يكشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶ - ۱۶ شوال ۱۴۲۸
Sun, Oct 28, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
خانواده
تماشا
تماشا
خدايا! كمى مشكل به من بده!
كن بلانچارد‎/ فاطمه امامى

كسى كه مشكلى ندارد، بازيكنى است كه از زمين اخراجش كرده اند!
آلبرت هيوبارد
روزى داشتم در خيابان قدم مى زدم كه به دوست قديمى ام جورج برخوردم. از قيافه اش پيدا بود كه حال خوشى ندارد. شانه هايش آويزان بود و توجهى به اطرافش نداشت و طبق معمول قيافه اى را به خود گرفته بود كه انگار مصائب دنيا را به سرش ريخته اند.
پرسيدم: «چطورى جورج؟»
و او مانند هميشه ۱۵ دقيقه تمام درباره بدشانسى ها، بدبختى ها و مشكلات مختلفش صحبت كرد. به او گفتم: «جورج! من واقعاً از اين بابت متأسفم. چطور با اين همه بدبختى كنار مى آيى؟»
او آهى كشيد و گفت: «عادت كرده ام. همه اش دردسر! همه اش بدبختى! ديگر حالم از اين زندگى به هم مى خورد. اگر تو بتوانى مرا از چنگ اين مشكلات رها كنى، حاضرم ۵ هزار دلار به تو هديه بدهم.»
بديهى است كه نمى شد در برابر چنين پيشنهاد سخاوتمندانه اى مقاومت كرد. به او گفتم: حرفى را كه زده است، بنويسد و امضا كند و او با كمال اطمينان قول داد كه اگر من به او جايى را نشان بدهم كه در آنجا از بدبختى و گرفتارى خبرى نباشد، بلافاصله اين پول را به من بپردازد.
من نشانى را نوشتم و از او خواستم كه فردا صبح حتماً به آنجا بيايد.
فردا صبح در كنار قبرستان شهر منتظر جورج ماندم، در حالى كه كاغذ تعهدنامه اش را در دست داشتم! ترديد نداشتم كه او با چشم خود مى ديد جايى در دنيا هست كه نه تنها مشكلات، كه همه آثار حيات مرده اند و اگر مى خواست كه ديگر مسأله اى نداشته باشد، بايد در آنجا بيتوته مى كرد و من هم جايزه گرانبهايم را مى گرفتم!
جورج آن روز نتوانست به اين عمل من جوابى بدهد. البته من سركيسه اش نكردم و فقط ۵۰ دلار از او گرفتم، ولى اين درس تا آخر عمر به ياد او ماند كه «پروردگارا! چه شده؟ ديگر به من و توانايى هايم اعتماد ندارى؟ لطفاً به من كمى مشكل بده!»
ماه را بخواهيد در چنگ تان است
323409.jpg
شيرين محلوجى

هنگامى كه چيزى را مى بخشيد، بسيار بيشتر از آن را به دست مى آوريد.
آنتوان دوسنت اگزوپرى
همچنان كه با اين آرزو بزرگ مى شدم كه به سراغ تجارت بروم، هميشه نسبت به بچه هايى كه دوچرخه نداشتند، احساس خاصى داشتم. ۲۰ساله بودم كه در همسايگى مان با پسربچه اى آشنا شدم كه خيلى دوستش داشتم. پدر و مادر او استطاعت مالى نداشتند كه براى او دوچرخه بخرند، براى همين، يك روز يكشنبه، به مغازه دوچرخه سازى رفتم و نيمى از بهاى دوچرخه را كه ۲۵ دلار بود پرداختم. هنگامى كه آن بچه، دوچرخه را دريافت كرد، بايد بالا و پائين پريدنش را مى ديديد. از آن روز به بعد، دوستان خوبى براى هم شديم، ولى اين، پايان داستان نيست.
سال ها گذشت و من توانستم پول زيادى پس انداز و وضع مالى خوبى پيدا كنم. در طول اين سال ها، دائماً براى بچه ها دوچرخه مى خريدم، طورى كه تا سال ،۱۹۷۷ حدود ۱۰۰ دوچرخه براى بچه هاى فقير خريدم.
در سال ،۱۹۷۷ دنبال راهى گشتم كه بتوانم به زندگى كودكان فقير مينياپوليس نشاطى ببخشم. تصميم گرفتم عيد كريسمس را جشن بگيرم و به بيش از ۱۰۰۰تن از كودكان، از همه نژادها و اديان كه تا آن روز نتوانسته بودند دوچرخه اى داشته باشند، يك دوچرخه هديه بدهم. قرار شد در يك سالن اجتماعات بزرگ از آنها پذيرايى كنم و به آنها بگويم كه اگر بخواهند موفق شوند، مى توانند، همان طور كه من خواستم و شدم. مى خواستم به نشانه آينده موفق و توانايى براى كسب ثروت از طريق سالم، يكى از دلارهاى نقره اى قديمى را به آنها هديه بدهم و از همه مهم تر، قصد داشتم نفرى يك دوچرخه براق نو، به هر يك از آنها بدهم.
من و دستيارانم، دوچرخه ها را پشت يك پرده پرآب و رنگ پنهان كرده بوديم و هنگامى كه جشن به اوج خود رسيد، پرده را بالا زديم. ناگهان نفس در سينه همه بچه ها حبس شد و سپس صداى هوراهاى شادمانه بود كه به آسمان مى رسيد. بعضى از آنها چنان ماتشان برده بود كه نه جيغ مى زدند و نه حركتى مى كردند و فقط به ۱۰۵۰ دوچرخه براق و نو و زيبا كه پشت سر هم صف بسته بودند، زل زده بودند. سپس همگى به طرف دوچرخه ها دويدند، سوار آنها شدند و شادمانه شروع به دوچرخه سوارى كردند.
من هم مثل مارتين لوتركينگ رؤياهايى را در سر مى پروراندم و دلم مى خواست قبل از اين كه بميرم، يك دوچرخه پارتى ديگر بدهم، منتهى اين بار آرزويم اين بودكه اين كار را در خاورميانه انجام بدهم و بچه هاى فقير كشورهاى آنجا را دعوت كنم. مى خواستم به آنها بگويم كه من هيچ يك از قصه هاى تروريسم و جنگ و بى خانمانى را قبول ندارم و همه بچه هاى دنيا، از هر دين و نژادى كه باشند ، فرزندان خداوند و لايق زندگى سرشار از صلح و آرامش و شادى هستند. من يك يهودى بودم و كسى حرفم را باور نمى كرد. آنها نمى خواستند بپذيرند كه يهودى بودن ربطى به فجايعى كه همدينان من در خاورميانه به راه انداخته اند، ندارد و من پيش از آن كه يهودى باشم، خداپرست هستم و هيچ مشكلى با هيچ يك از پيروان اديان ديگر ندارم. من هيچ آرزويى جز اين نداشتم كه به پسربچه هايى كه يك عمر در حسرت دوچرخه بال بال زده بودند، يك دوچرخه بدهم، همين! مى خواستم با اين كارم، به آن بچه ها بفهمانم كه ما همگى برادريم و من روزگارى مثل آنها همين آرزو را در سر داشته ام.
برگزار كردن دوچرخه پارتى، نياز به مذاكرات حساسى داشت. من با بى اعتمادى برخى كشورها نسبت به خودم رو به رو بودم. ناچار بودم بارها و بارها منظورم را توضيح بدهم و اگر در عزم خودم مصمم نبودم، قطعاً نااميد مى شدم.
ولى چرا نااميدى حريف من نمى شد؟ زيرا بزرگ شدن در دنياى فقر، بى اعتمادى ، تعصب و رنج را خيلى خوب مى شناختم.
روزگارى قرار بود شغلى پيدا كنم و برق انداختن كفش ها، تنها امكانى بودكه در دسترسم قرار داشت. آن موقع ۹ سال بيشتر نداشتم و ديدم كه يك باشگاه دنبال پسربچه اى مى گردد كه به ازاى يك سكه براى هر جفت كفش، آنجا كار كند. مادرم بهترين لباسم را تنم كرد. يادم مى آيدكه پدرم هم قبل از اين كه مرا به آنجا ببرد، بهترين لباسش را پوشيد، سپس مرا در گارى قراضه تك اسبه اش نشاند و به آنجا برد. يادم مى آ يد هنگامى كه روى صندلى چوبى و بلند گارى نشسته بودم، چقدر احساس ناراحتى و اضطراب مى كردم. خيلى با هم حرف نزديم و من متعجب بودم كه چرا آن روز آنقدر ساكت بوديم. شايد اومى دانست كه قرار است چه اتفاقى پيش بيايد و آنها، مرا از در باشگاه بيرون خواهند انداخت. اعضاى آن باشگاه ثروتمندترين مردم شهر بودند. اغلب آنها از افسران ارتش و سرمايه داران بودند.
همان طور كه كنار پدرم روى صندلى چوبى نشسته بودم و با هر حركت كالسكه ، بالا و پائين مى پريدم، كم كم منظره باشگاه جلوى چشمم پيدا شد. بسيار زيبا و باشكوه بود. پدرم منتظرم ماند و من به طرف در باشگاه به راه افتادم. دستگيره برنجى بسيار زيباى آنجا لحظه اى از يادم نمى رود. قلبم داشت از حلقم بيرون مى آمد. اميدوار و شاد، در زدم. در باز شد و يك مرد بسيار خوش لباس كه احتمالاً مدير آنجا بود، سرش را بيرون آورد و نگاهم كرد. گفتم:«شنيده ام كه براى برق انداختن كفش، دنبال كسى مى گرديد.» او با لحن سردى جواب داد:«به پسرهايى مثل تو نياز نداريم.»
انگار يك بار آجر را روى سرم خالى كردند. گيج و مات به طرف گارى برگشتم. پدرم ساكت بود، خيلى خيلى ساكت بود! چرا مرا نپذيرفتند؟ چون از پائين شهر آمده بودم؟ چون بغل گارى پدرم نوشته بود : فروشنده گارى؟
در هنگام بازگشت به خانه، صداى سم اسب روى جاده، مثل صداى چكش به كله من مى خورد.از پدرم پرسيدم : «چرا مرا به داخل راه ندادند؟ مگر من چه جور پسرى هستم؟» پدرم جوابى نداشت. يادم مى آيدكه در تمام طول راه، گريه مى كردم. من در زندگى طولانى خود بر نااميد ى ها ، رنج ها و زخم هاى فراوانى غلبه كرده ام، ولى زخمى كه آن روز به دل من خورد، تا امروز يادم نرفته است. همين زخم است كه رؤياى برآورده كردن آرزوى كودكان فقير را در دلم زنده نگه داشته است.
مى خواهم دوچرخه پارتى هاى خود را در سراسر جهان برگزار كنم تا به بچه ها بفهمانم نفرت، ترس، تهاجم و تسليم، كار بزرگترهاست و ربطى به بچه ها ندارد! گمان مى كنم همين حركت كوچك من هم ، در سرنوشت بچه ها تغييراتى را ايجاد كند.
نيكى حريف بدى هاست
مايك بارنيكل‎/ زهرا رضايى

هنوز باران مى بارد... شايد يكى از آن باران هايى نباشد كه الآن مى بارد و لحظه اى ديگر قطع مى شود، در حالى كه من با نهايت خوش باورى گمان كرده ام اين طور خواهدبود. شايد هيچ يك از باران هايى كه مى بارند، اين طور نباشند. هرچه باشد، زندگى، زنجيره اى از روزهاى بارانى است. اوقاتى هستند كه همه ما چتر نداريم كه زير باران راه برويم. گاهى هم، دل مان مى خواهد آنهايى كه چتر دارند، براى دقايقى، آن را به يك غريبه خيس و لرزان در يك روز بارانى قرض بدهند. فكر مى كنم بايد چترم را دست بگيرم و براى پياده روى، از خانه بيرون بروم!
سون- يانگ پارك
داشت نامه اى را كه از صندوق پست برداشته بود، مى خواند و به طرف خانه اش مى رفت كه ناگهان سرجايش خشكش زد و چشم هايش پر ازاشك شدند. پس از چند لحظه، سرش را به طرف آسمان گرفت و صداى زيباى پسرش را شنيد كه ترانه محبوبش را مى خواند و از ته دل شكر كرد.
به خانه كه رسيد، نامه را روى ميز گذاشت و به محل كار شوهرش تلفن زد و به او گفت كه چه خبر شده است. البته گفتن اش به اين آسانى ها هم نبود. او براى مدتى نمى توانست حرف بزند و بعد هم خيلى سخت بر احساسات خود غلبه كرد و با لكنت، منظورش را گفت، شوهرش گفت:
ـ برايم بخوان.
زن، آرام و شمرده، نامه را خواند. هنگامى كه نامه تمام شد، براى چند دقيقه اى، هيچ يك قادر نبودند حرف بزنند. سرانجام شوهر گفت: «واقعاً خدايى هست!»
يك سال و نيم پيش بود كه آنها پسر ۹ساله شان را به بيمارستان كودكان بردند. در آنجا پزشكان تشخيص دادند كه او سرطان گرفته است. انگار تحمل اين درد كافى نبود، كه پدر خانواده هم به خاطر «تعديل نيرو» كه در سال هاى ،۱۹۹۰ اصطلاح موردعلاقه دولت براى استفاده نكردن از كلمه «بيكارى» بود، از كارش اخراج شد. مانند اغلب خانواده ها، آنها عملاً با يك فاجعه اقتصادى روبه رو شدند. زن، كارمند ساده كتابخانه بود و آنها غير از پرداخت هزينه سنگين معالجه پسرشان، ۳ دختر ۷ ، ۵ و ۲ ساله هم داشتند.
سرطان بيمارى ناجوانمردى است و همه سلول هاى بدن قربانيش را بدون كمترين تبعيضى از بين مى برد. سرطان، وجدان هم ندارد و برايش حمله به يك كودك كه چيزى اززندگى نفهميده با هجوم به يك فرد سالمند، فرقى نمى كند.
روز از پس روز مى گذشت و پدر و مادر به نوبت به بيمارستان مى رفتند تا در كنار پسرشان باشند. پزشكان و پرستارها انصافاً قهرمانانى بودند كه مى توانستند با شرايط كارى تلخى كه داشتند، باز هم لبخند بزنند و به بيماران خردسال خود كمك كنند.
پسر ۹ ساله آنها با پسر ديگرى در همان طبقه كه ۱۰ ساله و مانند او عاشق بيس بال بود، دوست شده بود. در آن شبهاى رؤيايى تابستانى كه تيم مشهور اولدتاون براى انجام مسابقه به شهر آنها آمده بود، آن دو از خوشحالى سر از پا نمى شناختند و كنار پنجره بيمارستان، در بالاترين طبقه ساختمان مى ايستادند و از راديو به گزارش مسابقه ها گوش مى دادند و چراغ هاى استاديوم را كه مانند كهكشان راه شيرى در آسمان ماه جولاى خط مى كشيدند، تماشا مى كردند.
اين ۲ نوجوان بيمار كه حالا با لنگر سرطان، كشتى شان محكم به ساحل بسته شده بود، از طرفداران پر و پا قرص تيم ردساكس بودند. با دوستى آنها، پدر و مادرهايشان هم با هم رفيق شدند. آن پسر ديگر، اهل كانكتى كات بود و پدر و مادرش، مردمان ثروتمندى بودند، اما وقتى كه فرزند انسان سرطان گرفته باشد، از دست پول كار زيادى بر نمى آيد، بنابراين، آنها هم مانند پدر و مادر پسرك ۹ساله، داشتند زير بار اندوه و نااميدى خرد مى شدند. به همين دليل روزى كه پدر و مادر پسر ۹ ساله، دو دست لباس ورزشى تيم ردساكس را با امضاى بازيكن مشهور بيس بال، موون براى آن دو آوردند، پدر و مادر پسر ۱۰ ساله عميقاً تحت تأثير قرار گرفتند.
پسرك ۹ ساله در يك روز غم انگيز پائيزى مرد. مدت ها بودكه او بازى محبوب خود، بازى زندگى را باخته بود. معالجه طولانى پسرك و هزينه هنگفت آن، همراه با بيكارى، خانواده را عملاً از پاى درآورد. پدر و مادر، اگر به خاطر ۳ فرزند ديگرشان نبود، حتى يك روز ديگر هم نمى توانستند دوام بياورند.
و... آن روز، روزى بود كه بايد خانه شان را تخليه مى كردند و تحويل مى دادند و در فقر و نااميدى به سوى سرنوشتى نامعلوم حركت كنند.
و اينك زن، با چشم هاى پر از اشك، براى صدمين بار نامه را مى خواند:
ما هرگز محبتى را كه شما نسبت به پسرمان در بيمارستان كودكان كرديد، فراموش نكرده ايم. خداوند به شيوه هاى شگفت انگيزى، محبت خود را به ما بندگان غافل خودنشان مى دهد و ما بسيار سعادتمند بوديم كه با شما ملاقات كرديم. حال پسرمان خوب است.
از يك پرستار شنيديم كه پسر شما فوت كرده و سخت دچار مشكل شده ايد. پسر شما، حق بسيار بزرگى به گردن پسر ما و خانواده ما دارد. اين او بود كه با روحيه شاد و قلب اميدوارش، نور زندگى را به دل پسر ما تاباند. ما هرگز صداى زيباى او را هنگامى كه ترانه محبوب شان «ستاره چشمك بزن» را مى خواند، از ياد نمى بريم.
شما پسرمان را به ما برگردانديد. خداوند به شما براى تحمل فقدان پسرك شاد و نازنين تان صبر بدهد. اينك نوبت ماست كه براى شادى شما، قدمى برداريم. استدعا مى كنيم دست يارى ما را پس نزنيد. اين حداقل كارى است كه از دست ما براى شما برمى آيد. خداوند حفظتان كند.
همراه با نامه يك چك ۱۰ هزار دلارى براى آنها فرستاده شده بود. مبلغى كه مى توانست زندگى فقيرانه آنها را بكلى دگرگون كند، زندگى دردناكى كه در آستانه سقوط قرار گرفته بود.
زن بار ديگر صداى شادمانه پسرش را شنيد كه مى خواند: «ستاره چشمك بزن» ودر حالى كه لبخند مى زد، اشكى را كه روى گونه هايش غلتيده بود، پاك كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |