|
ماه را بخواهيد در چنگ تان است
|
|
|
شيرين محلوجى
هنگامى كه چيزى را مى بخشيد، بسيار بيشتر از آن را به دست مى آوريد. آنتوان دوسنت اگزوپرى همچنان كه با اين آرزو بزرگ مى شدم كه به سراغ تجارت بروم، هميشه نسبت به بچه هايى كه دوچرخه نداشتند، احساس خاصى داشتم. ۲۰ساله بودم كه در همسايگى مان با پسربچه اى آشنا شدم كه خيلى دوستش داشتم. پدر و مادر او استطاعت مالى نداشتند كه براى او دوچرخه بخرند، براى همين، يك روز يكشنبه، به مغازه دوچرخه سازى رفتم و نيمى از بهاى دوچرخه را كه ۲۵ دلار بود پرداختم. هنگامى كه آن بچه، دوچرخه را دريافت كرد، بايد بالا و پائين پريدنش را مى ديديد. از آن روز به بعد، دوستان خوبى براى هم شديم، ولى اين، پايان داستان نيست. سال ها گذشت و من توانستم پول زيادى پس انداز و وضع مالى خوبى پيدا كنم. در طول اين سال ها، دائماً براى بچه ها دوچرخه مى خريدم، طورى كه تا سال ،۱۹۷۷ حدود ۱۰۰ دوچرخه براى بچه هاى فقير خريدم. در سال ،۱۹۷۷ دنبال راهى گشتم كه بتوانم به زندگى كودكان فقير مينياپوليس نشاطى ببخشم. تصميم گرفتم عيد كريسمس را جشن بگيرم و به بيش از ۱۰۰۰تن از كودكان، از همه نژادها و اديان كه تا آن روز نتوانسته بودند دوچرخه اى داشته باشند، يك دوچرخه هديه بدهم. قرار شد در يك سالن اجتماعات بزرگ از آنها پذيرايى كنم و به آنها بگويم كه اگر بخواهند موفق شوند، مى توانند، همان طور كه من خواستم و شدم. مى خواستم به نشانه آينده موفق و توانايى براى كسب ثروت از طريق سالم، يكى از دلارهاى نقره اى قديمى را به آنها هديه بدهم و از همه مهم تر، قصد داشتم نفرى يك دوچرخه براق نو، به هر يك از آنها بدهم. من و دستيارانم، دوچرخه ها را پشت يك پرده پرآب و رنگ پنهان كرده بوديم و هنگامى كه جشن به اوج خود رسيد، پرده را بالا زديم. ناگهان نفس در سينه همه بچه ها حبس شد و سپس صداى هوراهاى شادمانه بود كه به آسمان مى رسيد. بعضى از آنها چنان ماتشان برده بود كه نه جيغ مى زدند و نه حركتى مى كردند و فقط به ۱۰۵۰ دوچرخه براق و نو و زيبا كه پشت سر هم صف بسته بودند، زل زده بودند. سپس همگى به طرف دوچرخه ها دويدند، سوار آنها شدند و شادمانه شروع به دوچرخه سوارى كردند. من هم مثل مارتين لوتركينگ رؤياهايى را در سر مى پروراندم و دلم مى خواست قبل از اين كه بميرم، يك دوچرخه پارتى ديگر بدهم، منتهى اين بار آرزويم اين بودكه اين كار را در خاورميانه انجام بدهم و بچه هاى فقير كشورهاى آنجا را دعوت كنم. مى خواستم به آنها بگويم كه من هيچ يك از قصه هاى تروريسم و جنگ و بى خانمانى را قبول ندارم و همه بچه هاى دنيا، از هر دين و نژادى كه باشند ، فرزندان خداوند و لايق زندگى سرشار از صلح و آرامش و شادى هستند. من يك يهودى بودم و كسى حرفم را باور نمى كرد. آنها نمى خواستند بپذيرند كه يهودى بودن ربطى به فجايعى كه همدينان من در خاورميانه به راه انداخته اند، ندارد و من پيش از آن كه يهودى باشم، خداپرست هستم و هيچ مشكلى با هيچ يك از پيروان اديان ديگر ندارم. من هيچ آرزويى جز اين نداشتم كه به پسربچه هايى كه يك عمر در حسرت دوچرخه بال بال زده بودند، يك دوچرخه بدهم، همين! مى خواستم با اين كارم، به آن بچه ها بفهمانم كه ما همگى برادريم و من روزگارى مثل آنها همين آرزو را در سر داشته ام. برگزار كردن دوچرخه پارتى، نياز به مذاكرات حساسى داشت. من با بى اعتمادى برخى كشورها نسبت به خودم رو به رو بودم. ناچار بودم بارها و بارها منظورم را توضيح بدهم و اگر در عزم خودم مصمم نبودم، قطعاً نااميد مى شدم. ولى چرا نااميدى حريف من نمى شد؟ زيرا بزرگ شدن در دنياى فقر، بى اعتمادى ، تعصب و رنج را خيلى خوب مى شناختم. روزگارى قرار بود شغلى پيدا كنم و برق انداختن كفش ها، تنها امكانى بودكه در دسترسم قرار داشت. آن موقع ۹ سال بيشتر نداشتم و ديدم كه يك باشگاه دنبال پسربچه اى مى گردد كه به ازاى يك سكه براى هر جفت كفش، آنجا كار كند. مادرم بهترين لباسم را تنم كرد. يادم مى آيدكه پدرم هم قبل از اين كه مرا به آنجا ببرد، بهترين لباسش را پوشيد، سپس مرا در گارى قراضه تك اسبه اش نشاند و به آنجا برد. يادم مى آ يد هنگامى كه روى صندلى چوبى و بلند گارى نشسته بودم، چقدر احساس ناراحتى و اضطراب مى كردم. خيلى با هم حرف نزديم و من متعجب بودم كه چرا آن روز آنقدر ساكت بوديم. شايد اومى دانست كه قرار است چه اتفاقى پيش بيايد و آنها، مرا از در باشگاه بيرون خواهند انداخت. اعضاى آن باشگاه ثروتمندترين مردم شهر بودند. اغلب آنها از افسران ارتش و سرمايه داران بودند. همان طور كه كنار پدرم روى صندلى چوبى نشسته بودم و با هر حركت كالسكه ، بالا و پائين مى پريدم، كم كم منظره باشگاه جلوى چشمم پيدا شد. بسيار زيبا و باشكوه بود. پدرم منتظرم ماند و من به طرف در باشگاه به راه افتادم. دستگيره برنجى بسيار زيباى آنجا لحظه اى از يادم نمى رود. قلبم داشت از حلقم بيرون مى آمد. اميدوار و شاد، در زدم. در باز شد و يك مرد بسيار خوش لباس كه احتمالاً مدير آنجا بود، سرش را بيرون آورد و نگاهم كرد. گفتم:«شنيده ام كه براى برق انداختن كفش، دنبال كسى مى گرديد.» او با لحن سردى جواب داد:«به پسرهايى مثل تو نياز نداريم.» انگار يك بار آجر را روى سرم خالى كردند. گيج و مات به طرف گارى برگشتم. پدرم ساكت بود، خيلى خيلى ساكت بود! چرا مرا نپذيرفتند؟ چون از پائين شهر آمده بودم؟ چون بغل گارى پدرم نوشته بود : فروشنده گارى؟ در هنگام بازگشت به خانه، صداى سم اسب روى جاده، مثل صداى چكش به كله من مى خورد.از پدرم پرسيدم : «چرا مرا به داخل راه ندادند؟ مگر من چه جور پسرى هستم؟» پدرم جوابى نداشت. يادم مى آيدكه در تمام طول راه، گريه مى كردم. من در زندگى طولانى خود بر نااميد ى ها ، رنج ها و زخم هاى فراوانى غلبه كرده ام، ولى زخمى كه آن روز به دل من خورد، تا امروز يادم نرفته است. همين زخم است كه رؤياى برآورده كردن آرزوى كودكان فقير را در دلم زنده نگه داشته است. مى خواهم دوچرخه پارتى هاى خود را در سراسر جهان برگزار كنم تا به بچه ها بفهمانم نفرت، ترس، تهاجم و تسليم، كار بزرگترهاست و ربطى به بچه ها ندارد! گمان مى كنم همين حركت كوچك من هم ، در سرنوشت بچه ها تغييراتى را ايجاد كند.
|