|
گفت وگو با رضا برجى ـ فيلمساز جنگ (بخش نخست)
وقتى خمپاره ها سوت مى كشيدند
|
|
|
كاوه بهمن
رضا برجى اغلب به عنوان عكاس حادثه شناخته مى شود و با نام او حوادث افغانستان و خشونت هاى طالبان به ياد مى آيد و يا كمين هاى بوسنى و ... اما اين بار برجى به روايت خودش، معرف خودش است ، آنگونه كه خود مى خواهد ، نه آنگونه كه مخاطب تصور مى كند.
*چه طور شد كه كار به اينجا كشيد و رضا برجى شد يك فيلمساز در زمينه مستندهاى جنگى؟ يعنى مى خواهم بدانم از كى، يا اصلاً از چه سالى به اين فكر افتادى كه به اين كار علاقه مند هستى و مى توانى در اين عرصه حضور داشته باشى؟ براى پاسخ دادن به اين پرسش، ناچارم برگردم به گذشته. يعنى به سال هاى قبل از انقلاب. روزى كه من در يك مسابقه نقاشى شركت كردم. مسابقه را كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان برگزار مى كرد. سال ۱۳۵۵ بود و من مقام دوم مسابقه را كسب كردم، كه جايزه اش يك دوربين بود. يك دوربين عكاسى معمولى كه آن روزها ۱۶ تومن قيمت اش بود. منظورم ۱۶ تا يك تومنى كه مى شود ۱۶۰ ريال. آن روز، مسئولان كانون، يك حلقه فيلم ۱۲۰ هم دادند كه ظاهراً قرار بود آينده حرفه اى ام را رقم بزند، كه البته رقم هم زد و من با همان دوربين ۱۶ تومنى و آن فيلم خام شروع كردم به عكاسى. اول هم از توى خانه شروع كردم. با عكس گرفتن از خواهرها و برادرم. همين حالا هم چند تا از عكس هايى را كه آن روزها گرفتم، توى بايگانى عكس هام دارم. البته با آن دوربين ۱۶تومنى، من ۱۵-۱۰ حلقه عكس بيشتر نتوانستم بگيرم. چون كه بعد از اين ۱۵-۱۰ حلقه، دوربين بخت برگشته يكباره از كار افتاد و به قول معروف، مرخص شد. نمى دانم چرا، ولى از كار افتادن دوربين، به هر حال، نتيجه اش اين بود كه من ديگر تا مدت ها نتوانم عكس بگيرم تا اين كه گذشت و گذشت و روزهاى خوش انقلاب از راه رسيد. بعد هم كه به فاصله خيلى كوتاهى جنگ شروع شد. خلاصه، ۵ ماهى هنوز از آغاز جنگ نگذشته بود كه من به جبهه رفتم و با جنگ هاى نامنظم شهيد چمران همراه شدم. پيش از اعزام، ۳ روز مانده به نوروز سال ،۵۹ من توانسته بودم يك دوربين ديگر بخرم. تصميم داشتم با خودم به جبهه ببرم اش و از وقايع جنگ عكس بگيرم، ولى روز اعزام، اتفاق بامزه اى افتاد كه عكاس شدن ام را باز هم براى مدتى عقب انداخت. *اتفاق؟ چه جور اتفاقى؟ هيچى. وقتى سوار قطار شدم، تازه يادم افتاد كه دوربين ام را توى خانه جا گذاشته ام. در هر حال، رفتم و ۳-۲ ماهى توى جبهه ماندم و بعدش هم اين ۳-۲ ماه كه گذشت، توانستم مرخصى بگيرم و برگردم تهران. برگشتم تهران و بعد... *هيچى ديگر، لابد فوراً دوربين را برداشتى و باز هم راه افتادى يكراست طرف خط. اين طور نيست؟... نخير، اين طورى نبود. چون اين بار هم اتفاقى افتاد كه... *باز هم يك اتفاق بامزه؟ نخير، اين بار ديگر اتفاق بامزه اى نبود. شايد هم بشود گفت كه بيشتر يك جور اتفاق درونى بود. نمى دانم چرا، ولى بعد از نخستين اعزامم، اتفاق هايى افتادكه باعث شد نتوانم دوباره به جبهه بروم. *اتفاق هايى كه مى گويى، چه جور اتفاق هايى بود؟ اصلاً كجا اتفاق افتاد؟ توى جبهه اتفاق افتاد، ولى بيشتر به روحيات خودم مربوط مى شد تا به مسائل مربوط به جبهه و جنگ... خلاصه، گذشت، تا رسيديم به سال ۶۲ و دوران پاسدار وظيفه شدن ام. آن وقت، من به لشكر سيدالشهدا پيوستم و در آنجا به مدت ۳ ماه به عنوان مسئول تبليغات لشكر در شهر فاو مشغول به كار شدم. آنجا، توى تبليغات لشكر، ما چند تا دوربين داشتيم كه من با همان دوربين ها شروع كردم به عكاسى. البته اين بار قدرى جدى تر از قبل. به هر حال، من تا سال ۶۵ به عناوين مختلف در جبهه حضور داشتم. تا اين كه در سال ۶۵ وارد گروه «روايت فتح» شدم و تا پايان جنگ هم همانجا ماندم. *چه طور شد كه وارد گروه «روايت فتح» شدى؟ ماجرا با يك مصاحبه شروع شد. يعنى در واقع با ۲ تا مصاحبه؛ يادم هست، همان روز اولى كه براى همكارى با گروه «روايت فتح» به جهاد صداوسيما مراجعه كردم، يكى از مسئولان آن زمان جهاد تلويزيون با من مصاحبه كرد. مصاحبه اى كه ظاهراً راضى كننده نبود و من قاعدتاً مى بايد دست از پا درازتر مى رفتم سر يك كار ديگر، ولى آن روز، توى اتاق كنارى، مرد ديگرى نشسته بود كه وقتى چشمم بهش افتاد، به خودم گفتم: نخير، هنوز جاى اميدوارى هست. انگار كارم هنوز تمام نشده بود. براى همين، روز بعد بى آن كه حرفى درباره مصاحبه قبلى بزنم، رفتم و نشستم روبه روى آن مرد و گفتم: «آمده ام براى مصاحبه!» مردى كه آنجا، آن طرف ميز، جلو رويم نشسته بود، ريش مشكى خوشگلى داشت و عينك سياهى به چشم هاش زده بود. از آن چهره هايى بود كه تو همان نخستين نگاه به دل آدم مى نشينند و به آدم دل مى دهند. اول چند تا سؤال معمولى ازم كرد و بعد هم درباره سوابق هنرى ام پرسيد. گفتم كه در لشكر سيدالشهدا عكاسى كرده ام و بعد هم دفترچه ۴۰ برگى را كه خاطرات جبهه ام را توش نوشته بودم، گذاشتم جلو روش روى ميز. او هم دفترچه را برداشت، ۵-۴ دقيقه اى آن را تورق كرد و آن وقت گفت: «بسيار خب، شما قبول شدين!» توى لبخندش به قدرى اعتماد و صميميت موج مى زد كه نه فقط دروغ گفتن، كه حتى پنهان كردن حقيقت را هم براى آدم دشوار مى كرد؛ و اين، همان چيزى بود كه بعدها هم، حتى تا آخرين روزها، مهم ترين ويژگى شخصيتى آن مرد بزرگ به حساب مى آمد. لبخندهاى دلگشايى سرشار از صميميت و اعتماد، كه ديگران را هم ناگزير مى كرد تا با او روراست باشند. در نتيجه، من هم همان جا و همان وقت، ماجراى مصاحبه روز قبل ام را بهش گفتم و منتظر ماندم تا عذرم را بخواهد و رد كند پى كارم، ولى او سر حرف اش ايستاده بود. چون كه باز هم با همان لبخند زيباى دلگشا، تكرار كرد: «شما قبول شدين!» *حالا اين مرد كى بود؟ ترديد ندارم كه با همين اشاره هاى مختصر هم هر كسى به راحتى مى تواند حدس بزند از چه كسى دارم حرف مى زنم. بله، مردى كه آن روز با من مصاحبه كرد، آقاى آوينى بود؛ شهيد سيدمرتضى آوينى... آن روز، با همان نگاه اول، من به قدرى شيفته شخصيت آقاى آوينى شده بودم كه بعدها هم، تا آخرين روزهاى زندگى اش، حتى ذره اى از اين شيفتگى كم نشد، كه تازه زيادتر هم شد... *لابد مانند خيلى هاى ديگر، شما هم خاطرات خيلى زيادى از آقاى آوينى داريد. اين طور نيست؟ خب بله. همين طور است. به هر حال، من هم مانند خيلى از دوستان كه چند سالى با آقا مرتضى همراه و همكار بوده اند، خاطره هاى زيادى از ايشان دارم. بگذريم... *بله. گاهى وقت ها گذشت هم لازم است. داشتى درباره ورودت به گروه «روايت فتح» مى گفتى... بله. خلاصه بعد از آن آموزش هاى فشرده و همين طور كلاس هايى كه آقاى آوينى درباره مبانى تصوير براى مان گذاشت، من به عنوان دستيار فيلمبردار وارد گروه «روايت فتح» شدم. آن روزها، يادم هست كه ما در مستندهاى «روايت فتح» هنوز با دوربين هاى ويديويى كار نمى كرديم. خب، البته بعضى از گروه هاى تلويزيونى همان وقت ها هم از ويديو استفاده مى كردند، ولى در «روايت فتح» اين طورى نبود. ما با دوربين هاى ۱۶ ميلى مترى كار مى كرديم، كه البته كار كردن با اين دوربين ها به مراتب دشوارتر بود. هر گروه از يك فيلمبردار، يك دستيار فيلمبردار، يك صدابردار و يك راننده تشكيل مى شد. يعنى ۴ نفر؛ و اين، خودش، كار كردن را، مخصوصاً در جبهه دشوارتر مى كرد. چرا كه كوچك ترين حادثه اى مى توانست كار را به كلى تعطيل كند. يعنى براى مثال، اگر صدابردار يا دستيار فيلمبردار يكى از گروه ها مجروح مى شد يا به شهادت مى رسيد، آن وقت كل گروه مجبور بود دست از كار بكشد. اتفاقاً يادم هست كه دقيقاً همين اتفاق در عمليات كربلاى ۵ هم افتاد. يعنى طورى شده بود كه هركدام از گروه ها يكى از عوامل اش را از دست داده بود. يك گروه صدابردارش شهيد شده بود، گروه ديگر فيلمبردارش، آن يكى هم دستيار فيلمبردارش. از جمله، شهيد رضا مرادى نسب و شهيد بوذرى فيلمبردار بودند و شهيد امير يكه تاز دستيار فيلمبردار بود. يادشان بخير! چه خوب شد كه به بهانه گفتن اين خاطره ها توانستيم يادى هم از اين عزيزان بكنيم... اما بعد از اين كه دوربين هاى كوچك ۸ميلى مترى آمد، ديگر كار كردن خيلى راحت شد. چون كه براى كار كردن با اين دوربين ها ديگر به افراد متعدد نيازى نبود و يك فيلمبردار به تنهايى مى توانست از پس كار كردن با آنها بربيايد. البته اواخر مجموعه «روايت فتح» بود كه كار كردن با اين دوربين ها باب شد، ولى در همين مدت كوتاه هم فيلم هاى خيلى خوبى را توانستيم تهيه كنيم. * شما علاوه بر فيلمسازى، به عنوان نويسنده هم در عرصه دفاع مقدس فعاليت هايى كرده ايد. كدام يك از اين ۲ عرصه براى خودت جدى تر بوده و جذابيت بيشترى برايت داشته است؟ آيا به نظرشما ميان اين ۲ زمينه، ارتباطى مى شود برقرار كرد؟ همان طور كه گفتم، من قبل از اين كه در اواخر سال ۶۵ وارد «روايت فتح» بشوم، به عنوان بسيجى در جبهه حضور داشتم و تازه بعد از جنگ بود كه شروع كردم به نوشتن. نه اين كه در زمان جنگ چيزى ننوشته باشم، اما بعد از جنگ به شكل جدى ترى كار نويسندگى را دنبال كردم. همين طور كار عكاسى را هم من بعد از جنگ بود كه جدى تر گرفتم. ببين، اگر از من بپرسى كه از ميان نويسندگى، عكاسى و فيلمسازى كدام را بيشتر دوست دارم، مى گويم فيلمسازى را. چون كه به نظرم سينما معجونى است از هنرهاى شش گانه يا هفت گانه؛ و همين تركيبى بودن، جذابيت اين هنر را چند چندان مى كند. سينما از جمله هنرهايى است كه همه هنرهاى ديگر را تو خودش جمع كرده. يك نويسنده كلمات را در كنار هم قرار مى دهد و با آنها جمله مى سازد. بعد جمله ها را كنار هم مى چيند و يك فصل يا يك بخش از يك رمان، داستان يا گزارش را خلق مى كند. حالا به نظر من يك نويسنده خيلى زودتر از كسى كه نويسندگى نكرده، مى تواند فيلمساز بشود. همين طور، كسى كه عكاس است، خيلى سريع تر از كسى كه عكاسى را تجربه نكرده، مى تواند فيلمبردار و بعدها فيلمساز بشود. به هر حال، نوشتن براى من خيلى جذاب است. همين طور عكاسى و فيلمسازى. يعنى هر كدام از اين كارها قسمتى از وجودم را پر مى كند. با اين همه من هميشه احساس مى كنم يك چيزى كم دارم. احساس مى كنم جاى يك چيزى در وجودم خالى است، منظورم هنر موسيقى است. مى دانى، من هميشه فكر مى كنم اگر مى توانستم سازى بنوازم، خيلى احساس آرامش مى كردم. چون گاهى پيش مى آيد كه هر كارى مى كنم، باز هم نمى توانم آن چيزى را كه در درون ام هست بيرون بريزم. يعنى با عكاسى و فيلمسازى نمى شود. دليل اش هم اين است كه عكاسى و فيلمسازى هر دو، به يك شكلى، تابع شرايط خاص هستند. يعنى براى خلق هر اثرى در اين ۲ زمينه، حتماً بايد شرايط خاصى ايجاد شود. در حالى كه نوشتن، كمتر از عكاسى و فيلمسازى تابع چنين موقعيت هايى است. براى همين، من احساس مى كنم نوشتن خيلى بيشتر از عكاسى و فيلمسازى مى تواند بهم آرامش بدهد. با اين همه، گاهى پيش مى آيد كه حتى از نوشتن هم كارى ساخته نيست و در چنين لحظه هايى است كه خيال مى كنم موسيقى مى تواند چاره ساز باشد. يعنى من احساس مى كنم موسيقى خيلى بيشتر از عكاسى و فيلمسازى و حتى نويسندگى، مى تواند آرامش بخش باشد. *ولى بدون ترديد لحظه هايى پيش مى آيد كه حتى از موسيقى هم كارى ساخته نيست. يعنى در بعضى از لحظه هاى زندگى، هيچ كدام از اين هنرها- نه عكاسى، نه فيلم سازى و نه حتى نويسندگى و موسيقى- نمى توانند انسان را به آرامش برسانند. تا به حال چنين لحظه هايى را تجربه كرده ايد؟ بله. خيلى هم زياد! *خب، اين جور وقت ها چه مى كنيد؟ منظورم اين است كه در چنين لحظه هايى براى رسيدن به آرامش به چه چيزى متوسل مى شويد؟ به يك چيز خيلى خوب و مؤثر. ولى فكر مى كنم بهتر است درباره اش حرفى نزنم. *براى چه؟ راست اش مى ترسم حمل بر رياكارى بشود! *مگر شهيد آوينى هم در گفتارى كه براى «روايت فتح» مى نوشت، در آن همه كلماتى كه در آن مجموعه بر زبان مى آورد، مرتب از اعتقادات اش و از باورهايش براى ما حرف نمى زد؟ مردم ما فرق حرف هاى رياكارانه را از حرف هاى دلى خيلى خوب تشخيص مى دهند. هيچ كس هم نمى تواند با قلب اين مردم ريا كند و كارى را از پيش ببرد. قبول نداريد؟ چرا. قبول دارم... راست اش مى خواستم بگويم به نظر من دعا كردن در لحظه لحظه زندگى، به قدرى به انسان انرژى مى دهد كه باورش براى كسانى كه رابطه اى با اين جور مسائل ندارند، خيلى دشوار است. چون كه دعا كردن آدم را از ميان سختى ها و از موقعيت هاى دردناك و رنج بار به سلامت بيرون مى آورد. البته منظورم سلامت روحى است و نه فقط سلامت جسمى. اين را كسى دارد بهت مى گويد كه به راستى لحظه هاى بسيار بسيار دشوارى را در زندگى و در حرفه اش تجربه كرده و در تمام اين لحظه هاى دشوار، توانسته تأثير شگرف دعا كردن را با همه وجودش احساس كند. شايد براى كمتر خبر نگار يا فيلمسازى اين همه حادثه اتفاق افتاده باشد كه براى من اتفاق افتاده. من تا به امروز از ۱۳ جنگ تصوير گرفته ام و اين خودش يعنى روبه رو شدن با بيشترين سختى ها. از سال ۶۷ تا امروز، بيشتر از ۱۸-۱۷ بار به افغانستان سفر كرده ام. از مسافرت هاى ۸-۷ ماهه بگير تا سفرهاى يك هفته اى. ۷-۶ بار هم رفته ام لبنان. همين طور عراق، كه اگر از زمان حمله آمريكا به اين طرف بخواهم حساب كنم، مى شود يك چيزى در حدود ۷-۶ سفر. تازه موارد مربوط به زمان جنگ خودمان را جزو اين سفرها به حساب نياورده ام. اگر نه، من از سال ۶۲ كه براى نخستين بار قدم به خاك عراق گذاشتم، تا آخرين روزهاى جنگ تحميلى، چند بار ديگر هم به فاو و حلبچه و شهرهاى ديگر اين كشور سفر كرده بودم. آخرين سفرى هم كه به كشورهاى جنگزده كرده ام، مربوط مى شود به جنگ ۳۳ روزه لبنان. خلاصه اين كه وقتى يك نفر با اين حجم سفر جنگى رو به رو باشد، همين، خود به خود نشان مى دهد كه دعا كردن در زندگى اين آدم تأثير خيلى زيادى داشته. چون در اين جور سفرها، اغلب، لحظه هايى پيش مى آيد كه انسان فقط و فقط خدا را دارد و به هيچ كسى به غير از خدا نمى تواند متكى باشد. در افغانستان، وقتى ناخن شست پايم را مى كشيدند، يا زمانى كه در تاجيكستان پايم از چند جا شكست، يا در لحظه هايى كه در سارايوو با بزرگ ترين خطرها روبه رو بودم، فقط و فقط ياد خدا بود كه مى توانست بهم آرامش ببخشد... بگذريم. نمى دانم چرا حرف هايم اين همه شاخ و برگ پيدا مى كند و از اين شاخه به آن شاخه مى شود. به هر حال اين را گفتم تا برسم به اين كه آدم در لحظه هاى مختلف زندگى اش به حس هاى مختلفى احتياج پيدا مى كند؛ به عكاسى، به فيلمسازى، نويسندگى، موسيقى و انواع هنرها و از همه اينها مهم تر، به دعا كردن و ارتباط گرفتن با خدا. ضمن اين كه من تصور مى كنم ميان همه هنرهاى انسانى ارتباط عميقى وجود دارد. *آيا در سال هايى كه به عنوان خبرنگار، دستيار فيلمبردار و فيلمبردار در جبهه حضور داشتيد، مواقعى هم پيش مى آمد كه وظايف ديگرى را برعهده بگيريد؟ همان طور كه گفتم، من از سال ۶۰ تا سال ۶۵ به عنوان بسيجى در جنگ حضور داشتم. همين طور از سال ۶۰ تا سال ،۶۷ مجموعاً ۷۰ ماه در جبهه بودم، چه به عنوان بسيجى و چه به عنوان خبرنگار. اول به عنوان يك بسيجى ساده و يك تير انداز معمولى و بعدها به عنوان آر.پى.جى زن، بى سيم چى، لودرچى، تخريب چى و همين طور مسئول اطلاعات پيگيرى در ارتباط با شهداى جنگ. من حتى مدتى هم تك تيرانداز بودم و با اين دوربين هاى سيمى نوف كار مى كردم. *يادتان هست كه در طول سال هاى جنگ و بعد از آن، چند بار مجروح شده اى؟ چند بارش را كه گمان نمى كنم بتوانم به خاطر بياورم، اما اين را مى دانم كه در طول اين مدت، به خاطر معالجه مجروحيت هاى مختلف ام در جنگ، حدود ۱۴ ماه از عمرم را در بيمارستان ها گذراندم... *كه عارضه شيميايى هم يكى از آنهاست... بله. همان طور كه گفتى، عارضه شيميايى هم يكى از اين مجروحيت هاست. عارضه اى كه همين حالا هم دارم با آن دست و پنجه نرم مى كنم، تا اين كه پيك جناب عزرائيل، يا خودش، چه زمانى قدم رنجه كند و اين تن مجروح را بردارد و با خودش ببرد. هميشه با خودم فكر مى كنم روزى كه اين اتفاق بيفتد، واقعاً روز قشنگ و باشكوهى خواهد بود. يك روز خوب و پر بركت. آن روز، با دو بالى كه خداوند به مجاهدين راه اش مى دهد، مى توان پرواز كرد و به آسمان رفت. به قول شهيد آوينى آيا ممكن است كسى هم براى ما نوحه سرايى كند؟ پيامبر(ص) مى فرمايد: گروهى از ملايك هستند كه تمام نيكى هاى بنى آدم را بر مى شمارند، مگر نيكويى هاى مجاهدين را كه حتى از آگاهى به پاداش آن نيز ناتوان اند. باور كن، بدون سر سوزنى ريا مى گويم كه شهادت بزرگ ترين آرزوى قلبى من است. اى كاش هرچه زودتر بتوانم به آرزويم برسم! انگار باز هم كانال عوض كردم... سؤال چى بود؟ *پرسيدم آيا در سال هايى كه در جبهه حضور داشتيد، به غير از خبرنگارى و فيلمبردارى، كارهاى ديگرى هم مى كرديد؟ همان طور كه گفتم، من علاوه بر كار خبرنگارى و فيلمسازى، به عنوان بسيجى، كارهاى مختلفى در جبهه كرده ام. از جمله كار به عنوان لودرچى، تك تيرانداز، تخريب چى و كارهاى ديگر، اما به نظرم سخت تر از همه اين كارها همان فيلمبردارى و خبرنگارى بود. چون هر بار كه رزمندگان حمله مى كردند، ما خبرنگارها هم بايد پابه پاى آنها حركت مى كرديم، يا اين كه صبح زود، گاهى حتى زودتر از آنها به سمت خط به راه مى افتاديم. در واقع، يك خبرنگار جنگى در بيشتر مواقع، ناگزير بود همپاى رزمندگان حركت كند و تازه، وقتى هم كه رزمندگان توى خاكريز ها و سنگرها استراحت مى كردند، او همچنان بايد كارش را ادامه مى داد و از اين طرف به آن طرف مى رفت، تا بتواند همه جا ميدان نبرد را پوشش بدهد؛ كارى كه از برخى جهات، حتى از جنگيدن هم دشوارتر و خطرناك تر بود. براى مثال، مصطفى والايى كه در فاو مشغول ساختن فيلمى با عنوان «پاتك روز چهارم [يا شايد هم پنجم]» بود، حتى از بر و بچه هاى رزمنده هم بيشتر پيشروى كرده بود، آنقدر كه با تانك هايى كه از پشت خاكريز مى گذشتند، مواجه شد. يعنى حتى از بسيجى ها هم جلو تر رفته بود. گاهى وقت ها اين اتفاقات مى افتاد. يك بار هم در كردستان عراق، خودم مجبور شدم همپاى يك ستون از رزمندگان، به سمت شهرهاى مختلف عراق پيشروى كنم. تازه مرتب هم بايد جلو و عقب مى رفتم تا بتوانم تصاوير بهترى بگيرم و همين مسأله كار را حسابى مشكل مى كرد. يعنى يك خبرنگار يا فيلمبردار جنگى، گاهى وقت ها ناگزير مى شد دو برابر يك رزمنده راهپيمايى كند. از اين دست خاطرات خيلى زياد است. كار ديگرى هم كه بعضى اوقات خبرنگارها مى كردند، اين بود كه به رزمندگان روحيه مى دادند. يعنى زمان هايى پيش مى آمد كه بر و بچه هاى رزمنده از عكاس ها مى خواستند تا ازشان عكس يادگارى بگيرند. اين جور وقت ها معمولاً گفت وگوهاى بامزه اى ميان ما و نيروهاى رزمنده رد و بدل مى شد و در نتيجه بازار خنده و شوخى حسابى رونق مى گرفت. اصلاً همين كه در اوج جنگ و درگيرى، يك نفر دارد فيلم مى گيرد يا عكاسى مى كند، به رزمندگان روحيه مى داد. من خودم اين جور صحنه ها را بارها و بارها ديده بودم. مخصوصاً وقتى شخصى كه داشت فيلم مى گرفت، خودش همشهرى برو بچه هاى گردان بود، اين صحنه ها بيشتر ديده مى شد. مثلاً ۹۵ درصد بچه هاى گردان جهرم، محمد يوسف زادگان را كه يكى از بى باك ترين و شجاع ترين فيلمبرداران جنگ بود، مى شناختند. چون محمد خودش بچه جهرم بود و بارها از اين گردان فيلم گرفته بود. يعنى هر وقت كه گردان جهرم با عراقى ها درگير مى شد، يا مى خواست جواب پاتك دشمن را بدهد، هميشه محمد هم آنجا حضورداشت و مشغول فيلمبردارى بود. واقعاً هم حضور يك خبرنگار در هنگام عمليات، خيلى به رزمندگان روحيه مى داد. البته بعضى از عكاس ها هم بودند كه چند حلقه عكس مى گرفتند و بر مى گشتند عقب تا عكس هاشان را در روزنامه چاپ كنند، اما در گروهى كه ما كار مى كرديم، وضع اين جورى نبود. چون كه در «روايت فتح»، كار ما تازه از وقتى شروع مى شد كه دستور حمله مى آمد. يادم هست بر و بچه هاى رزمنده، هر وقت كه مى فهميدند ما از «روايت فتح» آمده ايم، به شوخى مى گفتند: «برادر، از ما فيلم نگير، چون نمى خواهيم شهيد شويم!» مى گفتند هر كسى كه بچه هاى «روايت فتح» ازش فيلم مى گيرند، يك هفته بعد شهيد مى شود. خود اين مسأله هم كلى باعث خنده و شوخى مى شد. يعنى اصلاً همين كه كسى در خط مقدم عكاسى مى كرد يا فيلم مى گرفت، فضاى پر نشاط و مفرحى را در جبهه به وجود مى آورد. چنين فضايى را من حتى در كشور هاى ديگرى هم كه از جنگ شان فيلم مى گرفتم، بارها و بارها ديده ام؛ در بوسنى، افغانستان، كوزوو، لبنان و ... يعنى اين مسأله فقط مختص به جنگ خودمان نبود. براى مثال، فيگورهايى كه رزمندگان موقع عكس گرفتن مى گرفتند، گاهى وقت ها آدم را از خنده روده بر مى كردند؛ مثلاً يك نفر براى اين كه سر به سر بقيه بگذارد يا اين كه با عكاس شوخى كند، مى آمد و صاف جلو دوربين مى ايستاد. يا آن يكى حرف V را با انگشت نشان مى داد. گاهى هم همگى دست مى انداختند دور گردن هم و فيگورهاى بچگانه مى گرفتند. هيچ وقت نديدم كه بچه هاى رزمنده با يك عكاس يا فيلمبردار برخورد تندى بكنند، يا حتى با ناراحتى به عكاس بگويند از آنها عكس نگير. يعنى اصلاً در جبهه هاى جنگ ايران و عراق، هيچ وقت براى من پيش نيامد كه رزمندگان از اين كه از آنها عكس بگيرم ناراحت بشوند. چنين چيزى، به جرأت مى گويم كه حتى يك بار هم پيش نيامد. اگر بخواهم در يك كلام بگويم؛ رزمندگان چون عاشق بودند، كارهاى شان به دل مى نشست و اين خودش، براى هر كسى كه با آنها سر و كار داشت، نعمت بزرگى بود. از جمله براى ما خبرنگارها و عكاس ها و فيلمبردارها...
|