شنبه ۵ آبان ۱۳۸۶ - ۱۵ شوال ۱۴۲۸
Sat, Oct 27, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
تماشا
بهجت نجفى
تماشا
عشق را از يك دندانپزشك آموختم
انسان فقط با چيزهايى كه مى بخشد، ثروتمند است. آن كس كه بيشتر خدمت مى كند، بيشتر هم دريافت مى كند.
دندان هايم تير مى كشيدند. ديگر نمى توانستم دردشان را تحمل كنم. بالاخره ترس از دندانپزشك را كنار گذاشتم و تصميم گرفتم نزد او بروم، ولى چگونه؟ من دانشجوى سال اول كالج بودم و به زور مى توانستم خرج زندگى معمولى ام را با كار نيمه وقت تأمين كنم.
شايد بهتر بود كه دست كم دندانى را كه از همه بدتر درد مى كرد، بكشم. از جا بلند شدم تا به نزديك ترين درمانگاه يا دندانپزشكى نزديك خوابگاه بروم. مسئول پذيرش فوراً مرا به داخل مطب فرستاد.
دندانپزشك همه دندان هاى مرا ديد و خوب معاينه كرد و گفت: «خيلى بده!»
در حالى كه سعى مى كردم ترس و نگرانى خود را پنهان كنم، گفتم: «خودم مى دونم.»
ـ ولى نگران نباش. همه شونو واسه ات درست مى كنم.
از روى صندلى بلند شدم و گفتم: «نه من پولشو ندارم.»
- چه كار دارى مى كنى؟
- گفتم كه پول ندارم.
- دانشجو هستى. درست مى گم؟
- چه فرقى مى كنه؟ بله...
- چند سال ديگه فارغ التحصيل مى شى. درسته؟
- اميدوارم.
- بعدشم كار گير ميارى. درسته؟
- برنامه ام كه همينه.
- خب! پس مى تونى پول منو بدى. فعلاً تو هوش و حواست رو روى درس هات متمركز كن و دندونات رو به من بسپار.
خيره نگاهش كردم. واقعاً شوخى نمى كرد. خيلى آرام وسايلش را برداشت و مشغول كار شد.
از آن روز به بعد، هر هفته پيش او مى رفتم تا وقتى كه همه دندان هايم درست شد. بعد هم سالى يك بار دندان هاى مرا چك مى كرد.
۴۰ سال از آن روزگار مى گذرد. افراد بى شمارى در زندگى من بوده اند كه به من دانش، مهارت و آگاهى آموخته اند، اما عشق به خدمت حقيقى و بى چشمداشت را او به من ياد داد.
آگهى استخدام مادر نمونه!
323208.jpg
مترجم: غزاله مرعشى

مادر شدن و مادر بودن و مادر ماندن، كار بسيار دشوارى است. بارها و بارها، اين گلايه ها را از زبان زن ها مى شنويم:
ـ نمى تونم مادر خوبى باشم
ـ كارهاى اين بچه تمومى نداره. هنوز جواب يه تقاضاشو ندادى، تقاضاى بعدى مطرح مى شه.
ـ شب ها نمى ذاره حتى يك دقيقه چشم روى هم بذارم.
ـ امروز بچه نوپاى من يك كارى كرد كه سرش جيغ كشيدم
ـ بچه ۶ ساله ام دائم نق مى زنه و مى گه كه حوصله اش سر رفته.
ـ اداره خوبيش به اين بود كه هر كارى رو كه بلد نبودم يكى بود كه يادم بده. مادرى رو نمى شه ياد گرفت.
من خودم هم مادر هستم و دقيقاً مى دانم يك مادر چه حال و روزى دارد. سخت ترين بخش مادر بودن اين است كه انسان بايد دائم شخصيت عوض كند و خود را با شرايط بسيار متغير و جديد كودك وفق بدهد، براى همين تصميم گرفته ام آگهى هاى استخدام مختلفى را، از زبان بچه ها در سنين مختلف تنظيم و مسأله را حل كنم!
يك نوزاد براى استخدام مادر نمونه، آگهى زير را در روزنامه هاى كثير الانتشار چاپ كرده است:
مورد نياز: آسان گير، بى خيال، در عين حال عاشق مواظبت از نوزاد! بايد از تاب دادن و بغل كردن نوزاد لذت ببرد و هر ۳ يا ۴ ساعت يك بار، با نهايت صبر و حوصله، ۲۰ دقيقه تاب بياورد تا نوزاد شيرش را كامل بخورد. در اين فاصله، او حق ندارد حتى يك «وول كوچك» بخورد! خوابش بايد سبك باشد و بسرعت برق از جا بپرد. مدرك تحصيلى مهم نيست، فقط بايد بتواند تمام وقت، ۷ روز هفته كار كند. تعطيلى و مرخصى موقوف، مگر اين كه بتواند مادر خودش را موقتاً براى نگهدارى از من راضى كند. امكان ترفيع و اضافه حقوق؟ صفر!
يك و نيم سال بعد، كانديد مادر نمونه، تغييرات اساسى مى كند و بايد صاحب قابليت هاى زير باشد:
مورد نياز: قهرمان درجه يك المپيك براى اين كه بتواند بدون كمترين احساس خستگى، از كودك نوپا مراقبت كند. واكنش هاى سريع و دقيق، انرژى بى پايان و صبر ايوب مورد نياز است. مدرك دانشگاهى مفيد است. آگاهى و تسلط بر كمك هاى اوليه ضرورى است. بايد بتواند رانندگى و آشپزى كند و با وجود اين كه دائم يك موجود كوچك در كارش دخالت مى كند، بى وقفه كار كند. ساعت كار: ۱۵ ساعت در روز. تا وقتى بچه خوابش نبرده، قهوه يا ناهار ممنوع! دوره هاى پرستارى و مسابقات المپيك را بايد گذرانده باشد.
۱۸ ماه ديگر كه بگذرد، همين مادر بايد صاحب اين قابليت ها شود:
موقعيت عالى براى استخدام، متخصص در آموزش قبل از دبستان براى ايجاد انگيزه و خلاقيت در كودك و آموزش مهرورزى به ديگران و فراهم آوردن محيط مناسب براى يادگيرى. بايد در هنر، موسيقى و تفريحات سالم تجربه داشته باشد و بتواند دست كم يك زبان خارجى را خوب صحبت كند. تحصيل در رشته هاى زبان شناسى، روان شناسى و آگاهى بر شيوه هاى آموزشى مونته سورى، مفيد است. ۵ روز در هفته، آن هم موقعى كه مهدكودك داير است و كودك هم بيمار نيست، مى تواند روزى ۲ ساعت نفس بكشد.
هنگامى كه كودك بين ۶ و ۱۲ سال سن دارد، ثبات شغلى مادر بهتر مى شود و او مى تواند خيلى راحت با شرايط زير كنار بيايد و اين قابليت ها را كسب كند:فرصت شغلى عالى براى متخصصان اوقات فراغت، اردو بردن، هنرهاى سرخپوستى و همه ورزش ها. بايد بشود در هر لحظه و هر ساعتى و براى هر كارى به او رجوع كرد، بايد بتواند هم مادر خلوت باشد هم مادر جلوت، هم مادر سفر باشد هم مادر حضر كه هر وقت لازم بود، نباشد و هر وقت لازم بود، باشد! مهارت در روابط عمومى ضرورى است. بايد بتواند به شكلى مؤثر با معلم ها، مسئولان مدرسه و بقيه پدر و مادرها كنار بيايد. بايد هم درباره مسائل جنسى مطالب مهمى بداند و هم رياضيات جديدش خوب باشد. حق ندارد به گل بازى، جمع آورى حشرات، حيوانات خانگى و آمد و رفت بچه هاى همسايه، اعتراض كند.
وظايف مادرى موقعى كه بچه به ۱۳ يا ۱۴ سالگى مى رسد، به كلى فرق مى كند و بايد قابليت هاى جديدى پيدا كند:
شغل آماده، متخصص در روان شناسى دوره بلوغ، با تجربه هاى فراوان براى تهيه غذا به ميزان زياد، صبر و شكيبايى فراوان براى برآوردن نيازهاى اصلى. كمى ناشنوايى، مفيد است! شايد هم لازم باشد گاهى در گوش هايش پنبه بگذارد! ابداً نبايد حرف هاى خارج از حد و حدود ادب بزند! بايد ششدانگ حواسش جمع باشد كه چه موقع حضورش اسباب دردسر است و غيبش بزند. وقتى بچه ۱۸ ساله مى شود، همه نقش هاى مادرى حول محور اين توانايى مى گردد: ماشين چاپ پول! به محض احساس نياز به لباس، موسيقى يا ماشين سوارى به همراه بقيه دانشجويان بايد پول آماده باشد. نصيحت ابداً ضرورت ندارد. ممكن است دوره اين استخدام به مدت بسيار نامعلومى طول بكشد. در اوقات فراغت هم بايد براى توليد درآمد بيشتر، فعاليت كند!
بديهى است كه در صورت بيشتر بودن بچه ها، اين مشخصات بايد در تعداد بچه ها ضرب شود!
زندگى بدون مرگ را معنا كن
بهجت نجفى
هستى دنياى فانى، انتظار مردن است
ترك هستى زانتظار نيستى، وارستن است

بيشتر آنانى كه از مرگ مى ترسند، نه از اين سرنوشت محتوم و مختوم يا قطعى ترين واقعيت زندگى كه از نيستى بيم دارند، حال آن كه مرگ، نيستى نيست. از آنجا كه شرط لازم براى تحقق نيستى، «بودن» و هستى است، براى كودكى كه به دنيا نيامده، نيستى معنايى ندارد پس تا هستى هست، نيستى معنا دارد، چنانچه در «بود» سلامتى، «نبود» آن (بيمارى) معنا دارد.
همان گونه كه صائب تبريزى مى سرايد، گويى مرگ نه تنها مترادف با نيستى و بيم ناشى از آن نيست كه با نوشيدن شهد آن، بيش از هرچيز، از نيستى رهايى مى يابى.
آدميان به عادت، تولد يا تحقق ملموس زندگى را با «آغاز» يكى مى پندارند: آغاز رويش: بلوغ، آگاهى، همبستگى، موقعيت، موفقيت، كهولت، آرامش و ديگر آغازها و از همين روى، مرگ را «پايان» مى انگارند؛ پايانى كه رشته طلب را مى گسلد؛ حال آن كه زندگى از منظر ديگرى نيز قابل رؤيت است، به شرط آن كه پيش از هر چيز «چشم ها را بشوييم». در اين نگرش، زندگى انتظار رويش، بلوغ و همبستگى است و اين گونه است كه شايد بتوان راز گل سرخ را كشف كرد. راز تقدس گل سرخ و فخر آن بر باغى پر از گل، اما مصنوع دست مخلوق، از آن روى است كه بر گل سرخ، انتظار حكم مى راند: انتظار رويش، حال آن كه بر آن باغ مصنوع مفروض، هيچ انتظارى متصور نيست و چون نيك بنگريم، به راستى چنين است كه انتظار وصال، شيرين تر از پيوند است و مشوق كشف و شهود، چيزى جز فوران شور متراكم حجمى گسترده از آگاهى نيست؛ پس چشم هاى شكسته بر اين باورند كه زيبايى هر عملى، حاصل انتظار رسيدن به نتيجه آن عمل است نه نفس رسيدن به باور آنها، در پس هر رسيدنى، انتظار ديگرى آغاز مى شود و اگر چنين نبود، رسيدن، نقطه پايان بود و سكون، مرداب.
از اين رو، زندگى، شهد شيرين بشرى است، چون بزرگترين انتظار بشرى، يعنى مرگ، اين نعمت الهى، را به همراه دارد. براى درك اين نعمت كافى است فقط لحظه اى، زندگى بدون مرگ را در ذهن معنا كنيم.
پس زندگى زيباست، چون «هستى دنياى فانى، انتظار مردن است» و «نمى ترسيم از مرگ كه مرگ پايان كبوتر نيست». مرگ، اوج تطور «موجود» در اين «بودن» و سرآغاز «بودى» ديگر براى وصل است به اعلا -بگوييد او-.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |