شنبه ۵ آبان ۱۳۸۶ - ۱۵ شوال ۱۴۲۸
Sat, Oct 27, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
افشاى راز پزشك جنايتكار پس از ۳۸ سال
323172.jpg
هليا خرم

سرانجام پس از گذشت ۳۸ سال، همزمان با پيشرفت هاى علوم پزشكى و جنايى راز قتل يك زن جوان فاش شد.
صبح سه شنبه، ۲۷ فوريه ۱۹۶۸ «سالى مركر» همسر دكتر «چارلز» پس از راهى كردن فرزند ۸ ساله اش ـ سيندى ـ به مدرسه به دوست صميمى و همسايه اش «يونيك كلويكى» تلفن زد و از او براى صرف قهوه دعوت كرد. سالى علاوه بر سيندى، دختر ۲ ماهه كوچولويى به نام سارا نيز داشت. سالى وقتى ۳۱ ساله بود، همسر پزشك متخصص و معروفى به نام چارلز شد.
اما زندگى شيرين آنها مدت كوتاهى دوام داشت. چرا كه رفتار دكتر، همسرش «سالى» را ناراحت مى كرد. او متوجه شده بود كه دكتر با يكى از پرستارانش هم رابطه پنهانى دارد. به همين خاطر آن روز قصد داشت با دوستش درباره طلاق صحبت كند. «كلويكى» پس از ورود به خانه ناگهان متوجه رنگ پريده «سالى» شد. مشاجره و طلاق مسأله اى بود كه سالى مدت ها از آن صحبت مى كرد.
سالى آن روز به دوستش گفت كه دكتر او و دختر كوچولويش را تهديد كرده و به او گفته قبل از طلاق حتماً او و نوزاد نوپايش را از بالاى پله ها پائين مى اندازد.
وقتى آنها مشغول صحبت بودند، دكتر «مركر» از بيمارستان به خانه آمد، «كلويكى» روبه «سالى» كرد و گفت: احساس خوبى ندارم، بهتر است من به خانه بازگردم، پس از سلام و احوالپرسى با دكتر سريع به خانه بازگشت و اين آخرين بارى بود كه دوست خود را ديد.
بعدازظهر همان روز يكى ديگر از همسايگان «سالى» به نام «يوما تريل» با سرعت به دنبال دخترش كه دوست سيندى بود به سمت خانه «سالى» رفت. دخترش هراسان به منزل آمده بود و گفته بود هنگامى كه همراه سيندى به خانه آنها رفته، سالى را ديده كه در اتاق خواب طبقه بالا بى حركت روى زمين افتاده بود.
وقتى يوما به آنجا رسيد، سالى را درحالى كه بلوز سفيد و شلوار جينى بر تن داشت و چشمانش باز و دستانش در هم قلاب شده و عضلات بدنش نيز سفت شده بود ، ديد كه روى زمين افتاده است. بلافاصله با دكتر و پليس تماس گرفتند، يوما مى گويد: «همه از سلامت جسمى «سالى» مطمئن بودند، اما دكتر چارلز ـ شوهرش ـ پس از معاينه «سالى» علت مرگ او را بيمارى فلج اطفال تشخيص داد. در تابستان اين بيمارى شيوع پيدا مى كرد، زيرا ويروس به آسانى مى توانست در آب پخش شود. اما «سالى» هيچ يك از علائم اين بيمارى مثل لرزش دست وپا، فلجى و يا مشكل تنفسى را نداشت. اما دكتر علت مرگ را اينگونه تشخيص داد و «سالى» ظرف چند روز در قبرستان شهر «ميشيگان» دفن شد. با وجود سؤالات بسيار در اين زمينه و شك بازرسان، پليس با توجه به قوانين آسيب شناسى پرونده را مختومه اعلام كرد.
اما تابستان امسال دكتر «مركر» كه در حال حاضر ۷۳ ساله است، به اتهام قتل همسرش پس از ۳۸ سال دستگير شد، يكى از بازرسان پليس كه دوباره تحقيقات پرونده را آغاز كرده بود، به خاطر پيشرفت علم پزشكى دريافت كه دكتر همسر خود را با تزريق مسكن قوى به نام «دارون» به قتل رسانده است. انگيزه قتل نيز مشخص شد، دكتر در آن زمان با يكى از پرستاران خود رابطه برقرار كرده بود و سالى نيز از اين رابطه مطلع شده بود، دكتر نيز با قتل سالى، او را از سر راه خود برداشت. زيرا اگر همسرش درخواست طلاق مى داد به دليل رابطه پنهانى شوهر، مى توانست پول زيادى از دكتر بگيرد و اين موضوع نيز دكتر را نگران كرده بود.
دكتر روز ۱۰ سپتامبر به دادگاه احضار شد ، بدون اين كه كوچك ترين كلامى صحبت كند. همان روز وكيل مدافعش سعى كرد موكل خود را بى گناه جلوه دهد و علت مرگ سالى را بيمارى فلج اطفال يا ابتلا به عفونت ويروسى مشابه اعلام كرد. از سوى ديگر حضور دكتر در جايگاه جنايتكاران همه مردم به ويژه دخترش سارا و شوهرش را بسيار متعجب كرده بود.
در آن زمان بازپرس پرونده شخصى به نام «ايوان بنوهوف» بود كه اكنون دوران بازنشستگى اش رامى گذراند. او روز ۲۸ فوريه سال ۱۹۶۸ در جلسات كالبدشكافى سالى حضور داشت و باكمال تعجب مشاهده كرد كه جسد سالى موميايى شده است. او روى بدن سالى كبودى هاى زيادى ديده بود كه به نظر مى رسيد اثر انگشت روى بازو بوده است. علاوه براين اثرات ضرب و شتم روى زانوان و بالاتنه او نيز ديده مى شد. در آن زمان «ايوان» خيلى سعى كرد تاعلت مرگ را قتل اعلام كند، اما پزشك كالبدشكافى كه شخصى به نام دكتر «بلك» بود، دليل مرگ را فلج اطفال تشخيص داد. ايوان متوجه شد، جسد سالى موميايى شده بود، زيرا دكتر «بلك» و «چارلز» نمى خواستند، خونريزى و ضربه مغزى سالى مشخص شود.
«ايوان» در دادگاه گفت: جلسه اول دادگاه در راهرو شاهد گفت وگوى چارلز و بلك بوده كه شنيده، دكتر بلك به چارلز گفته: نگران نباش همه چيز مثل قبل خواهد بود، هيچ مدرك معتبرى نمى توانند پيدا كنند.
علاوه براين مشخص شد كه در آن زمان چارلز و بلك رابطه نزديكى با يكى از بازرسين اداره پليس به نام «رايزينگ» داشتند كه پرونده از سوى رئيس پليس از ايوان گرفته و به او سپرده شد. او نيز بلافاصله علت مرگ را بيمارى و پرونده را مختومه اعلام كرد.
«كلويكى »، دوست سالى، آن زمان نزد پليس رفت تا راجع به دكتر و ماجراى طلاق او و همسرش صحبت كند اما دكتر در اداره پليس او را به شدت تهديد كرد و هشدارى جدى داد كه اگر دراين باره حرفى بزند قطعاً مسير زندگى اش تغيير خواهدكرد و سرنوشتى شوم در انتظار او خواهد بود.
سرانجام «راين براون» دوست دوران كودكى سالى در سال ۲۰۰۶ نزد پليس رفت و اعلام كرد كه زمان مرگ سالى در ميشيگان نبوده، اما وقتى به اينجا آمده و نزد دكتر رفته، متوجه مرگ سالى شده، دكتر هم داستان هاى متفاوتى در مورد مرگ سالى تعريف كرده بود . او گفته بود سالى شب در خانه خودش فوت كرده و دكتر نخستين كسى بوده كه جسد او را ديده سالى از خواب برخاسته بود تا به دستشويى برود كه ناگهان روى زمين افتاده و جان مى دهد. اما دكتر به دوست ديگر سالى به نام «الن تامن» گفته بود كه بعدازظهر همراه دخترش سيندى به خانه آمدندكه با جسد سالى در طبقه دوم مواجه شدند. در سال ۲۰۰۴ نيز دكتر چارلز به اداره پليس احضار شد تا توضيحاتى در مورد مرگ همسرش بدهد. او گفت: ظهر تماس تلفنى با بيمارستان گرفته و از من خواسته شد كه خيلى سريع به خانه بروم همان موقع به محض ورود به خانه جسد همسرم را روى زمين ديدم.
چند روز بعد از كالبدشكافى ، وقتى پرونده از ايوان گرفته شد، بسته اى به دستش رسيد كه شامل چند نامه و عكس از طرف سالى براى يكى از دوستانش بود. در نامه ها سالى درباره اختلاف هاى خود با دكتر و رابطه همسرش با پرستارى به نام «ميشل كلى» براى دوستش نوشته بود. چندعكس هم از دكتر و ميشل در پاكت بود. ايوان به طور جداگانه در حال بررسى ماجرا بود كه ۲ سال بعد در جريان يك آتش سوزى در اداره، بسته ها و نامه ها سوخت و از بين رفت اما ايوان عكس ها را در دادگاه ارائه كرد.
«ميشل» هم در دادگاه رابطه با دكتر را پذيرفت و گفت : كه در سال ۱۹۶۶ از همسر اولش جدا شده و چندماه بعد با دكتر آشنا شده و در اكتبر سال ۱۹۶۹ با دكتر «چارلز مركر» ازدواج كرده است. علاوه براين «ميشل» گفت : دكتر هميشه سرنگ و داروى مسكنى به نام «دميرول » در منزل داشته و گاهى براى احساس راحتى به او تزريق مى كرده تا اين كه ميشل يواش يواش به آن معتاد مى شود.
او گفت: دكتر تعادل روانى نداشته و يكبار پس از دعوا قصد داشته او را با بالشتى خفه كند. ميشل در سال ۱۹۸۹ از دكتر جدا شد و ۱۲۵ هزار دلار نيز از او پول گرفت.
«راين براون» دوستى به نام دكتر «استفان كل» داشت به همين خاطر نزد او رفت و خواست تا گزارش كالبدشكافى سالى را دوباره بررسى كند. زيرا برادر دكتر «كل» قبلاً به بيمارى فلج اطفال مبتلا شده بود و دكتر اطلاعات كاملى در اين زمينه داشت. او با بررسى پرونده متوجه شد كه مرگ به علت بيمارى كاملاً پوچ و بى معنى است، او در گزارشى به اداره پليس اعلام كرد با توجه به عكس هاى كالبدشكافى شواهد دقيقى مبنى بر قتل سالى وجود دارد، بنابراين در سال ۱۹۹۸ دكتر آسيب شناسى مركر لنسينك، اعلام كرد كه سالى مركر به قتل رسيده است. ۳ سال بعد از گزارش دكتر «كل»، مركز پزشكى «اينگهام» مدارك مرگ سالى را تغيير داد و علت مرگ را قتل اعلام كرد.
صبح روز ۲۰ آوريل سال ،۲۰۰۳ دستور نبش قبر سالى داده شد و تابوت سالى مركر از زير خاك بيرون كشيده شد، بعد هم جسد به بيمارستان «اسپيرينگ فيلد» منتقل شد، دكتر «كل» شكاف هاى منطقه كالبدشكافى را باز كرد و برخى از اعضاى داخلى بدن سالى از داخل بالاتنه بيرون آورده و براى آزمايش به پنسيلوانيا فرستاده شد، نتايج آزمايش وجود مايعى به نام «پروپكسى فن» را در بدن سالى نشان داد، مايعى كه يكى از مواد اوليه داروى «دارون» است. دكتر مركر در دادگاه پذيرفت كه اين دارو را در خانه براى درمان سردرد نگه مى داشته است. در زمان مرگ سالى اين دارو تنها به صورت كپسول در بازار موجود بوده است و به صورت مايع وجود نداشته و دكتر به صورت دست ساز با حل كردن ماده درون كپسول در مايع آن را درست كرده بود.
پس از اين اتفاق ها بازجويى از شاهدان و دكتر چارلز آغاز شد كه اين كار ۳ سال طول كشيد. طبق تحقيقات مشخص شد، سال ها پيش در زمان قتل سالى، نمونه هاى خون و محتويات معده سالى در مركز اينگهام گم شده بود، علاوه بر اين نامه هاى دوست سالى نيز از روى قصد سوزانده، شده بود. مسئولان اين مركز نيز به عنوان شراكت در جرم به دادگاه فراخوانده شده بودند.
دختر اول سالى، سيندى در سال ۱۹۹۸ فوت كرده بود. اما دختر كوچكش سارا در دادگاه حضور داشت و پدرش را كه سال ۱۹۸۹ به عنوان بهترين جراح سال شناخته شده بود، در جايگاه قاتل مشاهده مى كرد. مردى كه دخترش او را به مهربانى و خوبى مى شناخت و باور نمى كرد كه حتى پدرش بتواند يك ماهى يا پروانه را بكشد پس از چند جلسه دادگاه، طبق قانون ميشيگان، قاضى دكتر «بيل چارلز» را به حبس ابد محكوم كرد و بالاخره پرونده قتل «سالى» پس از ۳۸ سال بسته شد.
۷۲ روز جدال با مرگ در كوهستان
323184.jpg
«ناندو پرادو» يكى از نجات يافته گان حادثه سقوط هواپيما در كوه هاى آند بود كه پس از ۷۲ روز جدال سخت با مرگ و زندگى در كوهستان به طور معجزه آسايى نجات يافت.
۱۳ اكتبر سال ،۱۹۷۲ هواپيمايى كه سرنشينان آن اعضاى يك تيم فوتبال اروگوئه و همراهانشان بودند بشدت با رشته كوه هاى آند برخورد كرد. دماى هوا در آن منطقه زير صفر درجه بود و نجات مسافران كاملاً غيرقابل باور به نظر مى رسيد. اما اكثر اين افراد با وجود جراحات شديد از مرگ نجات يافتند. پرادو براى نخستين بار پس از سال ها بتازگى داستان نجات خود و همراهانش را براى خبرنگار يك مجله معتبر تعريف كرد.
«ناندو» مى گويد: بى هوش روى زمين افتاده بودم، صورتم غرق در خون بود و جراحات و كبودى هاى زيادى داشت. سرم به اندازه يك توپ بسكتبال باد كرده بود. در ميان هم تيمى هايم شرايط من از همه وخيم تر بود. با وجود اين شنيدن صداى ضربان قلبم براى همگان تعجب آور بود.
هواپيما از فاصله حدود ۱۶۰۰ مترى به دامنه كوه هاى پوشيده از برف «آند» برخورد كرده بود.
۱۳ نفر از مسافران در همان لحظه سقوط جان سپرده و ۳۲ نفر ديگر نيز بشدت زخمى شده بودند. «آرتور» يكى از بازيكنان پاهايش شكسته بود. معده «انريكه» (بازيكن ديگرى) با يك لوله آهنى سوراخ شده بود. بقيه نيز از ناحيه سر زخمى شده بودند و چند نفرى هم كه سالم مانده بودند براى كمك به بقيه تلاش مى كردند.
روز شومى بود و من در سكوت و سياهى بسر مى بردم. اما ناگهان نورى به چشمم تابيد. يك لكه خاكسترى رنگ كه موجب شد من به هوش بيايم. ناگهان تكانى خوردم، يكى از دوستانم به نام «گوستادوف» متوجه من شد و به طرفم آمد، مقدارى برف برداشت و روى لب هايم گذاشت. به آرامى گفت: ـ ناندو تشنه هستى؟
وقتى برف را قورت دادم، گلويم از شدت سرما سوخت. اما بدنم به قدرى خشك بود كه با وجود سوزش، برف بيشترى مى خواستم. اطرافم صداى سوزناك ناله و گريه مى شنيدم. سؤالات زيادى در ذهنم بود، به «گوستادوف» نزديك تر شدم و پرسيدم: ـ مادرم كجاست؟ «سوزى» كجاست؟
با ناراحتى جواب داد: كمى استراحت كن، تو خيلى ضعيف شدى. سينه خيز شروع به حركت كردم. صداى خواهرم را مى شنيدم، اما از مادرم اثرى نبود. در سرم احساس سوزش مى كردم. وقتى سرم را لمس كردم با برآمدگى استخوانى زير يك توده خون منجمد مواجه شدم. مغزم درد مى كرد. ديگر قادر به حركت نبودم. وقتى «گوستادوف» دوباره با برف كنارم آمد، لباسش را گرفتم و گفتم: خواهش مى كنم بگو چه بلايى سر آنها آمده؟ به چشمانم نگاه كرد و گفت: «ناندو» بايد قوى باشى، مادرت مرده. سپس به عقب بدنه هواپيما اشاره كرد و گفت: خواهرت هم آنجاست اما بشدت آسيب ديده. قلبم آزرده شد، انگار درد خود را فراموش كرده بودم. بغض راه گلويم را گرفته بود كه صدايى از دور به گوش رسيد: «گريه نكن، اشك نمك بدنت را مصرف مى كند، براى زنده ماندن به نمك احتياج دارى.» متحير شده بودم، يعنى براى مردن مادرم، بزرگ ترين موهبت زندگيم نبايد گريه مى كردم، تازه احتمال مرگ خواهرم نيز وجود داشت. استخوان سرم چند تكه شده بود، اما نبايد گريه مى كردم. دوباره صدا به گوشم رسيد. «ناندو گوش كن تو نبايد گريه كنى.» «گوستادوف» گفت: بايد تحملت بيشتر باشد، چون هنوز حرفم تمام نشده است، پانچيتو و گوديو نيز مرده اند. بغض بشدت راه گلويم را بسته بود، او ادامه داد، همه آنها از پيش ما رفته اند. اما بايد قوى باشيم عاقلانه فكر كن، به نجات فكر كن. من مطمئنم ما نجات پيدا مى كنيم.
مى خواستم هر چه زودتر پيش خواهرم بروم. با وجود درد شديد معده ام، با كمك آرنجم سينه خيز مسافتى را طى كردم، اما قدرتم تمام شد و سرم بشدت به زمين برخورد كرد. يكى از دوستانم به كمكم آمد و مرا نزد خواهرم برد. به پشت دراز كشيده بود، صورتش را خون پوشانده بود. كنارش نشسته و گفتم: سوزى من اينجايم، ناندو برادرت كنار توست، نگران نباش.
به سختى صورتش را برگرداند و نگاه ناآشنايى به من انداخت. ترديد داشتم كه مرا شناخته باشد. در آغوشش گرفتم تا حداقل كمى از سرما در امان باشد. اين تنها كارى بود كه مى توانستم انجام دهم. به ياد نصيحت قديمى پدرم افتادم كه هميشه مى گفت: ناندو قوى باش. هوشيار باش و شانس خود را امتحان كن و از افرادى كه دوستشان دارى مراقبت كن.
به خواهرم گفتم: مطمئنم ما را پيدا مى كنند و هر دو با هم به خانه بازمى گرديم. روزهاى اول اميد همه ما به گروه نجات بود و پيداشدن را تنها راه نجات خود مى دانستيم. وقتى ظهر تمام مى شد، سرماى هوا شدت مى گرفت. هر كسى داخل بدنه هواپيما جاى خوابى پيدا كرده بود و با بيچارگى تمام، به خود پيچيده بود. هر چه بيشتر روبه شب مى رفتيم هوا سردتر مى شد به طورى كه دندان هاى ما از سرما به هم مى خورد. ۵ روز بعد، احساس كردم چشمان خواهرم بى فروغ مى شود. به سختى نفس مى كشيد تا اين كه ناگهان نفسش قطع شد. واى خداى من خواهرم از پيش من رفت. با التماس و گريه صدايش مى كردم، سوزى، نه! خواهش مى كنم.
