يكشنبه ۶ آبان ۱۳۸۶ - ۱۶ شوال ۱۴۲۸
Sun, Oct 28, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ وانديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
خانواده
آخرين چراغ
323442.jpg
ايران واشقانى فراهانى

باد پائيزى كمر درختان را خميده كرده است.
ـ اين دختر سرنوشت تلخى دارد
هنوز صداى زنگ دار زن كولى كه در پس نگاه نگران مادرم دست كوچكم را در دست چروكيده اش گرفته بود، در گوشم صدا مى زند.
كاسبى پدرم كساد بود و زندگى مان به سختى مى گذشت. وقتى زن فالگير پا به كوچه باريك و پيچ در پيچ مان گذاشت، درهاى رنگ و رو رفته زيادى به رويش باز شد. در محل فقير نشين ما آن روز غوغايى برپا بود. زنان محل هر چه داشتند بر دايره مى ريختند و كولى سياه چهره هم با دريافت چند سكه به قول خودش از گذشته و آينده مى گفت.
آن شب وقتى مادر از تكه هاى شكسته ماه حوض خانه چشم برداشت، غم از چشمانش مى باريد.
با آن كه ۱۳ سال بيشتر نداشتم به انتظار سرنوشت عجيب، پيچيده و نامعلومى نشستم...
هنوز امتحانات پايان سال دوم دبيرستان را پشت سر نگذاشته بودم كه پاى عشقى پر دردسر به زندگى ام باز شد. آرزوهايم متولد شدند. در نفس غريب خردادماه صفحه اول كتاب عاشقى ام ورق خورد.
چه كلامى مى تواند آن لحظه بى مرز را توصيف كند.
همان موقع با هم عهد بستيم هميشه كنار هم باشيم و تا زنده هستيم در مسير زندگى دست همديگر را بگيريم.
مدتى بعد با وجود مخالفت هاى شديد خانواده ام مراسم نامزدى مان برگزار شد. و آن شب، به يادماندنى ترين لحظات زندگى مان را كنار دوستان و فاميل سپرى كرديم.
اما رفتارها و حركات عجيب و غريب نامزدم «مهرداد» خيلى زود مرا به خود آورد. بالاخره با آن كه نمى خواستم به دنياى خصوصى اش سرك بكشم، فهميدم اعتياد دارد.
اين حقيقت تلخ تمام افكار و كاخ آرزو هايم را ويران كرد. زمين و زمان از ناله هايم پر درد شد. آرزوهايم يك شبه به باد رفت. دل شكسته ام در اتاق تاريك و فقيرانه خانه پدرى پناه گرفت.
مهرداد را براى هميشه فراموش كردم و او را شايسته عشق ندانستم.
يك سال بعد وقتى «جلال» به خواستگارى ام آمد، پدرم فكر كرد همين كه او اهل سيگار و خلاف نيست پس جوان خيلى خوبى است.
و من بدون آن كه خودم بخواهم باز هم تسليم سرنوشت شدم.
هرچند در خانه جلال از فقر و فلاكت خانه پدرى خبرى نبود، اما زندگى ام خالى از عشق بود. شب هاى سنگين و سرد دلم طلوع گرم خورشيد را مى خواست. به دنبال شادى گمشده ام غم زده و دلتنگ بودم.
سرانجام با يك گل، بهار زندگى ام سر رسيد.
اسم دخترم را «عاطفه» گذاشتم، به ياد «محبت گمشده زندگى ام».
اما انگار بخت مرا سياه بافته بودند..
برگ ريزان زندگى ام بر مى گردد به همان شب كه عاطفه ۳ سال داشت و سوار ماشين شوهرم از سفر به خانه بر مى گشتيم. جلال به خاطر خستگى و خواب آلودگى كنترل ماشين را از دست داد و پس از برخورد با حفاظ فلزى حاشيه بزرگراه واژگون شد.
وقتى به خود آمدم بشدت مى لرزيدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ كرده بود و كم كم متوجه شدم قادر به حركت نيستم.
زندگى ام رو به تاريكى مى رفت. خون در رگ هايم منجمد شده بود.
نمردم اما مرگ را با تمام وجودم حس كردم. به خاطر بى احتياطى شوهرم در كنترل ماشين دچار شكستگى مهره هاى كمر و قطع نخاع شده بودم. ديگر توان حركت كردن نداشتم و پاهايم فلج شده بود. اما وقتى دخترم عاطفه را سالم مى ديدم خوشحال بودم. با اين كه خودم در انتهاى جاده تاريك و پر هراس زندگى بودم.
به خاطر معلوليت شديد قادر نبودم احتياجات و نيازهاى اوليه ام را برطرف كنم. ۳۵ جلسه فيزيوتراپى فايده اى نداشت. آخرين راه هم اين بود كه از بهزيستى يك ويلچر معمولى در خواست كنم.
مثل پرنده اى بى آشيانه و سرگردان تنها بودم.
وقتى پس از مدتى از بيمارستان مرخص شده و به خانه رفتم احساس كردم با خانه، كوچه و حتى با خودم هم بيگانه ام.
مثل نيلوفرى پژمرده از اين كه سلامتى ام را از دست داده بودم، در خود فرو ريختم. اما اين پايان راه نبود.
چرا كه مدتى بعد «جلال» با احساسى حاكى از برترى به من خيره شد و گفت: «ديگر به درد زندگى ام نمى خورى» با شنيدن اين حرف قلبم شكست.
حس كردم خودم را به او تحميل مى كنم. درگير بحران سختى شده بودم. چقدر عمر سلامتى ام كوتاه بود. ديگر تحمل نگاه هاى سرزنش آميز او را نداشتم. فضاى سرد و بى روح خانه افسرده ام كرده بود.
خاكستر زندگى ام به توفانى بر باد رفت. آينده ام به خاطر بى احتياطى شوهرم فنا شده بود. از درد به خود مى پيچيدم و در سكوتى غم انگيز تسليم سرنوشت شدم.
برايم سختى رفتن از تحقير ماندن آسان تر بود. ناگزير به تقدير تن سپردم و با قلبى مملو از خاطرات گذشته براى هميشه با عطر ياس هاى باغچه خانه مان خداحافظى كردم.
بايد به خانه پدرى بر مى گشتم. هرچند كه با شوقى به خانه شوهر آمده بودم و با ناكامى بر مى گشتم، اما اين تصميم در واقع نوعى فرار از غم ها و نداشتن ها بود.
وقتى برگشتم برگ ريزان پائيز بود. دلم مى خواست مى توانستم روى برگ هاى خشك رنگارنگ پا بگذارم. مى خواستم بدوم و به نور برسم تا از اين تاريكى هراس آور رها شوم.
اما...
تنها اميد خانه تاريك دلم شنيدن صداى «عاطفه» كوچولو بود كه در آغوش بى قرارم مرا زمزمه مى كرد. صداى پر مهر او مثل نسيم سحر بر دل خسته ام گذر مى كرد و تنها دلم به خنده هاى او خوش بود. شيرين زبانى هاى دختر ۵ ساله ام مرا به زندگى اميدوار مى كرد. اگر چه براى حركت مجبور بودم از ويلچر استفاده كنم. اما با اين وجود مشكلات و سختى هاى نگهدارى از دخترم را با جان و دل مى خريدم.
هر بار كه به خاطر درد شديد و نا اميدى به پايان زندگى پر حادثه ام مى رسيدم، با نگاه به چهره پر اميد دخترم زنده مى شدم و شوق زيستن در من جوانه مى زد.
هر چند خانه كوچك پدرم در يكى از شهرك هاى اطراف تهران بود و هر از گاهى سرماى فقر در بندبند وجودمان نفوذ مى كرد اما با اين وجود ميان من و دخترم عشق وصف ناشدنى شعله مى كشيد. اما باز هم پايه هاى خوشبختى ام لرزيد.
نمى دانم چرا اينقدر حادثه ها از پى هم مى آمدند.
كاش سرنوشتم اينقدر آشفته نبود.
شوهرم با ارائه دادخواستى از دادگاه خانواده خواسته بود تا به خاطر زمينگير شدنم حضانت دخترم را از من بگيرد. او وضع معيشتى خانواده ام را بهانه قرار داده و قصد داشت دخترم را به هر بهانه اى از من جدا كند. حتى براى تحقق خواسته اش وكيل هم گرفت.
اما در حيرتم او كه خود عامل اصلى تمام بدبختى ها و زمينگير شدنم است با چه رويى چنين تقاضايى را مطرح كرد.
تعجب آور تر اين كه دادگاه خانواده هم حكم داد به دليل ناتوانى جسمى صلاحيت نگهدارى دخترم را ندارم و فقط مى توانم هفته اى ۱۲ ساعت او را ملاقات كنم. بدين ترتيب متوجه شدم كه قطع نخاع يعنى جدايى فرزند از مادر.
نمى دانم در اين ميان نيازهاى عاطفى و روحى من و دختركم چگونه برطرف خواهد شد اما بدون او مى ميرم. خدا كند كه بى او نباشم...
به دست هاى خالى ام نگاه مى كنم كه حتى قادر به پرداخت حق الوكاله هم نيست. به پا هاى سستم خيره مى شوم كه حس ايستادن در آنها مرده است.
شايد اگر ديه ام را از شوهرم مطالبه كنم، بتوانم امكانات بيشترى براى نگهدارى دخترم و استخدام يك پرستار فراهم كنم و اگر مهريه ام را به اجرا بگذارم قادر به معرفى وكيل براى دفاع از آينده مبهم دخترم باشم.
حالا موضوع سلب حضانت دخترم در شعبه ۲۶ دادگاه تجديد نظر استان تهران مطرح است. ۳ قاضى اين دادگاه دستور داده اند امكانات مالى و شرايط زندگى شوهرم بررسى شود. از سوى ديگر مددكار دادگاه نيز مأمور شد تا وضع جسمى و زندگى ام را گزارش دهد. اين كه آيا پرستار و مراقبى دارم و چگونه كارهايم را انجام مى دهم؟ وضع دختركم چگونه است و آيا آثار عدم مراقبت و مواظبت در چهره اش پيداست يا نه؟
قاضى بهروز كرباسچى هم از پزشكى قانونى خواسته است تا با معاينه «عاطفه» ام اعلام كنند فرزندم در طول زندگى با من دچار سوء تغذيه و مشكلات روحى شده يا نه.
نمى دانم نتيجه تحقيق چه مى شود اما احساس عشقى كه به دخترم دارم به من نيروى زندگى مى دهد. مثل گل حسرت چشم انتظار بهار نشسته ام تا شايد نگاه يخ زده ام به سپيدى شكوفه ها روشن شود.
اى كاش باغ زندگى ام دوباره گرفتار خزان نشود. كاش باد شبانه دخترم را از شاخه ها جدا نكند. اگر «عاطفه» را از دست دهم، فردا ديگر به چه اميد زنده باشم؟
حالا «عاطفه»كوچولويم زندگى مان را با دستانى كودكانه نقاشى كرده است.
نمى دانم او كجاى اين طرح مى ماند. رنگين كمان آسمان اتاقمان محو مى شود. ترس به درونم چنگ انداخته است.
هنوز هم سرنوشت پيچيده ام به دنبالم مى دود.
لعنت به تو فالگير... لعنت به من. سوگند خورده ام كه هرگز پس از اين كف دست به هيچ كف بينى نشان ندهم. «عاطفه» در رنگ هاى ساده اين نقاشى گم شده است. نمى دانم بالاخره جگر گوشه ام به آغوشم بر مى گردد يا نه.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |