|
نخستين فيلم بن افلك در مقام كارگردان
يك كار غيرمنتظره
|
|
|
ترجمه: وصال روحانى
انواع تصورها و تجسم ها از بن افلك وجود داشته و جديدترين آنها تصوير يك كارگردان است كه با ارائه فيلم جديدى به نام «Gone Baby gone» از وى به وجود آمده است. افلك برخلاف تصوير موجود قبلى از وى آدمى آنقدرها سطحى نيست و اگر بود در سال ۱۹۹۷ با مشاركت مت ديمون برنده جايزه اسكار برترين سناريو به خاطر نگارش فيلمنامه «ويل هان تينگ خوب» نمى شد و اگر آدمى توخالى بود، بازى اش در فيلم «سرزمين هاليوود» در سال ۲۰۰۵ و همچنين «اتاق جوش» موجب تحسين وى از سوى كارشناسان نمى شد. البته افلك كارهاى كم ارزشى مانند «Bounce» و «گيگلى» را هم دركارنامه اش دارد و فيلم كميك استريپى وى (Dare devil) نيز چندان موفق نبود، اما فيلم جديد او نشان مى دهد افلك در مقام يك قصه گو آنقدرها هم بى استعداد نيست و به عنوان فردى كه نخستين مرتبه كارگردانى اش را تجربه مى كند، كار تماشايى و بسيار خوبى را ارائه كرده است و اگر بخواهيم با صراحت بيشترى حرف بزنيم اين يك فيلم فوق العاده و غيرمنتظره است. افلك سعى كرده است در اين فيلم به گونه اى باشد كه شهرت اش به عنوان يك ستاره (فراتر از بازيگر) سدى را در راهش ايجاد نكند و فيلم بدون اين فاكتور به پيش برود. او سناريو را با مشاركت دوست قديمى اش آرون استاكارد نوشته و حاصل كار ايجاد فضا و محيطى است كه كاراكترهايش غنى و صاحب پيچيدگى هاى جذابى هستند. او در اين راه به خود اعتماد كامل داشته و از ريسك كردن پرهيزى نداشته و لزوماً نمى خواسته چيزى را ارائه بدهد كه بيش از حد ساده و سرراست باشد. «Gone Baby gone» براساس رمانى از دنيس ليهان نويسنده و داستانسراى مشهور آثار جنايى خالق «رودخانه مرموز» ساخته شده است. همچون «رودخانه مرموز» كه با كارگردانى كلينت ايست وود معروف چند جايزه اسكار را برد و تمى تيره داشت. وقايع فيلم جديد نيز در خيابان هاى ناآرام جنوب شهر بوستون آمريكا مى گذرد. افلك براى بخشيدن فضاى طبيعى بيشتر و بهتر به فيلمش از تعداد زيادى افراد حقيقى مستقر در محل و اهالى منطقه به عنوان ساكنان آنجا در فيلمش سود جسته است و حتى در برخى صحنه ها اين افراد بايد ديالوگ هايى را ادا كنند و اين ريسكى است كه گرفته و نتايج مطلوبى را بر جاى نهاده است و گاهى بيننده حس مى كند كه در محل و منطقه زندگى خودش قرار دارد و يا ميان مردم عادى ايستاده است و در جايى قرار دارد كه زندگى معمولى اش در آن سپرى مى شود و در آن احساس راحتى مى كند. اين راحتى و طبيعى بودن از اين نكته برمى خيزد كه بن افلك به واقع از اهالى بوستون و متولد آنجاست و آن نقطه را به خوبى مى شناسد. خبرى از كليشه هاى تكرارى هم در اين خصوص نيست. او در صحنه هاى پايانى فيلم و سكانس هاى مربوطه از برخى چهره هاى آشنا و مشهور ديگر منطقه و كسانى كه كمك كرده اند تا اهالى منطقه در فيلم مشاركت مؤثرى داشته باشند، تشكر مى كند و ديويد اورتيز و مانى راميرز از آن قبيل اند و شايد نقش آنها در شكل گيرى و قوت امور در اين فيلم همان قدر بوده باشد كه افلك و تيتراژ روى فيلم مى گويند. اگر موارد فوق با يقين و حتم همراه نيست، در عوض شكى وجود ندارد كه جان تال برنده دو جايزه اسكار فيلمبردارى و هرى گرگسون ويليامز موسيقى سراى معتبر در ايجاد تأثير و موفقيت بيشتر در اين فيلم سهم قابل توجهى داشته اند. با هنر آنان و بويژه تال، افلك هيچ گاه در ترسيم صحنه ها و محيط هاى شكل گيرى قصه اش به غلو و و اغراق روى نمى آورد و در عين حال محيطى را خلق مى كند كه خطر و ريسك و ظن و تاريكى از آن مى بارد و بيننده مى تواند در هر لحظه آن نوعى ابهام تيره را حس كند. اين يك فضاى نگران كننده و ناآرام است و در عين حال زنده و حقيقى كه هر لحظه امكان دارد اتفاقى در آن روى دهد و اين همان چيزى است كه قصه مى طلبد و افلك مى خواسته است. كاراكترهاى مركزى قصه ۲كارآگاه خصوصى با نام هاى پاتريك كنزى (با بازى كيسى افلك برادر كوچك بن افلك) و انجى گنارو (ميشل موناهان) هستند كه به وسيله خانواده اى كه فرزند ۴ساله شان به نام آماندا مك كريدى ناپديد شده است، استخدام مى شوند تا اين ماجرا را حل كنند و آماندا را بيابند. وابستگان اين دختربچه بر اين باورند كه اهالى محل حتى اگر چيزى و نكته اى را دراين ارتباط شنيده و ديده باشند، ترجيح مى دهند كه آن را به پليس ها و مقام هاى محلى نگويند، اما حاضرند ماجرا را با كارآگاه هاى خصوصى محلى درميان بگذارند، زيرا احساس نزديكى بيشترى به آنها مى كنند و آنان را از خود مى انگارند. اينچنين است كه پاتريك و انجى از رئيس «دپارتمان پليس ضدجنايات درباره كودكان» (با بازى عالى مورگان فريمن) مى خواهند كه به آنان اجازه بدهد براى حل موضوع در كنار مأموران درنظر گرفته شده براى حل اين معضل قرار گيرند و دراين راه با آنها همكارى كنند. اين مأموران «رمى بره سانت» (با بازى غيرقابل پيش بينى اد هريس) و نيك پول (جان اشتون) نام دارند كه به اكراه به اين مسأله تن مى دهند و به همين خاطر پاتريك كنزى از همان آغاز حس مى كند كه اين همكارى و همراهى تحميلى است و مأموران دل خوشى از آنها ندارند. اما احساسى كه برشمرديم به واقع در مورد هر كاراكترى دراين فيلم صدق مى كند و آدم ها را كمتر صاحب حس اعتماد به يكديگر مى يابيد و اين شامل هلن مادر آماندا هم مى شود كه نقش دشوارش به خوبى به وسيله ايمى رايان ايفا شده است. هلن زنى نامتعادل است كه به مواد مخدر نيز اعتياد دارد و تماشاگر مى بيند كه او درعين علاقه به دخترش بيش از آن خودخواه است كه واقعاً از عهده يافتن دخترش برآيد و قادر به انجام كارى مهم دراين ارتباط باشد. او خودش را مديون هيچ كس نمى داند و حتى اگر دينى داشته باشد ، قادر به تشخيص آن نيست. افلك براساس قصه فيلمش كاراكترى را آفريده است كه بيننده به راحتى مى تواند از او بدش بيايد و احساس نامساعدى را نسبت به وى پيدا كند . ايمى رايان كارى كرده است كه اين كاراكتر كاملاً حقيقى نشان بدهد و با اين كه عصبانيت هايى را برمى انگيزد، اما تماشاگران با او نوعى احساس همدردى هم داشته باشند. درست وقتى به نظر مى رسد كه پاتريك و انجى مشكل را حل كرده اند، يك پيچيدگى و دشوارى تازه بروز مى كند و در پى آن يكى ديگر از راه مى رسد و اين دور تسلسل ادامه مى يابد. بن افلك با اين روال سبب مى شود كه بينندگان نتوانند حركت و اتفاق بعدى را حدس بزنند و اتفاق ها، غيرقابل پيش بينى باشد و جذابيت موضوع تا پايان محفوظ بماند. كيسى افلك در رل كارآگاه پاتريك كنزى و يكى از صحنه گردانان اصلى كارى كرده است كه پيچ و تاب ها و ابهام هاى موجود پيوسته بيشتر شودو ما بتوانيم همراه با او در دل ماجراها فرو برويم. او آدمى نشان مى دهد كه هم قوى و هم دچار ترس است و بايد تصميم هايى را بگيرد كه مى تواند موجب به دردسرافتادن هركسى شود. حس بزرگ و امتياز اصلى كه در فيلم «Gone baby gone» وجود دارد و كاملاً به چشم مى خورد، نوعى حس حقيقت يابى و تلاش براى رسيدن به رستگارى و آرامش روحى است و پيداكردن كودك گمشده فقط يكى از موارد عمده اى است كه كار فوق در لواى آن صورت مى پذيرد وگرنه برخى كارها و شخصيت هاى ديگر نيز در همين راستا حركت مى كنند. اينها موجب مى شود اين فيلم جديد كه شايد بهترين واژه ها و عبارات معادل آن، «كودك رفته» يا «كودك رفته است» باشد، به اين زودى ها از ذهن تان نرود و مدت ها در يادتان بماند و با آن زندگى كنيد. اينها مواردى است كه نمى توان در مورد آن شك داشت. همين طور اين مسأله كه بن افلك درتضاد با تمام تصورات قبلى در مقام يك فيلمساز حرف هاى زيادى براى گفتن دارد و از استعدادى در ترسيم قصه ها بهره مى برد كه هرگز تصور نمى شد از آن بهره مند باشد. فقط از اين طريق است كه يكى از بهترين آثار امسال سينماى جهان در ژانر جنايى خلق شده و ميرامكس، كمپانى استاد در ساخت فيلم هاى خوب غيرمنتظره و آثار شگفتى ساز به طور قطع و يقين مى تواند به اين كار خود نيز ببالد و اين فيلم ۱۱۴ دقيقه اى را از كارهاى برجسته خود در سال رو به پايان ۲۰۰۷بينگارد و عجبا كه آن را كسى آفريده كه همواره به غلط تصور مى شد سطحى تر از آن است كه اثرى ماندگار را در سينما برجاى بگذارد.
|