باز صدايى به گوشم رسيد، «گريه نكن». اشك ها نمك بدنت را مصرف مى كنند. بغض راه گلو و سينه ام را بسته بود، ياد قولى كه به پدرم داده بودم افتادم. او منتظرم بود، بهش قول داده بودم به خانه برمى گردم. من نبايد اينجا مى مردم. ما ۲۷ نفر هنوز زنده بوديم، براى نوشيدن آب، برف را ذوب مى كرديم. سعى مى كرديم تا حد امكان خود را گرم نگه داريم. شب ها همه كنار هم مى خوابيديم و با نفس هاى هم گرم مى شديم.
يك روز صبح «مارچلو» كاپيتان تيم، باقيمانده غذاها را كه شامل چند تكه شكلات، مقدارى آجيل، بيسكوئيت، ميوه هاى خشك، مقدارى مربا و چند بطرى آبميوه بود، ميان همه ما تقسيم كرد و چيزى كه به من رسيده بود، كمى شكلات و مقدارى بادام زمينى بود. بادام ها را داخل جيب شلوارم ذخيره كردم. روز بعد چند بادام زمينى در دهان گذاشتم و بقيه را دوباره در جيبم قرار دادم. ساعت ها به آرامى بادام زمينى ها را مى مكيدم. ۲ روز بعد هم همين كار را كردم، اما ديگر هيچ غذايى براى خوردن نداشتيم.
در اين فاصله بدن ما به كالرى زيادى براى زنده ماندن نياز داشت. اگر ما براى كوهنوردى آمده بوديم، روزانه به ۱۰ هزار كالرى نياز داشتيم. در اين حالت نيز با وجود چنين آب و هوايى حداقل نيازمند صدها كالرى بوديم. اما مصرف كالرى روزانه ما زير صفر بود. همه ما افراد ورزشكارى بوديم كه بدن هاى تنومند وقوى داشتيم. اما مى ديدم دوستانم و خودم روز به روز لاغرتر و ضعيف تر مى شديم. بنابراين از سر ناچارى و لاعلاجى چرم هاى چمدان هايمان را پاره مى كرديم و مى خورديم. صندلى هاى هواپيما را پاره كرديم به اميد اين كه بتوانيم پوشال يا حصيرى براى خوردن پيدا كنيم، اما فقط فوم مخصوص تودوزى پيدا كرديم.
هيچ چيزى به جز آلومينيوم، پلاستيك و يخ و سنگ نبود. بايد راهى پيدا مى كرديم، گرسنگى اعصاب همه را ضعيف كرده بود. غروب بود كه ناگهان چشمم به پاى گوزنى كه زير برفها دفن شده بود افتاد. برقى در چشمانم زد وقتى به ديگران نگاه كردم، اين برق را در چشم بعضى از آنها نيز ديدم. مى دانستم كه تنها اميد ما براى زنده ماندن همين است. گرسنگى امانم را بريده بود رو به «كارتيلوس» كه كنارم خوابيده بود كردم و به آرامى در گوشش زمزمه كردم بيدارى؟
گفت: آره، چه كسى مى تواند در اين سرماى كشنده بخوابد. پرسيدم: گرسنه اى؟ گفت: چى فكر مى كنى؟ الآن درست چند روزه كه هيچ غذايى نخورديم. گفتم: فكر نمى كنم گروه نجات به موقع ما را پيدا كنند و ما از گرسنگى مى ميريم. اما من نمى خواهم بميرم، بايد به خانه برگردم.
او گفت: ناندو تو خيلى ضعيف شدى، چون چند روزه غذا نخوردى و غذايى هم براى خوردن نيست.
جواب دادم: غذا هست.
چند روز با خوردن گوشت اين حيوان به زندگى ادامه داديم تا اين كه بالاخره پس از ۷۲ روز گروه نجات به كمكمان آمد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |