چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶ - ۱۲ شوال ۱۴۲۸
Wed, Oct 24, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
قرآن
دانش
ماجرا
خانواده
سازمان پيران
چشم انداز
روزگار
داستان‎/ عكس
سازمان پيران
اگر فرصت داشتم دوباره زندگى كنم
اين مطلب حاصل مصاحبه با سالمندان است كه حسرت هاى ايشان را در باره كارهايى كه انجام نداده اند، نشان مى دهد. كمتر كسى از اين كه چيزى نداشته است، تأسف نمى خورد.
*اگر فرصت داشتم دوباره زندگى كنم، از ترس اشتباه كردن، از انجام كارهاى بيشتر طفره نمى رفتم.
*سعى مى كردم خيلى سخت نگيرم.
*براى به پايان رساندن اين سفر، ديوانگى بيشترى به خرج مى دادم.
*زندگى را چندان جدى نمى گرفتم.
*از فرصت هايم استفاده بيشترى مى كردم.
* بيشتر سفر مى كردم.
*از كوه هاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم.
*بستنى هاى بيشترى مى خوردم و نخود لوبياى كمترى!
*به مشكلات واقعى بيشترى فكر مى كردم و در ذهنم مشكلات خيالى كمترى مى ساختم.
*راستش من يكى از آن آدم هاى بسيار عاقلى بودم كه سعى داشتم هر ساعت و هر لحظه ام بى نقص باشد و به همين دليل، يكسره باختم.
*من از تك تك لحظه هاى زندگى ام لذت برده ام و اگر فرصت داشته باشم دوباره زندگى كنم، باز هم همين كار را خواهم كرد. من ايمان دارم كه هيچ چيز جز «اكنون» در اختيار انسان نيست.
*به جاى اين كه به فكر عمر طولانى باشم، به فكر روزهاى پربار خواهم بود.
َ*من از آن آدم هايى بودم كه هيچ جا نمى روند مگر آن كه با خودشان دماسنج، بطرى آب گرم، بارانى و چتر ببرند. اگر به من فرصت دوباره بدهند، سبك تر سفر خواهم كرد.
گرگم به هواى بيشترى بازى خواهم كرد و گل هاى قاصدك بيشترى خواهم چيد.
چشم انداز
معجزه ذهن
322635.jpg
لادن خضرى

اگر گمان مى كنيد شكست خورده ايد،
شكست خورده ايد
اگر گمان مى كنيد جرأت نداريد،
جرأت نداريد
اگر مى خواهيد پيروز شويد، اما نمى توانيد،
نمى توانيد
اگر گمان مى كنيد كه خواهيد باخت
خواهيد باخت
زيرا در جهان بيرون از ذهن،
همه چيز به اراده آدمى بستگى دارد
و اين معجزه ذهن است
اگر گمان مى كنيد دور انداخته شده ايد،
دور انداخته شده ايد
اگر گمان مى كنيد بايد اوج بگيريد،
اوج مى گيريد
قبل از آن كه جايزه را ببريد،
بايد به خود اعتماد كنيد
مبارزات زندگى
هميشه هم به نفع آن كه قوى تر است
و يا سريع تر،
به پايان نمى رسند،
اما همه مبارزات
به نفع كسى تمام مى شود
كه ايمان دارد پيروز خواهد شد.
شماره رند، پول رند
322599.jpg
گزارش

گوش شيطون كر، چشم ابليس كور، پاى الياس چلاق، همه در جيبشان حداقل يك موبايل دارند. از ايرانسل گرفته تا همراه اول. ديگر از آن تب و تاب خريد سيمكارت خبرى نيست و نوسان بازار هم از بين رفته است. روزهايى را به ياد آوريد كه قيمت سيمكارت مانند قيمت طلا بالا و پائين مى رفت و هر روز يك قيمتى داشت.
اما حالا همه چيز فرق كرده است و با كمك خصوصى سازى و راه اندازى اپراتور دوم و اعتبارى ها سيمكارت ها با سقوط چشمگيرى مواجه شدند. اگر به صفحات اقتصادى روزنامه ها نگاهى بيندازيد متوجه مى شويد كه قيمت موبايلتان اگر پائين تر نيامده باشد ثابت مانده است. با وجود اين اگر تب و تاب خريد سيمكارت خوابيده باشد هنوز خيلى ها هستند كه براى آن تب مى كنند.
چطورى؟ اگر شما هم بدانيد براى يك سيمكارت بيش از ۷۰ ميليون تومان (دقت كنيد تومان) پرداخت مى شود تب نمى كنيد؟
۰۹۱۲۲۲۲۲۲۲۲
خبرسازترين شماره موبايل دركشور محسوب مى شود كه يك پولدار خوش ذوق به جاى ۲ عدد ۴ گذاشت و اعلام كرد كه حاضر است اين شماره را به قيمت ۴۴ميليون و ۴۴۴هزار و ۴۴۴ تومان بخرد اما صاحب آن روى اين شماره موبايل حساب ديگرى باز كرده است. گرانترين سيمكارت هم همين شماره است كه ۱۵۰ ميليون تومان (خودتان را خسته نكنيد فقط ۷تا صفر دارد) روى آن قيمت گذاشته اند. شايد با يك حساب سرانگشتى قيمت شماره ۰۹۱۱۱۱۱۱۱۱۱را هم حدس زده ايد و فكر مى كنيد چون دراين شماره عدد يك ۱۱ بار تكرار شده بايد قيمت آن به مراتب بيشتر باشد اما اشتباه مى كنيد اين شماره فقط به جرم شهرستانى بودن با كمتر از نيمى از اين قيمت فروخته شد.
رندها كم است
شماره هايى مثل ۰۹۱۲۵۵۵۵۵۵۵و ۰۹۱۲۶۶۶۶۶۶۶ با قيمتى حدود ۵۰ ميليون تومان فروخته مى شود اما اگر يكى از اعداد اين شماره ها تغيير كند قيمت آن به شدت سقوط مى كند. مثلاً شماره اى مثل ۰۹۱۲۴۳۳۳۳۳۳ تنها به علت اين كه در ابتداى آن عدد ۴ آمده است با قيمت ۱۲ ميليون تومان ارائه مى شود. اما اين مسأله استثناى زيادى دارد. مثلاً قيمت شماره اى مثل ۰۹۱۲۱۰۰۰۰۰۱ ، ۳۳ميليون تومان است يا شماره ۰۹۱۲۴۰۰۰۰۰۴ با قيمت ۱۹ ميليون و ۸۰۰هزار تومان عرضه مى شود.
«سهراب زابلى» يكى از فعالان خريد و فروش سيمكارت هاى رند دراين باره مى گويد: «قيمت گذارى سيمكارت هاى رند با توجه به چگونگى قرارگرفتن اعداد فرق مى كند. مثلاً اگر جداى از اعداد ۰۹۱۲ در ۷عدد باقى مانده يك عدد ناهمگون باشد قيمت سيمكارت را تا چندميليون تومان پائين مى آورد. مثلاً قيمت سيمكارت ۰۹۱۲۵۶۶۶۶۶۶ ، ۱۲ ميليون تومان است چراكه ۶ شماره آخر آن تكرار شده است اما اگر عدد ۵ ، ۳ شماره جلوتر بيايد و شماره به ۰۹۱۲۶۶۶۵۶۶۶ تبديل شود قيمت آن با ۸ ميليون و ۷۰۰هزار تومان سقوط به ۳ ميليون و ۳۰۰ هزار تومان مى رسد.»
با وجوداين تعداد شماره هاى فوق العاده رند بسيار كم است. زابلى دراين باره بيشتر توضيح مى دهد: «مگر ما چندشماره داريم كه يك عدد در آن ۶ يا ۷ بار تكرار شده باشد؟ هم اكنون شماره هاى فوق العاده رند بيشتر از ۷۰ تا موجود نيست. به همين علت قيمت آن ها بالا مى رود.
چه كسانى مى خرند؟
خب شايد پاسخ دادن به اين سؤال راحت ترين كار دنيا باشد اما همان پولدارهايى كه شما حدس زديد هم به گروه هاى مختلفى تقسيم مى شوند. ديگر كسى به خاطر اين كه پولش زيادى كرده سيمكارت رند نمى خرد. كسانى اقدام به تهيه اين نوع سيمكارت ها مى كنند كه قصد دارند پولشان را بيشتر كنند. آقاسهراب دراين باره مى گويد:«تاجران و بازرگانان و بازارى ها بيشتر از سايرين اقدام به خريد سيمكارت هاى رند مى كنند. مثلاً اگر در تبليغ يكى از ۲ شركت مشابه آهن فروشى يك شماره موبايل كاملاً رند وجود داشته باشد و در ديگرى يك شماره معمولى به طور طبيعى به آن شركتى كه شماره رند دارد بيشتر اعتماد مى كنند و قطعاً مشترى هاى فراوانى هم خواهد داشت. تاجران يكى از عوامل جذب مشترى و طرف معامله خود را شماره هاى رند تلفن هاى ثابت و همراه خود مى دانند. يعنى عددهاى رند شماره موبايل به آنها اعتبار مى بخشد. همين چندساعت پيش يكى از عمده فروشان معتبر چند خط سيمكارت رند را يكجا خريد. قطعاً چنين سيمكارت هايى روى كار آنها تأثير مثبت خواهد گذاشت. البته فقط تاجران اقدام به تهيه اين شماره ها نمى كنند. مثلاً ، برخى ها دنبال شماره هايى كه در آن عدد ۱۱۰ وجود داردهستند.»
مرد ذليل ها بيشتر از زن ذليل ها
اين خيلى طبيعى است كه درصدى از خريداران به علت «هديه دادن» سيمكارت رند تهيه مى كنند. البته در اينجا روى آقايان سفيدتر است؛ چرا كه تعداد خانم هايى كه به قصد هديه دادن براى آقايان سيمكارت رند تهيه مى كنند بيشتر از آقايان است. سهراب زابلى دراين باره مى گويد:«خودمان هم از اين بابت تعجب كرديم اما خانم ها علاقه بيشترى براى هديه دادن سيمكارت رند از خود نشان مى دهند. يعنى تعداد قابل توجهى از مشترى هايمان خانم هستند.»
اگر هنوز با خواندن اين مطلب كه بعضى ها حاضرند سه چهارميليون تومان بابت سيمكارت رند و براى هديه دادن بدهند، دپرس نشديد بايد بگوييم كه چشم و هم چشمى هم كمك بسيارى به سيمكارت رندفروشان مى كنند تا سيمكارت هاى موجود سريع تر به فروش برود.
از كجا شروع شد
پس از اين كه شركت مخابرات اعلام كرد براى واگذارى ۱۰۰شماره رند، مزايده خواهد گذاشت، هيچ كس باورش نمى شد كه برنده اين مزايده يك جوان ۲۶ ساله خواهد بود. او با پيشنهادى بين يك ميليارد تا ۲ ميليارد تومان توانست گوى را از رقباى گردن كلفت خود بربايد. شايد اين سؤال پيش آيد كه اين جوان خوش ذوق از كجا پول آورده است؟ اين پول از ثروت پدرى باچاشنى وام و قرض و قوله به دست آمده است و گويا كار و بار هم سكه شده است.
در حال حاضر هم اين جوان بازار سيمكارت رند را در دست دارد و روزى نيست كه چهره هاى سينمايى و فوتبالى براى خريد سيمكارت به او مراجعه نكنند. بازيكنان فوتبال از موبايل بازترين افراد جامعه محسوب مى شوند و كار فروشندگان را سكه كرده اند. بسيارى فكر مى كردند كه سيمكارت هاى فوق العاده رند در دست افراد سياسى است اما آنها براى اين كه بتوانند حداقل به راحتى از تلفن همراه خود استفاده كنند به فكر سيمكارت رند نيستند.
رنديم پس هستيم
باتمام اين اعداد و قيمت ها يك شماره معمولى كه ۱۵ هزار تومان بيشتر قيمت ندارد هم كار خيلى ها را راه مى اندازد. البته دنياى پولدارها با ما فرق مى كند. آنها اگر كفش و لباس و ماشين شان را به روز نكنند، روزشان به شب تبديل نمى شود. موبايل كه ديگر جاى خود دارد. راستى شماره ۰۹۱۲۲۲۲۲۲۲۲ چند تا ۲ دارد؟ دوباره بشماريد.
روزگار
قول و قرار پنهان
322647.jpg
زهرا رضايى

قرار ملاقاتى داشتم و دير كرده بودم و يكى از بهترين فرصت هاى زندگى ام داشت از دست مى رفت. آن سوى خيابان نور كهربايى رنگى از ايستگاه آتش نشانى محلى بيرون مى زد. كجا بهتر از اين مى توانستم بروم كه راهنمايى ام كنند؟
فوراً از ماشين پياده شدم و از خيابان گذشتم و به ايستگاه آتش نشانى رفتم. سه در بزرگ ايستگاه باز بود و ماشين هاى قرمز آب پاش، با قسمت هاى براق نقره اى و درهاى باز منتظر بودند كه زنگ خطر به صدا درآيد. قدم كه به ايستگاه گذاشتم، بوى عجيبى آنجا در بينى ام پيچيد. بوى شلنگ هاى آب پاش كه داشت خشك مى شد. بوى گالش هاى پلاستيكى كه هميشه از پاى آدم بزرگتر بود. بوى ژاكت ها و كلاه هاى ايمنى، بوى كف زمين شسته شده و كاميون هاى برق افتاده و در مجموع همان بوى اسرارآميزى كه هميشه در ايستگاه هاى آتش نشانى به مشام مى رسد.
قدم هايم را كند كردم و نفس عميقى كشيدم. چشم هايم را بستم و خود را به دست خاطرات جوانى ام سپردم و در رؤياهايم به ايستگاه آتش نشانى اى رفتم كه پدرم ۳۵ سال تمام در آن به عنوان رئيس مركز خدمت مى كرد. نگاهى به انتهاى ايستگاه انداختم و آن ستون براق طلايى را ديدم كه پدرم يك بار به من و برادرم اجازه داده بود از آن پائين برويم. همان ستونى كه مأموران آتش نشانى هنگامى كه زنگ خطر به صدا درمى آيد، از آن پائين مى روند.
در يك گوشه ايستگاه روروئكى قرار داشت كه تعميركاران ماشين ها روى آن دراز مى كشيدند و زير ماشين ها سر مى خوردند. پدر مرا روى آن مى نشاند و مى گفت: «محكم بشين!»
بعد با آن يك گشت درست و حسابى مى زديم، آن قدر كه من سرگيجه مى گرفتم. هيچ چرخ و فلكى در دنيا به اندازه آن روروئك به من مزه نمى داد. كنار روروئك، يك ماشين نوشابه بود كه مى شد با ده سنت از آن نوشابه گرفت. نوشابه گرفتن از آن دستگاه، خوشمزه ترين قسمت ملاقات با پدر بود. يادم نمى رود كه ۱۰ ساله بودم و ۲ تا از دوستانم را با خود به ايستگاه آتش نشانى برده بودم تا پدر را به آنها نشان بدهم و يكى، دو شيشه نوشابه هم گردنش بگذارم. پس از آن كه در محوطه ايستگاه گشتى زديم، از پدر پرسيدم مى شود چند شيشه نوشابه بخوريم؟
آن روز خيلى دقت كردم تا ترديد را در صداى پدرم تشخيص بدهم، ولى او با نهايت اطمينان گفت: «حتماً» و به هركدام از ما مقدارى پول خرد داد. من و دوستانم به طرف ماشين نوشابه حمله برديم و با شوق تشتك شيشه نوشابه ها را بازكرديم تا ببينيم داخل كدام يك از آنها ستاره هست. چه شانسى آوردم و چه روز خوبى بود. تشتك نوشابه من ستاره داشت. اگر دو تا تشتك ديگر مى توانستم گير بياورم، يك كلاه جايزه مى گرفتم. همگى از پدر تشكر كرديم و رفتيم. آن روز بعد از ظهر هم همراه دوستانم براى شنا به درياچه رفتيم. اتفاقاً برخلاف هميشه، زود به خانه برگشتم. هنگامى كه خواستم از راهرو بگذرم، صداى پدرو مادرم را شنيدم كه با هم حرف مى زدند. مامان عصبانى بود و مى گفت: «بايد بهش مى گفتى كه براى نوشابه پول ندارى. برايان حتماً متوجه مى شد. اون پول مال ناهارت بود. بچه ها بايد بفهمن كه ما پول اضافى نداريم و تو بايد ناهار بخورى.»
پدرم طبق عادت هميشگى با خونسردى شانه هايش را بالا انداخت و به مادرم گفت كه نبايد زياد سخت بگيرد. قبل از آن كه مادرم بفهمد كه من حرف هاى او و پدرم را شنيده ام، به سرعت از پله ها بالا رفتم تا خود را به اتاقم برسانم. من در اين يك اتاق با ۴ تا از برادرهايم شريك بودم.
جيب هايم را كه خالى كردم، تشتك نوشابه افتاد. دلم مى خواست آن را به همراه هفت تشتك قبلى له كنم، چون ديده بودم كه پدرم به خاطر يك تشتك بى ارزش، چطور از ساده ترين حقش كه خوردن يك غذاى ساده بود، گذشته بود. همان شب به خودم قول دادم هرجور شده اين از خود گذشتگى را جبران كنم.
پدرم ۴۷ ساله بود كه دچار نخستين حمله قلبى شد. او در روز ۳ جا كار مى كرد تا بتواند نان خانواده ۹ نفرى اش را دربياورد و همين كار شديد بالاخره او را ازپا انداخت. بيست و پنجمين سالگرد ازدواج پدر و مادرم بود كه پدر در ميان جمع خانواده براى بار دوم سكته كرد و عملاً قوى ترين عضو خانواده از پا درآمد و زره نفوذناپذير او شكاف برداشت.
ظرف ۸ سال بعد، پدر چندين بار با مرگ مبارزه كرد و سرانجام ناچار شديم در قلب او دستگاه تنظيم ضربان قلب بگذاريم.
يك روز بعد از ظهر وانت كهنه پدرم از كار افتاد. به خاطر همين پدرم از من خواست كه او را براى معاينه كامل سالانه نزد پزشك ببرم. موقعى كه به ايستگاه آتش نشانى رسيدم. ديدم پدرم و چند تن ديگر دور يك كاميون فورد سرمه اى زيبا حلقه زده اند. به پدرم گفتم: «خيلى قشنگه، نه؟» و او جواب داد: «بالاخره يه روزى مى خرمش.»
هر دو خنديديم. اين رؤياى هميشگى او بود و حالا ديگر به نظرش دست نيافتنى مى آمد. البته من و برادرهايم وضع مالى خوبى داشتيم و بارها به او پيشنهاد كرده بوديم كه برايش وانت بخريم، اما او صراحتاً پيشنهاد ما را رد كرده و گفته بود: «اگه خودم نخرم، حس مى كنم مال من نيست.» هنگامى كه پدرم را ازمطب پزشك بيرون آوردم، رنگ و روى پريده اش به من فهماند از سوزن هايى كه به بدنش وصل كرده اند، بسيار زجر كشيده است. تنها حرفى كه زد اين بود: «برويم.»
هنگامى كه سوار ماشين شديم، فهميدم كه يك جاى كار عيب دارد، اما جرأت نداشتم بپرسم. بالاخره پدر به شيوه مخصوص خودش به من حالى كرد كه عيب كار كجاست. او داشت مى مرد!
كنار بستنى فروشى هميشگى ايستاديم و يك شكم سير بستنى خورديم. پدر گفت كه از وجود همه ما احساس سربلندى مى كند و ابداً از مرگ نمى ترسد و تنها ترسى كه دارد اين است كه از مادرم دور مى شود. هرگز در عمرم مردى را نديده ام كه اين قدر زنش را دوست داشته باشد. آن روز از من قول گرفت كه هرگز درباره مرگ قريب الوقوعش با كسى حرف نزنم و اين يكى از سخت ترين قول هايى بود كه در عمرم به كسى داده بودم.
آن روزها قرار بود من و همسرم يك اتومبيل يا وانت بخريم. پدرم فروشنده اى را از قديم مى شناخت و قرار شد او همراه من بيايد تا سرم كلاه نرود.
هنگامى كه وارد نمايشگاه شديم، پدر غرق تماشاى يك وانت شكلاتى رنگ شد. انصافاً در عمرم وانتى به آن زيبايى نديده بودم. پدرم مثل يك مجسمه ساز كه اثرش را بازرسى مى كند، روى وانت دست كشيد. گفتم: «من فكر مى كنم بهتره وانت بخرم كه خيلى بنزين مصرف نمى كنه.» هنگامى كه فروشنده رفت تا اوراق خريد و فروش وانت را بياورد، من به پدرم پيشنهاد كردم با وانت شكلاتى گشتى بزنيم. پدرم يواشكى گفت: «تو كه پول اينو ندارى.» جواب دادم: «اينو من و شما مى دونيم. فروشنده كه نمى دونه.» انداختيم توى جاده ۲۷ و پدر پشت فرمان نشست و هرچه دلش خواست ويراژ داد و من هم صداى بوق ماشين را حسابى درآوردم و كلى خنديديم.
هنگامى كه برگشتيم، من وانت آبى رنگى را انتخاب كردم، چون پدرم معتقد بود كه مصرف بنزينش كمتر است و براى من كه دائم اين طرف و آن طرف مى روم، بهتر است. حرفش را قبول كردم و معامله را تمام كرديم.
چند شب بعد به پدر سرزدم و از او خواستم اگر امكان دارد براى تحويل وانت همراه من بيايد. گمانم به اين دليل قبول كرد كه مى خواست دوباره نگاهى به وانت شكلاتى اش بيندازد.
وقتى به محوطه نمايشگاه رسيديم، ديديم كه يك كاغذ بزرگ روى وانت من و يكى هم روى وانت شكلاتى گذاشته و رويش نوشته اند: «فروخته شد». نگاهى به پدرم انداختم و حالت يأس را در چهره اش ديدم. كمى غمگين گفت: «يه نفر وانت خوشگله رو واسه خودش خريده.» سرم را تكان دادم و گفتم: «مى شه لطف كنين برين دفتر و به فروشنده بگين همين كه ماشين رو پارك كنم، مى آم.»
پدرم دستى به وانت شكلاتى كشيد و آرام رفت. شانه هايش فروافتاده تر از هميشه بود. ماشينم را به انتهاى محوطه بردم و منتظر ماندم. از آنجا ديدم كه فروشنده او را نشاند، دسته كليدى را به دستش داد و گفت كه وانت شكلاتى متعلق به اوست. پدرم از پنجره به بيرون نگاه كرد و برايم سرتكان داد. از پشت پرده اشك، او را درست نمى ديدم. اين مردى بود كه همه چيزش را به خاطر ما از دست داده بود. به خانه رفتم و منتظرش ماندم. هنگامى كه برگشت. جلوى در خانه بغلش كردم و او را بوسيدم و گفتم كه اين راز را بين من و خودش نگه دارد. آن شب حسابى ماشين سوارى كرديم. پدرم گفت: «معنى همه چيز رو فهميدم، ولى معنى اين تشتك نوشابه رو كه چسبوندى وسط فرمون ماشين، نفهميدم!»
و من فقط لبخند زدم!
داستان‎/ عكس
اون حلقه اى كه پشت به من ايستاده
322596.jpg
نمى دونم باور مى كنى يا نه، دو نفر ممكنه سال ها توى همسايگى هم زندگى كنن اما يه بار هم همديگه رو نبينن. اولى وقتى صبح سر كار مى ره دومى يه ساعت زودتر از اون از كارش برمى گرده و مى گيره مى خوابه. وقتى اولى از سر كار مى آد دومى يه ساعت بعد تازه بلند مى شه مى ره بيرون. وقتى اولى در آپارتمانش رو مى بنده دومى توى كوچه اس. اولى پاشو كه مى ذاره كوچه، دومى مى پيچه خيابون. انگار هميشه يه فاصله مرئى بينشون وجود داره.
كاش ما هم اين جورى بوديم. اگه اون روز يه ذره زودتر رفته بودم با هم روبه رو نمى شديم. تو حتماً مثل اون روز با آسانسور مى اومدى بالا و من هم مثل هميشه از راه پله ها مى رفتم پائين و اون لحظه يكى از هزاران لحظه اى مى شد كه به زندگى ما ميان و از زندگى ما مى رن اما ما هيچ خاطره اى از اونا نداريم. اصلاً چى مى شد ما آدما يه تيكه كاغذ بوديم. اين قلب كاغذى كه توى دستان منه چه دركى از دوست داشتن و درموندگى يه آدم مى تونه داشته باشه. اگه همه تيكه هاشو پيدا نكردى مى تونى از يه جاى ديگه ببرى.
اصلاً مى تونى اون قلبو كنار بذارى و شانست رو روى يه كاغذ ديگه امتحان كنى، كاغذ نه مى رنجه، نه كابوس مى بينه. قلب كاغذى، ذهن كاغذى، روح كاغذى. فكرشو بكن اگه خاطرات آدما هم كاغذى بود اونا مى تونستن هر وقت اراده كنن قيچى رو بردارن و هر تيكه شو كه نخواستن بندازن دور، حتى مى تونستن اون گذشته رو كنار بذارن و دنبال يه گذشته ديگه برن. اين روزا دارم به يه حلقه بزرگ فكر مى كنم. تو كسى رو دوست دارى اما اون ديگرى رو دوست داره، ديگرى هم اعتنايى به اون نداره و ديگرى ديگرى رو دوست داره، ديگرى ديگرى هم ديگرى ديگرى ديگرى رو. اين زنجيره مى تونه ميليون ها و ميلياردها حلقه داشته باشه، توى اين حلقه ها همه به هم پشت كرده ان، خنده دارتر اينه كه بعضى وقتا حلقه اول پشت مى كنه به حلقه آخر. مى خواستم بهت بگم من هم يه حلقه از اين زنجيره بزرگم اما هنوز هم اميدوارم اون حلقه اى كه پشت به من ايستاده يه روز برگرده و دوباره به چشام نگاه كنه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |