|
تماشا
عشق را از يك دندانپزشك آموختم
انسان فقط با چيزهايى كه مى بخشد، ثروتمند است. آن كس كه بيشتر خدمت مى كند، بيشتر هم دريافت مى كند. دندان هايم تير مى كشيدند. ديگر نمى توانستم دردشان را تحمل كنم. بالاخره ترس از دندانپزشك را كنار گذاشتم و تصميم گرفتم نزد او بروم، ولى چگونه؟ من دانشجوى سال اول كالج بودم و به زور مى توانستم خرج زندگى معمولى ام را با كار نيمه وقت تأمين كنم. شايد بهتر بود كه دست كم دندانى را كه از همه بدتر درد مى كرد، بكشم. از جا بلند شدم تا به نزديك ترين درمانگاه يا دندانپزشكى نزديك خوابگاه بروم. مسئول پذيرش فوراً مرا به داخل مطب فرستاد. دندانپزشك همه دندان هاى مرا ديد و خوب معاينه كرد و گفت: «خيلى بده!» در حالى كه سعى مى كردم ترس و نگرانى خود را پنهان كنم، گفتم: «خودم مى دونم.» ـ ولى نگران نباش. همه شونو واسه ات درست مى كنم. از روى صندلى بلند شدم و گفتم: «نه من پولشو ندارم.» - چه كار دارى مى كنى؟ - گفتم كه پول ندارم. - دانشجو هستى. درست مى گم؟ - چه فرقى مى كنه؟ بله... - چند سال ديگه فارغ التحصيل مى شى. درسته؟ - اميدوارم. - بعدشم كار گير ميارى. درسته؟ - برنامه ام كه همينه. - خب! پس مى تونى پول منو بدى. فعلاً تو هوش و حواست رو روى درس هات متمركز كن و دندونات رو به من بسپار. خيره نگاهش كردم. واقعاً شوخى نمى كرد. خيلى آرام وسايلش را برداشت و مشغول كار شد. از آن روز به بعد، هر هفته پيش او مى رفتم تا وقتى كه همه دندان هايم درست شد. بعد هم سالى يك بار دندان هاى مرا چك مى كرد. ۴۰ سال از آن روزگار مى گذرد. افراد بى شمارى در زندگى من بوده اند كه به من دانش، مهارت و آگاهى آموخته اند، اما عشق به خدمت حقيقى و بى چشمداشت را او به من ياد داد.
|