دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶ - ۱۰ شوال ۱۴۲۸
Mon, Oct 22, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس۱
خانواده
براساس يك ماجراى واقعى
كارت قرمز در دست بيماران خطرناك
322125.jpg
فرناز قلعه دار

آخرين روزهاى سال بود. مردم كوچه و خيابان شور و شوق خاصى داشتند پدر و مادرها همراه فرزندان شان تا پاسى از شب براى خريد لباس و مايحتاج شب عيد در خيابان ها مى گشتند. زنان خانه دار از صبح تا شب مشغول تميز كردن و خانه تكانى بودند. آخرين روزهاى سرد زمستان در حال سپرى شدن بود و همه جا بوى عيد مى داد.
در اين ميان فرنوش و مادرش زهرا نيز خسته از كارهاى روزمره و خريد شب عيد حوالى غروب به خانه برگشتند تا كمى استراحت كنند. وارد خانه كه شدند فرنام پسر بزرگ خانواده در اتاقش خوابيده بود. مادر براى اين كه پسرش از خواب بيدار نشود آهسته وارد اتاق شد و از دخترش هم خواست سر و صدا نكند. مبادا برادرش ازخواب بپرد. اما افسوس كه بى توجهى دختر جوان به خواسته مادرش سرآغاز وقوع جنايتى شد كه قربانيانش كسى جز مادر ودختر نبودند.
وقتى دخترك آهسته و بى صدا به دنبال لنگه جوراب گمشده اش وارد اتاق برادر شد بهانه اى به دست پسر عصبانى داد تا با همان لنگه جوراب زنانه گره اى ناگشودنى بر گردن مادر و خواهر نگون بختش بيندازد و اجازه نفس كشيدن را براى هميشه از آنها بگيرد.
خبر مرگ اين مادر و دختر مانند بمب در محل پيچيد. هيچ كس باورش نمى شد. هر يك از همسايگان و اهالى محل حرفى مى زد. بازار شايعات داغ بود، اما هيچ كس به درستى نمى دانست آنها به چه دليل قربانى پسر خشمگين شده اند؟
فرنام پس از دستگيرى بلافاصله به قتل مادر و خواهرش اعتراف كرد. بعد هم به دستور بازپرس پرونده روانه پزشكى قانونى شد تا به دقت معاينه روحى، روانى شود. كارشناسان و متخصصان هم پس از بررسى هاى دقيق جنون وى را تأييد كردند. پسر جوان از بيمارى شديد روانى بشدت رنج مى برد و اينجا بود كه دست قانون و دادگاه در مجازات وى ناتوان ماند. چرا كه طبق قوانين، جنون رافع مسئوليت كيفرى است.
بنابراين طبق نظر پزشكان و به حكم دادستان، دادگاه رأى بر درمان و بسترى شدن پسر جنايتكار داد و قرار شد او تا بهبودى كامل در يكى از بيمارستان هاى روانى بسترى شود.
* شروع عشق نافرجام
اما بيمارستان روانى نقطه شروعى براى ماجراى غم انگيز ديگرى بود. آشنايى فرنام با يك دختر دانشجوى روانشناسى در بيمارستان و عشقى بدفرجام و شوم كه زندگى دختر را به نابودى كشاند.
فرنام در مدت ۵ سالى كه در بيمارستان تحت درمان قرار داشت با دخترى جوان به نام كيميا آشنا شد و اين آشنايى به عشقى شورانگيز مبدل گشت.
كيميا دخترى زيبا و تحصيلكرده بود كه دل در گرو عشق فرنام سپرد و ارتباط عاطفى ميان آنان با مرخص شدن فرنام از بيمارستان همچنان ادامه يافت.
يك سال پس از مرخص شدن فرنام از بيمارستان سرانجام او در يك شب سرد زمستانى سومين جنايت خود را نيز رقم زد و در اقدامى جنون آميز و به دلايل واهى كيميا را با ضربات چاقو به قتل رساند. بعد هم با پاى خود به كلانترى رفت و موضوع قتل را به پليس اطلاع داد.
اين بار نيز فرنام تحت بازجويى قرار گرفت و ضمن اعتراف به قتل، خود را بيمار روانى معرفى كرد اما با توجه به اين كه براى بازپرس پرونده و پليس مشخص شده بود كه اين پسر نقشه قتل كيميا را از قبل طراحى كرده و جنون آنى عامل ارتكاب جرم نبوده، وى با تأييد نظر پزشكان قانونى سالم تشخيص داده شد . او اين بار ديگر نتوانست از چنگ قانون فرار كند و پس از محاكمه به قصاص محكوم شد.
رضا جعفرى نماينده دادستان در دادسراى جنايى تهران درباره مجازات اين افراد مى گويد: طبق ماده ۵۱ قانون مجازات اسلامى، جنون در حال ارتكاب جرم به هر دليل كه باشد رافع مسئوليت كيفرى است. البته تشخيص جنون امرى كاملاً تخصصى است كه از سوى پزشكان قانونى كه ضابطان قضايى هستند قابل تشخيص است.
طبق ماده ۵۲ همين قانون هرگاه مرتكب جرم هنگام ارتكاب، مجنون باشد يا پس از آن مجنون شود، با جلب نظر متخصص (پزشكى قانونى) و به دستور دادستان تا رفع حالت مذكور درجاى مناسبى نگهدارى خواهد شد و آزادى وى نيز با دستور دادستان صورت خواهد گرفت.
اما اگر براى قاضى پرونده اين موضوع محرز شود كه متهم مجنون نيست، بنابراين بايد قاتل را مجازات كرد. چنانچه طبق نظر پزشكى قانونى جنون وى نيز تأييد نشود باز هم متهم قابل مجازات است.
جعفرى در ادامه اظهار داشت: عقب ماندگى ذهنى نيز از جمله مسائلى است كه فرد را از مجازات معاف مى كند.
*قتل در بيمارستان
چند روز قبل در خبرها خوانديم يك مرد با سابقه بيمارى روانى كه در يكى از بيمارستان هاى تهران بسترى بود شبانه سراغ يكى از بيماران هم اتاقى اش رفته و با ضربات كارد ميوه خورى وى را از پا درآورده است. اين گونه افراد كه متأسفانه تعدادشان در جامعه ما كم نيست دچار بيمارى حاد روانى هستند. اغلب آنها حتى كارت قرمز (نشانه وخامت وضع روانى) دارند اما متأسفانه به علت نبود امكانات كافى در مراكز درمانى و روانپزشكى و يا نداشتن توانايى مالى اغلب آنها در جامعه رها شده اند و تهديدى جدى براى امنيت جانى و مالى شهروندان محسوب مى شوند.
بازپرس شاملو رئيس شعبه اول دادسراى جنايى تهران در اين باره مى گويد: اين گروه از بيماران خطرناك رها شده در جامعه معمولاً هر كسى را كه آنها را تحريك كند مى كشند و دليل خاصى هم نمى خواهند.
بيمارى كه دچار جنون است با يك حيوان درنده هيچ فرقى ندارد. بنابراين دادستان وظيفه دارد به محض معرفى اين افراد از سوى خانواده يا مردم دستور بازداشت آنها را صادر كند و تا زمان احراز بهبودى در مكانى مناسب از آنها نگهدارى شود. حال اگر بيماران در مدت زمان نگهدارى در مراكز مخصوص يا هر مركز ديگر مرتكب جرم شوند مسئوليت آن با مسئولان مركز درمانى است. به گفته وى در پرونده پسر بيمارى كه به هم اتاقى اش حمله كرده و او را شبانه از پا درآورده است مسئولان بيمارستان نيز مقصر هستند.
*بيماران روانى رها در شهر
بازپرس شهريارى، رئيس شعبه سوم دادسراى جنايى تهران، بزرگ ترين مشكل بيماران روانى مجرم را نبود مكانى مناسب براى نگهدارى آنها مى داند و اظهار مى دارد: پس از اثبات اين كه يك قاتل، بيمار روانى و مجنون است به دستور دادستان وى بايد براى درمان، نگهدارى و مراقبت در يكى از مراكز دولتى مخصوص اين بيماران بسترى شود و تا زمانى كه اين بيماران به طور كامل بهبود نيافته اند مركز درمانى موظف به نگهدارى و درمان فرد بيمار است. اما متأسفانه اين مراكز با روش ها و ترفندهاى مختلف از مسئوليت نگهدارى بيماران مذكور سرباز مى زنند.
به عنوان مثال چندروز قبل نماينده يكى از اين مراكز به شعبه هفتم بازپرسى دادسراى جنايى تهران مراجعه كرد و خواهان دستور ترخيص يك قاتل روانى شد كه از يك سال قبل در آن مركز بسترى بود. پس از بررسى نامه پزشكى قانونى درباره بيمار موردنظر معلوم شد با وجود اين كه وى از يك سال قبل به دستور دادستان در آن مركز تحت درمان قرارگرفته اما هنوز هم بهبودى كامل پيدا نكرده است. با اين حال نماينده مركز اصرار داشت اين فرد هرچه زودتر از آنجا ترخيص شود.
اين موضوع نشان مى دهد كه مراكز دولتى به علت كمبود امكانات مالى، درآمدزا نبودن و حتى ترس از بيماران روانى اغلب قادر به نگهدارى طولانى مدت اين گروه از بيماران نيستند پس مسلم است كه اگر چنين بيمارانى در جامعه رها شوند عواقب خطرناكى خواهدداشت و امنيت مردم و خانواده ها نيز به خطر مى افتد.
اين درحالى است كه بيمارستان هاى عمومى كشور برخلاف مصوبات هيأت وزيران مبنى بر واگذارى ۱۰درصد تخت هاى بيمارستانى به بيماران روانى از پذيرش اين بيماران همواره خوددارى مى كنند.
طبق آخرين آمار سازمان بهزيستى حدود ۱۰۰هزار بيمار روانى بالاى ۱۸ سال در كشور وجود دارد و بيمارستان هاى عمومى درحالى از پذيرش اين بيماران خوددارى مى كنند كه حدود ۲۰ هزار بيمارروانى هم اكنون به غير از خانه و خيابان ها جايى براى ماندن و نگهدارى ندارند. بيماران روانى به عنوان يكى از عاملان اصلى بروز آسيب هاى اجتماعى از سرقت وقتل گرفته تا مسائل ضداخلاقى، ناامنى و تهديدهاى مختلف را در جامعه گسترش مى دهند.
حال آن كه زنگ خطرهاى جدى ضرورت توجه ويژه به اين معضل اجتماعى همواره از سوى رسانه ها و مسئولان مربوطه به صدا درآمده است. بى آن كه تاكنون نتيجه مطلوبى در اين زمينه حاصل شده باشد.
براساس يك ماجراى واقعى
قبر خالى
322128.jpg
شقايق آرمان

مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزيدند و با هر خزش خود نبودنت را به يادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى ديدند برايم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. رديف هايش اندوه داشت. مثل تمام رديف هاى با نشان و بى نشان آدم هايى كه درهمسايگى ات دفن شده بودند.
در وزن ثابت زمان، پياله پياله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبارروى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم.سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهايم را بى رنگ مى كرد.
مرواريد هاى بدلى از گردنبند زمان مى ريخت، مثل روزهايى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.
يادم مى آيد از همان لحظه هايى كه چشم گشودم جاى دست هايت روى شانه هاى يخ زده ام خالى بود.
وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هايشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهايى.
يك روز بابا نشانى قبرت را داد.
مثل همه آدم هايى كه نمى دانند چطور بايد مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور اين خبرتكان دهنده را به من بگويد.
اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.
وقتى بادهاى ملايم شروع به وزيدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.
مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همين اسمت را «نسيم» گذاشتيم.كاش مى ديدى در آن روزهاى يكنواخت چطورهر روز دوان دوان يك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.
بچه ها خستگى هايشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...
آن ها سير تا پياز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و ديگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعريف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.
سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسينه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ريخت.
شب ها خواب بيدارى مى ديدم.
انگارهيچ وقت بيدار نبودم.
بابا مى گفت سال ها پيش در شهرى بزرگ خانه اى داشتيم اما بعد از مردن تو اين ده را براى رسيدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.
وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برايم كمى گفت. هرچه صندوقچه قديمى روى طاقچه را زير و رو كردم يك عكس بيشتر از تو پيدا نكردم.
عكس را در كيف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.
فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبيه تو زيبا و موطلايى خواهم شد!
دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما يك روز حالم درحياط مدرسه بد شد.
خانم ناظم گفت سرايدار را بفرستيد بابايش را بياورد.
شك كردم.
آخر اگر اين اتفاق براى هر كدام از بچه هاى ديگر مى افتاد خانم «فنايى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.
همان موقع بود كه فهميدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.
از آن روز به بعد ديگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.
مى ديدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهميدم همه از روى ترحم است.
بچگى بود و يك دنيا فكر نپخته.
بهار و عيد داشت مى آمد ،
عيد.
تخم مرغ هاى رنگ شده.
هفت سين و سبزه هاى تازه جوانه زده.
بوى عيد اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.
حال بابا هم بهتر از من نبود.
آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.
«مجنون آسمان «ليلا»ى عاشق را از زمين خانه مان ربوده است انگار... » باباهميشه اين را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى اين كه بگويد مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، ليلا!
خيلى وقت پيش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همين دست هاى كوچكم.
هرروز هوايش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهايى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسيم. نسيمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برايت به جا بياورد.
..................
اما درست ۶ سال پيش در آخرين غروب اسفند اتفاق عجيبى افتاد. برايت هفت سين آماده كردم.
بابا اين كار را دوست نداشت اما آخرش حريفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.
سينى مسى بزرگى از بازار خريدم وبا جان و دل «سين» ها را برايت چيدم.
وقتى به انتهاى گورستان رسيدم يك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكيده گيلاس در زمستان.
چند كارگر با بيل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.
سينى هفت سين از دستم افتاد.
به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكيه دادم.
جيغ زدم.
با ناخن هاى ريزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.
دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.
زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.
گفتم آهاى...! اين قبر مادرمن است، ولش كنيد.دست برداريد. دور شويد. چه كار مى كنيد ؟
بعد از هوش رفتم. روى زمين افتادم...
كارگرها زن مرده شور را پيدا كردند و بالا سرم آوردند.
وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى ديدم.
با نفس بريده گفتم چطور جرأت كرديد خانه مادرم را خراب كنيد.
زن پير با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !
دهانم بسته شده بود.
شايد مى خواستند با اين دروغ سرو صدايم بخوابد.
اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !
بابا سال ها پيش اين قبردروغين را براى تو خريده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگويد مرده اى.
باورش برايم سخت بود و هنوزهم هست.
همان روز با صورتى خيس رفتم پيش بابا. نمى دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت.
كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.
تا به بابا برسم هزار و يك سؤال در ذهنم نقش بست.
آن روز مرواريد هاى بدلى ديگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.
حقيقتى مخوف در خواب هاى بيدار و بيدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.
بالاخره بابا را ديدم.
شايد هيچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغين مادر دستش را پيش من رو كند.
گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟
بابا هق هق گريست.
سر زخم هاى كهنه اش با اين سؤالم بازشد انگار.
آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمين فرو رود اما به اين سؤالم جواب ندهد.
با ديدن چهره در همم از پا در آمد.
دريك لحظه به اندازه هزاران سال پير شد.
بعد برايم گفت كه چقدرعاشق هم بوده ايد و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشيده و ليلا ليلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.
چشم هايش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.
گويى هزاران سال عاشقت بوده و هست.
بابا قصه زيباى روزى را برايم تعريف كرد كه بالاخره برادرهايت را براى ازدواج راضى كرده بود.
بابا گفت : «زير يك سقف رفتيم. با عشق. وقتى ليلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاريم نسيم.»
گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بريده اش شنيده مى شد. در ميان گريه خنديدنش مثل خرناسه هاى يك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.
بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگويد رويش را برگرداند.
«اما همين كه تو به دنيا آمدى گفت ديگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.
ليلاى من طلاق گرفت و رفت، براى هميشه.
بعد از مدتى شنيدم با يكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.ليلا خيانت كرد نسيم جان!
اين حق من و تو نبود.
از همان روزديگر برايم مرد.
در آن شهر بزرگ غريب هيچ آشنايى نداشتم.
پدر و مادرم درشهر ديگر زندگى مى كردند.
قبلا هشدار داده و گفته بودند ليلا تكه ما نيست بيا پى يكى از دختران شهر خودمان. اما زير بار نرفتم. همين شد كه دستت را گرفتم و به اين ده آوردمت.
همان موقع هم سنگ قبرى خالى خريدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگويم آن جاست.
زير خروارها خاطره.»
.....................................
مادر! حالا نسيمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملايم و ناملايم اين سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟
دلم مى خواهد بدانم به كدامين جرم دختر يك روزه ات را براى هميشه تنها گذاشتى و رفتى ؟
هنوز براى ديدنت بر سر اين قبر مى آيم.
شنيده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گريه مى كنى مرده ندارد» اما هيچ گاه معنى اين حرف را نفهميده بودم.
هنوز هم منتظر مى نشينم.
تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.
به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.
حالا ديگر حتى در اين گورستان هم كسى را ندارم.
دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذايى بياورى كه گرم باشد مادر.در دنياى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زير قبرى خيالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |