* درباره فرد درتسكى
درتسكى (Fred Dretske) (۱۹۳۲) در زمينه معرفت شناسى و فلسفه ذهن تحقيق مى كند؛ او قبلاً در دانشگاه استنفورد تدريس مى كرد اما در حال حاضر پس از بازنشستگى، استاد پژوهشى دانشگاه دوك است. مهم ترين كار او در فلسفه ذهن تبيين رابطه ادراك حسى و باور است. درتسكى درباره حالات ذهنى بيرون گرا است و به همين خاطر، معتقد است كه درون نگرى به تنهايى بسيار كمتر از آنچه انتظار داريم، به ما معرفت مى دهد. او مقالات و كتب بسيارى نوشته است؛ برخى از كتاب هاى او عبارت اند از: «تبيين رفتار: دلايل در جهان علل»، «طبيعى سازى ذهن» و «ادراك حسى، معرفت و باور.»
* براى مطالعه بيشتر
كتاب منظر اول - شخص و ساير مقالات از سيدنى شوميكر بحث هاى زيادى درباره درون نگرى و دسترسى اختصاصى دارد؛ اين كتاب به فارسى ترجمه نشده است: Shoemaker, First-Person Perspective and Other Essays, Cambridge University Press, .۱۹۹۶
كتابنامه كاملى از اين موضوع را مى توانيد در آدرس زير بيابيد:
http: //consc.net/biblio/6.html-6.۴h
در نشانى اينترنتى زير برخى از مقالات مربوط به درون نگرى و معرفت به خود را مى توانيد به صورت آنلاين دريافت كنيد:
http: //consc.net/online1.html-intro
درون نگرى (introspection) فرايندى است كه از طريق آن مى توانيم به باورهايى درباره حالات ذهنى «خودمان» برسيم؛ وقتى به اين باور مى رسيم كه «ديگرى» غمگين است، اين باور از طريق «ادراك حسى» (مانند ديدن حالات چهره او، شنيدن لحن صداى او و ...) به دست مى آيد اما وقتى باور داريم كه «خودمان» غمگين هستيم، نيازى نيست كه حالات چهره يا لحن صداى خودمان را ادراك كنيم، بلكه حالت ذهنى «غمگينى» را «درون نگرى» مى كنيم حتى اگر هيچ نشانه حسى دالّ بر آن در ما ظاهر نشده باشد. برخى فيلسوفان ادعا مى كنند كه باورهاى حاصل از درون نگرى به لحاظ معرفت شناختى با ساير باورها متفاوت اند و از مزاياى خاصى برخوردارند مانند خطاناپذيرى و بى واسطه بودن؛ گرچه اين بحث اصولاً به «معرفت شناسى» مربوط است اما در فلسفه ذهن هم به طور گسترده اى مطرح مى شود زيرا مزاياى معرفت شناختى باورهاى درون نگرانه با ماهيت درون نگرى (كه جاى بحث از آن در فلسفه ذهن است) ارتباط تنگاتنگى دارند.
واژه introspection از دو بخش تشكيل شده و از زبان لاتين اشتقاق يافته است: intra در لاتين به معناى «درون» است و spection - كه با spectrum هم ريشه است - از ريشه لاتين spicere به معناى «ديدن» است. اين اصطلاح را نخستين بار فيلسوفان و روان شناسان در نيمه دوم قرن هفدهم به كار بردند.
مزاياى معرفتى درون نگرى
از زمان دكارت اين تصور وجود داشته است كه حالات ذهنى درون نگرانه از امتيازات معرفتى خاصى برخوردارند؛ به نظر اين دسته از فيلسوفان، باورهايى كه از طريق آنها حاصل مى شوند «خطاناپذير» (infallible)، «خودمعرفت بخش» (self-intimating)، «خودتوجيه كننده» (self-warrant) و «بى واسطه» (immediate) هستند. در متون امروزى فلسفه ذهن از مزيت معرفتى درون نگرى معمولاً به «دسترسى اختصاصى»(privileged access) تعبير مى شود: شخص به حالات ذهنى خودش دسترسى اختصاصى دارد.
الف) خطاناپذيرى : بر اساس اين ويژگى، ممكن نيست كه ما در مورد باورهاى مربوط به حالات ذهنى خودمان خطا كنيم؛ وقتى باور دارم كه درد مى كشم يا خوشحالم، ممكن نيست كه اين باور من خطا باشد پس واقعاً درد مى كشم يا خوشحالم. البته برخى به جاى خطاناپذيرى، ويژگى «تصحيح ناپذيرى» (incorrigibility) را به باورهاى مزبور نسبت مى دهند (كه مدعايش خفيف تر از مدعاى خطاناپذيرى است): وقتى باور دارم كه درد مى كشم يا خوشحالم، ممكن است كه باور من خطا باشد و در نتيجه، واقعاً درد نكشم يا خوشحال نباشم، اما اگر چنين خطايى وجود داشته باشد، كسى غير از خود من نمى تواند آن را «تصحيح» كند. پس اين قبيل باورها براى كسانى كه منظر اول-شخص من را ندارند، تصحيح ناپذيرند. اين همان «مرجعيت اول - شخص» است: مرجع نهايى براى حكم به درستى يا نادرستى اين قبيل باورها فقط خود شخص است.
|
|
|
فيلسوفان و روان شناسان مثال هاى نقضى را عليه فرضيه خطاناپذيرى مطرح كرده اند؛ مثال هايى كه عمدتاً از قبيل عواطف و ويژگى هاى شخصيتى هستند. به عنوان مثال، معمولاً خود فرد نمى تواند تشخيص دهد كه در حال حسادت هست يا نيست؛ در فيلم ها يا رمان ها عدم آگاهى شخص از عواطف خودش به وفور يافت مى شود مانند مواردى كه خود شخص آخرين كسى است كه مى فهمد عاشق شده است. چرچلند (در كتاب «ماده و آگاهى») معتقد است كه در سه مورد، مى توان احتمال خطا را در احكام درون نگرانه تصور كرد: توقع، ظهور كوتاه و تأثير حافظه.
توقع: اگر جاسوسى را شكنجه كنند و ۱۹ بار آهن داغ به پشتش فشار دهند اما بار بيستم يك قالب يخ را به پشتش بفشارند، از آنجا كه شخص توقع دارد آهن داغ به پشتش بخورد، احساسى كه از قالب يخ در او پديد مى آيد (به خاطر همين توقع) فرق چندانى با احساس حاصل از فشار آهن ندارد پس شخص در اين احساس خطا كرده است.
ظهور كوتاه: اگر احساسى در شخص به مدت بسيار كوتاهى ظهور پيدا كند، خطا در تشخيص آن احساس اجتناب ناپذير است.
تأثير حافظه: اگر فرض كنيم كه كسى از ابتداى تولد تا سن ۵۰ سالگى از پيوندهاى عصبى مربوط به حس لامسه محروم بوده و هيچ درد يا لذت بساوايى را احساس نكرده، اما پس از ۵۰ سال پيوندهاى عصبى اش ترميم شوند، بعيد است بى درنگ بتواند همه احساسات را تشخيص دهد بلكه در تشخيص احساسات خطا مى كند.
ب) خودمعرفت بخشى : بر اساس اين ويژگى، ممكن نيست كه شخص در حالت ذهنى خاصى باشد اما به آن معرفت نداشته باشد، به عنوان مثال ممكن نيست كه شخص درد داشته باشد اما خودش نداند كه درد دارد. اين ديدگاه را فرضيه «شفافيت» هم مى نامند؛ هر چيزى كه در ذهن رخ مى دهد براى شخص شفاف است. اما اين ديدگاه با دو مشكل بزرگ روبه رو است. نخست: كارهاى روان شناس معروف، زيگموند فرويد، نشان مى دهد كه حالات ذهنى همواره آگاهانه نيستند بلكه حالات ذهنى ناآگاه هم وجود دارند. دوم: اساساً اين كه «آگاهى» را هميشه بايد بر حسب «اطلاع» تحليل كنيم مورد اختلاف است؛ آگاهى هميشه با اطلاع همراه نيست: ديويد آرمسترانگ در اين مورد مثال معروفى را مطرح كرده است؛ مثال راننده كاميون: راننده اى كه به مدت طولانى رانندگى مى كند، پس از اين مدت ناگهان متوجه (يا مطلع) مى شود كه مسير زيادى را پيموده است بدون اين كه توجه داشته باشد. راننده هنگام رانندگى كاملاً آگاه بود (مست، بيهوش و ... نبود) اما از رانندگى مطلع نبود؛ اين نشان مى دهد كه بايد ميان آگاهى و اطلاع فرق بگذاريم.
ج) خودتوجيه كنندگى: بر اساس اين ويژگى، هر گاه شخص درباره حالات ذهنى خودش باورى دارد، در مورد اين باور موجه است. به عنوان مثال، اگر شخص مطابق درون نگرى باور داشته باشد كه درد دارد، باور او يك باور موجه است (اين ويژگى كارى به صادق يا كاذب بودن اين باور ندارد بلكه فقط و فقط به موجه بودن آن مربوط است). بيشتر اعتراضاتى كه به اين ديدگاه شده از اين جهت است كه اين ويژگى نهايتاً به بداهت يا بى واسطه بودن حالات ذهنى برمى گردد.
د) بى واسطه بودن: باورهاى مبتنى بر درون نگرى بى واسطه يا مستقيم اند يعنى نيازى به استنتاج ندارند بلكه بديهى هستند. اين ديدگاه به نظريه داده هاى حسى منتهى مى شود (يعنى داده هاى حسى اى در ذهن ما وجود دارند كه به واسطه آنها اشياى خارجى را ادراك مى كنيم)؛ نظريه اى كه به نوبه خود دچار اشكالات فراوانى است.
ماهيت درون نگرى
اساساً درون نگرى به لحاظ وجودى چيست؟ چيستى درون نگرى در ديدگاه ما درباره اعتبار معرفتى آن هم مؤثر است. فيلسوفان براى تبيين ماهيت درون نگرى الگوهاى مختلفى ارائه داده اند: الگوى مشاهده اى، الگوى حس درونى، الگوى ادراك جابه جاشده، الگوى عقلانيت، الگوى تعهد، الگوى مرجعيت پيش فرض (default authority) و الگوى بيان گرا (expressivist). برخى از اين الگوها معرفتى و برخى (مانند ۳ الگوى اخير) غيرمعرفتى اند، همان طور كه برخى از آنها مشاهده اى و برخى غيرمشاهده اى اند. بر همين اساس مى توان اين ديدگاه ها را به صورت هاى مختلفى دسته بندى كرد اما در اينجا براى رعايت اختصار، اين ديدگاه ها را به طور كلى در ۲ دسته مشاهده اى و غيرمشاهده اى بيان مى كنيم.
الف) الگوهاى مشاهده اى: در اين دسته از ديدگاه ها، درون نگرى بر اساس الگوى ادراك حسى توصيف و تبيين مى شود: همان طور كه ادراك حسى ما را قادر به مشاهده جهان بيرونى مى كند، درون نگرى هم به ما قدرت مشاهده جهان درونى را مى دهد. بنابراين، درون نگرى را مى توان يك «حس درونى» دانست. آرمسترانگ از مهم ترين طرفداران اين ديدگاه در عصر حاضر است. آرمسترانگ كه قائل به نظريه اين همانى ذهن و مغز است، در كتاب «نظريه اى مادى انگارانه درباره ذهن» درون نگرى را فرآيند خود-پويش گرى مغز (self-scanning) مى داند. حالت اسكن شده و حالت اسكن كننده غير از يكديگرند؛ حالت «درون نگرنده» و حالت «درون نگريسته شده» هم هرچند هر ۲ از حالات ذهنى اند، نمى توانند با هم يكى باشند. ممكن نيست كه يك حالت ذهنى از خودش آگاه باشد همان طور كه ممكن نيست كسى خودش را تا آخر بخورد. اين ديدگاه آرمسترانگ امروزه «استدلال وجود متمايز» ناميده مى شود: حالات «درون نگرنده» وجودى غير از حالات «درون نگريسته شده» دارند. اما شوميكر با اين ديدگاه به شدت مخالف است؛ به نظر او اگر قرار باشد كه درون نگرى با الگوى ادراك حسى مطابق باشد، بايد ۲ شرط را استيفا كند. اول: «شرط علّى» يعنى اينكه باورهاى مربوط به حالات ذهنى خود شخص بايد به وسيله همان حالات (به طور قابل اعتماد) ايجاد شده باشند. دوم: «شرط استقلال» يعنى حالات ذهنى مستقل از هرگونه باور درون نگرانه اى درباره آنها وجود داشته باشند. اشكال شوميكر به الگوى حس درونى اين است كه درون نگرى نمى تواند شرط دوم را استيفا كند؛ عقلانيت اقتضا مى كند كه يك موجود به حالات ذهنى خودش حساس باشد پس حالات ذهنى ذاتاً در معرض درون نگرى قرار دارند.
ب) الگوهاى غير مشاهده اى: به نظر شوميكر، قرار داشتن در يك حالت ذهنى خاص با معرفت درون نگرانه به آن حالت ذهنى رابطه تقوم دارد: ذهن ما ساختارى دارد (يا مغز ما به گونه اى است) كه قرار داشتن شخص در يك حالت ذهنى موجب باور به داشتن آن حالت ذهنى مى شود. اين رابطه به اين خاطر برقرار است كه ما موجوداتى عقلانى هستيم؛ عقلانيت ذاتاً مستلزم قابليت درون نگرى است زيرا عقلانيت مستلزم حساسيت يك موجود به باورهاى خودش است (بر اساس عقلانيت، يك موجود نبايد ۲ باور متناقض داشته باشد؛ پس بايد از حالات ذهنى خودش آگاه باشد تا باورهاى متناقضى را شكل ندهد.)
با اين ۲ دسته كلى، نكته اصلى همه الگوها روشن مى شود اما تفصيل همه الگوهاى مزبور مجال بيشترى را مى طلبد.