چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ - ۱۲ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 24, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانش
ماجرا
خانواده
نگاهى به «هر چه هستم از تو دورم» ترانه هاى عبدالجبار كاكايى
درباره فيلم جديد و ملودرام «جاده سكوت»
نگاهى به «هر چه هستم از تو دورم» ترانه هاى عبدالجبار كاكايى
بى پرنده ترين درخت
يزدان سلحشور
322860.jpg
يك
به گمان بايد با رودكى شروع كنم كه نامش با «رود» كه سازى زهى است آميخته است و خود، هم سراينده بوده، هم نغمه پرداز و هم خنياگر؛ منتهاى آرزوى هر دست اندركار موسيقى از گذشته تا اكنون! جمع آمدن هنرهاى منطبق و متضاد با هم در يك وجود، ساحت، متن و رويكرد كه به رؤياهاى افلاطون در حوزه سياست و ورود فلاسفه به آن بيشتر شبيه است تا نگاهى واقع گرايانه منطبق با تمدن جديد و دهكده جهانى و عصر رسانه اى؛ اما ... واقعيت امر آن است كه در همين عصر، هر سه جمع آمده اند در شرق و غرب؛ چه در آمريكا، چه در فرانسه، چه در روسيه، چه در چين و پيراهن زرد جنوب شرقى آسيا اوضاع بر همين منوال است و آن كه مى سرايد، نغمه نيز مى سازد، مى خواند هم، و ... بوى جوى موليان آيد همى ‎/ ياد يار مهربان آيد همى!
عبدالجبار كاكايى البته متعلق به اين طايفه نيست او يك تيره اش به رودكى رفته؛ يعنى هم مى سرايد براى آن كه شاعر باشد كه هست؛ هم مى سرايد براى موسيقى كه ترانه سرا باشد كه البته مقاديرى متفاوت است با تصنيف سازى جد بزرگوار شعر پارسى يعنى رودكى؛ بيشتر مديون آن بزرگى است كه سرود: «غلطان غلطان همى رود تا بن گو» كه منسوب شد به رودكى در برهه اى و بعد روايات و اختلاف نسخ و الخ! كاكايى به زبان شكسته اى «ترانه» مى سازد كه نياى ارشدش، زبان گفتار دوران سامانى است و پيش از آن؛ زبانى كه «شكسته» نبود از آغاز؛ «با رعيت نشسته» بود چرا كه بزرگان جز به زبان «ديگر» سخن نمى گفتند و عربى، زبان شاخص و واصل به خليفه بود و ملوك همه متصل به خليفه. رعيت را تنها «زبان» مانده بود و شايد از اين رو، ملوك رعيت را «زبان نافهم» لقب دادند و وزيران به كفايت، به حيلت رواج زبان پارسى، زبان رعيت را به دربار كشاندند يا بالعكس! ما چه دانيم! و از اين روست شايد كه «بعضى شكسته خوانند، بعضى نشسته خوانند ‎/ چون نيست خواجه حافظ، معذور دار ما را» .
دو
«بغضو باور مى كنم وقتى خنده زخميه
جنگو باور مى كنم وقتى پرنده زخميه
بوى باروت، بوى سيب، طعم شكستن صدا
رنگ خاكسترى مرگ تموم آدما
اگه تلخه اگه شيرين ديگه دور آخره
يه نبرد بى امون، يه جنگ نابرابره
آخرين سنگو به شيشه هاى دنيا مى زنيم
مى ميريم آتيش به چشماى تماشا مى زنيم
گريه مى كنيم كه روشن شه چراغ خنده ها
ديگه دلواپس دنيا نباشن پرنده ها
نازنين گريه نكن فردا كه آفتاب بزنه
طعم زيتون ميده خونى كه تو رگ هاى منه»
كاكايى غزلسراست؛ يعنى به اين اسم شهره است؛ يعنى مى شناسيم اش از عهد طلاى محاسن اش تا برف اكنونى آن، با اين نام با اين شهرت با اين مقام در مقام شعر. زبانش كتابت است و بر اين زبان مسلط است. مثلاً در غزل «كاروان اشك» با اين مطلع: «عمرى اسير چاه خودم بودم ‎/ گودال قتلگاه خودم بودم» يا در غزل «باران آخر»: «اى كاش برشب، شب ما يك صبح محشر ببارد ‎/ بر ناودان هاى خاموش، باران آخر ببارد.»
و اين آدم معقول و شاعر معقول و به راه راست زبان «عابد»، يك دفعه به حوزه اى قدم مى گذارد كه گذر خطر است از قديم الايام؛ هر شاعرى كه به اين حوزه قدم گذاشت و موفق شد او را ديگر در «رويكرد شعر» خبرى باز نيامد! حوزه ترانه، حوزه اى جداست با معيارهايى جدا و حتى وزن عروضى آن، تعريفى جدا مى طلبد و قوافى آن، گاه از منظر «شعر رسمى» بدعت اند و به هر حال آميخته است با موسيقى و دردل آن بايد معنا شود و شكل خود را بازيابد اما ترانه هاى «هر چه هستم از تو دورم» بيشتر شعرهايى هستند كه اگر كوتاهى شان كفاف موسيقى باشد، مى توانند به زيست دوگانه برسند و هم بى موسيقى لذت شعر شنودن مخاطب را ارضا مى كنند و هم در چارچوب موسيقى جاى مى گيرند؛ شايد به همين دليل، هنوز كاكايى غزلسرا به حيات شعرى خود ادامه مى دهد و از اين عرصه بيرون نرفته است. اين تجربه را زنده ياد عمران صلاحى نيز آزمود و در هر دو عرصه موفق شد و «سرآمد»؛ البته عمران را اكنون بيشتر به عنوان شاعرى مى شناسيم كه شكسته مى سرود و اين شكسته گويى در موسيقى خوش مى نشست، نه ترانه سرايى كه مشغله اش سرودن شعر براى« موسيقى پاپ» باشد كه كاكايى به نظر مى رسد كه «بيش» طلب مى كند و به روايت آثارى كه از وى به موسيقى چنگ زده، موفق نيز بوده است. اين وجهى از كار كاكايى است كه منحصر به فرد است و در «ترانه سرايان» يكتاست و در «تصنيف سازان» تنها «رهى معيرى» را مى توان شاهد مثال آورد. در همين كتاب، شعرهايى نيز به زبان كتابت آمده كه قدرت جايگيرى در ملودى را نيز دارند و بحث درباره آن ها، بايد در حوزه انواع «ترانه» تعريف شود كه در گستره وسيع اش حتى، اكنون شعرهاى مولانا را هم شامل مى شود؛ و در كتاب كاكايى گاه حتى از وزن عروضى هم خروج مى كند: «ايستاده اى ‎/ در باران و بوسه ‎/ با تپش گنجشكى در سينه ‎/ دوستت دارم ‎/ دوستت دارم و يكريز مى بارم ‎/ بر شوره زار چترها و كلاه ها ‎/ بر عطرها و پلاك ها ‎/ بر ترانه هاى باقيمانده در طعم سرد خاك ‎/ بى پرنده ترين درختم ‎/ بى ستاره ترين آسمان ‎/ دوستت دارم و مى بارم ... » يا در قالب هاى آزاد و با زبان شكسته ترانه را مى آزمايد: «چى بگم ابرى و بارون نمى شى ‎/ درد و مى فهمى و درمون نمى شى ‎/ خيلى وقته مى بينم ‎/ زير آوار جنون ‎/ منو مى بينى و ويرون نمى شى ‎/ دل ديوونه خرابم مى كنى ‎/ چرا مثل قديما خون نمى شى ‎/ سر به صحرا مى ذارى ‎/ منو تنها مى ذارى ‎/ لاله باغ كدوم گمشده اى ‎/ چرا بين گلا پنهون نمى شى ...» كاكايى شاعر را بايد در اين كتاب، با معيارهاى «ترانه» سنجيد و قضاوت كرد و از آنجا كه اين «نوع» ادبى، تا اكنون از معيارهاى مكتوب «نقد ادبى» چندان بهره اى نبرده و اگر ميزانى باشد، در گفتار گويندگان آن شكل گرفته، كار براى منتقد ادبى مشكل تر مى شود؛ و از آنجا كه اين ميزان هاى فرضى، محل مناقشه بسيارى است، بگذاريد در اين تابستان گرم ترانه، دلى به دريا بزنيم!
سه
جهان ترانه، جهان فيلسوفان شفاهى است؛ فيلسوفان شفاهى تا پيش از «عصر مدرن» و ظهور گرامافون و پس از آن ضبط تصوير متحرك، محكوم به فنا در تاريخ مكتوب بودند و متعلقات اين جهان نيز، از جمله «موسيقى طبقه محروم » محكوم به فنا بود. «ترانه» چه در رويكرد اروپايى اش كه موسيقى كولى ها و موسيقى ناحيه اى را در دل امپراتورى ها شامل مى شد و چه در رويكرد شرقى اش كه عاشيق ها و استادان ذن و سامورايى هاى بى ارباب را در بر مى گرفت، اگر ضبط شفاهى مى شد و سينه به سينه نقل مى شد راهى به فرهنگ يك ملت مى يافت و البته پايايى فرهنگ مكتوب را نداشت و اگر فاجعه اى يك قوم را زير و زبر مى كرد، كل اين فرهنگ يا بخش قابل توجهى از آن، از كف مى رفت. در دوران مدرن، صداها ماندند و شعرها، پيش از آن كه مكتوب شوند در گوش نسل بعد شنيده شدند. جهان فيلسوفان شفاهى، جهان سادگى هاست و روابط در هم تنيده اما نه غامض! تصاوير - اگر هم چند پهلو باشند - بايد به آنى توسط شنونده، فهميده شوند و با حس او ارتباط برقرار كنند.«ترانه» در اين «مكان عقلانى» هم از كلمات دور از ذهن - از جمله كلمات عتيق ضبط شده در - كتاب هاى كهن - به دور است و هم از روابط «غير اين زمانى» برى؛ سهل است و ممتنع نه سهل انگارانه؛ رنگ داردو بو، نه داعيه رنگ و بو و سرخاب و سفيداب. اوزان «ترانه» همان اوزان عروضى است با تعريفى كه زبان شكسته از «سيلاب» به دست مى دهد. كلمه «آب» در زبان كتابت دو سيلاب دارد و در زبان شكسته يك سيلابى است. قوافى در اين نوع ادبى، نه بر حسب «بن مضارع افعال» و پرهيز از هم قافيه شدن مصادر مرخم و غيرمرخم و علامات جمع «ان» و «ها»، كه برحسب شكل قوام يافته و بر كرسى نشسته در زبان مردم، شكل مى گيرند.اينها، «بنيان ها» هستند و بقيه لوازم بر اينها چيده مى شوند. كاكايى در ترانه هايى كه به قصد موسيقى سروده، اوزان كوتاه تر و كوتاهى ترانه را نيز لحاظ مى كند و همچنين، پرهيز از كلماتى كه از چرخش بر زبان «خوانندگان» گاهى مى پرهيزند!
«زمونه آى زمونه، آدما سر به راهن
فقط يه روز سفيدن، فقط يه روز سياهن
زمونه آى زمونه، نشون به اون نشونه
تو سينه آدما، يه ماه مهربونه
قصه مى گه از اول، آدما بد نبودن
قهر و نمى شناختن، جنگو بلد نبودن
يه عشق سرسپرده، يه حس سرد و مرده
يه آسمون خالى، يه سيب نيم خورده
كاشكى بباره بارون رو هق هق صداشون
قفل در بهشت و بشكنه گريه هاشون»
فرم هاى روايى نيز، در شعرهاى اين كتاب جايگاه خاصى دارند. ترانه «يه باغ پرشكوفه...» بدون فرم روايى «بازى هاى كودكان» قادر نبود تا اين اندازه موفق باشد.
«... لوله تانك چوبى
مداد رنگى ام بود
كت بزرگ بابا
لباس جنگى ام بود
وقتى صدا مى اومد
مدادو بر مى داشتم
مثل ضد هوايى
رو جعبه ها مى ذاشتم
مى ديدم از تو جعبه
جنازه بيرون مياد
عروسكاى زخمى
از تنشون خون مياد
بازى ولى جدى بود
يه روزى باورم شد
عروسكاى زخمى
يكيش برادرم شد...»
322650.jpg
اين فرم روايى گاه لباس نامه اى عاشقانه را به تن مى كند و البته اين «عاشقى» بين تخيل فرهيخته فيلسوفان كتبى و ساده نمايى فيلسوفان شفاهى در رفت و آمد است و اين، ويژگى مهم ترانه هاى شاعرى است كه شاعرى را هنوز در ترانه هايش رعايت مى كند و شايد اين مهم ترين وجه تمايز ميان او و همتايان ديگرش در عرصه ترانه باشد كه به دليل عدم تجربه لازم در عرصه شعر، از برقرارى اين تناسب، اغلب بركنارند:
«كيه چشماى تورو ببينه طاقت بياره
تو بايد قصه باشى قصه حقيقت نداره
تورو از خيال شاعرا به من هديه دادن
تورو از باغاى خلوت خدا فرستادن
من كه رسم عاشقى رو مث مجنون بلدم
تورو باور مى كنم اما هنوز مرددم
اون كدوم ابره كه دلتنگ تو باشه نباره
كيه با چشم تو روبه رو بشه، كم نياره
تو همونى كه غم جدايى رو خاك مى كنى
شكو از لمس سر انگشتاى من پاك مى كنى»
گاهى كاكايى در يك «ترانه» سه بار قافيه و رديف را عوض مى كند با سه «ضمير متصل» متفاوت و بدون عوض شدن «زاويه ديد» مثل شعر «كوه اگه سايه رو ابرا بزنه» كه در بند مركزى شاعر محور است و در بندهاى اول و سوم، جهان و معشوق متمم اند؛ همان «مردمحورى» معروف شرقى در نمونه اى پسامدرن! ارثيه اى كه از عصر فيلسوفان كتبى به شعر و ترانه وى رسيده است. «تلميحات خاموش» و «سر به زير» در ترانه هاى كاكايى، جايى بنيانى دارند و به قوام و دوام مصراع ها و در نهايت، روايت وى از جهان پيرامونى مى افزايند؛ مثلاً در «كاشكى چشماى قشنگى كه دارى...»:
«كاشكى چشماى قشنگى كه دارى
منو از قصه ها بيرون نمى كرد
دست دنيارو تو دستم نمى ذاشت
دلمو مثل دلت خون نمى كرد
اگه حتى نوشدارو هم باشه
برا زخم قصه مرهم مى رسه
اولش عاشقا دورن، آخرش
دستاشون به دستاى هم مى رسه
عاشقاى قصه تنها مى مونن
اما قصه آخرش رسيدنه
اونجا خوشبختيه و عاشقيه
اينجا جون كندنه و دويدنه...»
تا آنجا كه به ياد دارم، ترانه سرايان پس از عمرى ترانه سرايى، اغلب به كوشش ديگران صاحب كتاب مى شدند اما كاكايى، بدعت به خرج داده و «ترانه» را به عنوان «شعر» كتاب كرده است؛ بدعتى كه به نظر مى رسد كه از اين پس، توسط ديگران نيز پى گرفته شود اما تا چه حد، آن ترانه ها به شكل مكتوب، «خواندنى» خواهند بود؟
درباره فيلم جديد و ملودرام «جاده سكوت»
زندگى به موازات مرگ
322587.jpg
وصال روحانى

فيلم جديد «Reservation Road» (جاده سكوت) نوعى ملودرام خاص است كه سازندگانش مى خواسته اند نه كارى گذرا و فقط ويژه زمان حاضر باشد، بلكه بر زندگى بينندگان خود اثرى ديرپا بگذارد و انتظارها و توقعات از آن زمانى بالاتر مى رود كه در نظر بگيريم بازيگران فيلم اغلب از افراد تأييد شده و صاحب اعتبار و برندگان و كانديداى اسكار بوده اند و يواخين فى نيكس، جنيفر كانلى، مارك رافالو و ميراسوروينو از آن جمله اند. شايد سوروينو در سال هاى اخير كارش آن قدر كساد شده باشد كه گذارش به فيلم هاى توليد شده براى شبكه هاى كابلى و ماهواره اى افتاده باشد، اما از زمان پيروزى او در انتخابات اسكار (نقش دوم زن) براى بازى در فيلم «آفروديت قدرتمند» كار وودى آلن، بيشتر از ۱۵ سال نمى گذرد و وى هنوز حتى مسن هم نشده است.
كارگردانى «Reservation Road» كه معناى «راه واگذارى» نيز براى آن متصور است، با «ترى جورج» بوده كه ساخت فيلم سياسى و بحث برانگيز «هتل رواندا» (۲۰۰۵) را در كارنامه اش دارد. جورج در نوشتن سناريوى فيلم نيز با جان برنهام شوارتز شراكت و همكارى داشته و اين قصه اى است كه بر اساس رمان سال ۱۹۹۸ خود شوارتز نگاشته شده و درباره ۲ خانواده است كه يك تصادف رانندگى مرگبار، زندگى آنها را به هم پيوند مى زند.
يك زوج ايده آل مستقر در ايالت كانه تيكات آمريكا كه اتان و گريس لرنر نام دارند (با بازى فى نيكس و كانلى) يك شب «اواخر تابستانى» پس از ديدن نمايش پسر ۱۰ ساله شان جاش (شان كرلى) در يك كنسرت ويولن، در راه بازگشت به خانه قرار دارند. در اتومبيل، «اما» خواهر كوچك جاش (الى فنينگ) هم ديده مى شود. در ميان راه و در جاده اى تاريك و پربار آنها در يك پمپ بنزين توقف مى كنند.
در همان زمان يك وكيل «دچار مشكل» كه همسرش را هم طلاق داده و دوايت آرنو نام دارد (رافالو) پس از اتمام يك بازى بيسبال در پارك فين وى در كنار پسر ۱۱ ساله اش لوكاس (ادى الدرسون) نيز از راه مى رسد و به سمت همان جا (پمپ بنزين) مى آيد. جاش از ماشين پياده مى شود و در حال راه رفتن در حاشيه جاده است.
دوايت در همان گوشه و حاشيه با سرعت و بدون توجه مشغول رانندگى است و در نتيجه به جاش مى زند و او را مى كشد. او پس از تصادف چنان يكه مى خورد كه پا به فرار مى گذارد. به واقع تمامى فيلم صرف اعتراف او به گناهش مى شود تا همه چيز منجر به رويارويى اجتناب ناپذير و پرخشونت بزرگان (پدران) ۲ خانواده شود.
با اين حال در مقدمات اين ماجرا ما بايد شاهد صحنه ها و اتفاق هاى زيادى باشيم كه اعضاى ۲ خانواده را حتى قبل از اعتراف فرد قاتل به گناهش، به هم بيشتر پيوند مى زند و زندگى آنان را بيش از پيش در موازات يكديگر قرار مى دهد و در اين مسير به نظر مى رسد كه در اين شهر ظاهراً عالى منطقه نيو انگلند آمريكا فقط يك شركت حقوقى و قضايى و فقط چند معلم حضور دارند و همه چيز مختصر و مشترك است. ميراسوروينو نقش روت همسر سابق دوايت را بازى مى كند كه معلم و تمرين دهنده جاش در نواختن ويولن بوده و پس از مرگ وى به «اما» پيشنهاد مى كند كه به جبران اين قضيه به او آموزش بدهد. روت اين امر را هم آسان مى يابد، زيرا همسر سابقش به او ايراد مى گيرد كه چرا همان ميزان وقت را صرف زندگى در كنار پسرش و برآورده كردن خواسته هاى او نمى كند و مثلاً به چه سبب با حضور در صحنه مسابقات بيسبال پسرش، به او دلگرمى نمى دهد و اين درحالى است كه كارهاى فوق را همسر سابق روت بايد شخصاً انجام بدهد و چون نمى دهد، به روت به خاطر عدم انجامش نهيب مى زند تا به وجدان خود از اين طريق آرامش ببخشد.
همه اين ها بخش هايى از يكى شدن زندگى ۲ خانواده فوق با يكديگر است و حركت موازى آنان در جاده سرنوشت و «زندگى در مسير مرگ» را گواهى مى دهد. از آن سو در خانواده لرنرها، اتان كه پروفسور كالج است، دائماً در خطوط اينترنت و يا در دل كتاب هايش جست و جو مى كند تا راه هايى را براى انتقام گرفتن مرگ پسرش و يا آرامش روحى خود و فراموشى اين فاجعه بيابد. همسر او گريس فقط گريه مى كند و افسوس مى خورد و اين براى ايفا كننده رل او كه بازيگرى قابل اعتنا همچون جنيفر كانلى است، موجب افسوس مى شود و بيننده حسرت از دست رفتن استعدادهاى او را در رلى مى خورد كه براى او كوچك و اندك است.
با اين حال، هيچ يك از ۲ خانواده به آرامشى نمى رسد كه در جست و جوى آن هستند. اتان كه از عجز پليس براى پيدا كردن «راننده قاتل و فرارى» به تنگ آمده، خودش شروع به تحقيق و جست و جو مى كند تا چنان فردى را بيابد و تبديل به يك كارآگاه آماتور مى شود و چون از اين نيز بهره اى نمى گيرد، از يك شركت قضايى مى خواهد تا يك پرونده حقوقى را در اين زمينه بگشايد و موضوع را رديابى و اعلام نتيجه كند. بديهى است كه از دست تقدير همان وكيلى مأمور حل موضوع و كشف جنايت مى شود كه پسر را زير گرفته و از صحنه متوارى شده و پس از آن زندگى ۲ خانواده را به هم پيوند زده است، حتى اگر جز فرد ضارب هيچ يك ندانند كه اصل ماجرا چيست و فقط به سبب قرار گرفتن همزمان در يك محل (پمپ بنزين) به اين اتفاق تن داده و با آن يكى شده باشند، اين پيوند مخدوش نمى شود.
شايد واكنش هاى افراد نسبت به وقايع بسيار تيره و منفى، متفاوت باشد و اين چيزى است كه ترى جورج هم در مقام كارگردانى روى آن مانور مى دهد، ولى خود او در احساسات برخاسته از مرگ پسر نوجوان غرق شده و راهنمايى مناسب براى ما نيست. از طرف ديگر او كارى مى كند كه ما از آغاز به سود يكى از طرفين (لرنرها) جهتگيرى كنيم و اين كه پسر آنها (جاش) است كه در اين ماجرا جان باخته، اين امر را منطقى جلوه مى دهد و از لحظه شروع فيلم نيز مكرراً به بيننده ها توضيح داده شده كه اين خانواده به دنبال يك زندگى حساب شده و سالم است و فقط بى احتياطى خانواده مقابل نظم و خوشبختى شان را گرفته و موجب مرگ جاش شده است.
دوايت در نقطه مقابل به عنوان فرد قاتل، مردى غير قابل اعتماد و لرزان به تصوير كشيده شده و حتى بايد شك كرد كه او چطور از دانشكده حقوق فارغ التحصيل شده و از چنان مرحله و درجه اى گذر كرده است. راستى در مورد او چه بايد انديشيد؟ آيا او در اصل يك سياهدل است و اگر چنين است، چه چيزى او را به اين سمت و سو كشانده و انگيزه هايش چه بوده است. در نهايت فقط بايد به اين نتيجه برسيم كه او ذاتاً يك آدم بد است و ترسيم چنين آدمى يك وجهى حتى از جانب بازيگرى بالنسبه توانا مثل رافالو دشوار است و موجب خلق كاراكترى سطحى مى شود. شايد برخى صحنه هاى مشترك او با پسرش و تلاش وى براى برقرارى ارتباط بيشتر و بهتر با او مطلوب باشد، اما به تنهايى كافى نيست.
در اين هنگام بيسبال به عنوان يك زمينه مشترك و فعاليت مورد علاقه هر دو خانواده در قصه حضورى دائمى دارد و سرانجام همين ورزش است كه كاراكتر دوايت پس از ديدن پيروزى تيم محبوبش در آن، گناهش را گردن مى گيرد و تقاص آن را مى پردازد. اين كه اين ملودرام چقدر حقيقى و تا چه حد خيالى است، مشخص و روشن جلوه نمى كند، اما دست تصادف در اين فيلم وقايعى را خلق كرده است كه بيشتر به درد ابراز حيرت مى خورد و نه قبول تمامى آن و با اين كه گره خوردن زندگى خانواده هاى مختلف از طريق يك سانحه رانندگى اتفاقى است كه تقريباً هر روزه صدها مورد آن در سطح جهان روى مى دهد، اما آنچه ترى جورج براى ما مى گويد و ۱۰۲ دقيقه طول مى كشد و كار استوديوى فوكوس فيچرز است، نمى تواند از ملودرام هاى ماندگار باشد و چيزى خاص را به صنعت سينما اضافه كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |