا ساعت مچى يكى از اعضاى گروه بيتلز مى رسد. خدا نكند موسيقيدانى بميرد و آنوقت است كه قيمت دكمه لباسش در همين مراسم مزايده خيريه چقدر بالا مى رود.
اغلب شيوه برگزارى كنسرت هاى خيريه به اين صورت است كه بليت هايى فروخته مى شود و درصدى از پول اين بليت ها يا همه آن، به بيماران، زلزله زدگان و آسيب ديدگان اهدا مى شود. اما در اين كنسرت كه به همت حوزه هنرى، سفارت كره در ايران، وزارت گردشگرى اين كشور و با اسپانسرى شركت هاى سامسونگ و « اس كا » برگزار شد، اوضاع به اين شكل نبود. تمامى ميهمانان اين كنسرت افرادى بودند كه از پيش دعوت شده بودند و هيچ گونه بليتى فروخته نشده بود. اما در بدو ورود به تالار انديشه، كنار بروشور برنامه به تماشاگران فرمى داده مى شد كه اگر دوست دارند به كودكان بيمار قلبى كمكى بكنند!
حالا پس از اين كه ۳۰ شب تمام صداى «احسان خواجه اميرى» را در پايان سريال پربيننده «ميوه ممنوعه» به كارگردانى حسن فتحى شنيديم، او طى اقدامى تصميم گرفت كه كنسرت خيريه اى را همراه با هنرمندان موسيقى كشور كره در تالار انديشه حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى به نفع كودكان بيمار قلبى برگزار كند
به نظر مى رسد با توجه به اين كه سريال «ميوه ممنوعه» يكى از سريال هاى پرطرفدار ماه رمضان بود و تيتراژ آن هم از ساخته هاى خواجه اميرى و اجرا شده توسط او بود، زمان بسيار خوبى براى اجراى چنين كنسرتى است. آن هم در شرايطى كه در همان شب سريال ميوه ممنوعه به پايان مى رسيد.
در اين كنسرت يكروزه كه در دو سانس ۵‎/۵ و ۹ شب برگزار شد، سالن انديشه مملو از جمعيت بود. سالن انديشه از آن سالن هايى است كه تازه بازسازى اش تمام شده و سالن بسيار خوبى از آب درآمده. آكوستيك اين سالن در مقايسه با ديگر سالن ها و آمفى تئاترهايى كه اين روزها در آنجا كنسرت برگزار مى شود بسيار خوب است. بعد از بازسازى اين سالن، براى تالار انديشه يك آسمان پرستاره هم طراحى شده كه ستاره هايش چشمك هم مى زنند و براى اغلب تماشاگران اين آسمان الكتريكى جالب است.
در بازسازى كه انجام شده، بالكنى هم براى اين تالار تعبيه شده كه در هر دو سانس برگزارى كنسرت، علاوه بر صندلى هاى سالن اصلى، بالكن هم مملو از جمعيت تماشاگران بود. ظاهراً كمتر ميهمانى، حاضر شده بود اين ميهمانى را از دست بدهد و پاى مراوده موسيقيدانان ايرانى و كره اى ننشيند. چه كره اى هاى چشم بادامى و فاميل هاى يانگوم كه در جاى جاى تالار ديده مى شدند و چه ايرانى هاى علاقمند به موسيقى كه بيشتر جمعيت سالن را تشكيل مى دادند.
در بدو ورود به سالن برگزارى كنسرت، پرده آبى پشت سن و نوشته هاى روى آن نظر شما را جلب مى كرد: « به ما براى كمك به كودكان بيمار قلبى بپيونديد»، تا هركس هم نمى دانست كه هدف از برگزارى اين كنسرت چه بوده است، درست و حسابى متوجه شود.
با ورود دو نوازنده طبل كره اى كنسرت شروع مى شود. اين دو نوازنده كه هر دو لباس هاى مشكى همراه با نقوش آبى به تن دارند طبل هاى سنتى كره را كه بى شباهت به دمام ما نيست مى نوازند. پس از اجراى چند ريتم معمولى، خيلى زود سراغ ضربات سريع، ضربدرى شكل و حيرت آور مى روند كه باعث مى شود تماشاگران با كف زدن هاى مداوم آنها را تشويق كنند. اين دو نوازنده سازهاى كوبه اى كره اى در ميان ضرباتشان، آواهايى را هم اجرا مى كنند كه نشان از هيجان آنها در اجراى اين ريتم هاى سريع مى دهد.
آنقدر ضربات اين دو نوازنده آن هم در اين سرعت بالا شبيه به هم است كه فكر مى كنى دو برادر دوقلوى همسان پشت اين دو ساز نشسته اند و دارند موسيقى بومى شان را به اجرا درمى آورند. بعيد است كه اجراى چنين قطعاتى چيزى جز بداهه نوازى در موسيقى ناميده شود، اما در همين جا اين سؤال پيش مى آيد كه اگر بداهه نوازى است چطور تا اين اندازه هماهنگ نواخته مى شود. بعد از اجراى اين گروه با نوازندگى « كو سو يونگ» و « چى يانگ هو»، گروهى شش نفره روى سن مى آيند كه همه آنها كره اى هستند و با كت و شلوارهاى يكدستشان جلوى مخاطبان تعظيم مى كنند.
گروه هم آوايان «سوليست» حالا به شكل پشت سر هم روى سن ايستاده اند. هر كدامشان ميكروفونى در دست گرفته اند و شروع به اجراى قطعات مى كنند. نخستين قطعه اى كه توسط اين گروه اجرا مى شود قطعه اى است بسيار شاد كه نوازندگان و حنجره شان خودشان ساز همديگر هستند. آنها بيش از آن كه شعرى را بخوانند، آواهاى موسيقى را با اصوات مختلف مثل «لالالا» يا «بارابا» اجرا مى كنند. در موسيقى اين گروه از حنجره به عنوان ساز استفاده مى شود و آنچه در اين قطعه توسط گروه موسيقى سوليست اجرا مى شود، شبيه به آن چيزى است كه ما آن را موسيقى چينى مى دانيم، موسيقى كه تماماً با ربع پرده نواخته مى شود و ما را ياد خانه هايى با شيروانى هاى
نوك تيز و افقى و زنانى كه كيمونو به تن دارند، مى اندازد.
موسيقى گروه سوليست تركيبى است از موسيقى بومى اين كشور و موسيقى كلاسيك، آنها موسيقى كشورشان را روى ريتم هاى موسيقى كلاسيك و فرم آن گذاشته اند و موسيقى تركيبى به دست آمده كه بسيار جذاب و شنيدنى است. اما نكته مهم هيچ كدام از اينها نيست، بلكه اين است كه شما با توجه به اين كه هيچ سازى اين گروه شش نفره را دنبال نمى كند، هيچ خلأيى را حس نمى كنيد چرا كه برخى از خوانندگان صداى سازهاى مختلف را با حنجره شان توليد مى كنند و برخى از آنها همزمان مى خوانند.
موسيقى «آكاپلا» يا موسيقى غير سازى موسيقى است كه كمتر در ايران شناخته مى شود و على رغم قابليت هاى بسيار بالايى كه دارد متأسفانه كمتر روى آن كار شده است. چندين و چندسال پيش، گروه كر دفتر موسيقى كه در آن زمان زير نظر «بهرنگ شگرف كار» فعاليت مى كرد گروهى از هم آوايان را گرد هم آورده بود و آنها بدون هيچ سازى اجراى چندين و چند قطعه را در جشنواره موسيقى فجر اجرا كردند. اگرچه در آن گروه ۱۲ نفره هيچ كدام از خوانندگان كارى به جز آوازخواندن انجام نمى داد و با حنجره اش صداى سازى را درنمى آورد. اين در حالى است كه سالها است در موسيقى غرب موسيقى «آكاپلا» شناخته شده است و در خيلى جاها از آن استفاده مى شود.
در موسيقى گروه سوليست كشور كره فضاى بومى موج مى زند، هماهنگ بودن با موسيقى كلاسيك و فرم آن اصلاً باعث نشده است كه حس و حال موسيقى آسيايى و شرقى از آن دور شود بلكه اگر قرار باشد حتى اين موسيقى شما را ياد موسيقى در غرب بيندازد باز شما را ياد موسيقى هاى قديمى و البته صميمى غرب مثل ترانه هاى «Old Song» مى اندازد تا مثلاً بتهوون يا برامس.
از ديگر نكات جالب اين كنسرت اين بود كه سرپرست گروه سوليست به محض تمام شدن و يا شروع شدن يك قطعه، كاغذى از جيب كتش در مى آورد و از روى آن شروع مى كرد به گفتن جملات فارسى كه تلفظ ويژه او و آن لهجه غليظ باعث مى شود كه تماشاگران دائماً برايش كف بزنند و به تلاشش احترام بگذارند. جملاتى همچون « از ديدار شما خوشبختم، ما در يك سالى هم به ايران آمده بوديم و از اين كه امسال هم درخدمت شما هستيم خوشحالم» و در نهايت جاهايى را كه نمى تواند از روى نوشته اش بخواند مى گويد: « بسه!» سپس شروع مى كند به كره اى حرف زدن و براى مردم كشورش كه در سالن حضور دارند توضيحاتى در مورد موسيقى شان مى دهد. بخصوص اين كه امشب و در اين مراسم سفير كره جنوبى يعنى آقاى « يانگ موك كيم» هم حضور دارد.
آنچه ما از موسيقى كره مى دانيم همان چيزى است كه از موسيقى چين مى دانيم و همان چيزى است كه از موسيقى ژاپن مى دانيم. موسيقى اين كشورها، بخصوص موسيقى بومى اين كشورها موسيقى اى است عرفانى و تحت تأثير فضاهاى مذهبى تعريف مى شود. دومين قطعه اى كه گروه سوليست اجرا مى كند، قطعه اى است در اين حال و هوا. آنها دائماً در طول اجرا تغيير گام مى دهند، سازهايشان را تغيير مى دهند و ريتمشان هم عوض مى شود و همين نشان از تكنيكى بودن اين گروه و اعضاى آن مى دهد. گروهى كه از سال ۱۳۷۱ فعاليتش را آغاز كرده است و به عنوان نخستين گروه «آكاپلا»ى كره شناخته مى شود. در اين گروه شش نفره سه صداى اصلى مرد يعنى تنور، باريتون و باس وجود دارد. آنها علاوه بر توليد اين صداهاى انسانى و هارمونى خارق العاده اى كه تمام صداهاى يك شخص را مى تواند به وجود بياورد، صداى انواع آلات موسيقى از جمله ترومپت، ترومبون، گيتار، گيتار بيس، درام و... را هم با حنجره شان توليد مى كنند. اگرچه گاهاً به دنبال موسيقى اروپايى و فراگيرى اين موسيقى نيز هستند.
بعد از اجراى چند قطعه، تك تك اعضاى اين گروه خودشان را با فارسى دست و پاشكسته اى معرفى مى كنند و حضار هم آنها را مورد تشويق قرار مى دهند. در حين اين معرفى آنها صداى سازهايى را هم كه مى توانند در بياورند را اجرا مى كنند كه در اين ميان صداى مقلد ساز «درام» با انواع و اقسام سازهاى جانبى اش (سنج و طبل و زنگ و...) براى مخاطبان بسيار جالب بود و چندين و چندبار براى او كف زدند. سپس سرپرست گروه با گفتن اين جمله كه «آيا از موسيقى ما خوشتان آمد؟» مردم را به شنيدن يك موسيقى آشنا دعوت مى كند.
در حالى كه يكى دو ساعتى از برگزارى دربى بزرگ پايتخت گذشته و هيجان ها با نتيجه مساوى استقلال و پرسپوليس حسابى خوابيده، تماشاچيان فكر مى كنند كه اين گروه تصميم دارد قطعاتى از موسيقى يانگم را برايشان اجرا كنند. موسيقى آغاز مى شود و ناگهان قطعه فوتبالى «ايران» با بند معروف:
«پيش تا پايان اى جاويدان ايران»
322071.jpg
اجرا مى شود. شايد برايتان باورش سخت باشد اما گروه كره اى اين قطعه را به صورت فارسى و آن هم نه از روى نوشته بلكه به قول معروف از حفظ مى خوانند كه اين به شور و شوق كنسرت اضافه مى كند و مخاطبان از اول تا آخر قطعه علاوه بر همراهى كردن با دست آن را مى خوانند و باز فضاى فوتبالى زنده شده و باز خيلى ها ياد صعود ايران به جام جهانى مى افتند و داغ دلشان تازه مى شود. بعد از آن هم براى كامل شدن فضاى موسيقى فوتبالى و جام جهانى، گروه سوليست قطعه معروف ديگرى را در حال و هواى فوتبال باز هم به همان شكل حرفه اى اجرا مى كند و بعد از اين كه حسابى مورد سوت و كف تماشاگران واقع مى شوند مى روند سراغ «احسان خواجه اميرى».
پيش از آنكه خواجه اميرى به روى سن بيايد سفير كره روى سن حاضر مى شود و مى گويد: « باعث افتخار است كه من امروز شما را به كنسرتى دعوت مى كنم كه براى كمك به كودكان ايرانى مبتلا به بيمارى قلبى برگزار مى شود. اين كنسرت به همت سفارت كره جنوبى و اتباع كره اى در ايران برپا شده و آرزومندم بتواند بارقه اميدى را در دل اين كودكان بيمار روشن سازد.»
او در بخشى ديگر از سخنرانى اش گفت: « اميدوارم با كمك هايى كه به اين مناسبت انجام مى شود تا حدى از درد و رنج اين كودكان كاسته و به نجات آنها بينجامد.»
«يانگ موك كيم» در ادامه صحبت هايش به پايان ماه رمضان اشاره كرد و گفت: « شايان ذكر است كه امروز مصادف با پايان ماه مبارك رمضان است و همين طور پيوند غنى سازى فرهنگ دو كشور با شركت خوانندگانى چون «احسان خواجه اميرى»، « جانگ سائيك» و «گروه موسيقى سوليست.»
او در پايان با اشاره به كار موسيقى گروه هاى كره اى حاضر در اين كنسرت گفت: «جانگ سائيك و گروه موسيقى آكاپلاى سوليست، فرصتى را براى توجه بيشتر شما به موسيقى كره فراهم آورده اند كه اميدوارم از موسيقى كشور ما خوشتان بيايد و از آن كمال لذت را ببريد.»
سپس خواجه اميرى كه در تشويق گرم تماشاگران به صحنه مى آيد، صاف مى رود سر اصل مطلب و شروع مى كند با همراهى گروه سوليست به عنوان اركستر سازى اش به اجراى قطعه پرطرفدار «براى آخرين بار». سپس همزمان با اين كه «حسن فتحى» كارگردان سريال ميوه ممنوعه و سريال هايى چون «مدار صفر درجه»، «كيف انگليسى»، «شب دهم» و... وارد سالن مى شود و حسابى مورد تشويق قرار مى گيرد، اركستر ايرانى خواجه اميرى هم به روى سن مى آيند. اين اركستر ۱۱ نفره با نوازندگى «على ثابت» (كيبورد و سرپرست گروه)، « محمدرضا انسى» (گيتار كلاسيك)، «بابك رياحى پور» (گيتاربيس)، «حسن فراهانى» (ترومپت)، «ايمان جعفرى» (ساكسيفون)، «مهرداد سراجيان» (فلوت)، «سعيد برادران» (پركاشن)، «على شهبازى» (گيتار الكتريك)، «زايا سليمان» (درام) و «بابك ايمانى» (ويولن) كارشان را شروع مى كنند.
قطعه دوم خواجه اميرى با خوشامدگويى به «حسن فتحى» كارگردان سريال ميوه ممنوعه به اجراى ترانه تيتراژ اين سريال پرطرفدار اختصاص دارد و خيلى ها را ياد تيتراژ پايانى و آن «مى شه» آغازين شعر آن انداخت كه خيلى در هر كات سريال آن را مى خواندند و فكر مى كردند كه ديگر الآن تمام مى شود و صداى خواجه اميرى از توى تلويزيونشان پخش مى شود.
خواجه اميرى صداى بسيار خوب و رو به پيشرفتى دارد. او كه در طول اين سالها دو آلبوم «من و بابا» و « براى آخرين بار» را منتشر كرده بود در هفته گذشته آخرين آلبومش را با نام « سلام آخر» روانه بازار موسيقى كرد. خواجه اميرى فراگيرى موسيقى را با ساز ويولن شروع كرده و بعد از آن خوانندگى را از پدرش آموخته است.
بعد از اين قطعه سراغ موسيقى تيتراژ سريال «پول كثيف» مى رود و از نو «براى آخرين بار» را همراه با اركستر خودش اجرا مى كند. اوقطعه اى را هم مخصوص اين كنسرت آماده كرده است كه «فقط تو» نام دارد.
با چهچهه زدن هاى خواجه اميرى به نظر مى رسد كه روى رديف هاى موسيقى ايرانى و موسيقى ملى نيز كار كرده است. اگرچه جاى كار بسيار دارد و به نظر مى رسد بيش از آنكه نيازمند تمرين روى موسيقى ايرانى و ... باشد، نيازمند كسب تجربه و اجراى كنسرت هاى بيشترى است. در تمام مدت اجراى اين كنسرت مادر خواجه اميرى در حال اشك ريختن است و به خيال برخى ها اشك شوق است و به خيال گروهى ديگر اشكى نوستالژيك از خاطره روزهاى خوش صداى پدر.
بخش پايانى اين كنسرت اختصاص به اجراى آواهاى محلى - اپرايى «جانگ سائيك» دارد. او با لباس محلى كره و تماماً سفيد روى سن مى آيد و شروع مى كند به اجراى آثارى در حال و هواى موسيقى بومى كشور كره. آواهاى او برگرفته از بوى زادگاه اوست.
موسيقى جانگ سائيك موسيقى كاملاً منحصر به فردى است. او يكى از بزرگ ترين استادان موسيقى كره است و در اين اجرا با قدرت بالايى كه در اجراى قطعات از خود نشان مى دهد، اين را ثابت مى كند.
او در اجراى برخى از قطعات زنگى را در دست مى گيرد و به همراه گروه سوليست قطعاتى از موسيقى مذهبى و عرفانى كشور كره را اجرا مى كند. در موسيقى جانگ سائيك شما حزنى را حس مى كنيد كه در آن تمام جنگ ها و سختى هايى كه در طول اين سالها كره متحمل آن شده است را خواهيد شنيد، موسيقى به شدت محزون و سراسر احساس كه شما را با خودش به شرق دور مى برد. جالب اينجاست كه موسيقى او و اين آواهايى كه گاه به شكل خشن و فرياد توليد مى شود را شايد بتوان با موسيقى تركمن هاى ايرانى مقايسه كرد چرا كه اغلب موسيقى تركمن ها را همين آواها تشكيل مى دهد.
جانگ سائيك در موسيقى اش كاملاً حس موسيقى شرقى را به شنونده اش القا مى كند، بخصوص با آن لبخند محزونى كه بر چهره دارد و ترانه هايى كه شما را به دل داستان ها و افسانه هاى كره اى پرتاب مى كنند. يكى از مهم ترين ويژگى هاى موسيقى اين استاد موسيقى كره را شايد در قصه گويى او بتوان ذكر كرد. موسيقى او كاملاً موسيقى است كه براى شما قصه تعريف مى كند، قصه جنگ و قصه عشق. شما در آواهاى او تصاوير كره و ظلم هايى كه در طول اين سالها به كشور او شده است را مى توانيد تصور كنيد و همچنين مى توانيد داستان دو عاشق را گوش كنيد و سختى هايى را كه در طول سالها براى رسيدن به هم متصور مى شوند.
جانگ سائيك در اين كنسرت خيريه قطعاتى چون
«رز وحشى»، « درياى بيكران»، « راهى به سوى آسمان» ،
« پدرم» و « در رستوران سنتى كره با سوپ برنج» را اجرا كرد.
در پايان برنامه و پس از اجراى قطعه « آريرانگ» همه هنرمندان كره اى و ايرانى روى سن جمع مى شوند و دستان هم را گرفته و قطعه اى را اجرا مى كنند. سپس از سفير كره در شب دوستى اين كشور دعوت مى شود تا چندكلمه اى صحبت كند او هم ضمن دعوت كردن گروه ايرانى به كشور كره اميدوارى خود را از تداوم دوستى كشورهاى ايران و كره اعلام مى كند. در پايان نيز از ايرج خواجه اميرى دعوت مى شود تا روى سن بيايد و توسط سفير كره به او دسته گلى اهدا مى شود.
گزارش پشت صحنه سريال «درچشم باد»
به كارگردانى مسعود جعفرى جوزانى
 روايت يك فيلمساز از تاريخ معاصر
بهمن عبداللهى
322299.jpg
فصلى از فيلمنامه

۳۳۷ - خانه قديمى - روز
بادى ملايم ابرها را پراكنده مى كند. خورشيد از پس ابرهاى در حال گذر سرك مى كشد. سروصداى كارگرها كه در حال انتقال اسباب خانه اند به گوش مى رسد. ليلى روى بام خانه قديمى كنار خرپشته ايستاده، به آسمان نگاه مى كند. ليلى لبه بام رفته به حياط نگاه مى كند. كارگران در حال آوردن اثاث خانه اند. اصغر در ميان آنهاست و امر و نهى مى كند.
اصغر: مواظب باش نشكنى! حواست كجاست پسر ا... از اينور بابا!
مرد بازجو با دژگير دست مى دهد و بعد رو به بيژن مى كند.
مرد: اين هم خونه پدرى تون. گفتم كه كسى مصادره ا ش نكرده!
بيژن: (دست مى دهد) متشكرم.
مرد: امر ديگه اى نداريد؟
بيژن: بالاخره نمى خوايد اسمتونو به من بگيد؟
مرد: حسين طاهرزاده.
بيژن: قبلاً كه محمدى بود.
مرد: مستعار بود.
بيژن: اين يكى چى؟ واقعيه؟
مرد: (با سر تأييد مى كند) به امان خدا!
حسين مى رود. بيژن به ليلى كه از پشت بام به او چشم دوخته نگاه مى كند. لب هاى ليلى مى لرزد، بى صدا و در خود فرورفته. اشكش جارى است. بيژن پريشان مى شود.
بيژن: به چى فكر مى كنى؟
ليلى: به شب اولى كه به اين خانه آمدم... به روزى كه از روى بام فرار كرديم. به خاطر دارى؟
بيژن: (با حركت سر تأييد مى كند) اوهوم!... اگر آدم مى تونست جلوى هجوم خاطره هارو بگيره، حيوان خوشبختى بود.
ليلى: (مى خندد) حيوان خوشبخت؟
بيژن: اوهوم... نمى دونم تو سلول هاى اين مغز پيچ در پيچ چيه كه يك شىء بى ارزش، يك مكان، يك صداى آشنا، حتى ترك يه ديوار قديمى، گذشته رو جلوى چشمش زنده مى كنه... خود من به لطف اين خاطرات زنده موندم. كاش عباس اينجا بود. دلم مى خواد بدونم هم اكنون كجاست... چكار مى كنه. دلم مى خواد بدونم پشت اون پيشونى براق و بلندش چه افكار خاصى مى گذره.
ليلى به لب بام رسيده. در پس زمينه كارگران در حال حمل اسباب خانه ديده مى شوند و دژگير و فاطمه كه امر و نهى مى كنند. بيژن كنار او روى لبه بام مى نشيند.



نويسنده و كارگردان: مسعود جعفرى جوزانى، مدير فيلمبردارى: امير كريمى، طراح هنرى: مجيد ميرفخرايى، طراح گريم: سعيد ملكان، مدير صدابردارى: حسين غفارى، مدير توليد: محمدحسن نجم، مدير برنامه ريزى: حسن نجاريان، جلوه هاى ويژه ميدانى: محسن روزبهانى، بازيگران: پارسا پيروزفر، سعيد راد، سعيد نيكپور، لاله اسكندرى، اكبر عبدى، كامبير ديرباز، محمدرضا هدايتى، جهانگير الماسى، سحر جعفرى جوزانى، رضا شفيعى جم، شهرام قائدى، فخرالدين صديق شريف، ستاره صفرآو و...


«آقا ببخشيد خونه سمندون كجاست؟» اين جمله اى است كه تارسيدن به محل فيلمبردارى چند بار از اهالى و كسبه پامنار مى پرسيم. بعد از ظهر يك روز پائيزى است و بوى آش رشته و شله زرد در كوچه هاى باريك و تو در توى اين محله قديمى به مشام مى رسد.
جلوى يك خانه قديمى با ديوارهاى بلند مى ايستيم. روى سنگى كه بر پيشانى ساختمان است نوشته شده «خانه ميرزا بزرگ نورى - قدمت قاجاريه». محمدرضا لطفى روابط عمومى طرح در مى زند، وارد كه مى شويم بوى آجرهاى نم گرفته است و صداى خش خش برگ هاى درختان زرد.
با اولين كسى كه مى بينيم سلام و عليكى مى كنيم. خبرى از دوربين و تراولينگ و كلاكت نيست.
سعيد دليرى جانشين مدير توليد تحويلمان مى گيرد، زبان كه باز مى كند، تازه متوجه مى شويم در حياط ديگر اين خانه قديمى، فيلمبردارى جريان دارد.
اينجا لوكيشن (محل فيلمبردارى) سريال «درچشم باد» است، اهالى قديمى پامنار اين حياط اعيانى را به نام خانه ميرزا بزرگ نورى مى شناسند و آدم هاى جوان تر و امروزى تر به عنوان «خانه سمندون» در خاطر سپرده اند. دليلش روشن است؛ شاخص ترين كارى كه در اين مكان فيلمبردارى شده مجموعه «سمندون» ساخته ناصر هاشمى است كه چند سال پيش از برنامه كودك پخش مى شد. خانه چند حياط دارد كه فضاهاى اندرونى و بيرونى و غيره را از هم جدا مى كند.
روى ديوار برنامه امروز را نصب كرده اند: «قسمت ،۲۹ سكانس ،۳۳۷ خانه قديمى. خلاصه سكانس: اسباب كشى خانواده دژگير به خانه قديمى و صحبت هاى ليلى و بيژن در مورد عباس، بازيگران امروز: پارسا (بيژن)، ستاره صفر آو (ليلى)، يزدان جيريابى (اصغر)، هدايتى (دژگير)، سام درخشانى (مأمور) و گلاره عباسى (فاطمه)، جلسه سى ام. فاز ۳»
دليرى مى گويد: امروز سومين روزه كه اينجاييم، تا پنجشنبه هم هستيم، بعد مى رويم...» نگاهى به ساختمان مى اندازم و مى پرسم: اينجا چند تا حياط دارد؟ يكى از عوامل پاسخ مى دهد؛ چهار حياط.
به حياط پشتى كه وارد مى شويم، نورها در حياط چيده شده اند. كارگرها كه معلوم نيست هنرورند يا كارگر صحنه، در گوشه اى مشغول ورانداز كردن گروه فيلمبردارى هستند. بوى رنگ مسير نگاهمان را به حوض خالى مى اندازد كه يكى از اعضاى گروه طراحى صحنه و لباس مشغول آبى كردن آن هست. هوا آفتابى است اما حياط در سايه قراردارد، دليلش كشيدن پرده بزرگى روى حياط است تا رفت و آمد ابرها، كار فيلمبردارى را متوقف نكنند.
322068.jpg
داخل يكى از اتاق ها گروه فيلمبردارى با دوربين ۳۵ ميلى مترى مشغول ضبط اند. مسعود جعفرى جوزانى هم در گوشه اى نشسته و كار را كنترل مى كند. «آقا، ساكت، مى گيريم صدا. دوربين، حركت.» و فيلمبردارى اين صحنه آغاز مى شود. در گوشه اى مى ايستم و همانطور كه بازى پارساپيروز فر، ستاره صفر آو، محمدرضا هدايتى و گلاره عباسى را نگاه مى كنم، پس تا صادر شدن اذن دخول ماجراهاى درچشم باد را مرور مى كنم. «در چشم باد» يكى از چهار پنج پروژه عظيم تلويزيون است كه از چند سال پيش كليد خورده است. اين كار از فيلمنامه مسعود جعفرى جوزانى بهره مى برد و جوزانى آن را به عنوان تنها تجربه تلويزيونى اش كارگردانى مى كند. اين كار وقايع سياسى، اجتماعى ۳ دوره از تاريخ ايران را روايت مى كند، بخش اول داستان كه گروه توليدى به آن فاز يك مى گويند در سال هاى ،۱۳۰۰ بخش دوم در سال ۱۳۲۰ و بخش سوم در سال ۱۳۶۰ مى گذرد.
دوره اول به پايان حكومت قاجار و پهلوى نظر دارد و دوره دوم به قيام ميرزاكوچك خان و دوره سوم به زمان فتح خرمشهر مى پردازد. در اين دوره ها، رويدادها و لحظات تلخ و شيرين زندگى خانواده اى از دوره قيام ميرزا كوچك خان جنگلى تا فتح خرمشهر به تصوير كشيده مى شود. قصه از زمانى آغاز مى شود كه ميرزا كوچك خان جنگلى در گيلان اعلام جمهورى كرده و با اين اقدام دوران پر حادثه تاريخ معاصر ايران آغاز مى شود.
كارگردان كات داده است و بازيگران براى نماى بعدى آماده مى شوند. چهره پرداز به چشم هاى صفر آو قطر اشك مى ريزد تا گريه اش طبيعى به نظر برسد. پيروز فرهم با گريم دوران پيرى در جاى خودش ايستاده است.
احمد رمضانزاده دستيار اول و برنامه ريز گروه كه در كارهاى سينمايى جوزانى همچون در مسير تندباد، بلوغ و يك مرد يك خرس با او همكارى كرده.
به گفته او فيلمبردارى فاز اول ۲۷ مهرماه ۸۲ آغاز شده، آن زمان رضا انصاريان تهيه كننده كار بوده است، كار ضبط تا اواخر اسفند همان سال ادامه داشته تا آنكه تهيه كننده كنارگيرى مى كند و با آمدن حبيب الله كاسه ساز به عنوان تهيه كننده جديد از ۱۳ بهمن ماه ۸۳ كار فيلمبردارى از سرگرفته مى شود.
فيلمبردارى فاز ۲ تا اوايل مردادماه ۸۴ ادامه پيدا مى كند و تا اواخر تيرماه امسال ادامه پيدا كرده است. در همين مدت كاسه ساز هم به علت بيمارى گروه را ترك كرده و عباس اكبرى كار تهيه را دنبال مى كند. فاز سوم كار هم از شهريور ادامه پيدا كرده و قرار است تا نوروز ۸۶ به پايان برسد.
رمضانزاده كه خونگرمى مشخصه اصلى اش براى هر تازه واردى است و در حالى كه ۸۰ درصد كار ضبط شده، صحنه را به دقت برايم شرح مى دهد: الآن سال ۵۹ است، خانه پدرى دكتر بيژن پارسا كه در سال هاى انقلاب اسلامى مصادره شده، پس از پيگيرى به او بازگردانده شده و امروز روز اسباب كشى او و خانواده اش است. در حين اسباب كشى تلفن زنگ مى زند و او متوجه مى شود پس از سال ها دورى نمى تواند فرزندش را ببيند چون او به جبهه رفته است.
مى پرسم اولين صحنه (سكانس) سريال چگونه آغاز مى شود؛ همين كه مى خواهد توضيح بدهد جوزانى از كنارمان مى گذرد و مى گويد: «داستان ما را لو ندهيد!» از او مى خواهم خودش اين سكانس را شرح بدهد. پاسخ اين است: «دكتر بيژن پارسا كه استاد دانشگاه و جراح متخصص مغز است و در آمريكا زندگى مى كند، نامه اى دريافت مى كند كه در آن نوشته شده، همسرش زنده است و بر خلاف تصور او اعدام نشده، او پسرى هم دارد كه حالا در سن جوانى است...»
رمضانزاده گفت وگو را پى مى گيرد؛ داستان از اين جا آغاز مى شود و ما به صورت يك فلاش بك طولانى كودكى، جوانى و زمان حال را مى بينيم.
از عظيم بودن كار و بازيگران مى پرسم، او با حوصله همه چيز را مى گويد و دقت مى كند كه از نوشتن مطالب عقب نيفتم؛ «به طور كلى ۲۰۰ بازيگر در سريال به ايفاى نقش مى پردازند كه بيست سى بازيگر نقش هاى اصلى و از مشهور ترين چهره هاى سينما و تلويزيون هستند. حدود ۵۰۰ هنرور (سياهى لشگر) هم داريم كه قرار است در صحنه هاى دوران دفاع مقدس به ۵۰۰۰ نفر برسند. ما ۳۱۲ لوكيشن (محل فيلمبردارى) در ايران و چند لوكيشن در آمريكا داريم. صحنه هاى داخلى را هم تا امروز در شهرهاى رامسر، فيروزكوه، ماسوله، انزلى، جواهر ده، زيباكنار، خجير و تهران فيلمبردارى كرده ايم و صحنه هاى آينده قرار است در شهرك سينمايى دفاع مقدس، خرمشهر و اهواز ضبط شوند.»
نگاه دوباره اى به صحنه فيلمبردارى مى اندازم.
بازيگران در حال تمرين گفت وگو (ديالوگ ها) هستند. «الو... عباس عزيزم، پسرم [صداى عباس] آخه چرا بر نمى گردى؟ مگر نمى دانى بى تو آرامش ندارم، [ صداى عباس] چرا، چرا برگشته است. او هم آرزوى ديدار روى تو را دارد. [صداى عباس] برگرد، همين حالا. اگر مادرت را دوست دارى برگرد. [صداى عباس] كى؟ كى؟ [صداى عباس]»
اين ديالوگ ها، حرف هاى ليلى (همسر دكتر بيژن و مادر عباس) است كه نقش او را ستاره صفرآو، بازيگر تاجيكى ايفا مى كند. از او كه گريم دوران پيرى را بر صورت دارد مى خواهم چند دقيقه اى با «ايران» گفت وگو كند. او اهل تاجيكستان بوده و فارغ التحصيل رشته خبر نگارى راديو و تلويزيون است. از ۲ سال پيش بنا به دعوت جوزانى وارد كار شده، او مى گويد: «اين نخستين كار بازيگرى من است، نقش جوانى و پيرى ليلى را بازى مى كنم و مدت دو سال است كه در ايران هستم، قبل از آمدن هم گوينده اخبار بودم.»
مى پرسم بازيگرى راحت تر است يا گويندگى خبر؟ با همان لهجه تاجيكى پاسخ مى دهد: «گويندگى هم سختى هاى خودش را دارد، اما بازيگرى سخت تر است، فكر نمى كردم اينقدر سخت باشد، قبل از تجربه بازى فكر مى كردم فيلم هايى كه مى بينيم به راحتى فيلمبردارى مى شوند و ما آنها را مى بينيم اما همان روز اول كار فهميدم اينطور نيست و گروه زيادى از آدم ها براى هر فيلمى زحمت مى كشند.»
سؤال مى كنم، بازى در مقابل پارسا پيروز فر چطور است؟
مى گويد: «آقاى پيروز فر بازيگرى حرفه اى است.»
ـ كارهايش را ديده بوديد؟
ـ بله، شيدا، اشك سرما، نقاب و عروس خوشقدم را در ايران ديدم.
ـ در تاجيكستان هيچ فيلمى از ايران نديده بوديد؟
ـ قبلاً هر سال يكى دو سريال از ايران پخش مى شد، اما حالا بيشتر شده و سريال هاى زيادى را در تلويزيون نشان مى دهند، اما فيلم هاى سينمايى را نه. اخيراً هم سريال «خاك سرخ» را پخش كردند.
ـ سريال هاى ماه رمضان را ديديد؟ يكى از آنها در تاجيكستان اتفاق مى افتاد.
ـ بله، شكرانه را خيلى دوست دارم. من را ياد دوشنبه مى اندازد.
صفرآو را به ادامه بازى دعوت مى كنند، آفتاب در حال غروب كردن است و نور صحنه در حال كم شدن ، گروه فيلمبردارى مشغول آماده كردن پروژكتورها (منبع نور خيلى بزرگ) هستند. از بازيگر نقش ليلى مى پرسم آقاى جوزانى چطور است؟ سخت گيرى نمى كند؟ مى گويد: «نه، خيلى كمك مى كند. سخت گيرى هم مى كند، اما نه زياد.»
نماى مربوطه كه ادامه صحنه قبلى است با يكى دو تكرار ضبط مى شود و گروه آماده مى شوند تا همين نما را با تراولينگ (حركت دوربين روى ريل) فيلمبردارى كنند.
حسين غفارى به توصيه مسئول روابط عمومى آمده تا در باره صدا بردارى سريال حرف بزنيم. غفارى كارهايى مانند دزدان مادربزرگ، آژانس دوستى، حامى، وزير مختار و... را صدابردارى كرده، از او مى پرسم؛ كار سخت نيست؟ به خصوص اين كه چند سالى مى شود درگير آن هستيد؟ جواب مى دهد: «نه، سختى هر كارى به شرايط آن كار برمى گردد، بستگى به موضوع، گروه توليدى، كارگردان و غيره دارد. به هر حال اينجا ما كار سختى نداريم چون گروه خيلى خوبى داريم.»
به او مى گويم؛ برخى از كارهاى تلويزيونى با چند دوربين آن هم در فرمت ويدئو تصويربردارى مى شوند، اما اينجا شيوه ضبط، نگاتيو ۳۵ ميلى مترى است، اين براى شما تفاوتى ندارد؛ غفارى در جوابم عنوان مى كند: «يك دوربينه يا چند دوربينه بودن مهم نيست، ما در گروه صدابردارى گاهى تا ۱۰ ميكروفون استفاده مى كنيم، اهميت اين كار به خاطر كيفيتى است كه همه از آن انتظار دارند.»
صحنه گفت وگوى تلفنى ليلى با پسرش در حال فيلمبردارى است، دژگير (هدايتى) و فاطمه (گلاره عباسى) هم در كنار ليلى و دكتر پارسا حضور دارند. نماى حرف زدن ليلى با عباس پسرش ابتدا توسط بازيگران تمرين مى شود، در مرحله بعد گروه فيلمبردارى تمرين مى كنند و سپس با فرمان جوزانى كار ضبط اين نما آغاز مى شود؛ صدا. دوربين. حركت.
در فاصله آماده شدن براى نماى بعدى با محمدرضا هدايتى گفت وگو مى كنم. هدايتى با گريم متفاوت از كارهاى قبلى اش روبه رويم نشسته است. او در سن ميانسالى است و در حالى كه يكى از دست هايش را زير اوركت پنهان كرده درباره كارش حرف مى زند. او در فيلم نقش شوهرخواهر دكتر بيژن را بازى مى كند. رابطه او با خانواده دكتر از سال هاى ۱۳۲۰ و با صحنه عروسى آغاز شده است. مى پرسم مثل اين كه در اين سريال نقش جدى بازى مى كنيد و اين بار با كارهاى طنزى كه بينندگان تلويزيون ديده اند تفاوت دارد. او مى گويد: «من پيش از اين در نقش هاى جدى بازى كرده بودم، نقش يك افغانى در سريال كمين، نقشى در سريال نيستان و فيلم هاى الهه زيگورات و بى وفا.»
موبايلش زنگ مى زند و هدايتى با دستى كه مثلاً قطع شده به آن جواب مى دهد و بعد دوباره دستش را زير لباسش پنهان مى كند، چند لحظه سكوت و بعد ادامه مى دهد: «دژگير از دوستان دوران جوانى دكتر بيژن است و دستش را در دوران جنگ جهانى اول پس از اصابت گلوله هواپيماهاى روسى از دست داده است، اين خانواده يك نوع روحيه جنگ و مبارزه در خونشان هست و مسلك آنها وطن پرستى است، به همين دليل حالا در دوران دفاع مقدس با همين يك دست هم سعى مى كند در جبهه ها حضور داشته باشد.» باز هم مى پرسم خودتان نقش هاى جدى را بيشتر دوست داريد يا نقش هاى طنز را؟ پاسخ مى دهد: «من به هر دو به عنوان كار جدى نگاه مى كنم، به هر حال هر كدام ويژگى هاى خاص خودشان را دارند و براى من تجربه هايى به همراه داشته اند، با اين حال دوست دارم در نقش هاى جدى بيشتر بازى كنم.»

هدايتى را براى ادامه بازى به جلوى دوربين فرامى خوانند. چند دقيقه بعد وقتى كه اين نما هم فيلمبردارى مى شود گروه وسايل فيلمبردارى و صحنه را به حياط منتقل مى كنند تا نماهاى مربوط به حضور ليلى را روى بام و نگاه كردن او به اثاث كشى را از همان بالا ضبط كنند. در همين فاصله به سراغ مسعود جعفرى جوزانى مى روم. او كارگردانى است كه پس از تحصيل رشته فيلمسازى در سان فرانسيسكو آمريكا به ايران برگشت و به تدريس در دانشكده هاى سينمايى مشغول شد. جوزانى در نخستين تجربه كارگردانى اش «جاده هاى سرد» را در سال ۶۴ ساخت و در سال هاى بعد «شير سنگى»، «در مسير تندباد»، «يك مرد يك خرس»، «دل و دشنه» و «بلوغ» را كارگردانى كرد. بلوغ در سال ۷۷ ساخته شد و او مدتى به تهيه كنندگى دو سرى مجموعه تلويزيونى «آژانس دوستى» مشغول شد و اين سريال نخستين تجربه كارگردانى تلويزيونى او به شمار مى آيد. از جوزانى مى پرسم آيا در اين كار به تاريخ وفادار بوديد؟ چند سال كشيد تا اين فيلمنامه را نوشتيد، كار چطور پيش مى رود؟ و... جوزانى همانطور كه با امير كريمى مدير فيلمبردارى اش حرف مى زند به سمت ما برمى گردد و مى گويد: «خدا را شكر، كار خوب پيش مى رود» با كريمى جاى دوربين را چك مى كند و بعد ادامه مى دهد: «۵ سال كشيد تا اين فيلمنامه آماده شود و جدا از گروه تحقيق و پژوهش، به تنهايى ۱۳۸ كتاب تاريخى و خاطره را خواندم، مايه اصلى داستان واقعى است، اما سعى كردم در گذر داستان زندگى شخصيت اصلى، به وقايع تاريخى هم بپردازم.»
322113.jpg
باز سؤال مى كنم، آيا شخصيت هاى داستان و قصه اصلى هم واقعى است؟ كه پاسخ مى دهد: «به طور مشخص نه، اما داستان فيلم براساس زندگى و خاطرات چند نفر نوشته شده و تركيب آنها قصه اصلى را شكل داده است، جوزانى مى گويد تا امروز ۴۸۵ دقيقه فيلم مونتاژ شده آماده داريم، اما قرار است سريال در ۵۲ قسمت به تلويزيون تحويل شود.»
شنيده بودم كه جوزانى گفته، اين سريال وصيتنامه هنرى من است، در همين باره مى پرسم و او كه لبخند مى زند، مى گويد: «بله. وصيتنامه من است. اما به اين معنا نيست كه قرار است پس از ساخت آن بميرم يا فيلم ديگرى نسازم. من منظورم از اين جمله اين است كه دلم مى خواهد بچه ها و نوه هايم با ديدن اين سريال كه تاريخ ما را روايت مى كند، گذشته اى كه جايگاه امروز ما را تعيين كرده، چه تلخ و چه شيرين به ياد بياورند.»
كريمى، جوزانى را صدا مى كند تا كادر دوربين را به او نشان بدهد، در عين حال به پيروزفر نگاه مى كند كه سبيل گريمش را كنده است. بعد به او مى گويد: «پارسا سبيل را نكن، يك پلان ديگر داريم» پارسا جواب مى دهد: «فكر كردم كارم تمام شده»، جوزانى از جلوى پنجره به صفرآو كه روى بام است دستور بازى اش را توضيح مى دهد و مى گويد: «لب بام بنشين، ببينيم چطور مى شود»
چند لحظه بعد جوزانى جلو مى آيد و با «ببخشيد» حرفش را دنبال مى كند. مى پرسم دلتان براى سينما و كارگردانى يك فيلم تنگ نشده؟ در جواب مى گويد: «چرا، اميدوارم بزودى يك فيلم سينمايى هم كار كنم» بعد به نزد گروه فيلمبردارى بازمى گردد. سرم را از پنجره بيرون مى آورم و به كريمى كه پشت دوربين است مى گويم «آقاى كريمى، حالا چرا نگاتيو، چرا ويدئو نه؟»، او اشاره مى كند از جوزانى بپرسم، جوزانى اما در جوابش مى گويد: «خودت بگو، چه اشكالى دارد؟» كريمى توضيح مى دهد كه فعلاً نگران رفتن نور است. گفت وگو با كريمى را تا پايان نماهاى پشت بام عقب مى اندازيم.
ابتدا ستاره صفرآو روى بام است و نماهاى مربوط به او با چند برداشت ضبط مى شود. پارسا پيروزفر در گوشه اى ايستاده تا براى رفتن به بام صدايش كنند. نزديك تر مى شوم وخسته نباشيد مى گويم. مى دانم اهل مصاحبه نيست. تأكيد مى كنم مصاحبه اى در كار نيست. بعد هم از بازى هاى بيادماندنى اش در ميهمان مامان، اشك سرما و سريال هاى تلويزيونى اش حرف مى زنيم. او كه براى نخستين بار با سريال «در پناه تو» به شهرت رسيد. پيش تر در نقش يك عارف خيالى در فيلم «پرى» بازى كرده بود. در قلب منى و سفر سبز كارهاى ديگر او در قالب تلويزيون به شمار مى آيند. پيروزفر بعدها در ۱۲ فيلم سينمايى بازى كرد كه آخرين آنها «زن زيادى» در سال ۸۳ به نمايش درآمد.
چند دقيقه به غروب مانده، فيلمبردارى به پايان مى رسد و گروه مشغول جمع آ ورى وسايل هستند. يكى از اعضاى گروه تداركات هم در تلاش است تا اعضاى گروه را با سرويس بازگشت راهى كند. امير كريمى صدايم مى كند تا حرف بزنيم. او قبل از اين به عنوان مدير فيلمبردارى «گل يخ» و «مجردها» حضور داشته و در بيش از ۲۵ فيلم به عنوان فيلمبردار و دستيار فعاليت كرده است. پيش از اين عليرضا زرين دست و حسن پويا به عنوان مدير گروه فيلمبردارى همكارى كرده اند اما بيشترين بخش را كريمى ضبط كرده است. او مى گويد از بهمن ماه ۸۳ به طرح آمده و تا امروز در كنار گروه «در چشم باد» بوده است. از كريمى مى پرسم چرا با نگاتيو كار مى كنيد؟ هزينه كار بالا نمى رود؟ جواب مى دهد: «از ابتدا قرار بر اين بوده كه با نگاتيو كار ضبط شود، شايد به اين دليل باشد كه اين بزرگترين طرح تاريخى تلويزيون و سومين كار بزرگ تلويزيون با موضوع تاريخ اجتماعى سياسى تا امروز بوده و قرار است به عنوان اثرى ماندگار ثبت شود.» از مصرف نگاتيو و نوع آن حرف مى زنيم. مى گويد: «مصرف نگاتيو معمولى است و ما سعى مى كنيم كه مصرف آن بالاتر نرود، ضمن آن كه حالا ديگر همه گروه قالب كار با نگاتيو را به دست آورده اند و اين موضوع نگرانى ها را كمتر مى كند.»
از كار با جعفرى جوزانى مى پرسم، در اين باره توضيح مى دهد: «او آدم خوبى است، كارش را بلد است و به معناى واقعى فيلمساز است يعنى كارگردانى، تدوين، فيلمبردارى و حتى موسيقى را مى شناسد.»
كسى به سراغش مى آيد و اعلام مى كند، ماشين آماده رفتن است. با گروه خداحافظى مى كنم. جوزانى جلو مى آيد و خداحافظى مى كند. سوار تاكسى كه مى شوم. يكى از اعضاى گروه توليد همراه ماست. از كوچه ها كه عبور مى كنم يكى يكى خانه ها را نشان مى دهد و مى گويد: «اينجا ميهمان مامان را فيلمبردارى كردند، آنجا قاعده بازى را، اين خانه هم پاداش سكوت فيلمبردارى شد. اخراجى ها و آينه عبرت را يادم رفت... خلاصه بگويم، اينجا براى خودش يك جور شهرك سينمايى است.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |